به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

مجله عاشقانه سایت کوچولو ۱۱۹

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : FARNAZ | بدون نظر

  

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه

برای خواندن این شماره مجله عاشقانه کوچولو،روی این عکس کلیک کنید

مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو

شماره۱۱۹

67r4vbo4t1oy9kr90gd.jpg

خــداونــدا
من از تنهائی و برگ ریزان پائیز …
من از سردی سرمای زمستان …
من از تنهائی و دنیای بی تو می ترسم . . .
خــداونــدا
من از دوستان بی مقدار من از همرهان بی احساس …
من از نارفیقیهای این دنیا می ترسم …
خــداونــدا
من از احساس بیهوده بودن ؛
من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب می ترسم
خــداونــدا
من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم
خــداونــدا
من از مـاندن می ترسـم خــداونــدا من از رفتن می ترسم
خــداونــدا
من از خـود نیز می تـرسم
خــداونــدا
پـنـاهـم ده . . .
در دنـیـایـی کـه حـتـی روزی

روح ِ خـودم هـم تـرکـم مـیـکـنـد

هـیـچ انـتـظـاری از دیـگـران نـیـسـت . . . !

در را پشــت ســــرت ببنــد..

ســـــــوزِ نـبودنــــت پاییــــزِ دلـــــــم را مــی لرزانـــــد . . .

زمستــــــــان و تابستــــــــــان نـــــــدارد
نباشــــــــی …
چهـــار ستـــونِ بدنـــم میلـــرزد
نَتَرس بیا. . . ؛
اینجا تاریک نیست . . .!
اینجا جاییست رویایی مخصوص تو. . .
پشیمان نمیشوی ؛
بدون ترس در آن قدم بُگذار. . .
فقط کمی تَرَک دارد . . .!
اینجا قلبِ من است . . .
هرجا که حرف ٬

حرفِ آرزوست٬

من هنوز ” چشمهایم ” را نبسته ،

آرزویم به اسم تو گیر مــــی کند !

هـمـه چـیـز از جـایـی شـروع شـد
کـه گـفـتـی دوســتـم داری!

گــاهـی

بـرای یـک عـمـر بـلاتـکـلـیـفـی

بـهـانـه ای کافـیـسـت … !

تو مرا میفهمی…؛
و همین ساده ترین قصه یک انسان است…!
من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم… ،
تو هم میدانی ؛
تا ابد در دل من میمانی . . .
در سرم تویی

در چشمم تویی

در قلبم تو

من،عکس دسته جمعی توام . . .!

ﻫﻤﯿﺸـــﻪ ‘ ﺧــــﺎﺹ ‘ ﺧﻮﺍﻫـــﯽ ﻣﺎﻧـــﺪ …

ﭼـــﻮﻥ

ﺍﻧﺘﺨـــــﺎﺏ ﻣﻨـــــــــــﯽ !

 

 

 

 

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی،

پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد

که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد.

او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.

بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و

به او گفت:…

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس

دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد.

پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا،

که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت.

با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری،

یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.

یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند.

از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند،

تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر،

تمام اموال خود را به او بخشیده است.

بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.

هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.

اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا،

همان انجیل قدیمی را باز یافت. در

حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید

یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد.

در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت.

روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن

نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

 

 

و شما :
ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.
و شما :
ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما :
ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم…
پس از این مرا کمتر خواهید دید !!

If you are the amber mare
I am the road of blood
If you are the first snow
I am he who lights the hearth of dawn
If you are the tower of night
I am the spike burning in your mind
If you are the morning tide
I am the first bird’s cry
If you are the basket of oranges
I am the knife of the sun
If you are the stone altar
I am the sacrilegious hand
If you are the sleeping land
I am the green cane
If you are the wind’s leap
I am the buried fire
If you are the water’s mouth
I am the mouth of moss
If you are the forest of the clouds
I am the axe that parts it
If you are the profaned city
I am the rain of consecration
If you are the yellow mountain
I am the red arms of lichen
If you are the rising sun

I am the road of blood

 

 

 

اگر تو دریاچه ی کهربایی
من جاده ی خون ام
اگر تو اولین برفی
من آن ام که قلب پگاه را روشن می کند
اگر تو برج شبی
من میخ سوزان ام در خاطر تو
اگر تو جریان صبحدمانی
من گریه ی اولین پرنده ام
اگر تو سبد پرتقال هایی
من تیغ آفتاب ام
اگر تو سنگ مذبحی
من دست های حرمت شکن ام
اگر تو خاک خفته ای
من ساقه نی سبز ام
اگر تو خیزش بادی
من آتش پنهان ام
اگر دهانه آبی
من دهان خزه ام
اگر تو جنگل ابرهایی
من آن تبرم که پراکنده اش می کند
اگر تو شهر تکفیر شده ای
من باران قداست ام
اگر تو کوه زردرنگی
من بازوان سرخ گلسنگ ام
اگر تو طلوع آفتابی
من جاده خون ام

 

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست 
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد 
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید 
هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست 

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند 
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد 
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست 

olh69ag66hyc0b7d596f.jpg

cli9ac0458mm99pyo0e.jpg

چهار فصل کامل نیست !


هوای تو ، هوای دیگریست …

برچسب ها :


ارسال نظر