پیام مهم سایت کوچولو

با سلام و خوش آمدگويي...

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

 

همچنین آپلودسنتر کوچولو با سرعت بالا با حجم نامحدود در حال راه اندازی می باشد:

upload.kocholo.org

مجله عاشقانه سایت کوچولو ۱۲۰

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : Nancy | بدون نظر

  

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه

برای خواندن این شماره مجله عاشقانه کوچولو،روی این عکس کلیک کنید

مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو

شماره ۱۲۰

 

67r4vbo4t1oy9kr90gd.jpg

خدایا!!!

ما برای داشتن دست های تو ریسمان نبسته ایم،دل بسته ایم.

همین که حال دلمان خوب باشد ، برایمان کافی ست

نیمایوشیج در جشن یکسالگى فرزندش نوشت:

پسرم،یک بهار،یک تابستان،یک پاییزویک زمستان را دیدى،

ازاین پس همه چیز جهان تکراریست!جز مهربانى!

چایت را تلخ نخور،

یک بار صدایم کن تمام قندهای دلم را برایت آب میکنم

بعضیها بهتر است در حد یک آرزو بمانند …

برآورده شدنشان …

به بهای شکستن دلت تمام میشود . . .

بــــاخـــتــم تـــا دلـــــــخــــوشـــت کـــنـــم !!!

بـــدان کـــه بـــرگ بـــــرنــــده ات ســـادگـــیـــم نــــــبـــود !

دلــــم بــــود لعنتـــــــی !!!

هیــس !

کــــمی آرامــــتـــر تنـــــها شــــو

بی صـــــدا تــــر بـــشــــکــــن

آهــــســــتــــه تـــر سراغـــــش را بگـــــیـــــر

مـــمــــکــن است بــــیـــدار شــــود وجــــــــدان نــــــداشتــــــه اش !

تـــــو مـــــرا نـادیــــده بـگـیــــر . . .

و مــــــــن بـدنـــم روز بـــه روز کـبـــــودتـر مـی شــــود…

از بــــــس . . . خــــودم را مـی زنـــــم ، بـــــه نـفـهـمـــی . . . !!!

از یعقوب آموختم وقتی عزیزت کنارت نیست ،

کور بودن بهتر است…

آدمی را دیدم با سایه ی خود درد و دل میکرد !

چه رنجی میکشد او وقتی هوا ابریست. . .

تراشکار ماهری شدم بسکه تو نیامدی و من برای دلم بهانه تراشیدم !

ﺩﻟﺖ ﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ …

ﺷﺎﺩﺗﺮﯾﻦ ﺁﻫﻨﮓ ﻫﺎ، ﺭﻭﺿﻪ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻣﯿﻜﻨﻨﺪ

ﺷﻠﻮﻏﺘﺮﯾﻦ ﻣﻜﺎﻧﻬﺎ، ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭُﺧﺖ ﻣﯽ ﻛﺸﻨﺪ …

ﻭ ﺷﺎﺩﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﺳﺖ !!

این روزها بوی حافظ می دهند…!

تفال که میزنم..

کنعانم… بدجور یوسفش را میخواهد!!!

تمام حرف مجنون یک کلام است !

