پیام مهم سایت کوچولو

با سلام و خوش آمدگويي...

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

 

همچنین آپلودسنتر کوچولو با سرعت بالا با حجم نامحدود در حال راه اندازی می باشد:

upload.kocholo.org

رمان الهه ناز ۱-۳

دسته بندی: رمان | نویسنده : admin | ۲ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

ادامه ادامه رمان فوق العاده زیبا و عاشقانه ♥ الهه ناز ♥ جلد اول – قسمت سوم

سری سوم  از رمان رمانتیک الهه ناز، شامل ۴ قسمت دیگر

لینک قسمت اول رمان
لینک قسمت دوم رمان

عکس<br />
های رمانتیک عاشقانه(۲) - Kocholo.org

•     کار هم زیاده . تازه یه ساختمون هم پشت اینجاس که متروکه س . زمانی به پدر ومادر جناب متین مرحوم تعلق داشته، خانم بیدارن؟
•     بله، فکر میکنم
•     میخوام ملحفه هاشون رو عوض کنم . با صفورا همراه شدم و بالا برگشتم
•     روزی چند بار اینکار رو می کنین؟
•     هر روز، آقا وسواس دارن ، بیچاره مون کردن بخدا
•     اگه لعنتم نکنین خواستم خواهش کنم از این به بعد روزی دو بار ملحفه ها رو عوض کنین ، صبح ، شب
فکر کنم در دل گفت: آقا فقط وسواس داره ولی این که دیگه دیوونه حسابیه . در ضمن اگه ممکنه رنگ ملحفه ها متفاوت باشه . دو رنگ شاد و ملیح . باید برای تغییر روحیه خانم تلاش کنیم صفورا خانم
در زدم و وارد اتاق خانم متین شدیم . سلام خانم!
•     اما ملحفه های رنگی باید تهیه بشه خانم ، ما فقط سفید داریم . باید به آقا بگید
•     من با ایشون صحبت می کنم مهندس چه ساعتی تشریف میاره؟
•     ساعت دو میان
•     خانم ناهار رو با ایشون می خورن ؟ صفورا در حالیکه ملحفه قبلی را از روی تخت برمی داشت گفت: نه ، خانم اینجا تو اتاقشون می خورن
•     تنها؟
•     بله
•     چراتنها؟
•     والـله چی بگم، گیتی خانم
به مادر نگاه کردم . غم در چشمهایش هویدا بود. مادر و پسر آنقدر با هم غریبه!
•     مسئول میز غذا کیه؟
•     ثریا خانم
•     رفتین پایین صداشون کنین
•     چشم
•     خانم متین میخوام ازتون اجازه بگیرم و برنامه ریزی اینجا رو عوض کنم شما بهم اجازه می دین؟
چشمهایش را بست و باز کرد
•     ممنونم این مهندس رو به من واگذار کنین می دونم باهاش چکار کنم ، انگار با زمین و زمان قهره
خانم متین آهی کشید و سری بطرفین تکان داد . بیچاره چه دل پردردی داشت ثریا آمد . با من کاری داشتین گیتی خانم ؟
•     بله، ببخشید مزاحم شدم . خواستم بپرسم اینجا غذا چه ساعتی سرو میشه؟
•     خانم ساعت یک ناهار می خورن . آقا ساعت دو ، دو و نیم
•     آقا کجا غذا میخورن؟
•     سر میز ، تو سالن غذاخوری
•     از این به بعد من و مادرجون هم همون جا غذا می خوریم . اتاق خواب که سالن غذا خوری نیست
•     بله، ولی آقا؟
•     آقا ناراحت می شن؟
•     نمی دونم
•     امتحان می کنیم تازه ایشون که دیرتر میان
•     شام چی؟
•     خب اگه ناراحت شدن ، ایشون تشریف ببرن تو اتاق خوابشون غذا بخورن ببینن چه مزه ای داره
خانم متین لبخندی زد که از چشم من پنهان نماند . ثریا با تعجب گفت: گیتی خانم ، می بخشین دخالت می کنم ، ولی آقا اخلاقهای بخصوصی دارن . الان دو ساله اینطور عادت کردن البته در کنار مادر غذا خوردن را دوست دارن اما اینطور عادت کردن . نکنه
•     خب این به ما چه ربطی داره؟
•     آخه می ترسم نارحتتون کنه
•     ناراحت نمی شم ثریا خانم . یه چشمه اش رو که صبح دیدی
•     بله و از تعجب چشمام شده بود چهار تا . آقا شال و کت کسی رو بگیره و به جالباسی بزنه؟!
•     تازه من میخواستم صبر کنیم با آقای مهندس غذا بخوریم، ولی خب شاید ایشون خوششون نیاد در کنار یه پرستار بشینه غذا بخوره . ولی از مادر جون مطمئنم و این جسارت رو می کنم . ساعت یک سر میز هستیم
•     بله
•     پرستارهای قبلی کجا غذا می خوردن؟
•     تو آشپزخونه، گاهی هم همین جا با خانم
•     آدمها تا می تونن دور هم باشن ، چرا دور از هم باشن؟ افراد این خونه از خدمه و ارباب ، عضو این خونه هستن . سکوت و تنهایی نه تنها مشکلی رو حل نمی کنه ، بلکه مشکلاتی رو هم بوجود میاره و این یه نمونه شه . و به مادرجون اشاره کردم و ادامه دادم: حیف این خانم زیبا و مهربون نیست تو کنج این اتاق عمرشو تلف کنه؟ مادرجون چیزیش نیست فقط تنهایی باعث سکوتش شده و افسرده شده ، همین . اون رو هم من درست میکنم ، ولی اول باید مهندس رو اصلاح کنیم ایشون از همه بیمارترن
