به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

مجله عاشقانه ۴۱

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | ۴ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

 مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو (شماره ۴۱)

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه


 

جمله هفته

 

با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد

 

عکس هفته



http://eshgh.kocholo.org/ 

 

http://eshgh.kocholo.org/

 

http://eshgh.kocholo.org/



مجموعه قطعات عاشقانه
 

به آسمون سپردم چشم از تو بر نداره ، مراقب تو باشه

سرت بلا نیاره ، تا تو نخوای نتابه ، دلت گرفت بباره

همیشه با تو باشه تو رو تنها نذاره . . .

آن هنگام که بدانم قلبم را عشق دیگری گرما میبخشد

با انکه دوستت دارم ترکت خواهم کرد

بعد قلبمم را لگد کوب خواهم کرد

زیرا هرگز نمی خواستم کسی جز تو مالک ان باشد

کاش می دانستی

چشم هایم زشکوفایی عشق تو فقط می خواند

کاش می دانستی

عشق من معجزه نیست

عشق من رنگ حقیقت دارد

اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد

کاش می دانستی

تو فقط مال منی

تو فقط مال همین قلب پر از احساس منی

شب من با تو سحر خواهد شد

تو نمی دانی من

چه قدر عشق تو را می خواهم

تو صدا کن من را

تو صدا کن مرا که پر از رویش یک یاس شوم

تو بخوان تا همه احساس شوم

کاش می دانستی

شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتاده است

به سرم داد بزن

تا بدانم که حقیقت داری

تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری

باز هم این همه عشق

این همه عشق برای دل تو ناچیز است

آسمان را به زمین وصل کنم؟

یا که زمین را همه لبریز ز سر سبزی یک فصل کنم؟

من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم

به خدا تو نباشی

بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم

حقیقت دارد؛

تو را دوست دارم.

در این باران

میخواستم تو

در انتهای خیابان نشسته

باشی

من عبور کنم

سلام کنم

لبخند تو را در باران

میخواستم.

میخواهم

تمام لغاتی را که می دانم

برای تو

به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

دنیا را ببینم

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در آینه نگاه کنم

کلمات دیروز را

امروز نگویم

خانه را برای تو آماده کنم

برای تو یک چمدان بخرم

تو معنی سفر را از من بپرسی

لغات تازه را از دریا صید کنم

لغات را شستشو دهم

آنقدر بمیرم

تا زنده شوم

اگر" عشق"…

میوه ی ممنوعه ی این دنیاست

هراسی نیست از رانده شدن از دیر خراب آباد این دنیا

گاز باید زد ، با پوست

.
.
.

!

عشق گفت:من بودم که اورادرخودنگاه داشتم

دست گفت:من بودم که دست اورالمس کردم

دل گفت:من بودم که سالها رنج کشیدم واورادرآشیانه جادادم

ولب گفت:اگرمن نبودم که بگویم دوستت دارم تلاش شما بی فایده بود

به من بگو

چیست که مرا به سرودن وامی دارد ؟

آ ری

د ر پرتو عشق

هیچ چیر تاب مقاومت ندارد

.

.

.

عشق

با تمام وجود

لب به تبسم گشوده است

!

و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس…

و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد …

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن……….

 

 

مشقم کن
وقتی که عشق را
زیبا
بنویسی
فرقی نمی کند
که قلم
از ساقه های نیلوفر باشد
یا از پر کبوتر.

رفتم به کنار رود

سر تا پا مست

رودم به هزار قصه می برد ز دست

چون قصه درد خویش با او گفتم

لرزید و رمید و رفت و نالید وشکست!

از زیستن خرسندم

چون فرصتی برای تکامل من است

به خویش عشق می ورزم

چون خدا عاشق من است

وبه دیگران عشق می ورزم

چون خدا عاشق آنان نیز هست

تو ای آشنا

بیا تا با هم ، زندگیمان را شاکر باشیم

من نمیدونم چطور شد

من چجوری دل سپردم

من فقط دیدم که چشماش …

پر بارون و خواهش

عاشقونه من و برده …

تا ته حس نوازش

ای آسمان !

لحظه ای مرا

به لاجورد دستانت بسپار

مرا نقاشی کن

و تصویر خرمنی از صبح را

بر گیسوی من بپاش

بگذار طلوع کنم

.

.

.

!

 

یک داستان کوتاه

 

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.

اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد.»

شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

 چهارمین شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد

 

یک شعر

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد

 نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

 به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت

 خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

 شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست

 هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

 زهی امید که کامی از آن دهان می جست

زهی خیال که دستی در آن کمر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم

 که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

  امیر هوشنگ ابتهاج

 

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 

چه آسان عشق را به چیزی نمی گیرند

آن را به هر قیمتی می فروشند

آن را هیچ کس ارج نمی نهد

چه می گویم؟چه پست مردمی هستند!

دوست داشتن را جنایت می شمارند!

کینه مجاز است چاپلوسی مجاز است

نوکری مجاز است دزدی و دروغ رایج است

پول پرستی زشت نیست…

هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول است و آزاد است

حق کشی آزاد است پستس و زبونی و ذلت و تقلب

و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی

آزاد است مشروع است!

اما عشق را کسی نمی بخشد

دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند!

 

یک قطعه انگلیسی 

When my hair has all turned grey

Will you kiss me then and say

TEhat you love me in Desember

? As you do in May

  

وقتی گرد پیری بر سرم نشست

آیا باز هم مرا می بوسی و می گویی

که اکنون در خزان به تو عشق می ورزم

همان گونه که در بهار چنین بود ؟

 

یک اس ام اس عشقولانه

 

نبوده

.

نیست

.

 نخواهد بود

.

از تو عزیزتر

.

کسی برای من…

 

 

 

 

 

(برگرفته از فروم سایت کوچولو)

 

 

برچسب ها :


ارسال نظر