به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

ناگفته های دختر ایرانی که نماد عشق به والدین است

دسته بندی: گوناگون | نویسنده : FARNAZ | بدون نظر

  

طلیعه شاهرخی آخرین دختر خانواده است که اختلاف سنی اش با دو خواهر و دو برادرش به نزدیک بیست سال می رسد. ۳۸ ساله است و از نه سالگی به آمریکا رفت و جبر زندگی او را از پدر و مادرش جدا کرد.
از آن به بعد رابطه شان منوط شد به دیدارهای چند سال یکبار و صدایی که از پشت تلفن هفته ای یکبار به زحمت شنیده می شد. طلیعه در آمریکا درس خواند و وارد بازار کار شد تا این که دو سال پیش اتفاقی او را به خانواده اش و کودکی اش پیوند زد. اول مادرش دچار فراموشی شد و بعد پدرش بیمار شد و دیگر از تخت پایین نیامد. طوری که ناچار شدند اول مادر و بعد پدر را به آسایشگاه سالمندان ببرند. در حالی که طلیعه تمام مدت کنارشان بوده و از آن ها پرستاری کرده و خواهر هایش هر کدام مدتی آمده اند و بعد مانده اند و به خاطر خانواده هایی که آن طرف داشتند ، دو باره رفته اند وباز… قصه ای که در این روایت ساده پنهان است، قصه ی دختری است که بعد از ۲۷ سال زندگی در آمریکا وقتی شنیده پدر و مادرش به وجودش نیاز دارند، اسباب و اثاثیه اش را در انباری گذاشته ، کارهایش را تحویل داده ، بلیط یک سره گرفته و به ایران آمده و دو سال و نیم است که مدام کنار پدر و مادرش بوده.وقتی با اودرکافه خبر مصاحبه کردیم ، تنها دوهفته ای می شد که پدرش را از دست داده بود و بیشتر از نیمی از مصاحبه را گریه کرد و گفت و ما هم نوشتیم
از گذشته بگو. از شغل پدر و دغدغه های جوانی مادر.
جوکی دارم بین خودم و خواهر و برادرهایم که پدر شما همیشه کار می کرد و پدر من هیچوقت کار نمی کرد. چون موقعی که من به دنیا آمدم، پدرم بازنشسته بودند. پدرم معلم بوده ، مدیر مدرسه بوده و آخر سر از سازمان تربیت بدنی بازنشست شده. مادرم خانه دار بود البته سوپر خانه دار که هرچه فکرش را بکنید در خانه درست می کرد از ترشی و مربا و …در طب سنتی هم خیلی تجربه داشت طوری که هر کسی مریض می شد می آمد سراغ مادر که با تجویز جوشانده یا عرقیجات خوبش کند.
تا کلاس چندم در ایران بودی؟
من تا کلاس پنجم در تهران درس خواندم که البته چهارم و پنجم را همزمان خوندم که برای رفتن مان به آمریکا مدرک ابتدایی را گرفته باشم و پدرم اصرار داشت که این اتفاق بیفتد تا اگر به هردلیلی نتوانستیم بمانیم و برگشتیم سال تحصیلی از دست نداده باشم.از ایران که رفتم سر کلاس ششم نشستم.
چرا به فکر مهاجرت افتادید؟
برادرهایم که خیلی قبل تر از ما به آمریکا مهاجرت کرده بودند یعنی سال ۱۳۵۶ اول به بهانه تحصیل رفتند و بعد هم کار و ازدواج و ماندگار شدند. خواهر بزرگترم هم بچه اولش با من ۳ سال اختلاف سنی داشت وقتی بچه دومش به دنیا آمد فهمیدند که این بچه در رشد ماهیچه هایش مشکل دارد وروند طبیعی را طی نمی کند. بعد افتادند دنبال دوا و درمان و تصمیم گرفتند که خانه و زندگی شان را بفروشند و بروند آمریکا دنبال دوا و درمان. آن یکی خواهرم هم خانواده شوهرش همگی به آمریکا رفتند که بعدش هم خواهرم رفت و بعد پدر و مادرم دیدند که تمام بچه هایشان آنجا زندگی می کنند . گفتند ما هم برویم که همه با هم باشیم. بعد که برای ویزا اقدام کردیم ، به من ویزا ندادند. من پیش پدرم ماندم و مادر برای درست کردن کارهای اقامت مان به آمریکا رفت. پدرم خیلی دلش نمی خواست از ایران برود . بعد که من اصرار کردم می خواهم پیش مادرم باشم او هم کارهایش را کرد که سال بعدش دوتایی ویزا گرفتیم و به آمریکا رفتیم.