همه زدیم زیر خنده . مادر هم لبخند زد. ثریا رفت . بلند شدم موهای مادرجون را بحالت خیاری پشت سرش جمع کردم . کمی عطر به او زدم ، کمی کرم و رژ برایش مالیدم و و با هم از پله ها پایین آمدیم . مادرجون بخاطر مصرف داروها کمی آهسته تر از حد معمول راه می رفت. کمی در سالن نشیمن نشستیم تا غذا آماده شد . سر میز دوازده نفره ای نشستیم که شمعدانهای قشنگ نقره ای رویش بود. گلدان چینی بزرگ در وسط میز از گل خالی بود . محبوبه خانم غذا را آورد . خانم متین یک کفگیر کشید . کفگیر را برداشتم و گفتم : مادر جون این غذای یه کودک یه ساله س نه شما، پس دستم رو رد نکنین و میل کنین. شما باید تقویت بشین .کمبود ویتامین روی اعصاب اثر می ذاره همینطور روی اندام، پوست ، زیبایی. شما خانم زیبایی هستین پس زیبایی تون رو حفظ کنین
نگاهی به من کرد که این معنی را می داد: زیبایی رو میخوام چکار؟ به چه دردم میخوره . بگو محبت و سلامتی کجاست؟ برای خانم متین یک ران مرغ سرخ شده گذاشتم . بعد برای خودم یک کفگیر برنج کشیدم و کمی مرغ برداشتم . خانم متین چپ چپ به من نگاه کرد . گفتم: اونطوری نگاهم نکنین مادرجون، میترسم اگه یه کفگیر بیشتر بخورم دیگه بیشتر بخورم دیگه این ظرافت رو نداشته باشم ، ولی بخاطر شما چشم ، اینم یه کم دیگه . خوبه؟
لبخند زد و مشغول صرف غذا شدیم . مادر وقتی غذا را در دهانش می گذاشت دستهایش لرزش خفیفی داشت که در اثر مصرف داروهای اعصاب بود . دلم گرفت . خدایا آخه این زن زیبا سنی نداره ، موهای مشکی اش فقط چند تار سپید داره، همین فردا موهاش رو براش رنگ می کنم
•     ثریا خانم؟
•     بله
•     میشه خواهش کنم از این به بعد این گلدون رو از گل طبیعی پر کنین؟
•     چشم،گیتی خانم
•     ببخشید من دارم دستور می دم . اینها همه بخاطر سلامتی مادر و آقای مهندسه
•     بله،خواهش می کنم . ما حاضریم روز و شب در اختیار شما باشیم ، ولی شما پرستار دائم خانم باشین و خانم سلامتی شون رو بدست بیارن
•     انشاءا…..
•     ولی آقای مهندس که حالشون خوبه؟
•     بنظر من مادرجون حالشون خوبه ، آقای مهندس پرستار میخوان
صدای خنده بلند شد . مادر جون سری تکان داد و لبخند زد .
•     وای خانم ،آقا اومدن. صدای بوقشون میاد برعکس امروز چه زود اومدن ساعت یک ونیمه
•     نگران نباشین تا برسن داخل ساعت شده دو، وما غذامون رو خوردیم و رفتیم
ثریا از ترسش در رفت .راستش خودم هم نگران بودم که این هیولای بی شاخ و دم زیبا چه عکس العملی نشان می دهد ، ولی باید مبارزه میکردم و سکوت حاکم بر عمارت را می شکستم . خانم متین از سر میز بلند شد و قصد رفتن کرد .من هم بلند شدم و همراهش از سالن بیرون آمدم که به مهندس برخوردیم. با حالت تعجب به مادرش چشم دوخته بود .
•     سلام مهندس متین
•     سلام خانم، سلام مامان
خانم متین سرش را خم کرد
•     سلام آقا خسته نباشین
این محبوبه بود که برای جمع کردن ظرفها با سینی وارد سالن غذاخوری می شد .
•     سلام محبوبه.مثل اینکه امروز اینجا خبرهاییه. جشن گرفتین؟
•     بله یه کوچیک دوستانه ! جای شما خیلی خالی بود .
سکوت کرد و لبخند ظریفی زد .خوشحال شدم با خانم متین از پله ها بالا رفتیم . خانم متین را به اتاقش بردم و داروهایش را دادم . از اتاق بیرون آمدم . به مهندس برخوردم که بسمت اتاقش می رفت .لبخندی به من زد وگفت: امروز چطور گذشت ؟
•     خیلی خوب
•     خوشحالم
•     مادر خوابیدن؟
•     کم کم می خوابند
مهندس بسمت اتاق خودش قدم برداشت تا کیفش را در اتاق بگذارد و لباسش را عوض کند گفتم : می بخشین جناب متین؟
•     بله خانم . جلوتر رفتم تا خانم متین صدایم را نشنود
•     حالی از مادرتون نمی پرسین؟
•     دیدمشون سرحال بودن نیازی به پرسش نداره
•     ولی مادرتون نیازمند محبت شماست .اون مادرتونه ، نه یه غریبه
•     می گید چکار کنم؟
•     برید اتاقشون و کمی باهاش صحبت کنین
•     وقتی جواب نمی ده چه فایده داره؟
•     ولی من از صبح از ایشون جواب گرفتم
•     یعنی با شما حرف زد؟
•     به روش خودشون
•     شما روانشناسید ، من که نیستم
•     خب من دارم شما رو راهنمایی می کنم
•     ببینین خانم ، شما پرستار مادر هستین ، نه معلم بنده
•     من شاگرد شما هستم ، ولی خواهش میکنم کمی به مادرتون توجه کنین . رسیدگی و محبتهای من بدون توجهات شما بی فایده س . شما دارین این همه هزینه می کنین ، خب به جاش محبت کنین . والـله ، خیلی راحتتر و کم هزینه تره
بسمت اتاق خودش قدم برداشت
•      می رین احوالشون رو بپرسین؟
•      بعد از ناهار ، فعلا خسته و گرسنه هستم
