پیام مهم سایت کوچولو

با سلام و خوش آمدگويي...

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

 

همچنین آپلودسنتر کوچولو با سرعت بالا با حجم نامحدود در حال راه اندازی می باشد:

upload.kocholo.org

رمان الهه ناز ۱-۱

دسته بندی: رمان | نویسنده : admin | ۲ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

رمان فوق العاده زیبا و عاشقانه الهه ناز ♥ جلد اول – قسمت اول

متن رمان زیبا و خواندنی الهه ی ناز ،یکی از برترین رمان های ایرانی، به صورت قسمت بندی شده
خلاصه: الهه ناز سرگذشت دو خواهر دوقلوی زیبا، دلشکسته و عاشق،گیتی و گیسوست. در این جلد گیتی بزرگ تر بنا به حس مسئولیت می خواهد با چنگ و دندان گیسو، این یادگار خانوادگی، را به خوشبختی نزدیک و نزدیک تر سازد. بنابراین به جای او پرستاری از بیماری را به عهده می گیرد. با ورود این فرشته الهی به قصر بلورین منصور که دست گلچین روزگار او را نیز بارها محک زده، بازی دیگر تقدیر شروع می شود. آن زمان که عشق مفهوم می یابد و غنچه ای در حال شکوفا شدن است، آتش حسادت مهره این بازی را کیش و مات می کند و جلد دوم الهه ناز ورق می خورد. 

 

سلام به دهکده ی کوچولوهای دوست داشتنی و گل
به پیشنهاد مدیر عزیز کوچولو رمان زیبای الهه ی ناز که یکی از برترین رمان های ایرانیست قسمت بندی شده گذاشته میشه تا کوچولوهای عزیز از خوندن این رمان زیبا و عاشقانه لذت ببرند .
و اگر هم مورد استقبال قرار گرفت دیگر رمان های زیبای ایرانی رو در این جا قرار میدیم.


امیدوارم که این رمان های زیبا را دنبال کنید
…….
 

الهه ناز سرگذشت دو خواهر دوقلوی زیبا، دلشکسته و عاشق،گیتی و گیسوست. در این جلد گیتی بزرگ تر بنا به حس مسئولیت می خواهد با چنگ و دندان گیسو، این یادگار خانوادگی، را به خوشبختی نزدیک و نزدیک تر سازد. بنابراین به جای او پرستاری از بیماری را به عهده می گیرد. با ورود این فرشته الهی به قصر بلورین منصور که دست گلچین روزگار او را نیز بارها محک زده، بازی دیگر تقدیر شروع می شود. آن زمان که عشق مفهوم می یابد و غنچه ای در حال شکوفا شدن است، آتش حسادت مهره این بازی را کیش و مات می کند و جلد دوم الهه ناز ورق می خورد.

رمان الهه ناز (جلد اول)

قسمت ۱
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:yXFyrxCXDNqmkM:http://www.gigaimage.com/images/3qgwdlpgd7q88788h555.jpg&t=1

روزها بی توجه بما می گذرند . زمان بخاطر آدمها توقف نمی کند . چه بی رحم اند ثانیه ها! چه قسی القلب اند دقایق ! چه روز شومی بود آن روز که برادرم علی ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟ فائزه آنقدر برایش ارزش داشت که چهار نفر به پایش بسوزند ؟ او که رفت مادر هم به او پیوست . پدر دیوانه شد من و گیسوهم آواره شدیم .خدایا این چه مصیبتی بود که بر سرمان آمد ؟ مگر چه گناهی مرتکب شده بودیم؟ دخترک بی عاطفه با شوهرش خوش است و ما راهی دیاری ناشناخته . معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار ماست . دو دختر زیبا ، تنها ، غریب و شبیه هم.