جدایی از مادر برای یک دختر ۸ ساله باید خیلی سخت باشد.
خیلی سخت بود. من همیشه توی بغل مادر بودم. شب ها باید دستش را می گرفتم تا خوابم ببرد. همه به من می گفتند: لوس مامان و آن یک سال جدایی برای من خیلی گران تمام شد. از طرفی وقتی با پدرم می رفتیم برنامه های اجتماعی مثل مسجد یا سازمان هایی که سر می زد ،یا اداره های قبلیش پدرم همیشه از این که مرا تنها به جمع های زنانه بفرستد کمی واهمه داشت. درست هم نبود که یک دختر ۸ ساله را با خودش به جمع های مردانه ببرد. به خاطر همین هم موهای مرا از ته زد و مرا به عنوان پسر خودش این طرف و آن طرف می برد.
من هم اذیت نشدم چون غیر از صدایم که نازک است کلا خیلی رفتارهای پسرانه داشتم. آنچه از خاطرات کودکی یادم می آید یا بالای درخت بودم یا کوه می رفتیم و یا با پسرهای کوچه کتک کاری می کردم. حتی یک باغی داشتیم که در دماوند بود آنجا هم که می رفتیم من بیل و کلنگ می زدم و باغبانی می کردم.
پس چرا همگی در آمریکا نماندید؟
سال بعد که من و پدرم به آمریکا رفتیم، خواهری که با خانواده شوهرش به آمریکا رفته بود به ایران برگشت و چون بچه دومش را باردار بود مادرم گفت من بروم ایران کنارش باشم تا زایمان کند. بعد دیگر مادر نتوانست ویزا بگیرد و بیاید . بعد پدرم گفت که من بروم ایران خانه و زمین بفروشم و با مادرت ویزا بگیریم و برگردیم که پدرم آمد و نتوانست برگردد. بعد من دیگر مادرم را ندیدم تا ۱۷ سالم شد که آن ها توانستند اقامت کانادا را بگیرند و برگردند.
دلتنگی آزارت نمی داد؟
آن هفت سال حسابی سرگرم بودم. این که زبان بلد نیستم و باید زبان یاد بگیرم. بعد با یک خانواده زندگی کردم و بعد با یک خانواده دیگرکه آن قدرسرم گرم شد که خیلی فرصت فکر کردن به دلتنگی هایم را نداشتم . تا می خواست فکر دوری از پدر و مادر آزارم بدهد سریع برای خودم مامان و بابا پیدا می کردم. برای همین الان چند خانواده دارم . روز پدر یا مادر که می شود من باید به چند نفر زنگ بزنم. و خیلی خوش شانس بودم که آدم های خوبی در مسیرم قرار گرفتم. و واقعا شانس آوردم چون اگر قرار بود شرایط بد بشود واقعا بد می شد. از نظر آزادی های بی حد و حصری که داشتم.
فکر می کنی دلیلش چه بود؟ این که در محیطی کاملا آزاد ، زندگی سالمی داشته باشی
من همیشه احساس می کردم چون پدرم به من اعتماد بی اندازه دارد پس باید بهترین باشم.از همان بچگی نمره هایم بالاترین بود یا تعریف همسایه ها از این که وای چه بچه آرومی یا این که چقدر این بچه به همه کمک می کند. آنجا هم که رفتم خیلی درگیر کارهای خیریه شدم. کریسمس که می شد راه می افتادم دنبال جمع آوری کمک برای فقیرها و این ریشه در کودکی ام داشت. چون رفتارهای پدر و مادرم را می دیدم. در خانه ما همیشه باز بود و مهمان هایی که از شهرستان می آمدند مدت ها خانه ما می ماندند و مادرم چقدر به این ها می رسید و از این ها پذیرایی می کرد.اگر کسی کار درمانی داشت یا اگر کسی سواد نداشت یا سوادش کم بود پدرم چقدر وقت و انرژی صرفش می کرد که درس بخواند یا برای درمان کسی که به او پناه آورده بود، چقدر زحمت می کشید. تمام این ها روی من اثر گذاشت.