•      ولی اون موقع ایشون خوابن
•      خب بعدازظهر که بیدارن
•      برنامه بعدازظهر از ظهر جداست . بعد از ظهر هم باید محبت کنین با مادر چای میل کنین و باهاشون صحبت کنین .
•      دارین دستور می دین؟ اگه یادتون باشه ازتون خواستم به روش زندگی ما کاری نداشته باشین
•      اولا ، ازتون خواهش کردم . دوما ، من در روش زندگی شما دخالت نمی کنم ، فقط ازتون محبت خواستم .
•      خیلی خب . الان میام احوالی از ایشون می پرسم ، بشرطی که شما نگاه مادرم رو معنی کنین
•      حتما ، با اجازه
•      رفتین که !
•      هر موقع خواستین برین اتاق مادر، چند ضربه به در اتاق من بزنین میام .
مهندس داخل رفت و در را بست . به اتاقم آمدم ، گلسری به موهایم زدم که فرمایش متین را اطاعت کرده باشم . یادم رفت حکمت گلسر زدن را بپرسم . مردم پاک زده به سرشون . به موهای همدیگه هم کار دارن . چند ضربه به در خورد . در را باز کردم .کسی را ندیدم . خم شدم بیرون را نگاه کردم ، کنار در اتاق مادرش ایستاده بود . بطرفش رفتم . در زد و وارد اتاق شدیم
•     مادر ، آقای مهندس خواستن حالی ازتون بپرسن . گفتم خوابیدین، ولی ایشون اصرار کردن .
متین نگاهی به من کرد و لبخند زد . مادر از توی رختخوابش بلند شد نشست
•     راحت باشین مامان. و کنار مادرش روی لبه تخت نشست .
•     ببخشید مهندس ، خیلی معذرت می خوام ، ولی ممکنه با شلوار بیرون روی تخت نشینین . ملحفه رو تازه عوض کردن
•     حق با شماست خانم ، اما این شلوار منزلمه
•     جدی؟ همرنگ قبلیه من متوجه نشدم . ببخشین
•     اشکالی نداره خانم . اتفاقا خوشم اومد . مثل اینکه از تمیزتر هم هستید
•     اختیار دارین
•     خب مامان ، چه خبرها؟
مادر به کتاب روی میز نظری انداخت
•     خبرها رو میزه ، مامان جان؟
•     شما هم که روانشناس و مترجمید مهندس!
•     کتاب خوندین مامان؟ با سرش جواب داد
•     خیلی عالیه . مدتها بود اینکار رو نمیکردین . مادر نگاهی به من کرد و لبخند زد
•     می گن من براشون خوندم ، ولی بعد خودشون ادامه دادن
•     خیلی ممنون . پس مامان حسابی امروز مشغول بودن . خوشحالم . سر میز هم که ناهار خوردین خوشحالتر شدم
بلند شد و گفت: خب الحمدالـله مثل اینکه روز خوبی داشتین . من فعلا برم ناهار بخورم . با اجازه
من هم بیرون آمدم و گفتم : ممنون . دیدین چه راحت بود . لبخند زد
•     البته یه کاری رو فراموش کردین
•     چکاری؟
•     اینکه ایشون رو ببوسین
دستهایش را در جیبش کرد و گفت: لابد بعد هم باید ایشون رو بغل کنم و توی هوا بچرخونم
•     نه فعلا اینکار لازم نیست ، چون میترسم از هیجان حالشون بد بشه .
با لبخند گفت: پس باید برم ایشون رو ببوسم؟
•     ممنون میشم . البته روزی چندبار! ولی حالا دیگه نه ، چون میفهمه که من ازتون خواستم . بعدازظهر وقت صرف چای، شب موقع صرف شام ، و آخر شب وقت خواب
•     اینطور پیش بره که دیگه بو سه ای برای بقیه نمی مونه ، خانم رادمنش
•     بقیه ؟ نکنه منظورتون ثریا خانم و محبوبه خانم و صفورا خانمه
زد زیر خنده . من هم خندیدم . سری تکان داد و گفت: نخیر منظورم کس دیگه ایه
•     شما آدم مهربونی هستین . نگران نباشین . در ضمن تقدیم بوسه بمادر موهبتی نیست که همه ازش برخوردار باشن، هربوسه به مادر یک قدم به سوی خوشبختیه و ده قدم بسوی بهشت . هرچقدر مادر رو ببوسین بپای بوسه های ایشون نمی رسه و باز هم کمه . مهندس ، ای کاش مادرم زنده بود و یه دنیا بوسه تقدیمش میکردم
نگاه عمیق به من کرد و لبخند زد: ممنون خانم دکتر، امر دیگه ای نیست ؟ به قار و قور افتاده . و به معده اش اشاره کرد .
•     عرضی نیست مهندس . باز هم ممنونم .
از پله ها که پایین می رفت گفت: ایستادین ببینم احساس غرور میکنم یا نه؟
•     نخیر ، چون می دونم حتما احساس غرور می کنین . البته نه بخاطر زیبایی پله ها ، بخاطر محبتی که به مادرتون کردین . مطمئنم خدا هم ازتون راضیه
•     خدا؟
•     بله خدا
•     کدوم خدا؟
•     استغفرالـله . منظورتون چیه؟ مگه چندتا خدا داریم ؟
•     خدایی که پدرم رو ازم گرفت ، یا اونکه مادرم رو بیمار کرد ، یا شاید هم اونکه به دریای وسیعش دستور داد خواهر بیست و پنج ساله ام رو ببلعه .
به چشمانی که غم و درد در آن موج می زد خیره شدم . درحالیکه از پله ها پایین می رفت گفتم : متاسفم مهندس ، نمی دونستم که این خونه از پای بست ویرونه .
نگاهی به من کرد و دوباره به راهش ادامه داد. به اتاقم آمدم و شروع به نوشتن اتفاقات آن روز کردم و بعد خوابیدم .


