پیام مهم سایت کوچولو

با سلام و خوش آمدگويي...

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

 

همچنین آپلودسنتر کوچولو با سرعت بالا با حجم نامحدود در حال راه اندازی می باشد:

upload.kocholo.org

مجله عاشقانه ۴۶

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | ۹ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

 مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو (شماره جدید – ۴۶)

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه

جمله هفته

 

جایی هست که به جز تو هیچ کس نمی تواند آن را پر کند

 

** اسکاول شین **

 

 

عکس هفته

 

 

 

مجموعه قطعات عاشقانه  


چه زیباست بخاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن
برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد.

 


 
چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برای تماشایش میروم
و باقی روزهایم را
وقت خاموش کردن آتشی میکنم
که زیر پوستم شعله میکشد!

 


 
بر ماسه ها نوشتم:
" دریای هستی من
از عشق توست سرشار "
این را به یاد بسپار!
بر ماسه ها نوشتی:
" ای همزبان دیرین
این آرزوی پاکی ست "
اما به باد بسپار!
خیزاب تیز بالی
ناز و نیاز ما را
می شست ، پاک می کرد!
بر باد رفتنی را
می برد ، خاک می کرد!
دریا ، ترانه خوان ، مست
سر بر کرانه می زد
و آن آتش نهفته
در ما زبانه می زد!
 


شب بلند است و ستاره ها
هر لحظه خوشبخت تر می شوند
انگار ماه سال هاست
که در آغوشت بخواب رفته است
بیداری پلک ها را بغل می کند
و من برای تکیه دادن به گونه هایت
دوباره دلتنگ می شوم …

 

 
دستهای من تو را می خوانند
و تو عاشق و تنها در آن دور دست
در جستجوی روح گمشده خویشی
نگاهم در آن لحظه به یاد ماندنی
به نگاهت پیوند خورد
و دل کوچک من
جز شکوه در نگاه پر عظمت تو چیزی ندید
هنوز نمی دانم راز رسیدن به تو در چیست
حس می کنم
فاصله قدرتمند ترین نیروی جاذبه بین من و توست
و انگار پرواز هیچ قاصدکی
مرا به یاد تو نخواهد آورد

 

 

حس می کنم هر روز به دیروز نزدیکتر می شوم
نگاه پر از مهربانیت
کلام پر مهرو عاطفه ات
واژه های آشنا و ناآشنایت
به من فهماند که عشق هنوز اعتبار دل دادن دارد
و من دیوانه همچون گذشته
غرق در احساسات پاک کودکانه ام
و تا ابد عاشق تو خواهم ماند
تا اعتبار دل را بر فراز آن بنشانم
ای همه دنیای من
آرزو دارم زیر سقفی از مهربانی
برای هم باشیم
همچون آینه
صداقت را نثار همدیگر کنیم

 


 
به او بگویید دوستش دارم
به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است
به صاحب دستانی که گرمای وجود سرد من است
به صاحب قلبی که برای من است
به او بگویید نگاهش زندگی را به من آموخت
عشق را… محبت را… زیبایی را…
بگویید قلبم همیشه برای اوست!!

 


 
صدای قلب نیست ..


صدای پای توست که شب ها در سیـــــ ــنه ام میدوی ..


کافیست کمی خسته شوی


کافیست بایستی ..

 


 
دوستم داشته باش…
به پاکی اشک شوق دیدار دوباره
به زلالی احساس با هم بودن
که شادی های رنگ بودنم را با تو قسمت می کند!
به سرمستی نوای عاشقی که حجاب ظلمت درونی را از دیده ی تنهایی ام برمی کشد!
به یگانگی وجودی نازنین در فضای پر احساس الوهیت
به صلابت نگاه سبز مترنم از شادی دوباره که شوق ماندن را در درونم زنده می کند…
دوستت دارم به فراخهای افقهای پیموده در زیر پاهای آزرده ام در مسیر گامهای ناپیموده ی وصال…
به دل نشینی آوای طنین انداز عشق بر آینه رکودم
به سبک بالی خیالی معطر در آسمان عواطف بی کرانم!
به شکوه فرجام شیرین فرزانگی در تضاد خواستهای کودکی
که پاکی اش حسرت توبه را در جانم زنده می کند
به سادگی یک کلام…

 دوستت دارم 
.
.
.
!
 