با اتوبوس راهی تهران هستیم . به صورت گیسو نگاه میکنم که کنارم روی صندلی نشسته ، سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و چشمان بسته اش با آن مژگان بلند برگشته ، نشان از غمی بزرگ و سنگین دارد . انگار چشمانش را به روی دنیا بسته و نمیخواهد بدبختیهای حال و آینده را ببیند .مژگان بلند برگشته اش به ورق برگشته زندگی ما شبیه است .آری، ورق زندگی ما برگشت . حتما مثل من حسرت آن روزگار خوش و شیرین را میخورد که همه دور هم شاد بودیم و از زندگی لذت میبردیم .آه!خدایا! چقدر گیسو به من شبیه است انگار خودم کنار خودم نشسته ام .فقط لباس وگل سرمون متفاوته .پروردگارا،تو که تا این حد قدرت داری که دو قلوی یکسان می آفرینی ، پس چرا زندگی ما انسانها رو یکسان نکردی ؟ چرا کاری نکردی که ما باز هم با خوشبختی زندگی کنیم ؟ راستی چرا همه یکسان نیستن ؟ می دونم که نمیشد همه مثل هم باشن. اگر همه دکتر و مهندس می شدن دیگه کی تاجر و معلم میشد و کی خیابونا رو تمیز میکرد ، کی نانوا میشد و کی قصاب، نه ، به کار تو نمیشه ایراد گرفت .خدایا شکرت . خودم و خواهرم رو به تو سپردم مثل اینکه گیسو هم میخواد چشماش رو باز کنه و واقعیتها رو بپذیره
•     خوب خوابیدی گیسو؟
•     خوابم نبرد
•     حق داری ، مگه میشه خوابید انقدر فکر وخیال داریم که نگو
•     چند ساعت دیگه مونده برسیم ؟
•     یه ساعت
•     خیلی نگرانم گیتی ، نمی دونم چرا!
•     معلومه ، بی پناه بودن نگرانی داره تنها هدفی که ما داریم زنده موندنه و بس .دیگه چیزی برامون نمونده جز غصه و حسرت
•     زیاد هم نباید نا امید بود، توکل بر خدا گیتی
•     پس تو هم نگرانی ، ولی امیدوار هم هستی ؟
•     خب معلومه ، انسان با امید زنده س. حرفهای مادر یادت رفته؟ باید همیشه به لطف خدا ایمان داشته باشیم
•     دلم چقدر هواش رو کرده گیسو، مادر داشتن چه لذتی داره!
•     چه آسون همه از دست رفت ! علی ، مامان ، بابا.
•     گیسو، یه جوری حرف میزنی انگار، دور از جون ، بابا هم مرده ،اون فقط ناراحتی اعصاب گرفته
•     ناراحتی اعصاب داریم تا ناراحتی اعصاب چیزی نمونده بابا به مرز جنون برسه
•     خوب میشه ، مطمئنم اون فقط افسرده شده همین
•     تو میگی حالش خوب میشه ؟ یعنی کار درستی کردیم ؟
•     چاره ای نبود خودمون ویلون و سیلونیم . یه بیمار عصبی رو که به آرامش نیاز داره کجا میتونیم ببریم .آسایشگاه براش بهترین جاس . انشاء ا… موقعیت خوبی برامون فراهم میشه و دوباره دور هم جمع میشم غصه نخور!
•     آه ! خدایا مهربونیت رو شکر
سرم را به صندلی تکیه می دهم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم ، همه چیز با سرعت از کنارمان می گذرد ، آسمان ، ابرها ، زمین ، خیابان . در اتوبوس نشسته ایم و با سرعت می رویم تا به مقصد برسیم .خوشبختی ما هم با همین سرعت رفت و خیلی زود تمام شد . انگار پرنده ای بود و پرید. حبابی بود و شکست ، خورشیدی بود و غروب کرد . آیا دوباره طلوع میکند ؟ طلوع هم که بکند، چه فایده ؟ عمر عزیزانی که غروب کرد که دیگر طلوع نمی کند . داغ آنها که از بین نمی رود