وقتی بعد از آن همه سال برای اولین بار پدر و مادرت را دیدی، چه حسی داشتی؟
بعد از این که دیپلم گرفتم، پدر و مادرم را دیدم. موقعی که داشتیم می رفتیم فرودگاه اصلا نمی دانستم چه حسی دارم. چون همیشه مامان بابای تلفنی داشتم.آن موقع مثل الان ارتباطات این قدر وسیع و گسترده نبود. بیشتر از ۳۰۰ دلار هزینه تلفن مان می شد که خیلی هم کم صحبت می کردیم. الان دوستم در کالیفرنیا زایمان کرد و با اسکایپ مادرش داشت حال و احوالش را در بیمارستان می دید. من هنوز هم احساس می کنم به خاطر فاصله ها و کم شدن ارتباطات کم کم از پدر و مادرم دور شدم طوری که هنوز احساس می کنم درست نشناختمشان.می تواند غمناک باشد چون آن آدم ها برای تو تمام می شوند از طرفی بد نیست چون دیگر به زندگی مستقل عادت می کنی و دوری از کسانی که تو را دوست دارند یک جور عادت می شود و دلتنگی ندیدن شان زمینت نمی زند.
چرا بابت تو نگرانی نداشتند؟ انگار موجود مستقلی بودی که آن ها دلواپست نمی شدند.
نمره هایم خوب بود . توی ورزش خیلی موفق بودم و در فعالیت های اجتماعی هم خیلی فعال بودم. شاید یک جوری خیالشان از بابت من راحت بود.همیشه همین طوری بودند. حتی همین دوسال پیش که آمدم ایران اگر از خانه بیرون می رفتم پدرم پرس و جو نمی کرد که کجا می روی و کی برمی گردی اما اگر خواهر بزرگم می خواست بیرون برود کلی سوال جواب که کجا می روی؟ با کی می روی ؟ کی برمی گردی؟ می پرسیدم: من چی؟ پدرم می گفت: خیالم از بابت تو راحت است تو از پس خودت برمی آیی.
آرزوی کودکی ات چه بود و بعدها چقدر به این آرزو دور یا نزدیک شدی؟
بچه که بودم دلم می خواست فضانورد بشوم. بعدها هم خودم پزشکی را دوست داشتم هم این که اکثر خانواده های ایرانی حسرت پزشک شدن بچه هایشان را دارند. به خاطر همین به آن سمت رفتم. لیسانسم را در رشته تحقیقات دارو گرفتم بعد برای پزشکی اقدام کردم پذیرفته نشدم. بعدگفتم شاید دنیای دیگری هم هست که من تا به حال آن را ندیده ام. بعد با یکی از استادان دانشگاهم شرکت تحقیقات دارو زدیم که من بیشتر رفتم سراغ بازار کار تا علمش چون دوست داشتم بیشتر با مردم در ارتباط باشم تا این که بخواهم صبح را در آزمایشگاه شب کنم.
چه ویژگی خاصی در کارت وجود دارد که تو را وابسته می کند؟
همیشه فکر می کردم آدم هایی که وارد بیزنس می روند باید آدم های مادی و پول دوستی باشند اما بعد فهمیدم که پول درآوردن نیاز جامعه امروز است و کسی که می تواند پول در بیاورد چقدر می تواند به خانواده و جامعه اش برسد. بیشتر دوست دارم چیزی را بسازم. مثلا افرادی به ما مراجعه می کنند که شرکت های نوپای دارویی دارند، ما این شرکت ها را وارد بازار می کنیم. در این کار نوعی بازآفرینی هست که دوستش دارم و اغنایم می کند. البته تمام شرکت ها به جای خوبی نرسیدند اما بعضی هایشان واقعا پاگرفتند و بزرگ شدند.
خیلی زود هم وارد بازار کار شدی!
من از ۱۴ سالگی کار کردم. آنجا کارکردن بچه ها یک اتفاق طبیعی است که باید بیفتد. بچه ای که از خانواده متوسط خوب هست در یک فروشگاه کار می کند وبعد با افتخار می گوید من پول توجیبی ام را خودم در می آورم و دیگر از پدر و مادرم پول نمی گیرم. آنجا کارنکردن خجالت آور است و کارکردن یک جور مزیت است.
آنجا که بودی ، حس ات نسبت به ایران چگونه بود؟
هر وقت در انجمن ها یا مدرسه یا دانشگاه حرف ایران می شد من احساس می کردم نماینده تام الاختیار ایران هستم و با تمام وجودم از اسم ایران دفاع می کردم. اما ایرانی هایی که تازه مهاجرت کرده اند به نسبت ما قدیمی تر ها کمتر حس و حال میهن پرستی دارند.
