به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

خداوندی خدا

دسته بندی: عارفانه | نویسنده : admin | ۶ نظر

  

حکایتی بسیار زیبا و عارفانه بین خداوند و گنجشکی شاکی به خدا…


“برای خواندن ادامه متن ، روی ادامه کلیک کنید” !!!

.*.*.*.*.*.*.*


استفاده از کلیه مطالب و عکسهای سایت،فقط با ذکر نام سایت کوچولومجاز مییاشد


<<<برای خواندن چگونگی تبلیغات در سایت کوچولو اینجا کلیک کنید>>>


توووپ ترین گروه ایرانی


 




.*.*.*.*.*.*.* سایت عاشقانه – تفریحی کوچولو .*.*.*.*.*.*.*


خداوندی خدا
 






روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت…

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

 

می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که

 

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا

 

نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

 

” با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .” گنجشک گفت ” لانه کوچکی داشتم،

 

ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

 

 این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟

 

 و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان

 

همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت ” ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

 

 انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

 

خدا گفت ” و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 

 دشمنی ام بر خاستی.

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های

 

گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد….

برچسب ها :


ارسال نظر