به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

داستان کوتاه مهمانی

دسته بندی: داستان | نویسنده : FARNAZ | بدون نظر

  

روزی لقمان حکیم را به مهمانی دعوت کردند. او گفت: به سه شرط می آیم، گفتند: هر چه باشد، به دیده منت داریم. گفت: با این که می دانم به حرفم گوش نمی دهید، می گویم؛ شرط اول، آن که اذیتم نکنید! شرط دوم، این که مریضم نکنید! و شرط سوم، این که محبوسم ننمایید!
گفتند: چنین فری از خیال هیچ ناجوانمردی هم خطور نمی کند.
سرانجام لقمان به مهمانی رفت و پس از این که مهمانی برگزار گردید، در آخر گفت: با این که می دانم به حرفم گوش نمی دهید، می گویم؛ شرط اول آن که اذیتم نکنید! شرط دوم، این که مریضم نکنید! و شرط سوم، این که محبوسم ننمایید!
گفتند: چنین فکری از خیال هیچ ناجوانمردی هم خطور نمی کند.
سرانجام لقمان به مهمانی رفت و پس از این که مهمانی برگزار گردید، در آخر گفت: دیدید که هر سه شرط را رعایت نکردید!
گفتند: چطور؟
گفت: اول که آمدم، گوشه ای مناسب با حال خودم و مقام مجلس نشستم، ولی شماها مرتب جایم را عوض کردید و هر کس آمد و خواست در محلی بنشیند، اهل مجلس به ناچار از جا بلند شده، مرتب جای خود را عوض می کردند و به همان ترتیب مرا هم تغییر مکان می دادند و بالاتر می نشاندند، در حالی که شرف هر مکانی به صاحب مکان است، نه بالا و پایین بودن آن مکان به این ترتیب اذیت شدم.
موقع نهار به قدری با اصرار، غذا به من خوراندید که حتما بیمار خواهم شد.
اما تخلف سوم، موقعی بود که خواستم به دنبال کار خود بروم که نگذاشتید و گفتید: حالا زود است، چندین ساعت زندانی شما بودم، در حالی که خود شخص مهمان باید بداند که زیاد نشستن خسته کننده است.

برچسب ها :


ارسال نظر