از شروع بیماری مادر بگو.
پدر و مادرم مقطعی می آمدند ایران می ماندند و می رفتند. من هم دوران جنگ از ایران رفتم و سال ۷۴ به ایران برگشتم و دیدم مردم چقدر راحت ترند و خوشحال ترند و دیگر از آن صف های طولانی خبری نبود. بعد دوسه سال پشت سرهم آمدم تا این که رفتم سرکار و دیگر مرخصی گرفتن و وقت آزاد داشتن سخت شده بود. بعد پدر و مادر با وقفه های ۴-۳ ساله می آمدند و می رفتند. تا این که مامان کم حرف شد و افسردگی گرفت و برای درمان به کانادا آمد که آنجا فهمیدیم که اصلا افسردگی نبوده و سکته مغزی و قلبی کرده که کسی با خبر نشده. بعد عمل قلب انجام داد و بعد هم به خاطر مصرف داروهای ضد افسردگی ،کم کم فراموشی به سراغش آمد که تمام مدت پدر از او پرستاری می کرد.
اختلاف سنی پدر و مادر چقدر بود؟
پدر و مادرم ۱۰ سال اختلاف سنی داشتند. مادرم ۱۵ ساله بوده که ازدواج می کند. بعد هم بچه دار می شود که آن بچه می میرد و سه چهار سال بعد خواهرم را باردار می شود که هنوز که هنوز است وقتی اسم آن بچه می آید اشک توی چشم هایش جمع می شود حتی با فراموشی الانش آن بچه را خوب به خاطر دارد.
چرا پدر با شروع بیماری مادرت ، تصمیم می گیرد به ایران برگردد؟
تا همین سه سال پیش هم پدر تمام کارهای مادر را انجام می داد. تا این که دو سال و نیم پیش پدرم تصمیم می گیرد از کانادا به ایران برگردد تا به قول خودش توی وطنش بمیرد. با این تصور که هنوز ایران قدیم است و فامیل و دوست و آشنا هر شب دور هم جمع می شوند وبگو بخند و مرور خاطرات گذشته که وقتی می آید می بیند هرکس پی کار خودش است و اگر هم بخواهی به کسی سر بزنی راه ها آن قدر دور شده که یک نصف روز طول می کشد تا به خانه آن قوم و خویشت برسی. بعد می بیند که بین همه فاصله افتاده . بعد خواهر بزرگم آمده بود ایران که به من زنگ زد که طلیعه می توانی بیایی ایران و کمک باشی؟ من هم آمدم.
چرا مادر را به سرای سالمندان بردید؟
کارهای مامان کم کم خطرناک شد. سوییچ را برمی داشت که برود سوار ماشین بشود و برود خانه فامیل هایش که با حال و روزی که داشت اصلا رانندگی به صلاحش نبود.ما هر شب ، در را قفل می کردیم . مادرم با وجود فراموشی خیلی هم زبر و زرنگ است که می رفت کلید ها را پیدا می کرد و در را باز می کرد.بعد پدر بیدار می شد و می دید در خانه باز مانده. هرکدام از یک طرف دنبالش می رفتیم تا این که سرایدار با موتور می رفت و می دید که چند چهار راه پایین تر با لباس خواب و پا برهنه راه افتاده و رفته. یا می رفت سر گاز آن هم ساعت سه صبح و خیال می کرد می تواند آشپزی کند. بعد یک دفعه نصفه شب با بوی گاز بیدار می شدیم. خیلی سخت شده بودیم. کسانی که با این آدم ها زندگی می کنند ،باید عین بچه مواظب شان باشند.این شد که دیگر چاره ای نداشتیم.