قسمت۶

عکس<br />
های رمانتیک عاشقانه(۲) - Kocholo.org

ساعت چهار و نیم بیدار شدم. نیمساعت سه ربعی خودم را با دیدن وسایل اتاق وکشوها و تلویزیون سرگرم کردم و ساعت ۵ به اتاق خانم متین رفتم . روی مبل نشسته بود و کتاب میخواند .
•     سلام مادر جون عصرتون بخیر

سرش را تکان داد و از جا حرکت کرد.
•     راحت باشین به کجا رسیدین؟ و کنارش نشستم . به به! تند تند می خونین ماشاءا… خوب خوابیدین؟ خب، حالا میایین بریم پایین؟ بلند شید بریم دیگه . مادر جون خودتون رو تو این اتاق حبس نکنین.
مادر بلند شد.با هم پایین آمدیم ووارد سالن نشیمن شدیم .ثریا برایمان دو فنجان چای آورد .تلویزیون نگاه میکردیم که مهندس از پله ها پایین آمد
•     سلام ! عصر بخیر
به احترامش از جا بلند شدم و سلام کردم
•     بفرمایین خانم راحت باشین .

از پشت بطرف مادرش خم شد. گونه اش را بوسید وگفت: مامان جان چطوری؟
مادرجون نگاهی با تعجب به پسرش کرد . متین گفت: تعجب کردی مامان؟ یعنی ما بلد نیستیم مادر خوبمون رو ببوسیم سر عقل اومدم دیگه .وقتی شما افتخار دادین تشریف آوردین پایین، من هم شما رو می بوسم خاک پاتون هم هستم . و روی مبل نشست و به من لبخند زد . چه خواب خوبی کردم
•     محبت کردن آرامش میاره مهندس
•     بله خانم، حق با شماست خواب بهشت هم دیدم
•     سلام‌‌ آقا عصر بخیر
•     سلام ثریا ممنونم
•     بفرمایین . جلوی مهندس خم شد تا او چای بردارد
•     کسی برام زنگ نزد؟
•     نیمساعت پیش الناز خانم تماس گرفتن گفتم استراحت می کنین
•     باشه باهاشون تماس میگیرم
الناز خانم دیگه کیه؟ من آدم حسودی نیستم ، ولی نمی دونم چرا یه دفعه یه طوری شدم پس حتما بوسه ها رو برای الناز نگهداشته و ذخیره میکنه ای خوش به سعادتت الناز خانم!
•     ثریا؟
•     بله!
•     به آقا نبی بگو یه نقاش بیاره در بیرون رو رنگ کنه
•     چه رنگ آقا؟
•     مشکی خوبه
•     چشم
•     ببخشین مهندس ، چرا مشکی ؟ بهتر نیست این خونه زیبا در و پنجره های زیبا داشته باشه؟
•     مشکی شیک تر نیست؟
•     چرا، مشکی رنگ شیکیه ، اما سفید آرامتر و زیباتره . در ضمن به ساختمون شما سفید بیشتر میاد
در حالیکه فنجان چای را از روی میز کنارش بر می داشت گفت: شما چه رنگی دوست دارین خانم روانشناس؟
•     سفید و سبز . شما چطور؟
•     من سیاه رو دوست دارم
•     فکر نمی کنم مهندس
•     فکر می کنین چه رنگی مورد علاقه منه ؟
•     آبی از روشن تا سیرش که سرمه ای باشه
فنجان را کنار لبش نگهداشت . تعجب کرده بود . ادامه دادم : البته مشکی رو هم دوست دارین ، ولی آبی رنگ دلخواه شماست
•     از کجا فهمیدین خانم رادمنش؟
•     از اتاقتون . شما روحیه آرومی دارین . از رنگبندی اتاقتون لذت بردم . واقعا زیباست .
خنده ای کرد و چایی اش را نوشید . ثریا با ظرف کریستال پر از میوه وارد
•     ثریا به آقا نبی بگو نرده های بیرون و پنجره ها رو رنگ سفید بزنه
•     می بخشین شما برنامه خودتون رو اجرا کنین من فقط پیشنهاد دادم
•     پیشنهاد بجایی بود ، ما هم اجرا می کنیم . بد نیست تنوعی بشه
مادر جون لبخند زد.
یک پرتقال پوست کندم و خوردم . مهندس پرسید: با خواهرتون صحبت کردین؟
•     بله
•     نظرشون چی بود؟
•     ایشون که از خداشونه ، اما باید صبر کنیم
•     من که گفتم کار شما به کار ایشون مربوط نمی شه
•     با اینحال بهتره صبر کنیم
•     اونوقت ممکنه ما یکی دیگه رو استخدام کنیم
•     ماهم خدا رو داریم ، می گیم حتما مصلحت نبوده یا قسمت نبوده
نگاهی طولانی به من کرد. لبخند زد بعد پرتقالش را برداشت پوست کند . سپس پوستها را خیلی سریع درون بشقابی دیگر با چاقو بحالت گل دور هم چید و آنرا روی میز گذاشت! از این کارش خنده ام گرفت برایم جالب و دیدنی بود
