به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

مردی از پولاد در کوره زندگی

دسته بندی: داستان | نویسنده : FARNAZ | بدون نظر

  

آهنگری پس از سپری شدن دوران جوانی اش تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزکاری، در شرایط خوبی زندگی نمی کرد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد. یک روز دوستی که به دیدنش آمده بود، از وضعیت دشوارش مطلع شد و گفت: واقعاً عجیب است، درست بعد از این که تصمیم گرفتی مرد خداترسی شوی، زندگی‌ات بد تر شده است. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش هایت در این مسیر، هیچ چیز بهتر نشده. آهنگر در آن لحظه پاسخی نداد، او هم بارها همین فکر را کرده و نفهمیده بود چه بر سر زندگی اش آمده، سرانجام پاسخی را که می خواست یافت و گفت: در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیری بسازم. می دانی چه طور این کار را می کنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم، تا این که فولاد، شکلی را که می خواهم بگیرد. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می کند و رنج می برد، اما من این کار را آن قدر تکرار می کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم. گاهی فولادی که به دستم می رسد، نمی تواند تاب این عمل را بیاوردو حرارت، ضربات پتک و آب سرد، روی آن ترک می اندازد. می‌دانم از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد، ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن.

برچسب ها :


ارسال نظر