‏نفس بی یاد لیلایم حرام است ‎

!!!‎‏

عدل

اسب درشکه‌ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده می‌شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حنایی‌اش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداری‌‌اش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود.سم یک دستش _آنکه از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییده‌ای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده می‌شد.
آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخ‌های اطراف بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توی آب گل آلود خونینی افتاده بود. پی در پی نفس می‌زد. پره‌های بینیش باز و بسته می شد. نصف زبانش از لای دندان‌های کلید شده‌اش بیرون زده بود. دور دهنش کف خون‌آلودی دیده می‌شد. یالش به طور حزن‌انگیزی روی پیشانیش افتاده بود و دو سپور و یک عمله راهگذر که لباس سربازی بی سردوشی تنش بود و کلاه خدمت بی‌آفتاب گردان به سر داشت می خواستند آن را از جو بیرون بیاورند.
یکی از سپورها که حنای تندی بسته بود گفت:
من دمبشو می‌گیرم و شما هر کدامتون یه پاشو بگیرین و یه هو از زمین بلندش می‌کنیم. انوخت نه اینه که حیوون طاقت درد نداره و نمی تونه دساشو رو زمین بذاره یه هو خیز ور می‌دارد. انوخت شما جلدی پاشو ول دین منم دمبشو ول می‌دم. رو سه تا پاش می تونه بند شه دیگه. اون دسش خیلی نشکسه. چطوره که مرغ روی دو پا وایمیسه این نمی‌تونه رو سه پا واسه؟
یک آقایی که کیف قهوه‌ای زیر بغلش بود و عینک رنگی زده بود گفت:
- مگر می‌شود حیوان را اینطور بیرون آورد؟ شما‌ها باید چند نفر بشید و تمام هیکل بلندش کنید و بذاریدش تو پیاده‌رو.
یکی از تماشاچی‌ها که دست بچه خردسالی را در دست داشت با اعتراض گفت:
- این زبون بسته دیگه واسه صاحباش پول نمی‌شه. باید به یه گلوله کلکشو کند.
بعد رویش را کرد به پاسبان مفلوکی که کنار پیاده‌رو ایستاده بود و لبو می خورد و گفت:
- آژدان سرکار که تپونچه دارین چرا اینو راحتش نمی کنین؟ حیوون خیلی رنج می‌بره.
پاسبان همانطور که یک طرف لپش از لبویی که تو دهنش بود باد کرده بود با تمسخر جواب داد:
- زکی قربان آقا! گلوله اولنده که مال اسب نیس و مال دزه دومنده حالو اومدیم و ما اینو همینطور که می‌فرمایین راحتش کردیم به روز قیومت و سوال جواب اون دنیاشم کاری نداریم فردا جواب دولتو چی بدیم؟ آخه از من لاکردار نمی‌پرسن که تو گلولتو چیکارش کردی؟
سید عمامه به سری که پوستین مندرسی روی دوشش بوی گفت:
- ای بابا حیوون با کیش نیس. خدا را خوش نمی‌یاد بکشندش. فردا خوب می‌شه. دواش یه فندق مومیاییه.
تماشاچی روزنامه به دستی که تازه رسیده بود پرسید:
- مگه چطور شده؟
یک مرد چپقی جواب داد:
- و الله من اهل این محل نیستم. من رهگذرم.
لبو فروش سرسوکی همانطور که با چاقوی بی دسته‌اش برای مشتری لبو پوست می‌کند جواب داد:
- هیچی اتول بهش خورده سقط شده. زبون بسته از سحر تا حالا همین جا تو آب افتاده جون می‌کنه. هیشکی به فکرش نیس. اینو… بعد حرفش را قعط کرد و به یک مشتری گفت:
یه قرون!… و آن وقت فریاد زد:
قند بی کپن دارم ! سیری یک قرون می‌دم.
باز همان مرد روزنامه به دست پرسید :
- حالا صاحب نداره؟
مرد کت چرمی قلچماقی که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:
- چطور صاحب نداره. مگه بی صاحبم می‌شه؟ پوسش خودش دس کم پونزده تومن می‌ارزه. درشکه چیش تا همین حالا اینجا بود; به نظر رفت درشکشو بذاره برگرده.
پسربچه ای که دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند کرد و پرسید:
- بابا جون درشکه چیش درشکشو با چی برده برسونه مگه نه اسبش مرده؟
یک آقای عینکی خوش لباس پرسید:
- فقط دستاش خرد شده؟
همان مرد قلچماق که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:
- درشکه‌چیش می‌گفت دندهاشم خرد شده.
بخار تنکی از سوراخ های بینی اسب بیرون می‌آمد. از تمام بدنش بخار بلند می‌شد. دنده هایش از زیر پوستش دیده می‌شد. روی کفلش جای یک پنج انگشت گل خشک شده داغ خورده بود. روی گردن و چند جای دیگر بدنش هم گلی بود. بعضی جاهای پوست بدنش می‌پرید. بدنش به شدت می‌لرزید. ابدا ناله نمی‌کرد. قیافه‌اش آرام و بی التماس بود. قیافه یک اسب سالم را داشت و با چشمان گشاد و بی اشک به مردم نگاه می‌کرد.
برگرفته از: کتاب خیمه شب بازی- صادق چوبک

I was thinking;
Maybe I am just like this nature.
And until my heart is the prison of bitter memories, it won’t host the spring!
My heart shook! How can I forget?
But…forgiveness in not naivety, it’s not forgetfulness…
Forgiveness is a present for our heart, to become weightless, to be peaceful & mellow.
I clean my heart from hatreds and annoyances, to welcome the spring full of affection, love and truthfulness…
Calm and light, like the spring

با خود اندیشیدم؛
شاید من نیز همانند این طبیعتم
و قلبم تا زمانی که زندان خاطرات تلخ است، میزبان بهار نخواهد شد
دلم لرزید. چگونه فراموش کنم
اما… گذشت سادگی نیست، فراموشی نیست
بخشایش پیشکشی است برای قلب خود، که سبک شود، که آرامش یابد
دلم را از کینه ها و رنجش ها می شویم، تا با وجودی مملو از مهر و پاکی، به استقبال نوروز بیایم
سبک و آرام، چون بهار

ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﮔﻔﺘـــــــــــﻪ ﺍﻧﺪ : ﺩﻭﺭﻱ ﻭ ﺩﻭﺳــــﺘﻲ

ﻳﺎ ﻃﻌــــﻢ ﺩﻭﺳـــــﺘﻲ ﻧﭽﺸﻴـــﺪﻩ ﺍﻧﺪ

ﻳﺎ ﺩﺭﺩ ﺩﻭﺭﻱ ﻧﮑــــــﺸﻴﺪﻩ ﺍﻧﺪ . . .

olh69ag66hyc0b7d596f.jpg

6axrlpvbc91fyah8pfct.jpg

برچسب ها :


ارسال نظر