*****************
•     بلند شو گیتی، رسیدیم ،گیتی؟
•     رسیدیم ؟ چه زود!
•     تو که میگفتی نمیشه خوابید ، پس چرا خر وپف میکردی؟
•     راست میگی! خروپف میکردم؟
•     نه بابا، بی آزارتر از تو هم مگه آدمی روی زمین هست؟
•     آره ، همزادم که تو باشی
•     اگه یه حرف حسابی زده باشی همین بود گیتی جون ، کیفت یادت نره .
از راننده اتوبوس تشکر کردیم و پیاده شدیم، چمدانهایمان را تحویل گرفتیم و راهی شدیم
•     خانمها کجا تشریف میبرین؟
•     یه مسافرخونه مطمئن آقا
•     بفرمایین سوار شین
راننده چمدانهایمان را در صندوق عقب گذاشت و بعد سوار شدیم .بسم اللهی گفت و زد دنده یک .
•     تازه واردین دخترهای خوبم؟
•     بله
•     از کجا میاین؟
•     شیراز
•     به به! پس سلام همشهری
•     شما هم شیرازی هستین؟
•     بله ، خانمم شیرازیه برای همین از شیرازیها خوشم نمیاد
من و گیسو به هم نگاه کردیم و خندیدم ، گیسو گفت: پس بهتر بود بجای به به می گفتین اّه اّه
•     شوخی کردم منظورم مادرزنهای شیرازیه
باز زدیم زیر خنده .
•     پس با مادر زنتون خوب نیستین
•     جونم براش درمیره . میدونین من همیشه هرچی میگم برعکسش درسته خانمم ازدستم کلافه شده
•     چرا آقا؟
•     اینم یه نوع بازی و سر به سر گذاشتنه . اینطوری چشم هم نمیخوریم
•     ولی ماکه فهمیدیم عاشق همسرتون ومادرشون هستین ،ولی چشممون شور نیست آقا خیالتون راحت
راننده لبخندی زد وگفت: خودم هم شیرازی ام چون می دونم شیرازیها آدمهای باظرفیتی هستن باهاتون شوخی کردم ببخشین جسارت کردم
•     نه آقای محترم اقلاً باعث شدین کمی خنده به لبامون بشینه
•     برای تحصیل اومدین؟
•     نخیر، اومدیم کار پیدا کنیم و تهران زندگی کنیم
•     تهران آش دهن سوزی نیست .ما که اینجاییم میخوایم برگردیم شیراز حافظ خدابیامرز میگه:
خوشا شیراز و وضع بی مثالش                خداوندا نگهدار از زوالش
•     برخلاف خواسته قلبی مون اومدیم آقا، باید کار پیدا کنیم
•     تهران رو شوخی نگیرین مخصوصا شما، که جای دخترم باشین ، زیبایین دوقلو هستین؟
•     بله
•     الله اکبر. شما دوتا خوب می تونین جای هم خودتون رو قالب کنین ها
•     بله بخاطر همین همیشه با مشکل مواجهیم فقط لباس تفاوت ما رو مشخص میکنه
•     دیپلمه این؟
•     من روانشناسی خوندم، خواهرم زبان انگلیسی.
•     به به ، پس تحصیل کرده این خدا شما رو به پدر ومادرتون ببخشه
اسم آنها داغ دلم را تازه کرد با اینحال گفتم : ممنون آقا
•     چطور راضی شدن شما رو بفرستن تهران؟
•     پدرم مریضه .مادرم هم فوت کرده
•     متاسفم، خدا رحمتشون کنه بیماری پدر شما چیه؟
•     بیماری اعصاب
•     انشاءا…. شفا بگیرن
•     انشاءا… دعا کنین
•     پس پدر بیمارن که شما مجبورین دنبال کار بگردین
•     بله
•     ببخشید فضولی میکنم ها……
•     اختیار دارین
•     اینجا هیچکس رو ندارین ؟
•     نخیر، همه اقوام ما شیرازن
•     دوستی؟آشنایی ؟
•     پدر یکی دوتا دوست داره ، ولی دوستهایی نیستن که بکار بیان ، مگسهایی بودن دور شیرینی
•     می دونم چی می گید خانم .این دوره قلبها از سنگ شده تا پول داری رفیقتم عاشق بند کیفتم
گیسو پرسید: آقا شما چندتا بچه دارین؟
•     سه تا دخترم، دوتا دختر و یه پسر
•     خدا بهتون ببخشه چند سالشونه؟
•     دخترهام هیجده ساله و پانزده ساله ، پسرم هشت ساله .
•     انشاءا… عروسی شون رو ببینین
•     میخوام یه خواهشی از شما دوتا دختر خوبم بکنم
•     امر بفرمایین
•     کلبه درویشی ساده ای داریم که با صفاست مارو از خودتون بدونین و اونجا رو قابل
•     آقا از شما خیلی ممنونیم شما محبت دارین اما مزاحم نمیشیم
•     چه مزاحمتی ؟ تعارف نکنین که ناراحت میشم می ریم خونه ما اگه از زن و بچه هام خوشتون نیومد می برمتون مسافرخونه .
•     نه والـله آقا، تعارف نمی کنیم خیلی ممنون معلومه که خونواده تون هم دلچسب اند
•     بخدا قسمتون میدیم بیاین . شما هم مثل دخترهای من هستید . به مرتضی علی به دلم نشستید و به دلم افتاده که باید ببرمتون خونه