 
از نگاه همیشه منتظرم
از چشمان بارانیم
ازبوسه های نشکفته ام
بنو یسم برایت از ترسم
ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن
بی تو گفتن وبی تو خواندن
بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم
در گنج عزلت تنهایی ام
بنویسم برایت از معنای زندگی
از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم
زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم
من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم
من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم
معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است.

 


 
سر بر سینه ات می گذارم…
نیاز به سخن گفتن نیست…
تمامی احساست را از تپش ِ قلبت در می یابم…
بر چشم هایت بوسه می زنم…
چشم هایت معصومند…
آنها تنها دریچه ی من برای رسیدن به افکار ِ تو اند…
دستانت را در میان ِ دستانم نگاه می دارم…
سالهای سال، گرمی ِ دستانت تنها مرهم زخم های کهنه وعمیق وجودم است…
بر لبانت بوسه می زنم…
آنها تنها رام کننده لحظه های خروشان و وحشی زندگی ام هستند…
تو را در آغوش می کشم…
زیرا تنها، حس ِ بودن در کنار ِ توست که می تواند،
درون ِ مرا از جوش و خروشی ابدی باز دارد…

 


 
سینه ریز باران را بر امتداد نگاهت بیاویز

تا در بستر آبی اندیشه سایه بانی بسازیم

از رنگین کمان اعتماد!

تا در پس بلورخانه ی اشک

حریر عاطفه را فرش کنیم
و…
قداست معراج را شاهد باشیم

آنگاه در خرمن گاه اشتیاق

برکه های دیدار را از شبنم مهر سرشار خواهیم کرد
.
.
.
ه
م
ی
ن
!
 


همیشه با تو
با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا
با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب
تو دلیل من برای حیات بودی و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است : « همیشه با تو »

 


 
به عمق دریا ، به وسعت صحرا
بلندی کوههای راستینی
و ایستایی را در تو می بینم
گام های استوار را در تو می جویم
من تو را می شناسم ، از دور دست رویا
عشق پناه گرفته در وجودت
آسان می کند ، شناخت دریا را
مهر درمان ناپذیرت
آسان می کند شناخت صحرا را
صداقت و ایمانت
آسان می کند باور کوهها را
من تو را می شناسم
و…
تو را دوست ….
!

 

 

یک داستان کوتاه

 

 

فرق عشق و ازدواج

 

 

شاگرد از استاد پرسید عشق یعنی چی؟
 استاد به شاگرد گفت برو به گندم زار و پرپشت ترین خوشه را بیار
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت:
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به
امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین…!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش
که باز هم نمی توانی به عقب برگردی…
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین
درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین…!
و این است فرق عشق و ازدواج
 

 

یک شعر


زلف بر باد مده تا ندهی بربادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
 
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
 
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
 
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
 
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
 
شمع هر شمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
 
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
 
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
 
حافظ ار جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توأم آزادم…

حافظ
 

 

 

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 

رنجی که همیشه آزارم میداد,اکنون به نهایت رسیده است
مرگ یا جنون را در یک قدمی خود میبینم
چه سخت است تنهایی در انبوه جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند
حالا من مانده ام معطل و مردد,که چه کار کنم؟
قالب های آدمها همه تعیین شده و مشخص است
و من نمیتوانم خودم را در هیچکدام بگنجانم
در بیرون این قالب ها تنها مانده ام!

 

 

یک قطعه انگلیسی

 
As days go by, my feelings get stronger,
 
To be in ur arms, I can’t wait any longer. 
 
Look into my eyes & u’ll see that it’s true, 
 
Day & Night my thoughts r of U..
 
هرچی که روزها میگذرن، احساسات من قوی تر میشه 
 
برای در آغوش تو بودن نمیتونم بیش از این صبر کنم 
 
به چشمام نگاه کن، خواهی دید که حرفام راسته
 
شب و روز تمام افکارم ماله تو هستن

 

 

یک اس ام اس عشقولانه

 

   اگه امشب خیس شدی نترس، جیش نکردی!
من برات یه دریا بوس فرستادم !!!

 

 

برچسب ها :


ارسال نظر