به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

غروب

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | بدون نظر

  

متنی زیبا و عاشقانه…

برای خواندن روی ادامه کلیک کنید


 
 
غروب جمعه پاییز می اید
 
هزاران برگ پاییزی
 
لباس زرد خود بر تن
 
به زیر گامهای عابری خسته
 
خزان و خشکی خود را، به نجوا باز میگویند
 
غروب جمعه پاییز وچشمانی که تا باریدنش
 
تنها به قدر یک بهانه، فاصله باقیست
 
یکی آمد، کلید قفل لبهای مرا ،آهسته بردارد
 
ولی من
 
این سکوتم
را
خرین سرمایه ام را
 
با کسی، قسمت نخواهم کرد
 
به تنهایی قسم
 
دلتنگ دلتنگم
 
میان آسمان دل گرفته، با دل تنگم
 
فقط، یک پنجره، راه است
 
غروب وجمعه وپاییز!!!
 
عجب ترکیب دلتنگی
 
ولی من خسته ام از حس تنهایی
 
مرا با غم حسابی نیست
 
مرا با غصه کاری نیست
 
دلم می خواهد از فردا
 
رها سازم خودم را از غم و دلتنگی وتشویش
 
من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت
 
و با این جسم و روحم ،مهربانی ها که خواهم کرد
 
و از یکشنبه با مردم، قراری تازه خواهم داشت
 
تبسم هدیه خواهم دادو دستانی که می بخشند
 
دوشنبه با خدا، من عهد می بندم
 
برایش بنده ای باشم، همان جوری که می خواهد
 
سه شنبه مهربانی هدیه خواهم کرد
 
و می بخشم تمام آن کسانی را که من را ،سخت آزردند
 
و در چارشنبه این هفته زیبا، که می آید
 
خدا را بر تمام دادههایش شکر خواهم گفت
 
و در پنجشنبه از دنیا و هر چیزی که دارم شاد
 
خواهم شد
 
با رضایت، زنده خواهم بود
 
با سخاوت ،مهر خواهم داد
 
با سعادت، بهره خواهم برد
 
ولی این لحظه را، امروز را ،آخر چه باید کرد؟
 
کاش می شد از همین امروز
 
من دنیای خود را تازه میکردم
 
که میدانم ردای حزن را من بر غروب جمعه پاییز پوشاندم
 
وچیزی جز همین احساس ، در اندیشه هامان جا نمی ماند
 
که باید رها سازم ز خود، این باور
 
تاریک خود را
 
کنون باید همین امروز
 
این لحظه
 
در غروب جمعه پاییز، بر خیزم
 
و دنیای خودم، آنگونه ای سازم که می خواهم
 
که در دنیای من ،جز من، کسی را قدرت تغییر کاری نیست
 
توانستن، چه حس ناب وزیبایی
 
سلام ای باور روحی ز جنس روح یکتا خالق پاک خداوندی
 
سلام ای خالق دنیای من ،ای من
 
تبسم قفل لب های مرا بگشود
 
و اینک آن بهانه، تا ببارد چشم نمناکم و می بارد
 
به روی این دل روشن
 
کنون یک پنجره تا آسمان باز است
 
تن عریان کوچه، همچنان خشک است
 
هزاران برگ پاییزی، به خشکی گوشه دیوار می لغزد
 
هزاران شکر، انسانم
 
نه برگی خشک ،در دستان باد سرد پاییزی
 
غروب جمعه پاییز و امیدم به فردایی که میآید
 
 
گفتی که به احترام دل باران باش، باران شدم و به روی گل باریدم گفتی که ببوس روی نیلوفر را، از عشق تو گونه های او بوسیدم گفتی که ستاره شو دلی روشن کن، من هم چو گل ستاره ها تابیدم گفتی که برای باغ دل پیچک باش، بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو، دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

 

برگرفته از گروه میادگاه

برچسب ها :


ارسال نظر