یعنی اگر چاره داشتید ، از مادر در خانه نگهداری می کردید؟
ببینید در فرهنگ ما هنوز آلرژی خاصی به کلمه سالمند وجود دارد. من همه جا از بقالی گرفته تا خشکشویی که می روم این کلمه را زیاد به کار می برم تا از حساسیت های دور و برم کم کنم. حس می کنم باید بگویم. حتی یکبار رفته بودم بازار تجریش تا برای مادرم از این لباس خواب های سرهمی بگیرم که هم راحت باشد و هم راحت شسته شود. بعد به فروشنده گفتم برای مادرم لباسی می خواهم که راحت شسته شود و بعد فروشنده شروع کرد به دعوا کردن با من که کدام انسانی مادرش را آسایشگاه می گذارد ؟ باید خجالت بکشی. بعد من گفتم چرا باید از مادرم با شرایط خطرناک در خانه نگهداری کنم؟ بعد افرادی که فراموشی دارند زیاد سوال می کنند و طبیعی است که آدم های کنارشان روزی چند بار از کوره در بروند و سرشان داد بزنند. گفتم: شما حاضرید از سالمند تان در شرایط بد و خطرناک در خانه نگهداری کنید و سرشان داد بزنید و آن ها را از خودتان برنجانید فقط به خاطر این که دوست و آشنا و فامیل چه می گویند. بعد جالب است که وقتی با آن ها این طور صحبت می کنم از من می پرسند حالا مادرت را کجا گذاشته ای و هزینه اش چقدر است . البته قبول دارم که تا وقتی سالمندی شرایط نگهداری در خانه را دارد خب مواظبش باشید .
یعنی لزوما آسایشگاه می تواند آخر خط نباشد.
من ساعت های زیادی را در آسایشگاه کنار مادرم می گذرانم و افراد زیادی را می بینم که انگار سالمندشان را در مهدکودک گذاشته. با همان انرژی و سرزندگی می آیند و به آن ها سر می زنند و کنارشان می مانند. لزوما سرای سالمندان به معنی بی وفایی فرزندان یا شکستن دل پدر و مادر ها نیست. خیلی وقت ها به خاطر مراقبت های خوبی که در بعضی از آسایشگاه ها از سالمند می شود مثل یک کلینیک مراقب است. و فرزندان شان هم وقت خیلی کوتاهی با آن ها می گذرانند اما این وقت کوتاه به نظرم ترجیح دارد به ساعت های زیادی که سالمند در خانه روبروی تلویزیون نشسته و نه با کسی حرف می زند و نه کسی حوصله حرف هایش را دارد.فقط یک غدا جلویشان می گذارند و می روند. در حالی که دیده ام در آسا یشگاه با هم سن وسال هایشان حرف های زیادی برای گفتن دارند.یعنی حتی خودم ترجیح می دهم که سال های پیری ام در آسایشگاه باشم و کنار همسن و سال هایم باشم تا این که در خانه باشم و حتی یک پرستار از من مراقبت کند.
پدرموافق رفتن مادر به آسایشگاه بود؟
پدرم وقتی دید وضعیت مادر خطرناک شده ، گفت مدتی مادر را می بریم و حالش که بهتر شد می آوریمش. چون هم مادر مامان و هم مادر بابا خانه ما زندگی کردند تا زمانی که فوت شدند. پدرهایشان هم خیلی زود فوت کرده بودند. پدرم هم علنی نمی گفت ولی حسش این بود که بچه هایم باید در هر شرایطی از من مراقبت کنند. همین فرهنگی که می گوید اگر سالمندت را بگذاری سرای سالمندان یعنی عزیزت را انداخته ای توی سطل آشغال ودرباره مادرم هم هیچوقت نمی گفت آسایشگاه و همیشه به همه می گفت بیمارستان است و قرار است چند روز دیگر برگردد. بعد هر روز میوه برمی داشت و می برد آسایشگاه . آنجا توی حیاط می نشستند و می خوردند. خوشبختانه مادرم تا همین اواخر پدرم را می شناخت. هنوز هم بعد فوت پدرم می پرسد پدرت کجاست و من هم می گویم رفته باغ مان توی دماوند. سربزند و برگردد. مادرم آدم های جدید را فراموش می کند. یا مثلا من هر روز می روم پیشش اما وقتی مرا می بیند می گوید کجا بودی این همه وقت؟ می دانی چند ماه است به من سر نزدی؟
تو را می شناسد؟
بچه که بودم مامان مرا طلا صدا می کرد و همه به من می گفتند طلیعه. حالا وقتی مرا می پرسد می گوید طلا کجاست و من می پرسم پس من کی ام؟ می گوید تو طلیعه ای. گاهی مرا اشتباه می گیرد. یا مثلا چند روز پیش به من می گوید اسم دو تا از دختر هایم را می دانم اسم سومی یادم رفته. بعد من می پرسم: اسم من چیه؟ می گوید: طلیعه بعد می پرسم اسم دختر سومیت چیه ؟ می گوید نمی دانم.
