پیام مهم سایت کوچولو

با سلام و خوش آمدگويي...

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

 

همچنین آپلودسنتر کوچولو با سرعت بالا با حجم نامحدود در حال راه اندازی می باشد:

upload.kocholo.org

دختری که جیغ بنفش می کشید

دسته بندی: اخبار جالب | نویسنده : FARNAZ | بدون نظر

  

دختره سه سال تمام با ما همکلاس بود. پوستی می‎کند از بچه‎ها و معلم‎ها. هایپر اکتیو بود. رو اعصاب بود. خشن بود. تن صدایش به شدت بالا بود. رفتارهایش شتاب زده بود و همه‎ی مراحل شرکت در کلاس و ارتباط با دیگرانش، یک پروژه! روزی نبود که جیغ بنفش یکی از معل‎ها و اشک یکی از بچه‎ها را در نیاورد. کل مدرسه می‎شناختندش و هرسال بیچاره‎ترین و بدترین کلاس، کلاسی بود که دختره تویش بود! حتا بعضی مادرها وخت ثبت نام اصرار می‎کردند دخترشان توی کلاسی که فلانی هست، نباشد!
همیشه توی جلسه‎های مادران، یک مادری پیدا می‎شده که شکایتش را بکند و حتا چند باری بعضی‎ها گفته بودند تعادل روانی ندارد! خانواده‎اش خیلی خود خاهند که این جوری با روان بچه‎های دیگر بازی می‎کنند! خب دخترشان را تربیت کنند یا ببرند مدرسه‎ی استثنایی‎ها!
بعضی معلم‎ها تحملش می‎کردند. بعضی‎ها به کار می‎گرفتندش. بعضی‎ها از کلاس اخراجش می‎کردند. بچه‎ها هم عمومن تحویلش نمی‎گرفتند. یک عده‎ی اندکی بودیم که تحملش می‎کردیم. سازش می‎کردیم. مثلن یکی از بچه‎ها بود که از همه لحاظ پرفکت بود. درسش خوب بود. خطش خوب بود. سلیقه‎اش خوب بود. تر تمیز و مرتب بود. داوطلب انجام همه‎ی کارهای فوق برنامه بود و قرآن و سرود می‎خاند. هر سه سال با این دختره توی کلاس ما بود. و همیشه اولین نفر بود که قبول می‎کرد دختره توی گروهش باشد.
دختره مذهبی بود. چادری بود. خانه‎ی شان روبروی مسجد محل. خودش و مادرش و خاهرش هرشب نماز جماعت بودند. مادرش خیر و فعال بود توی مسجد. جنوبی بودند. اهواز.

بعد از سال اول دبیرستان دیگه ندیدمش.
همون سال یه همسایه‎ی جدید اومد واسه طبقه‎ی اولمون. که یه پسر داشت همسنه داداش کوچیکه‎ی من. پسره شیرین می‎زد. چن وخ بعد پسر بزرگشون تصادف کرد. یه تصادف خیلی بد. ضربه‎ای که به سرش خورده بود، اعصابشو به هم ریخته بود. دو سه باری با باباش دواشون شد. از اون دواهای وحشتناک که شیشه می‎شکنن و عربده می‎کشن! یه بار نصفه شب بود. و صداشون یه جوری توی را پله و پارکینگ پیچید که همسایه‎های ساختمون روبرویی هم اومدن! بعد یکی از همسایه‎ها سرشون داد و هوار کرده بود که خجالت بکشید! فرهنگ آپارتمان نشینی ندارید! وحشیا!

چارسال بعد رفتن، زاهدان انگار.
دختره و همسایمون، دوتاشون یه درد مشترک داشتن. دردی که خیلیا نمی‎دونستن. دردی که خیلیا یادشون رفته. بابای دختره و آقای همسایه ، هردوشون “موجی” بودن. سوغات جنگ.
بابای دختره رفته بود جنگیده بود که حالا مامانای ما خونوادشو “خودخواه” خطاب کنن. آقای همسایه رفته بود جنگیده بود که حالا جناب دکتره طبقه‎ی دوم با دستای پوست نازکش! سرشو از لای در واحدش بکنه بیرون و بهش بگه وحشی و بی‎فرهنگ.
موجی شدن، یکی از ساید افکت‎های روانیه جنگه. یکی از دلایلی که من می‎گم توی خونه‎های خیلی ها هنوز جنگ تموم نشده.

از بقیه‎ی کشورای جنگ زده و در حال جنگ، خبر ندارم، نمی‎دونم که اونام آسایشگاه مخصوص جانبازان دارن یا نه، ولی می‎دونم که ایرانیا، زنای ایرانی، از معدود زنای دنیان که بعد از جنگ و آسیبای شدید روانی شوهراشون، هنوزم باهاشون تویه یه خونه زندگی می‎کنن و صبوری می‎کنن.
این عکس از رفتاری که با آسیب دیده‎های روانی حاصل از سالهای جنگ و قحطی، توی آفریقا صورت می‎گیره.
می‎بندنشون به درخت و تیر های چوبی، حتا برای سال‎ها. یا اینکه توی شبه زندان‎هایی به حال خودشون، برهنه و کثیف، رها می‎شن.

برچسب ها :


ارسال نظر