به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

مجله عاشقانه ۴۰

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | ۷ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

 مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو (شماره ۴۰)

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه


جمله هفته

 

عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد.

(مادر ترزا)

 

عکس هفته

 

http://www.kocholo.org/

http://www.kocholo.org/

http://www.kocholo.org/ 

مجموعه قطعات عاشقانه
 

نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست

بشنو از دل ، دل حریم کبریاست

نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه ی دلبر شود

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و تنها دل من

بی دلیل آسمان ابریست

بی دلیل باران می بارد

بی دلیل دلتنگ شده ام

 در این ازدحام فکر و قهر و دغدغه

بی دلیل شعر می گویم

ملامتم مکن

من که دریا نیستم

من تنها شاعری هستم تهیدست

که به بهانه ابرو باران و قهر

شوریده می شود

وشعر می گوید.

چند ورق کاغذ سیاه
و باز شکست بغض بی صدای من

شروع قصه چشم های بارانی من

و دست های همیشه خسته من

چند ورق کاغذ سیاه

و رقص خاطرات رویایی من

در اوج آسمان تنهایی من

و در فراز آن ، هر شب سیاه

پر است از سکوت سرد و بی ستاره من

چند ورق کاغذ سیاه

و رقص پوچ وخیالی قاصدک خیال

و شکفتن همه آرزوهای محال

چند ورق کاغذ سیاه

تمام دلخوشی سرد و بی صدای یک خیال

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد

بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم

و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم

 تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

مرا اینگونه باور کن

که عاشقتر ز نیلوفر ، تنم را با تن مرداب آمیزم

که چون آن پیچک تابان و پیچنده

به دامان درخت تاک آویزم

مرا اینگونه باور کن

چو پروانه به گرد شمع می گردم

تنم بر آتش اندازم

من آتش را بر اندازم

که خود سوزنده چون خورشید

به دور خویش می چرخم

 

مرا اینگونه باور کن

چو برگی در میان دستهای باد می رقصم

به دام باد افتادم اگرچه

در آغوش نسیم تا اوج خواهم رفت

میان خاک افتادن نمی خواهم

من آن برگم که از تحقیر پای خلق می ترسم

 

مرا اینگونه باور کن

نه افسونگر نه دیوانه

نه جامم من ، نه پیمانه

خودم افسونم و حیرت

می ِ نابم ، چه مستانه

 

مرا اینگونه باور کن

به آغوشت بیاویزم

بپیچم دور گیسویت

شدم خاکستر عشقت

خودم رقصنده در کویت . . .

هرگز این قصه ندانست کسی:
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
بر سر مهر نبود
آه ، این درد مرا می فرسود:
« او به دل عشق ِ دگر می ورزد ؟ »
گریه سر دادم در دامن او
 های هایی که هنوز
تنم از خاطره اش می لرزد !
بر سرم دست کشید
در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک می دانستم
که دلش با دل من سرد شده ست !

ماندگاری در من ! 

چون نقش کتیبه ای 

بر دل کوه ! 

بی آنکه  

بخواهم روزهای رفته 

یا  مانده را

بشمارم … 

 روز و روزگارم  

به تو پیوسته است …

نقاب از چهره بردارم

چه خواهد شد؟

تو را بی پرده بنویسم

چه خواهد شد؟

بدون این حجاب خسته و خاکی

مرا بی سایه بنویسی

چه خواهد شد؟

به همه خواهم گفت

به نسیمی که گذر خواهد کرد ،

به شهابی که درخشید به شب ،

به شب روشن پاک ،

به سپیدار بلند ،

به پرستو ،

که غمگین ترک کند لانه ی خویش ،

به همه خواهم گفت ،

به شرابی که به پیمانه تو می رقصد ،

و تو را مست کند شب همه شب ،

من به هر کوچه که تو می گذری ،

کوچه هایی که پر از خاطره است …

به همه خواهم گفت

خسته ام …

خسته نبودنت …

خسته از روزهایی که بی تو شب می شود و شبهایی که باز هم بی تو می گذرد

 تا که طلوعی و غروبی دیگر بیایند و باز هم گذر زمانها که بی تو می گذرد …

می گذرد …

می گذرد و باز هم می گذرد …

هر شب به آسمان نگاه می کنم تو را

که می دانم هستی

حتی اگر نبینم تو را

برکه ام

اما تو دریایی ام کن و بگذار

طعم دریا را بچشم

صخره ها منتظرند.

من که در پیله ی بی شیله ی خویش

شوق پروانگی از یادم رفت

لااقل موقع رفتن بسپار

ابر جای تو ببارد به سرم

ماه جای تو بتابد به شبم

سر انگشت محبت بزند گاهگاهی به درم

شاد این تلخی ایام غم انگیز را

باز با یاد تو از یاد برم …

 

یک داستان کوتاه

 

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع…دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع…دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی…من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

 

 

 

یک شعر

ای که بوی باران شکفته درهوایت
یاد ازآن بهاران که شد خزان به پایت
شد خزان به پایت، بهار باور من
سایه بان مهرت نمانده برسر من
جزغمت ندارم به حال دل گواهی
ای که نور چشمم در این شب سیاهی
چشم من به راهت همیشه تا بیایی
باغ من! بهارم! بهشت من! کجایی؟

جان من! کجایی؟ کجایی؟ که بی تو دل شکسته ام
سر به زانوی غم نهاده ام، به گوشه ای نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا
مانده با نگاهی به راهی که می‌رود به ناکجا
ای گل آشنا!
بی قرارم بیا
وای از این غم جدایی
باغ من !بهارم !بهشت من کجایی؟

جان من! کجایی؟ کجایی؟ که بی تو دل شکسته ام
سر به زانوی غم نهاده ام به گوشه ای نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا
مانده با نگاهی به راهی که می‌رود به ناکجا
ای گل آشنا!
بی قرارم بیا
وای از این غم جدایی

  قیصر امین پور

 

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 

چه خوشبخت است آن که کسی را دوست می دارد

عشق می ورزد.

او بر روی این زمین در میان این کوچه و بازار

انبوه سایه هایی که چون اشباح خیالی می گذرند

یکی را می بیند

احساس می کند که در میان این خلوت خالی

یکی وجود دارد.

 

یک قطعه انگلیسی 

The word of our love is word of spring
cloud; you are from clan of smile I am from clan of grief,
there is distance as 100 ah, 100 mount, you are from dawn & light,
I am from ruddy copse

حدیث عشق من و تو،حدیث ابر بهاریست،تو از قبیله لبخند،من از قبیله اندوه.فضای فاصله صد آه،فضای فاصله صد کوه،تو از سپیده و نوری،من از شقایق گلگون.

 

یک اس ام اس عشقولانه

 

mARAb – T92ob
اینطوری نمیتونی بخونیش ، برو بگیرش جلوب آیینه

 

 

 

 

 

(برگرفته از فروم سایت کوچولو)

 

برچسب ها :


ارسال نظر