شروع بیماری پدر؟
بابا هر روز این راه بیست دقیقه ای سربالایی را می رفت و به مادر سر می زد. بعد دیدیم دیرتر می آید یا شلوارش خاکی شده یا پایش زخم شده. بعد شک کردیم که نکند می خورد زمین؟ که کندی رفتار و راه رفتنش هم مرا مشکوک کرده بود. یا چند باری رفت پیاده روی که دیر کرد و من از همان مسیر رفتم که دیدم روی زمین نشسته. که دیگر گفتم دیگر نباید تنها بروی . بیشتر سالمندها هم در آسایشگاه لگن شان شکسته که زمینگیر شدند. دیگر یا خودم با پدر می رفتم یا با آژآنس یا با ماشین خودمان . در کل نسبت به آسایشگاه دافعه داشت مدام می گفت این چه جور جایی است . همین که مادر بهتر شد از آن جا بیرون می آوریم. باور همان فرهنگ غلطی که آسایشگاه جای مزخرفی است که ته خط رسیده ها به آنجا می روند.
نظر سالمندان آمریکا درباره زندگی سالمندی در آسایشگاه چطور است؟
در آنجا رفتن به آسایشگاه قسمتی از زندگی است که دیگر از ۵۰ سالگی به بعد شروع می کنند به تحقیق کردن که امکانات کدام آسایشگاه با روحیاتشان سازگارتر است. مثل اینجا که برای مهدکودک و مدرسه بچه هایشان تحقیق می کنند. مثلا آن هایی که در مناطق سردسیر هستند دوست دارند آسایشگاهی بروند که در منطقه گرم تری قرار دارد. مثلا در فلوریدا پر از خانه های سالمندان است.یا حتی آپارتمان بگیرند در مجموعه هایی که مخصوص ۶۵ ساله ها به بالاست. مثلا یک آدمی هر روز صبح می رود به تک تک این خانه ها سر می زند ببیند چیزی لازم دارند یا نه یا خدای نکرده کسی حالش بد نباشد یا فوت نکرده باشد. بعد برنامه هایی دارند که بعد از ظهرها در اتاقی جمع بشوند تخته نرد بازی کنند یا شطرنج بازی کنند یا با هم حرف بزنند.
و روند نابسامان بیماری پدر؟
پدر به جایی رسید که حتی نمی خواست از خانه بیرون برود. همیشه دوست داشت دور و برجوان ها باشد. مثلا تا اوایل تابستان همین امسال هم بابا را به زور می بردم توچال پیاده روی. با اتوبوس می رفتیم و پیاده برمی گشتیم. اما حتی همانجا را هم به زور می بردمش. با این که پدرم به خاطر شغل و روحیه اش خیلی دوست داشت با جوان ها باشد. شاید چون از مادرم مراقبت کرده بود افسردگی گرفته بود. چون این اتفاق می افتد. وقتی قرار بود به ایران بیایم رفتم به یک مرکز آلزایمر که ببینم باید با مادرم چه کنم. آنجا مدام به من می گفتند تو باید تغذیه ات خوب باشد تو باید ورزش کنی تو باید با دوست هایت بیرون بروی. بعد من می گفتم به من چه کار دارید مادرم را چه کار کنم؟ می گفتند مادرت دارد روندش را طی می کند تو باید مواظب باشی افسردگی نگیری. من آن موقع نفهمیدم این ها چه می گویند اما بعد ها فهمیدم حق با آن ها بوده.پدر تمام روابطش را قطع کرده بود . نمی خواست هیچ کس را ببیند . چون یک بیماری که آلزایمر دارد ممکن یک روز صدبار از تو یک سوال را بپرسد و تو باید مواظب رفتارت باشی که با این ها بدرفتاری نکنی و خود این خویشتن داری مدام افسردگی می آورد.
و مرحله تصمیم برای بردن پدر به آسایشگاه؟
من مدام پدر را به گردش می بردم. می رفتیم باغی که نزدیک دماوند داریم. بعد می دیدم نه دیگر هیچ اشتیاقی ندارد. فامیل هایش را دعوت می کردم و او فقط مثل یک مجسمه در جمع می نشست. به نظرم خیلی وقت پیش فوت شده بود و فقط جسمش را می کشید. این اواخر دیگر فقط توی تخت بود. با لوله به او غذا می دادیم چون دیگر مغزش از کار افتاده بود و فرمان بلع غذا صادر نمی شد. دیگر شل شده بود و از جایش بلند نمی شد. یک روز دیدیم دیگر حتی دستشویی هم نمی خواهد برود. حتی دندان های مصنوعی اش را دیگر شب ها در نمی آورد و ممکن بود خفه بشود. یعنی حتی عادت ۳۰ ساله اش را از یاد برده بود. بعد حتی حمام کردنش برای من و خواهرم سخت شده بود. بعد خواهرم برای عروسی پسرش می خواست برود آمریکا. اگر هم می خواستیم پرستار بگیریم که این را جا به جا کند باید پرستار مرد می گرفتیم که باز هم سخت بود که یک مرد غریبه بخواهد از او پرستاری کند.