من و گیسو به هم نگاه کردیم خب مسلم بود که می ترسیدیم .چطور می شد اطمینان کرد .گیسو گفت : شما محبت دارین این دوره زمونه پیدا کردن آدمهایی مثل شما مثل پیدا کردن جواهره ولی اگه اجازه بدین بریم مسافر خونه ، ممنون می شیم .
•     نکنه اطمینان نمی کنین؟
•     اختیار دارید، اما………
•     من شما رو میبرم خونه مون ، شام رو دور هم میخوریم بعد اگه نخواستین بمونین میبرمتون مسافرخونه
•     شما لطف دارین والـله آدم رو خجالت زده می کنین .
بالاخره سکوت کردیم و رضایت دادیم بنظر نمی آمد آدم بدی باشد . برعکس در چهره اش محبت و صداقت موج میزد .
جلوی یک منزل ساده و قدیمی ایستادیم ، پیاده شد ، کلید به در انداخت و داخل رفت بعد از چند دقیقه برگشت و گفت : پس چرا نمی فرمایید پایین؟
•     مزاحمت نباشه
•     این حرفها چیه بفرمایید منزل خودتونه خانمم هم اومد
زنی با چادر سفید از خانه بیرون آمد چه چهره ملیحی داشت! صورتی سفید و چشمانی درشت ومشکی همه اجزای صورتش متناسب بود نمی شد گفت خیلی زیباست ولی با نمک و جذاب بود
•     سلام خانم
•     سلام دخترهای خوبم ! خیلی خوش اومدین بفرمایین داخل
•     والـله ما نمی خواستیم مزاحمتون بشیم ، همسرتون اصرار کردن
•     ما مثل خودتون مهمان دوستیم .بفرمایین تو رو خدا تعارف نکنین همشهری هستیم دیگه
آقای راننده چمدانها را از صندوق عقب بیرون آورد
•     ولی ما نمیخوایم زیاد مزاحم بشیم
•     امشب رو باید بد بگذرونید خانم منو هنوز نشناختید
وارد منزل شدیم حیاط شسته شده بود در وسط آن حوض پر آبی دیده میشد با اینکه فصل زمستان بود حیاط هنوز باصفا بود .معلوم بود که آدمهای تمیزی هستند . دو دختر و یک پسر آقا کریم با ما سلام و احوالپرسی کردند و ما را به داخل راهنمایی کردند از راهروی باریکی گذشتیم و به اتاقی وارد شدیم که با فرش قرمز و پشتی تزیین شده بود . روی پشتیها تترونهای سفیدی به شکل مثلث انداخته شده بود که از تمیزی می درخشیدند یک لوستر چهار شاخه طلایی هم از سقف آویزان بود تلفن روی میز ساده ای بود و تلویزیون روی یک میز چوبی قهوه ای قشنگ ، پرده تور ساده از دو طرف جمع شده بود و یک ویترین چوبی قهوه ای سه گوش کنج دیوار قرار داشت اتاق تمیز و مرتب بود و آدم احساس آرامش میکرد
•     خب عزیزهای من خیلی خوش اومدین
•     ممنونیم ، از آشنایی با شما خوشحالیم خانم
•     من هم همینطور میتونم اسمتون رو بپرسم ؟
•     من گیتی هستم ، ایشون هم خواهرم گیسو
•     چقدر به هم شبیه اید بنازم قدرت خدا رو مثل سیبی که از وسط دو نیم شده!
لبخند زدیم ادامه داد: من طاهره هستم، شوهرم هم آقا کریمه
یکی از دخترها وارد اتاق شد که خیلی زیبا و ملیح بود، خم شد و سینی چای را بما تعارف کرد
•     این دختر بزرگم نسرینه
آقا کریم در حالیکه لبه آستینهایش را بالا میزد وارد شد و گفت: تو رو خدا اینطور معذب نشینین راحت باشین
•     راحتیم
•     این هم دختر کوچکم نرگس، پسرم هم که کمی خجالتیه و رفته اون اتاق اسمش محمده!
•     ماشاءالـله ! چه دخترهای خوشگلی دارین
•     لطف دارین
•     خب اگه فضولی نباشه میخوام بدونم دو تا دختر خوشگل تو این شهر بزرگ تنها چه می کنن؟
•     داستانش مفصله خانم، گفتنش ناراحتتون میکنه .
•     بگو عزیزم بلکه بتونیم کمکی باشیم
•     ممنون راستش تا دوسال پیش همه چیز خوب پیش می رفت . پدرم یه مغازه بزرگ عتیقه فروشی داشت که معروف بود عتیقه های گرونقیمت و باارزشی می فروخت وضعمون خیلی رو به راه بود و ورد زبون مردم بودیم. مشکلات ما از اونجا شروع که برادرم عاشق دختری شد که خونواده درست وحسابی نداشت منظورم مال ومنال نیست وضعشون خوب بود، منظور شخصیت واعتباره پدرش معتاد بود ومادرش هم معلوم نبود چکاره است ، یعنی پشت سرشون حرف زیاد بود در همسایگی ما خونه ای اجاره کردن بودن و زندگی میکردن .ولی چه زندگی ای؟ مرگ بهتر از اون زندگیه البته گناه پدر و مادر رو نمیشه به گردن دختر انداخت ولی پدرم معتقد بود خونواده خیلی مهمه و با ازدواج اونها موافقت نکرد .برادرم مقاومت میکرد ولی حرف پدرم هم یک کلام بود می گفت رو بهترین دختر شهر دست بذاری برات میگیرم ولی فائزه رو محاله .خلاصه کار بجاهای باریک کشید . برادرم قهر کرد و رفت اما با میانجیگری اقوام آشتی کرد و بخانه برگشت برای فائزه خواستگار پولداری اومد .