•     خانم رادمنش ؟ از دید روانکاوی، این کار من رو چی معنی می کنین؟ و به گلی که کاشته بود اشاره کرد : منظورم پوست پرتقاله
با لبخند به مادرجون نگاه کردم .لبخند به لب داشت و مرا نگاه میکرد گفتم: یک نوع شکرگزاری
•     شکرگزاری؟!
•     نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده بشقابی حلوا یا کاسه ای شله‌زرد یا یه چیز خوردنی از کسی هدیه بگیرین ؟
کمی فکر کرد و گفت : شخصا نخیر
•     یعنی تا حالا نشده یه دوست براتون یه ظرف خوردنی بیاره و ازش تشکر کنین؟
•     خب چرا، تو شرکت دوستان گاهی تخمه ، شکلات تو ظرفی می ریزن و روی میز می ذارن . یه بار هم شرکت طبقه پایین ما به مناسبت سالگرد تاسیس ، یه ظرف پر از شیرینیِ تر برامون آورد
•     خب شما چطور تشکر کردین؟
•     راستش، من هم چند شاخه گل از سبد گلی که دوستم برام آورده بود چیدم و تو ظرف شیرینی گذاشتم و برگردوندم . بعد هم از مستخدم شرکت خواستم سبد گلی تهیه کنه و از طرف من و پرسنل تقدیمشون کنه
•     و حالا شما هم به پاس تشکر از خدای مهربون که چنین پرتقال خوشمزه‌ای براتون آفریده همینطور ثریا خانم که زحمت کشیدن و میوه آوردن، این گل رو درست کردین و توظرف گذاشتین این روانکاوی بنده است .البته شاید خودتون ظاهرا چنین قصدی نداشتین ، ولی ذاتا در وجودتون بوده و خواستین یه جوری محبت رو جبران کنین .
صدای کف زدن خانم متین، من و مهندس را به تعجب واداشت، مهندس نگاهی با ناباوری به من انداخت ، بعد نگاهش تبدیل به تحشین شد وگفت : شما دختر عاقل و باهوشی هستین جدا لذت بردم
•     نظر لطف شماست
•     مامان می بینین این بار چه پرستاری براتون پیدا کردم .
لبخند زد و من هم تشکر کردم . تصمیم گرفتم به اتاقم بروم که مهندس مخالفت کرد: می خواین تنها برین بالا چکار؟
•     میخوام شما و مادر راحت باشین
•     ما راحتیم، بفرمایین خواهش می کنم ! ترسیدم ، نکنه حرف بدی زدم
•     اختیار دارین
بعد از کمی صحبت مادر جون قصد رفتن کرد. بلند شدم تا او را همراهی کنم . روی پله ها بودیم که مهندس گفت: خانم رادمنش گویا می خواستین صحبت کنین من منتظرتونم
•     در اون موضوع به تفاهم رسیدیم آقای مهندس، دیگه لارم نمی دونم . ولی در مورد موضوع دیگه ای میخوام باهاتون صحبت کنم
•     پس منتظرم
خانم متین را به اتاقش بردم و به سالن برگشتم
•     خب امرتون ؟
•     می خواستم خواهش کنم دستور بفرمایین ملحفه های متنوع تهیه کنند
•     ملحفه های متنوع؟! زنگ تلفن بلند شد و ثریا آمد گوشی را برداشت
ثریا گفت: ببخشید کلامتون رو قطع کردم گیتی خانم
•     خواهش می کنم
•     الناز خانم پای تلفن هستن آقا
در دل گفتم که این الناز امروز ول کن نیست . الناز خانم! الناز خانم!
مهندس گفت : ببخشید خانم.
•     راحت باشین . و رفت گوشی را از ثریا گرفت .
•     سلام الناز خانم …….. ممنونم شما خوبید؟ ………….خونواده چطورن؟…………..بله شرمنده م بهم گفتن اتفاقی افتاده ؟…………… شما لطف دارین ، همیشه احوال ما رو می پرسین کوتاهی از بنده‌س ………….. من گرفتارم ، خرده نگیرین ………. جانم ………….. امشب بریم دربند؟………. چه ساعتی؟
بلند شدم از سالن بیرون برم تا راحتتر صحبت کند که رو به من کرد و گفت: خانم رادمنش تشریف داشته باشین، من راحتم . و اشاره کرد که بنشینم دوباره نشستم
•     مهمون که چه عرض کنم، صاحبخونه اند . خب نگفتین چه ساعتی……… ساعت ۱۲ شب؟ نمیشه به پنج شنبه موکولش کنین؟ این هفته شمال نمی رم …….. آه ، پس قرار قبلی گذاشتین؟…………… باشه موردی نداره ، من ساعت ۱۲ میام دنبالتون با هم بریم . المیرا خانم هم میان ؟……… باشه منتظرم باشین ………… اختیار دارین . مقصر منم که فراموش کردم تماس بگیرم ……….. قربان شما ، خوشحال شدم . سلام برسونین ……….. خدانگهدار.