با کسانی که در آسایشگاه بودند مشورت کردیم و آن ها گفتند شما که هر روز به خاطر مادر چند ساعتی اینجا هستید پدر را هم بیاورید همین جا تا بتوانید از هر دو نفرشان مراقبت کنید. وقتی پدر را به آسایشگاه بردیم به مرحله ای رسیده بود که دیگر نه حرف می زد نه عکس العملی نشان می داد. از پارسال تابستان می گفت دیگر نمی خواهم زنده باشم و می خواهم بمیرم. یک دلیلش هم نبود مادرم بود که به عنوان یک همسر سرویس فوق العاده ای به پدرم می داد و جای خالی مادرم را نمی توانست تحمل کند. می گفت تمام خواهر و برادرهایم رفته اند دوست هایم رفته اند من هم می خواهم بروم.
همین روحیه هم باعث مرگش شد وگرنه پدرت آن طور که می گویی قوی بوده.
یک روز داشتم در آسایشگاه به پدر غذا می دادم که به گلویش پرید. هی گفتم سرفه کن اما دهانش کلید شده بود.بعد سیاه شد و افتاد روی زمین. من هم پریدم از پشت گرفتمش فشارش دادم و زدم پشتش که بالا آورد و بعد دیدم که نفسش خس خس می کند. که از آسایشگاه بردیمش بیمارستان فیروزگر که سیزده روز بستری بود و تمام قلب و مغز و بدنش را چک کردیم. گفتند همه چیز خوب است فقط سن اش بالاست و بدن دارد کارکردش را از دست می دهد. پدرم بدن سالمی داشت. چون نه سیگار می کشید و نه غذاهای مضری می خورد. هر روز پیاده روی داشت اما خب سن بود دیگر کاریش نمی شد کرد.
کار و زندگی ات در آمریکا چه شد؟
کار من پروژه ای بود. کارهایم را که تحویل دادم کار جدید نگرفتم. وسایلم را تحویل انبار دادم و بلیط یک سره گرفتم. چون نمی دانستم چقدر قرار است بمانم. خودم هم نمی دانم چرا آمدم و ماندم. خواهر و برادرهایم هر کدام خانواده و زندگی خودشان را داشتند و گرفتاری من از همه کمتر بود. ضمن این که احساس کردم الان زمان خوبی است که پدر و مادرم را بیشتر بشناسم. وقتی مراسم خاکسپاری پدرم بود هر کس می آمد و چیزی می گفت. یکی می گفت تو زندگی مرا عوض کردی مرا از ده به شهر آوردی و با سوادم کردی. دیگری می گفت تو مرا به زندگی برگرداندی. در حالی که من او را بیشتر یک پدر مقرراتی می شناختم که همه باید خوب باشند و راه درست بروند. اما خب مصداق های خوب بودن را در وجودش پیدا کردم. آن هم بیشتر وقتی قضاوت دیگران را درباره اش می شنیدم.
از این که این روزها در کنارشان بودی و هستی ، خوشحالی؟
مادرم مهربانی بی دریغ بود که واقعا می شود گفت تمام آدم ها را به یک اندازه دوست داشت. من خیلی وقت ها نمی فهمیدم که چرا مادرم دارد به زن همسایه به آن فامیل دور به آن دوست سال ها ندیده اش این همه خوبی می کند. بعد فهمیدم که وقتی بی دریغ همه را دوست داشته باشی دیگر نمی شود بین آن ها تفاوتی قائل بشوی. تمام این شناخت ها را به خاطر این دو سال به دست آوردم. نه این که نمی دانستم ولی با تک تک سلول هایم حس نمی کردم. واقعا فکر نمی کردم این همه به این ها وابسته باشم. حتی وقتی در مراسمش خواهرم می گفت بی پدر شدیم. من این حس را نداشتم بیشتر حس می کردم بچه ام را از دست داده ام. من همه ی توانم را گذاشتم که بهتر شوند ولی بهتر نشدند. حتی پدرم از دنیا رفت. به خاطر همین خیلی زخم خورده ام و حس می کنم الان باید خیلی بیشتر به مادرم برسم. در عین حال که خوشحالم اواخر عمر پدرم مدام زیر گوشش می خواندم که حواست هست چقدر دوستت داریم؟ و الان فکر می کنم چقدر خوش شانس بودم که توانستم این اواخر که به من نیاز داشت کنارش باشم و مدام به او بگویم که مدیونش هستم و خیلی دوستش دارم.
