به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

شعر لیلی و مجنون

دسته بندی: اشعار | نویسنده : admin | ۴ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

متن و دانلود کامل شعر معروف و زیبای لیلی و مجنون نظامی گنجوی

دانلود کتاب شعر لیلی و مجنون به صورت PDF با لینک مستقیم + اولین و زیباترین شعر این مجموعه

 

لیلی و مجنون داستانی ایرانی است که حقیقت یا افسانه بودن آن جای بحث بسیار دارد. در ادبیات عرب شعرهای زیادی در وصف لیلی و عشق سوزناک او وجود دارد، که به مجنون یا قیس عامری نسبت می‌دهند، اما ظاهراً از شاعران مختلفی بوده‌است. داستان لیلی و مجنون در ادبیات فارسی نیز مشهور بوده‌است، تا این‌که در سال ۵۸۴ هجری قمری «حکیم جمال الدین ابومحمد الیاس بن یوسف» معروف به نظامی گنجوی آن را به عنوان سومین گنج از پنج گنج خود به نظم می‌آورد. این داستان جز جانمایهٔ آن، که افسانه‌ای عربی است، بیشترش آفریدهٔ ذهن خلاق و طبع موزون استاد بزرگ شهر گنجه، (نظامی) است و آن‌چنان در ادبیات فارسی و کشورهای همسایه مورد توجه قرار گرفته‌است که پس از او ۳۸ شاعر فارسی زبان، ۱۳ شاعر ترک، و ۱ شاعر اردو به تقلید از نظامی، این داستان را به نظم آورده‌اند.

مثنوی لیلی و مجنون شامل ۴۵۰۰ بیت است، که به سال ۵۸۴ به نام شروانشاه ابوالمظفر اخستان سروده شده‌است در این مثنوی داستان پر سوز و گداز عشق مجنون (قیس عامری) از قبیله بنی عامر و لیلی دختر سعد به رشته نظم درآمده ‌که از داستانهای مشهور فولکلور تازی پیش از اسلام می‌باشد.

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – -

دانلود کتاب الکترونیک لیلی و مجنون (نظامی گنجوی)