و گوشی را گذاشت . حسادت به دلم چنگ انداخته بود . چرا؟ نمی دانم
•     خیلی معذرت میخوام خانم رادمنش
•     خواهش میکنم
روی مبل نزدیکتر به من نشست و گفت: خب، می گفتین !
•     گویا ملحفه ها روزی یکبار عوض میشه و همه سفیدن ، من خواستم روزی دوبار عوض بشه و هر بار رنگهای متنوع داشته باشه . اینه که در صورت موافقت ملحفه رنگی تهیه بفرمایین
•     ملحفه سفید اشکالی داره؟
•     آدم رو یاد بیمارستان و بیماری می ندازه .
لبخند ظریفی زد و با انگشت پیشانی اش را کمی خاراند و گفت: باشه، حرفی نیست . این رو هم در دانشگاه یاد گرفتین؟
•     نخیر احساسم بهم میگه
•     خب ، امر دیگه؟
•     اون باشه بعد ، میترسم باز کنایه بزنید. چون یه کم گرون‌تر و اساسی‌تره
•     شما خیلی حساسید . بگید خواهش میکنم
•     حالا نه یه وقت دیگه
•     باشه اصرار نمی کنم
•     راستی خواستم بخاطر اینکه سر میز با مادرتون غذا خوردم و اینجا نشستم عذرخواهی کنم قصد جسارت ندارم ، خواستم مادر از تنهایی بیرون بیان و حال و هواشون عوض بشه
•     اختیاردارین این چه فرمایشیه .اتفاقا خیلی خوشحال شدم . امروز روز متفاوتی برای من و مادر بود
•     امیدوارم
•     چطور همچین فکر کردین؟
•     گفتم شاید درست نباشه یه پرستار کنار شما بشینه ، غذا بخوره
•     مگه ما شاهزاده ایم ، خانم ؟
•     در هر صورت ، فکر نکنین قصد سوء استفاده دارم
•     نه خانم، چنین فکری نمی کنم . شما باید همیشه کنار مادرم باشین . پس باید راحت باشین اینجا منزل خود شماست
•     متشکرم
•     میتونم بپرسم مادر شما چرا فوت کردن؟
•     سکته مغزی کردن.
•     متاسفم، وپدرتون؟
•     ایشون هم از غصه دق کرد. تو دلم گفتم دور از جون
•     فاصله مرگ مادر و پدرتون چقدر بود؟
•     شش ماه
•     همدردی منوبپذیرین . درکتون می کنم .خیلی سخته . من که فقط یکی رو از دست دادم هنوز نتونستم بپذیرم وای بحال شما
•     شما هم دو نفر از دست دادین :خواهرتون و پدرتون
سرش را پایین انداخت و نفسی بیرون داد وگفت: منظورم والدین بود . در هر صورت همدردیم
او چه می دانست که من برادرم را هم از دست داده ام .آره واقعا همدردیم . قدر مادرتون رو بدونین مهندس متین .بی مادری سختتر از بی پدریه
•     فکر کردین نمی دونم؟
•     شاید قلبا بدونین ، ولی عملتون اینو نمیگه
•     نه خانم من عاشق مادرم هستم
•     پس اینو نشون بدین
•     دادم دیگه
•     امیدوارم دائمی باشه . حتی وقتی من از اینجا رفتم .
•     من این چیزها رو موثر نمی دونم ، ولی برای اینکه در کار شما خللی وارد نشه به حرفهاتون گوش میکنم .تصمیم گرفتم این بار من مطیع پرستار مادرم باشم .نمیخوام روزی که از اینجا می رین، که مطمئنم اون روز دور نیست بگید کمکتون نکردم
•     از حالا دارین بیرونم می کنین؟
•     اختیار دارین . دیدین که صبح بخاطر اینکه بمونین ازتون پوزش خواستم این کار اصولا از من بعیده
•     ممنونم
•     هنوز نمی خواین کاردومتون رو بگین
•     نه اون باشه یعد. راستی من اجازه دارم از وسایل اینجا استفاده کنم؟ از کتابخونه،ضبط صوت….
•     البته گفتم که اینجا منزل شماست
•     ممنونم واسه خودم نمیخوام واسه مادر میخوام
•     مادر اهی موسیقی بود، اما دیگه نیست.خودتون رو عذاب ندین
•     من افراد این خونه رو به اصلشون بر می گردونم
در حالیکه سیگاری روشن میکرد لبخندی زد وگفت: پس فرشته نجات استخدام کردم؟!