فائزه از علی خواست تا تکلیفش رو معلوم کنه باز درگیری بین برادرم و پدر شروع شد آخر پدر سرلجبازی افتادمستقیما باپدر فائزه صحبت کرد که دخترشون رو شوهر بدن و منتظر علی نمونن. وقتی علی جریان رو فهمید قشقرق بپا کرد خلاصه دردسرتون ندم فائزه با همون خواستگارش ازدواج کرد پدر ومادر هم خوشحال بودن بخیال اینکه راحت شدن اما برادرم همون شب خودش رو حلق آویز کرد صبح با صدای جیغ وداد مادرم از خواب پریدیم وقتی به اتاق برادرم رفتیم …………… اینجا دیگر بغض گلویم را فشرد ونتوانستم ادامه بدهم طاهره خانم و آقا کریم سرشات را ناراحتی پایین انداخته بودند . گیسو ادامه داد: علی از میلع بارفیکس اتاقش خودش رو حلق آویز کرده بود صحنه دردناکی بود اورژانس رو خبر کردیم ولی علی چهار ساعت قبل مرده بود از اون روز بود که بدبختیهای ما شروع شد . مادر بیمار شد .پدر کم کم حواسش رو از دست داد و از حالت طبیعی خارج شد کارهای عجیب غریبی میکرد اونکه با مشروبات الکلی سرسختانه مخالف بود شبها مست بخونه می اومد آخر هم رفقاش سرش کلاه گذاشتن و با چک و چک بازی خونه مارو از چنگمون در آوردت هنوز سال علی نشده بود که مادرم، که چهل ونه سال بیشتر نداشت سکته مغزی کرد و از دنیا رفت بعد از مرگ اون پدرم حالش بدتر شد و افسردگیش شدت پیدا کرد می بایست منزل رو تخلیه می کردیم ماشین پدر رو فروختیم و با پولش خونه ای اجاره کردیم و اسباب کشی کردیم در آمد مغازه رو هم صرف هزینه زندگی میکردیم وقتی دیدیم پدر قادر به کار کردن نیست مغازه رو اجاره دادیم هیچ کدوم از اقوام ما رو کمک نکردن احتیاج مالی نداشتیم غمخوار میخواستیم اونا فقط قصد داشتن سر از کار ما در بیارن و فضولی کنن ما هم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم از شیراز دل بکنیم و به تهران بیاییم . پدر نیاز به مراقبت پزشکی داشت اونو در بهترین آسایشگاه خصوصی بستری کردیم اسباب اثاثیه زندگیمون هنوز هم تو خونه اجاره ایه دو هفته به تخلیه مونده حالا اومدیم تا جایی رو اجاره کنیم بعد هم دنبال کار بگردیم انشاءا… جا که افتادیم پدر رو پیش خودمون بیاریم البته اجاره مغازه مبلغ قابل توجهی یه که بیشتر اون رو برای نگهداری پدر می پردازیم مقدار کمی برامون می مونه که باید بیشترش رو به یکی از طلبکارهای پدر بدیم که خدا خیزش بده آدم خوبیه چهار پنج ماه دیگه هم باهاش بی حساب می شیم اینه که باید حتما کاری پیدا کنیم که اقلا این پنج ماه رو راحت بگذرونیم . بعدش دیگه اگه خدا بخواد وضعمون رو به راه می شه کار هم نکردیم ، نکردیم.پدر رو که به خونه بیاریم دیگه میشه نور علی نور چون تمام اجاره مغازه رو دوباره صاحب می شیم این بود ماجرای بدبختی ما.
•     خیلی متاسفیم ماجرای غم انگیزی بود خدا صبرتون بده
قسمت دوم
آقا کریم گفت: اینطور که پیداست باید اثاثیه منزلتون با ارزش باشه اونها رو بفروشین و این طلبکار رو از سرتون باز کنین
•      تا اونجایی که می تونستیم فروختیم . در ضمن این طلبکار ، خوب و دلرحمه و بهمون فشار نمیاره
•      بهتر نبود همون شیراز می موندین ؟
•      نمی تونستیم خاطرات اونجا عذابمون می داد .نگاههای مردم نگاههای سابقشون نبود اصلا از شیراز زده شده بودیم
• من روجای پدرتون بدونین و هیچ نگران نباشین با هم میگردیم و خونه پیدا میکنیم و بعد هم سر فرصت کار بگردین البته باید بگم تو این شهر لیسانس و فوق لیسانس بیکار زیاد هست. گمان نمی کنم بسرعت بتونین کار پیدا کنین ولی نا امید نباشین خدا مثل اسم من کریمه
زدیم زیر خنده
•     خانم روده کوچیکه داره روده بزرگه رو میخوره نمیخواین این سفره رو بندازین ؟
•     تا گیتی خانم و گیسو خانم لباسهاشون رو عوض کنن و دست و صورت بشورن ما سفره رو انداختیم
•     لباسهامون خوبه ، راحتیم میخوایم زحمت رو کم کنیم
•     ببینید دخترهای قشنگم ، تا روزی که جا پیدا کنین پیش ما هستین من وقتی از کسی خوشم بیاد، دیگه دست ازش برنمیدارم.
•     شما لطف دارین پس اجازه بدین صبح رفع زحمت کنیم
•     اگر گذاشتم برین، خب برین
