به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

امیدواری

دسته بندی: داستان | نویسنده : admin | ۴ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

داستانی کوتاه و زیبا با موضوع امید به زندگی

مدت زمانی پیش دریکی ازاطاقهای بیمارستانی دومرد که هردو حال وخیمی داشتند بستری بودند یکی ازآنها اجازه داشت هرروزبعداظهر به مدت یک ساعت به منظورتخلیه ششهایش ازمایعات کنارتنها پنجره اطاق بنشیند

مدت زمانی پیش دریکی ازاطاقهای بیمارستانی دومرد که هردو حال وخیمی داشتند بستری بودند

یکی ازآنها اجازه داشت هرروزبعداظهر به مدت یک ساعت به منظورتخلیه ششهایش ازمایعات

کنارتنها پنجره اطاق بنشیند

اما مرد دیگراجازه تکان خوردن نداشت وباید تمام اوقات به حالت درازکش روی تخت قرارگرفته باشد

دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف میزدند ازهمسرانشان.خانه وخوانواده شان.شغل ودوران خدمت سربازی

وتعطیلاتشان خاطراتی برای هم نقل میکردند

هرروز مرد که اجازه داشت کنارپنجره بنشیند برای مرد دیگرمناظربیرون را همانطور که میدید تشریح میکرد

وآن مرد هرروزبه امید آن یک ساعت که میتوانست دنیای بیرون ورنگهایش را درفکر خود تجسم کند

به سر میبرد

پنجره مشرف به یک پارک سرسبزاست بادریاچه ای طبیعی که چند قو واردک درآن شنا میکنند

وبچه هانیز قایقهای اسباب بازی خود رادرآب شناور کرده وبازی میکنند

چند زوج جوان دست دردست هم ازمیان گلهای زیبا ورنگارنگ عبورمیکنند

منظره زیبای شهرزیرآسمان آبی دردوردست به چشم میخورد

درتمام مدتی که مرد درکنارپنجره این مناظرراتوصیف میکرد مرد دیگر این مناظرزیبا رادرذهن خود تجسم میکرد

دریک بعداظهرگرم مرد کنارپنجره رژه سربازانی که ازکنارپنجره عبورمیکردند رابرای مرد دیگرشرح داد

ومرد دیگربابازسازی آن صحنه ها درذهن خود انگار که واقعا آنها رامیدید

روزها وهفته هاگذشت

یک روز صبح وقتی پرستاروسائل استحمام رابرای آنهابه اتاق آورده بود

متاسفانه بابدن بی جان مردکنارپنجره روبروشد که درکمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود

پس ازمدتی همه چیزبه حالت عادی برگشت مردی که روی تخت دیگربستری بود به پرستارگفت

وازاو خواهش کرد که اورا به تخت کنارپنجرا انتقال دهد

پرستار که ازاین تحول بیمارش خوشحال شد این کاررا انجام داد

مرد به آرامی وتحمل درد ورنج بسیارخود رابه کنارپنجره رساند تابتواند ازپنجره به بیرون و

دنیای واقعی نگاه کند وقتی چشمانش راباز کرد روبروی پنجره تنهایک دیوارسیمانی بود

مردبیمارتعجب زده ازپرستارپرسید

چه برسرمناظرزیبایی که مرد کنارپنجره برای او تعریف کرده آمده است ؟

پرستارپرسید او چگونه منظره ای رابرای توتوصیف کرده است درحالی که خودش نابینا بود

او حتی این دیوارسیمانی را هم نمیتوانسته ببیند

شاید او تنها میخواسته که تورا به زندگی امیدوارکند

 

برچسب ها :


ارسال نظر