قسمت ۷

عکس<br />
های رمانتیک عاشقانه(۲) - Kocholo.org

• شاید خدا منو وسیله کرده تا خودش رو بشما یادآوری کنه
• من که حالم خوبه خانم، شما به مادر برسین
• اتفاقا بنظر من مادر حالشون خوبه
• یعنی بنده حالم خرابه؟
• شما اون چیزی نیستین که نشون می دین . دارین تظاهر می کنین، یا شاید هم یه نوع لجبازی با خود یا فرار از واقعیتهاست
• باز روانشناسی؟همون زیر دیپلم استخدام میرکدم بهتر بود

لبخند زدیم
•     حالا چی شد که اینطور فکر می کنین؟
•     بیشتر از هرچیز ، از رنگ آمیزی اتاقتون فهمیدم . همینطور از قاب عکس خودتون، مادرتون و پدرتون که سه نفری کنار هم ایستادین .از چهره تون می شه فهمید آدم خوش قلب و مهربونی هستین.
•     پس به اتاق منم رفتین؟
•     داخل نرفتم ، فقط دو قدم وارد شدم
•     خوبه
لبخند زد و دود سیگارش را بیرون داد.
•     شما سیگار نمی کشین ؟
•     می خواین منو مثل خودتون سیگاری کنین که دیگه راحت باشین ؟
•     شما که گفتین دوست دارین مرد باشین؟
•     ولی نه بجای شما
•     مگه من مشکلی دارم خانم؟
•     دوتا مشکل ، یکی اینکه محبتتون رو نشون نمی دین . دوم اینکه من از سیگار خوشم نمیاد ، همونطور که شما از زنها خوشتون نمیاد
•     ولی من از بعضی زنها خوشم میاد
•     ولی من از بعضی سیگارها خوشم نمیاد
با لبخندی عمیق سیگارش را خاموش کرد و گفت: خیلی دوست داشتم سیگار رو ترک میکردم، ولی شدیدا بهش وابسته‌م.
•     از نظر من مسئله ای نیست ، ولی برای سلامتی شما مسئله سازه
•     سلامتی من برای شما مهمه؟
•     خب البته!چرا مهم نباشه؟
لحظه ای در عمق چشمهایم خیره شد و پرسید: چرا؟ ه دلیل کنایه‌هام یا توهین‌هام؟ یا شاید هم بی محبتی‌ام ؟
•     هم یه حس انسان دوستانه و هم اینکه وجودتون و سلامتی تون برای کسیکه من پرستارشم حیاتیه.
•     یعنی شما فکر میکنین مادرم منو دوست داره؟
•     این چه سوالیه؟
آهی از ته دل کشید و گفت: من ومادر مدتهاست از هم فاصله گرفتیم . خودم هم نمی دونم چرا، احساس میکنم مادر باهام قهره
•      ولی من می دونم
•      میشه بگید
• بله، علت فاصله شما ومادر مادیات، تجملات، مشغله و گرفتاری نیست همسر هم ندارین که بگیم علتش همسر، ازدواج و عیالواریه ، حتی اختلاف سلیقه هم نیست
•      پس چیه که من دوساله نفهمیدم ، اونوقت شما یه روزه پی بردین
•      من حدس می زنم از وقتی خدا رو فراموش کردین ، مادر رو هم فراموش کردین
•      این دو موضوع جداست
•      نه مهندس ، یادخدا دل رحمی میاره . عاطفه و محبت و گذشت میاره، صفا و آرامش میاره صبر در برابر مشکلات میاره
•      برای من که نیاورد
• چون نخواستین .آیا اون موقع که خواهرتون غرق شد از خدا خواستین که بهتون صبر بده؟ یا اون موقع که پدر رو از دست دادین از خدا خواستین هم بهتون صبر بده ، هم مادرتون رو براتون حفظ کنه؟فقط ناشکری کردین و کفر گفتین مطمئنم همینطوره
نگاهش را به زمین دوخت و دستهایش را بهم قلاب کرد