مادر از مرگ پدر خبر دارد؟
مادر و پدرم در یک آسایشگاه بودند. پدرم ۷ صبح فوت می کند. مادرم ۴ صبح می رود پشت در طبقات و آن قدر به در می کوبد تا نگهبان در را باز کند. بعد پرستارها او را می برند که مدام به پدرم می گفته که زود خوب شو. ولی خیلی عجیب است . چون خیلی وقت ها مادرم می پرسید: پدرتان کجاست؟ می گفتم :پدر که همین جاست مگر همین چند ساعت پیش او را ندیدی؟ می گفت: نه من بابا را یک هفته است ندیده ام. بعد او را می بردم و می گفت: اینجایی؟ پاشو زود خوب شو بریم خونه. الان هم نمی داند که پدر از دنیا رفته می گوییم رفته دماوند.
فیلم جدایی نادر از سیمین را باید قبل از بیماری پدر و مادر دیده باشی.
وقتی فیلم جدایی نادر از سیمین را دیدم آمریکا بودم و پدر و مادرم سالم بودند . ولی خیلی با این فیلم گریه کردم. پشت صحنه اش را وقتی دیدم که دیگر پدرم بیمار شده بودم و خودم حمامش می کردم و واقعا نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.
این ادای دین باید شیرین باشد. این طور نیست؟
من اصلا این کار را برای پدر و مادرم نکردم. من فقط این کار را برای خودم کردم. وقتی دیگران در مراسم پدرم از من تشکر می کردند به من برمی خورد. کسی از من نخواسته بود. خودم خواستم. می خواستم خودم را بشناسم. نمی دانم اگر خودم همسر و فرزند داشتم آیا همین کار را می کردم یا نه؟ آیا آن ها را به خاطر پدر و مادرم تنها می گذاشتم.واقعا نمی دانم.
الان فراموشی مادر دیگر خطرناک نیست؟
نه آنجا نمی گذارند فراموشی اش کار دستش بدهد. فقط یک وقت هایی که می روم پرستارها می گویند: دیشب مادرت زایمان کرده و امروز صبح دنبال بچه اش می گشته. نمی دانم شاید چون مادرم فقط برای زایمان به بیمارستان رفته، حالا شاید محیط آسایشگاه خاطرات دوران زایمانش را برایش تداعی می کند. بعضی وقت ها آنقدر با هول و اضطراب سراغ نوزاد گمشده اش را می گیرد که می ترسیم سکته کند. بعد من می گویم مادر خواب دیدی . آخرین بچه ات منم. ولی باور نمی کند.آرایش کردن را خیلی دوست دارد. من می روم آن جا آرایشش می کنم و ناخن هایش را درست می کنم. یا چند وقت یکبار برایش مهمانی می گیرم.می آورمش خانه وحمامش می کنم. احساس می کنم مامانم عروسکم شده و دارم از نو با مادرم زندگی می کنم.
در ایران دوست واقعی هم داری؟
بله دارم ولی با اطمینان می گویم که تهران بهترین دوستم بود. کوچه پس کوچه هایش را دوست دارم. جاهای زیبای فوق العاده ای داردو این بار بیشتر درمراوده با مردم کوچه و خیابان قرار گرفتم. شاید این بار به معنی واقعی به ایران برگشتم.
الان زندگی را چطور تعریف می کنی؟
وقتی وارد آسایشگاه می شوی دو تا سلام می کنی و حال دو تا سالمند عوض می شود.انگار دنیا را به آن ها داده ای. از این ساده تر نمی شود یک دنیا خوبی کرد. یا مثلا بریده های جذاب مجلات را می برم . دورم می نشینند و برایشان می خوانم. بعد آن ها خواندن مرا تصحیح می کنند و احساس می کنند مفیدند.حتما که کار خوب نباید بزرگ باشد. یک وقت هایی شاد کردن دل آدم ها به سادگی یک لبخند است.

برچسب ها :


ارسال نظر