بساط شام پهن شد خورشت قیمه بادمجان لذیذی نوش جان کردیم آخر شب هم در اتاقی برای ما رختخواب پهن کردند و درحالیکه رمق به جان نداشتیم دراز به دراز افتادیم
حق با طاهره خانم بود، کسی اجازه خروج به ما نداد .ظهر آقای کریم با روزنامه برگشت و گفت: آگهی هاش میتونه هر دو مشکل شما رو حل کنه شاید، هم جای مناسبی پیدا کنین ، هم کار مناسبی.
بعد از ظهر به اتفاق آقا کریم برای پیدا کردن خانه به بنگاههای مسکن مراجعه کردیم اجاره ها خیلی سنگین بود پول پیش به اندازه کافی داشتیم اما اجاره نداشتیم یک مشکل هم اینجا بود که هر کسی به دو دختر تنها و زیبا جا نمی داد ، ما هم منزلی نمی توانستیم برویم . روز پنجم بود و هنوز جای مناسبی پیدا نکرده بودیم . اعصابم درهم ریخته بود . هنوز در منزل طاهره خانم و آقا کریم بودیم خدا از عزت و بزرگی آنها کم نکند که جدا در حق ما لطف را کامل کردند روز ششم منزلی را در خیابان بهار پسندیدیم هشتاد متر ، دو خوابه، تمیز و خوش مدل طبقه اول از منزلی سه طبقه که البته مجبور شدیم ماهیانه مبلغی را برای اجاره آن بپردازیم خوبی آن در این بود که صاحبخانه در آن منزل زندگی نمیکرد در طبقه بالا یک پیرمرد و پیرزن زندگی میکردند و در طبقه سوم یک زوج جوان
بعد از نوشتن قولنامه به شیراز رفتیم تا با صاحبخانه قلبی تصفیه حساب کنیم اسبابهای بقول آقا کریم شیک و باارزشمان را به تهران منتقل کردیم و بعد از پرداخت مبلغ کامل رهن و اجاره بمنزل جدبد اسباب کشی کردیم .
پس از سه چهار روز خانه را چیدیم و جا افتادیم ، بی شک هرکس وارد منزل ما می شد اصلا باور نمیکرد که ما مشکل مالی داریم بنابراین تا آبروی ما نرفته بود باید زودتر کار پیدا میکردیم
جمعه همان هفته بمنزا طاهره خانم رفتیم . زری خانم ، همسایه کناری آنها ، به دیدن ما آمد تا حالی از ما بپرسد . گفت: سالهاست پدرو مادرم در منزلی سرایداران و کارهای اون خونه رو انجام می دن . اگه بمادر زوذتر گفته بودم، گرفتاری شما هم حل می شد . آخه برای نگهداری خانم خونه مرتب پرستار عوض می کنن بنده خدا مریضه اینکار شماست گیتی خانم که روانشناسی خوندن
•     یعنی من برم از مریض پرستاری کنم ؟ غیر ممکنه!
•     چه اشکالی داره ؟ ثواب داره بخدا
•     نه زری خانم، ما باید یه کار مناسب رشته تحصیلی مون پیدا کنیم .
•     حالا که یه هفته س پرستار جدید گرفتن، ولی فکر نمیکنم این هم موندگار باشه اگع رفت شما قبول کنین
•     آخه پرستاری چه ربطی به روانشناسی داره زری خانم؟
•     این خانم بیشتر احتیاج به روانشناس داره، آخه اعصابش ناراحته .کارهای شخصیش رو خودش انجام می ده . سنی نداره بنده خدا کارهای دیگه شو هم خدمتکارها انجام می دن .تا حالا دوازده تا پرستار عوض کرده یا خانم با اونها نمیسازه یا آقا اِنقدر ایراد میگیره که اون رو فراری می ده . قید حقوق خوب رو می زنن ، دو پا دارت دو پا هم قرض می کنن و دِ برو که رفتی
گیسو گفت: من حاضرم پرستاری اون خانم رو بعهده بگیرم زری خانم
•     بس کن گیسو ، ما اگه پرستارهای خوبی بودیم بودیم بابای خودمون رو نگه می داشتیم
•     کمی جا بیفیم بابا رو هم میاریم نگهداری می کنیم مسئله ای نیست گیتی جان
•     حالا فعلا که پرستار داره
از آنروز به بعد با جدیت بیشتری دنبال کار گشتیم به هر شرکت و مطب و مدرسه ای سر زدیم ولی یا حقوق فوق العاده کم بود یا نیازی بکار ما نداشتند و یا بخاطر بر و روی ما قصد سوء استفاده داشتند پیشنهاداتی میکردند که ما وحشتزده فرار را به قرار ترجیح می دادیم .آرایشهای آنچنانی ، دامن کوتاه و مینی ژوپ میخواستند و این با تربیت خانوادگی ما جور در نمی آمد دیگر نا امید شده بودیم که طاهره خانم تماس گرفت بعد از سلام و احوالپرسی گفت: گیتی جان اون پرستار فرار کرد
•     چرا؟
•     مثل اینکه پرستار بد اخلاقی بوده خانم هم لیوان شیر رو پرت کرده به دیوار و خلاصه آقا عذرش رو خواسته حالا باز دنبال پرستارن
•     طاهره خانم نکنه میخواین ایندفعه قابلمه به سر بنده اصابت کنه؟
•     خدا نکنه دخترم خانم خوبیه مقصر پرستاره بوده اولین بار بود که خانم چیز پرت کرد .
•     بله، حتما همینطوره که میفرمایین اتفاقا آدمهایی که ناراحتی اعصاب دارن آدمهایی حساس و عاطفی هستن و محبت رو زود می پذیرن
