به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

مجله عاشقانه ۴۴

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | ۵ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

 مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو (شماره ۴۳)

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه


جمله هفته

 

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن

  * کوروش بزرگ*

عکس هفته

 

 

 

 

 

مجموعه قطعات عاشقانه
 

 

با تو هستم ای قلم!
با تو ای همراه و ای همزاد من …
سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سرنوشت
شعرهایم را نوشتی دستخوش!
اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده…
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس…
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم
..
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما … تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ی پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ی خفاشان !!
جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .
تو بیا و بنویس

 

 


 

تو را دوست نمی‌دارم گرچه گلی در نظر آیی یا یاقوت زردی یا میخکی که آتش، آن‌ها را به کشتن خواهد داد
تو را دوست می‌دارم چونان حقایق تاریک که دوست‌داشتنی هستند
من حقیقت تو را دوست می‌دارم اگر گیاهی باشی که هیچ‌گاه شکوفه نداده است باز دوستت
می‌دارم حقیقت مطلق تو را و عشقی که از تو در بدنم زندگی می‌کند .
دوستت می‌دارم، بی‌آنکه بدانم چرا؟ یا چه زمانی؟ در کجا؟
           " تو را آشکارا دوست می‌دارم "
ما به هم نزدیکیم به قدری نزدیک که
دستان تو بر سینه‌ام همان دستان من است 
به قدری که بستن
چشمان تو همان به خواب رفتن من است …

دلتنگی هایم
با صدای تپش های
قلب تو
پایان می یابند
من
خودم را
لحظاتم را
با صدای تو
کوک کرده ام
بیا

کوکم دارد تمام میشود!

من در گیتار تو را می شنوم

در سنتور

در ضرباهنگ مدور دف

و موسیقی بدون کلام نگاهت را

سمفونی شگفتی میدانم

با اجرای زنده یک حس

.

.

.

!

ای شبانگاه،نوازشگر تو

تا سحر چشم تو درخواب،ولی

روز دیدار که از راه رسد

به تماشای تو من بیدارم

من تو را خواهم یافت

من تو را خواهم دید.

من ولی منتظر حادثه دیدارم

همسفر پشت سرم اشک مریز

من برای شب تنهایی تو

گل شب بو،گل سرخ

قاصدک میچینم

تا بیایی به کنارم،هر روز

من برایت گلی از باغ خدا خواهم چید

چیست دلتنگی تو؟

آه ای تمام هستیم از تو

ای شور و حال مستیم از تو

روزی مبادا قصه گوی دیگران گردی

روزی مبادا آرزوی این و آن گردی

روزی مبادا پا نهی بر آنچه می گویی

روزی مبادا بگذری،از آنچه میگویی

گر با دلم نامهربان گردی

گر آشنای دیگران گردی

میمیرم از وحشت

چون لاله در صحرای رسوایی

میسوزم از اندوه تنهایی

غمگین تراز مهتاب پاییزم

جام تهی از باده ام،از غصه لبریزم

با منم مدارا کن

جام دلم پر از شراب عاشقیها کن

در دست من،دست وفا بگذار

تا زیر پایت فرش سازم هستی خود را

من با تو میمانم

من بی تو میمیرم

بگذار تا همچون پرستوها

درکنج آن دل آشیان سازم

من آن قفس را دوست میدارم

بگذار تا خود را نهان سازم

ای قصه گوی دل

ای آرزوی من

با من مبادا بی وفا گردی

با دیگران پیمان ببندی آشنا گردی

آه ای تمام هستیم از تو

از پای دل مگشای زنجیرم

من بی تو میمیرم

همه با چای و خرما افطار می کنند
من با لبخند زیبای تو
این رمضان را خدا بر من ببخشای
که بت پرست شدم
ای کاش
مجازاتش

آغوش تو باشد

آرام آرام بر من می بارد

باران را می گویم

خودم را مرور می کنم

و حرفــ های تو را

صدای تق تق حضورت می آید

و

من…

با همه ی خستگی هایم

دلتنگی هایم

باز سلام می کنم

.

.

.

!

مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک می زنه

حسرت داشتن تو ،‌پیر شده ، عینک می زنه

صورتم سرخ شده بود ،‌اما حالا کبود شده

جدایی یه عمر داره توی اون چک می زنه

هر وقت گلی را بو کردی


هرگز نگاهش نکن،


چون اگر نگاهت را


به خاطر بسپارد،


به شوق دوباره دیدنت


پر پر میشود…

شدم موضوع نقاشی
که شاید یاد من باشی
شوی شاگرد نقاشی
و….
به روی بوم عمر من
زدی نقشی
ز بی نقشی
گهی بر غم کشیدی
من شدم خوشحال
که شاید تو درختی
تا فرود آیم به دستانت
ولی دیدم که خورشیدی
ز گرمایت شدم بی حال و بعد از مدتی اندک
شدم بی تاب
مرا دریاب
ورق را پاره کردم دور ریختم
………..
بروی صفحه ای دیگر
شدی کوهی
شدم کاهی
که من اندر تو ناپیدا و شاید هیچ
شدم غمگین
کمی پر رنگترم کردی
شدم چوبی
تو هم کوهی
چنانچه پیش از آن بودی
شدم خوشحال
مرا برد ناگهان سیلی
شدم مجنون بی لیلی
و شاید هم شدم فرهاد
زدم فریاد
زدم فریاد و همراهش زدم تیشه
به روی بوم نقاشی
ورق را پاره کردم دور ریختم
…………..
به روی صفحه ای دیگر
شدم قلبی
تو هم تیری
میان سینه ام رفتی
مرا کردی دو تکه
ز عشقت خرد کردی
ورق را پاره کردم دور ریختم
…………
.به روی صفحه آخر
شدم شبنم
که من آهسته و نم نم
چکیدم من ز برگ تو
که لایقتر ز این جمله
برایت نیست تصویری 

یک داستان کوتاه

خورشید، دختر یلداست 

یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.
 

یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.

***

یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند".

فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد".

***

یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.
راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

 

یک شعر

با دلم با دل تو

پای بر سینه ی این راه زدیم

پای کوبان، دست در دست گذر می کردیم

گویی اما ته این راه دراز

دزد شبگیر جنون منتظر است

من و عشق و تو و این راه دراز

همه روز و همه شب

در پی یافتن سایه درختی، آبی

در سکوت غم تنهایی خویش

بین هر ثانیه را

لا به لای سخن و قافیه را می گشتیم

در غم عشق تو مردم اما

این صدای ضربان و تپش قلب ره عشق هنوز

از قدمهای بلند من و توست

دل من با دل تو…

دوش بر دوش هم از حادثه ها می گذریم

می نشینیم به کنجی، در این بادیه ی عشق و جنون

و نهال دلمان

که به هم کاشته بودیم از عشق

همه عشق و همه عشق

دور از غارت باد سحری

با دو چشم ترمان جان گیرد

آری آری دل من با دل تو…

می رسم من به تو یک روز اما

گفتنش دشوار است

که کجا؟ کی؟ به چه اندیشه؟ ولی

من به دیوار سرای دل و ذهن

نقشی از حرف بزرگی دارم:

" گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است"

  هوشنگ ابتهاج

 

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 

چه گران بهایند انسان هایی که بزرگواری ها

و عظمتهای خوبی و دوست داشتنی و

زیبایی های لطیف و قیمتی انسانی را دارند

و خود از آن آگاه نیستند.

این از آن مقوله "نفهمیدن"هایی است که

به روح ارجمندی متعالی و عزیزی می بخشد…

 

یک قطعه انگلیسی 


 

For all those times you stood by me
For all the truth that you made me see
For all the joy you brought to my life
For all the wrong that you made right
For every dream you made come true
For all the love I found in you
I’ll be forever thankful baby


به خاطر همه ی آن وقت ها که کمکم می کردی
به خاطر تمام حقیقت هایی که باعث شدی ببینم
به خاطر تمام خوشی و شادی که به زندگی من آوردی
به خاطر تمام مشکلاتی که درستشان کردی
به خاطر تمام رویاهایی که باعث شدی به حقیقت بپیوندد
به خاطر تمام عشقی که در تو پیدا کردم
برای همیشه از تو ممنونم عزیزم

 

یک اس ام اس عشقولانه

 

در را باز کن خبری دارم ، قلبم را بشکاف نامه ای دارم ، نامه را باز کن ، دوستت دارم

برچسب ها :


ارسال نظر