نام کتاب : لیلی و مجنون

نویسنده : نظامی گنجوی

تابپ و ویرایش: امین بابایی پناه

تعداد صفحات : ۲۰۵

فرمت کتاب الکترونیک : pdf.*

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – -

دانلود دانلود کتاب الکترونیک لیلی و مجنون (نظامی گنجوی) – نسخه پی دی اف – ۱٫۵۰MB
 

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – -

اولین و معروفترین قسمت لیلی و مجنون

ای نام تو بهترین سرآغاز   بی‌نام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم   جز نام تو نیست بر زبانم
ای کار گشای هر چه هستند   نام تو کلید هر چه بستند
ای هیچ خطی نگشته ز اول   بی‌حجت نام تو مسجل
ای هست کن اساس هستی   کوته ز درت دراز دستی
ای خطبه تو تبارک الله   فیض تو همیشه بارک الله
ای هفت عروس نه عماری   بر درگه تو به پرده داری
ای هست نه بر طریق چونی   دانای برونی و درونی
ای هرچه رمیده وارمیده   در کن فیکون تو آفریده
ای واهب عقل و باعث جان   با حکم تو هست و نیست یکسان
ای محرم عالم تحیر   عالم ز تو هم تهی و هم پر
ای تو به صفات خویش موصوف   ای نهی تو منکر امر معروف
ای امر تو را نفاذ مطلق   وز امر تو کائنات مشتق
ای مقصد همت بلندان   مقصود دل نیازمندان
ای سرمه کش بلند بینان   در باز کن درون نشینان
ای بر ورق تو درس ایام   ز آغاز رسیده تا به انجام
صاحب توئی آن دگر غلامند   سلطان توئی آن دگر کدامند
راه تو به نور لایزالی   از شرک و شریک هر دو خالی
در صنع تو کامد از عدد بیش   عاجز شده عقل علت اندیش
ترتیب جهان چنانکه بایست   کردی به مثابتی که شایست
بر ابلق صبح و ادهم شام   حکم تو زد این طویله بام
گر هفت گره به چرخ دادی   هفتاد گره بدو گشادی
خاکستری ار ز خاک سودی   صد آینه را بدان زدودی
بر هر ورقی که حرف راندی   نقش همه در دو حرف خواندی
بی‌کوه کنی ز کاف و نونی   کردی تو سپهر بیستونی
هر جا که خزینه شگرفست   قفلش به کلید این دو حرفست
حرفی به غلط رها نکردی   یک نکته درو خطا نکردی
در عالم عالم آفریدن   به زین نتوان رقم کشیدن
هر دم نه به حق دسترنجی   بخشی به من خراب گنجی
گنج تو به بذل کم نیاید   وز گنج کس این کرم نیاید
از قسمت بندگی و شاهی   دولت تو دهی بهر که خواهی
از آتش ظلم و دود مظلوم   احوال همه تراست معلوم
هم قصه نانموده دانی   هم نامه نانوشته خوانی
عقل آبله پای و کوی تاریک   وآنگاه رهی چو موی باریک
توفیق تو گر نه ره نماید   این عقده به عقل کی گشاید
عقل از در تو بصر فروزد   گر پای درون نهد بسوزد
ای عقل مرا کفایت از تو   جستن ز من و هدایت از تو
من بددل و راه بیمناکست   چون راهنما توئی چه باکست
عاجز شدم از گرانی بار   طاقت نه چگونه باشد این کار
می‌کوشم و در تنم توان نیست   کازرم تو هست باک از آن نیست
گر لطف کنی و گر کنی قهر   پیش تو یکی است نوش یا زهر
شک نیست در اینکه من اسیرم   کز لطف زیم ز قهر میرم
یا شربت لطف دار پیشم   یا قهر مکن به قهر خویشم
گر قهر سزای ماست آخر   هم لطف برای ماست آخر
تا در نقسم عنایتی هست   فتراک تو کی گذارم از دست
وآن دم که نفس به آخر آید   هم خطبه نام تو سراید
وآن لحظه که مرگ را بسیجم   هم نام تو در حنوط پیچم
چون گرد شود وجود پستم   هرجا که روم تو را پرستم
در عصمت اینچنین حصاری   شیطان رجیم کیست باری
چون حرز توام حمایل آمود   سرهنگی دیو کی کند سود
احرام گرفته‌ام به کویت   لبیک زنان به جستجویت
احرام شکن بسی است زنهار   ز احرام شکستنم نگهدار
من بیکس و رخنها نهانی   هان ای کس بیکسان تو دانی
چون نیست به جز تو دستگیرم   هست از کرم تو ناگزیرم
یک ذره ز کیمیای اخلاص   گر بر مس من زنی شوم خاص
آنجا که دهی ز لطف یک تاب   زر گردد خاک و در شود آب
من گر گهرم و گر سفالم   پیرایه توست روی مالم
از عطر تو لافد آستینم   گر عودم و گر درمنه اینم
پیش تو نه دین نه طاعت آرم   افلاس تهی شفاعت آرم
تا غرق نشد سفینه در آب   رحمت کن و دستگیر و دریاب
بردار مرا که اوفتادم   وز مرکب جهل خود پیادم
هم تو به عنایت الهی   آنجا قدمم رسان که خواهی
از ظلمت خود رهائیم ده   با نور خود آشنائیم ده
تا چند مرا ز بیم و امید   پروانه دهی به ماه و خورشید
تا کی به نیاز هر نوالم   بر شاه و شبان کنی حوالم
از خوان تو با نعیم‌تر چیست   وز حضرت تو کریمتر کیست
از خرمن خویش ده زکاتم   منویس به این و آن براتم
تا مزرعه چو من خرابی   آباد شود به خاک و آبی
خاکی ده از آستان خویشم   وابی که دغل برد ز پیشم
روزی که مرا ز من ستانی   ضایع مکن از من آنچه مانی
وآندم که مرا به من دهی باز   یک سایه ز لطف بر من انداز
آن سایه نه کز چراغ دور است   آن سایه که آن چراغ نوراست
تا با تو چو سایه نور گردم   چون نور ز سایه دور گردم
با هر که نفس برآرم اینجا   روزیش فروگذارم اینجا
درهای همه ز عهد خالیست   الا در تو که لایزالیست
هر عهد که هست در حیاتست   عهد از پس مرگ بی‌ثباتست
چون عهد تو هست جاودانی   یعنی که به مرگ و زندگانی
چندانکه قرار عهد یابم   از عهد تو روی برنتابم
بی‌یاد توام نفس نیاید   با یاد تو یاد کس نیاید
اول که نیافریده بودم   وین تعبیه‌ها ندیده بودم
کیمخت اگر از زمیم کردی   با زاز زمیم ادیم کردی
بر صورت من ز روی هستی   آرایش آفرین تو بستی
واکنون که نشانه گاه جودم   تا باز عدم شود وجودم
هرجا که نشاندیم نشستم   وآنجا که بریم زیر دستم
گردیده رهیت من در این راه   گه بر سر تخت و گه بن چاه
گر پیر بوم و گر جوانم   ره مختلف است و من همانم
از حال به حال اگر بگردم   هم بر رق اولین نوردم
بی‌جاحتم آفریدی اول   آخر نگذاریم معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم   کان راه بتست می‌شناسم
این مرگ نه، باغ و بوستانست   کو راه سرای دوستانست
تا چند کنم ز مرگ فریاد   چون مرگ ازوست مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان که رایست   این مرگ نه مرگ نقل جایست
از خورد گهی به خوابگاهی   وز خوابگهی به بزم شاهی
خوابی که به بزم تست راهش   گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم   خوش خسبم و شادمانه خیزم
گر بنده نظامی از سر درد   در نظم دعا دلیریی کرد
از بحر تو بینم ابر خیزش   گر قطره برون دهد مریزش
برچسب ها :


ارسال نظر