•     مطمئنم با شما تفاهم پیدا میکنه گیتی خانم .
•     ممنونم ولی راستش من دوست دارم یه کار در شان تحصیلات خونواده ام پیدا کنم نه اینکه پرستاری بد باشه، ولی…..
•     ببین دخترم، حرف تو درسته ولی شما تازه اومدین اینجا کار درست و حسابی پیدا کردن هم وقت میبره زندگی هم خرج داره چشم بهم بذاری می بینی شده سر برج و صاحبخونه اجاره میخواد و پول آب و برق و تلفن و هزار بدبختی دیگه . بنظر من بهتره همینکار رو قبول کنین حالا یا شما یا گیسو خانم اونوقت سر فرصت دنبال کار خوب بگردین زری خانم میگه هم حقوق خوبی می ده هم کار زیاد سخت نیست خانم که علیل و ناتوان نیست .
•     نمی دونم چکار کنم
•     گیسو خانم حاضره بذار اون بره
•     نه طاهره خانم تا من هستم چرا اون؟
•     در هر صورت اصرار نمی کنم ، ولی کمی واقع بین باش پرستار شغل مقدسیه برای شما هم که تحصیلات داری خیلی هم با پرستیژه
•     باشه از اینکه بفکر ما هستین سپاسگزاریم درباره ش فکر نمیکنم
گوشی را که گذاشتم گیسو گفت: چی شد گیتی؟
•     همون پرستاری از مریض میگه پرستار فرار کرده
•     نه بابا ، چه هیجان انگیز!
•     آره، هیجان انگیز اینه که لیوان شیر رو زده تو سر پرستار ، اما چون عمرش به دنیا بوده خورده به دیوار
•     عجب دیوونه ای!
•     فکر میکنی آدم خطرناکی باشه؟ شاید هم پرستاره عاصیش کرده
•     خب اینم حرفیه بذار من برم گیتی
•     دیگه چی؟
•     آخه تو اینکارو دوست نداری
•     موضوع دوست داشتن نیست خودت می دونی به اندازه کافی اهل کار هستم ولی خودت فکر کن ، بعد از اون همه برو بیا و عزت واحترام که داشتیم و هفته ای دو روز کبری خانم می اومد و به کارهامون می رسید حالا به خدمتکاری مردم برم تو کتم نمی ره گیسو!
•     این حرفها رو بریز دور این دوره زمونه فقط پول ، پول ، پول دزدی که نمی کنی، کار میکنی، حقوق میگیری کار شرافتمندانه ایه ، چهار پنج ماه دیگه هم بیا بشین خونه خانمی کن من می رم گیتی همینکه تحصیلات دارم احساس کمبود نمیکنم
•     تو بیخود میکنی مگه اختیارت دست خودته؟
•     ببین گیتی ، برای من تعیین تکلیف نکن چند روز دیگه باید کلی اجاره خونه بدیم، یادت که نرفته
•     خیلی خب فردا می رم صحبت میکنم شاید اونطور ها هم بد نباشه
•     بخدا بی تعارف گیتی بذار من برم تو برو کار دلخواهت رو پیدا کن
•     نه بذار من پرستاری رو امتحان کنم گیسو جان
•     پس می ری؟
•     آره الان به طاهره خانم زنگ میزنم و آدرس میگیرم .
***********************
بعد از ظهر روز بعد زری خانم دنبالم آمد تا با هم به منزل مورد نظر که مادر و پدرش در آن سرایدار بودند برویم. وقتی جلوی منزل رسیدیم دهانم از تعجب بازمانده بود منزل نبود یک تابلو، دورنمای یک کاخ! از جلوی نرده های سیاهرنگ فرفوژه تا عمارت اصلی شصت هفتاد متری راه بود، آن هم باغ، چمن، گل و سبزه وای خدایا! منکه زمانی جزو طبقات مرفه اجتماع بودم، دهانم باز مانده بود . خدمت در این خانه چندان بد بنظر نمی رسید ، چون زیبایی آن بسیار لذت بخش بود. مادرِزری ، ثریا خانم که تقریبا پنجاه و چهار پنج ساله بنظر می رسید به استقبال ما آمد. اول بمنزل آنها رفتیم که در بیست قدمی در ورودی باغ بود یک خانه شصت هفتاد متری بسیار شیک با خود گفتم داخل عمارت چگونه است؟
ثریا خانم بعد از پذیرایی گفت: خیلی خوش اومدی دخترم
•      ممنونم
•      زری از شما خیلی تعریف کرد می بینم دخترم حسابی آدم شناسه
•      اختیار دارین
• من در مورد شما با آقا صحبت کردم ایشون اصلا از همه نا امیدن البته حق هم دارن تا حالا هیچ پرستاری از عهده نگهداری مادرشون بر نیومده اتفاقا خانم متین زن آروم و ساکتیه یعنی اصلا حرف نمیزنه فقط توقع محبت داره که نه آقا حال وحوصله داره، نه پرستارها.آقا خیلی وسواسی و ایراد گیره زیاده از حد تمیزه و مرتبه و توقعش نسبت به این موضع زیاده. اغلب پرستارها هم وسواس آقا رو نداشتن این بود که آقا اونها رو جواب میکرد بعضیهاشون هم خودشون رفتن این پرستار آخری انقدر بد اخلاق و بی حوصله بود که حد نداشت آقا هم ردش کرد
•      خانم فرزند ندارن؟
•      آقا فرزند خانمه ، دیگه؟
•      من فکر کردم آقا همسرخانمه همچین می گیدآقا،آقاکه من فکرکردم دست کم شصت سال دارن
• آقای مهندس ۳۴ سالشه . پدرشون دو سال پیش به رحمت خدا رفته خانم از غصه همسرش اینطور شده .آقا هم از اون به بعد گوشه گیر و منزوی شد اوایل اینطور بداخلاق و ایرادگیر نبود ولی حالا حوصله مادرش رو هم نداره روزی یکی دو بار به ایشون سر میزنه و حالی میپره البته من فکر میکنم از علاقه زیاد از حده که اینطور شده .اوایل خیلی به مادرش وابسته بود، همون موقع ها که خانم سرحال و شاداب بود. چشم خوردن بیچاره ها ولی حالا غصه مادر رو میخوره و طاقت دیدن مادر رو با این وضع و حال نداره بیشتر تو خودشه و از مادرش دوری میکنه
•      آقای مهندس مجردن؟
•      بله
•      اینطوری که من معذبم
• ای خانم. آقا اصلا تو این حال و هواها نیست .والـله روزی هزار بار نذر و نیاز میکنیم یکی پیدا بشه دل آقا رو ببره و این خونه رو از سکوت در بیاره . ما قبلا این خونه رو مرتب تو شادی و شلوغی دیدیم ولی افسوس . بعد با کنایه و لبخند ادامه داد: البته آقای مهندس دل خیلیها رو برده ماشاءا…..
•      شغلشون چیه؟
•      مهندس صنایع غذایه و یه کارخونه بزرگ مواد غذایی دارن
•      آه،پس این همه ثروت و تجمل از برکت شکم مردمه! خب شما فکر می کنین بتونم از عهده مسئولیت بر بیام ؟
• اگه بتونین اخلاق آقا رو تحمل کنین خانم قابل تحمله که انشاءا…. بر میایین ولی اگر هم موفق نشدین خودتون رو ناراحت نکنین چون تنها شما نبودین که جا زدین یا بیرون شدین حالا توکل بخدا بلند شین بریم پیش ایشون
بلند شدیم . زری خانم در خانه ماند و من و ثریا خانم راهی شدیم . ثریا خانم در بین فاصله باغ تا عمارت گفت: واقعا که هیچی گرانبهاتر از سلامتی نیست خانم دوست داشت جای من بود ولی سلامت بود . به این تجملات و زرق و برق نگاه نکنین ، آقا اصلا دربند مادیات نیست بقول خودش مجبوره ظاهر رو رعایت کنه، اینطور بار اومده، خودش اینطور زندگی کردن رو دوست نداره اکثرا آخر هفته ها میره ویلای شمالشون سکوت و سادگی اونجا رو دوست داره البته میگم ساده نه اینکه هیچی توش نباشه، کوچکتر وکمی ساده تر از اینجاست .
با توصیفهای ثریا خانم جلوه ساختمان در نظرم شگفت انگیزتر شد . نما از سنگ سفید مرغوب بود با در و پنجره های زیبای مشکی بزرگ و تراس های نیم دایره . از چند پله بالا رفتیم و از تراس وارد عمارت شدیم ابتدا سالن بسیار بزرگی به چشم میخورد که کفپوشی از سنگ مرمر براق داشت و با فرشهای گرانقیمتی تزیین شده بود . رو به روی در ورودی سالن دو پلکان مارپیچ با نرده های فرفوژه مشکی به فاصله ده متر از هم قرار داشتند که به طبقه بالا می رفت . در طرف چپ سالن غذاخوری ، اتاق تعویض لباس و آرایش مهمانان و آشپزخانه ای بزرگ بود . در طرف راست سالن کتابخانه و سالن پذیرایی و سالن نشیمن . معلوم بود از آن اشراف زاده های آنچنانی هستند که مرتب میهمانی و جشن و پارتی داشته اند . ثریا خانم برای خبر کردن آقا رفته بود .چشمم به تابلوی نفیسی افتاد که روی دیوار قرار داشت ، تصویر یک زن زیبا که شانه های عریان او را یک حریر صورتی پوشانده بود. لوسترهای فوق العاده زیبایی از سقف آویزان بود . روی مبلی نشستم که نمیدانم چقدر قیمت داشت ، خیلی راحت و آرامبخش بود. الحق که مجسمه های آنجا به درد عتیقه فروشی مغازه پدرم میخورد .
ثریا خانم از پله ها پایین آمد وگفت: الان تشریف میارن . من برم قهوه بیارم راستی گیتی خانم ، اگه میشه موهاتونو جمع کنین آقای به موی بلند پریشون حساسیت دارن ببخشیدها و رفت
وا، چه چیزها! به حق چیزهای نشنیده ! حالا گیره سر از کجا بیارم ؟ وای که از این به بعد فقط باید اطاعت کنم ، اونم من کله شق! آرنجهایم را به دو زانو تکیه دادم و دستهایم را قلاب کردم و روی پیشانی ام گذاشتم خدایا! چرا کار ما به اینجا کشید . حتما الان فکر میکنه یه گدازاده بی اصل و نسبم . چطور شیشه غرورمان شکست! ای کاش شیشه عمرم می شکست ! علی، آخه این چه کار احمقانه ای بود که کردی فائزه اصلا ارزش داشت که من به پرستاری و خدمتکاری بیفتم ؟
صدای گیرایی سکوتم را به هم ریخت ((سلام خانم)).
http://zahra.persiangig.com/image/5.jpg

ادامه دارد…

برچسب ها :


ارسال نظر