• شما عوض اینکه جای خواهرتون رو برای مادر پر کنین یا نقش سرپرست رو برای مادر ایفا کنین و کانون خونواده رو حفظ کنین و نذارین دستخوش گردباد زمانه بشه، از او دوری کردین و در خود فرو رفتین . اونو تنها گذاشتین و محبت و حتی یه بوسه و احوالپرسی رو از ایشون دریغ کردین . شما دو نفر رو از دست دادین ، ولی مادرتون ، سه نفر رو . اونوقت می گید چرا خداوند مادرم رو مریض کرده؟
یک دستش را در موهایش فرو برد وگفت : شاید هم از اول بی ایمان بودم
•      نه نبودین
•      از کجا می دونین؟
• از قاب وان یکادی که به دیوار اتاقتون درست مقابل تخت نصب کردین تا همیشه چشمتون بهش باشه یعنی خدا را تکیه گاه و حافظ خودتون می دونین
بازنگاه عمیق تحسین آمیز ، من اونو نزدم، مادرم زده
•     خب مادر که دوساله به اتاق شما نیومدن می تونستین برش دارین چرا برنداشتین؟
•     نخواستم جای قاب روی دیوار بمونه
•     اولا این خونه پارسال رنگ شده، پس میتونستین بعد از رنگ، دیگه اون قاب رو نزنین . دوما گمان نکنم در بند تجملات باشین و در و دیوار براتون مهم باشه
•     اینها رو دیگه از کجا می دونین ؟
•     ثریا خانم گفتن .امروز گفتن آقا از بس تمیزی رو دوست دارن هرسال خونه رو رنگ می کنن و من فهمیدم پارسال این خونه رنگ شده . دیروز هم گفتن آقا دربند تجملات نیستن و سادگی رو بیشتر دوست دارن . مجبورن ظواهر مادی زندگی رو رعایت کنن
•     چه جالب ثریا حسابی غیبت منو کرده ؟
•     اگر بیان خوبیها رو غیبت می دونین ، باید بگم بله .
•     یعنی اینجا از صبح تا شب تعریف خوبیهای بنده‌س؟
•     اونها واقعایت رو میگن
•     شما محبت دارین جایزه بزرگی پیش من دارین خانم ، چون ماشاءا….. استادین ، دقیق، تمیز، باهوش و با درایت
•     لطف دارین
•     ادامه بدین
•     چیه از موعظه ام خوشتون اومده
•     راستش آره. دوست دارم پای صحبتهاتون بشینم
•     خب پس خوب گوش کنین . شما هنوز خدا رو دوست دارین چون سالهاست تو قلبتون ریشه کرده ولی بخاطر مصیبتهایی که بهتون وارد شده، دارین ازش فرار می کنین و باهاش لجبازی می کنین . به اصلتون برگردین جناب متین تا آرامش بگیرین . یاد خدا آرامبخش دلهاست . فکر می کنین من چطور آرومم؟ فقط با یاد اون .می دونین؟ مصیبتهایی که به من وارد شده بمراتب درد آورتره، ولی خدا رو از یاد نبردم . این دختر حساسی که روبه‌روی شما نشسته، غم غصه زیادی تو دلشه ، اما حتی عوض اینکه برای پرداخت اجاره خونه‌ش گریه کنه می خنده، چون هم امیدواره و میدونه خدا رو داره و هم ، دیگه اشکی برای ریختن نداره . چون………………
بغض دیگر به من مجال صحبت نداد .نزدیک بود بزنم زیر گریه و برای اینکه نپرسد پس این اشکها چیست ، بلند شدم و گفتم : ببخشید مهندس ، با اجازه و بطرف اتاق حرکت کردم در پاگرد نگاهی به مهندس انداختم . سرش را به مبل تکیه داده بود ، پا روی پا انداخته بود، دستش را زیر گونه اش گذاشته بود و به من خیره شده بود .
روی تختم افتادم ومدتی اشک ریختم . آخه تو کجا طاقت داشتی ببینی برادرت با دستهای خودش ، خودش رو حلق آویز کرده ، اونهم از میله بارفیکسی که همیشه برای تقویت عضلات ازش استفاده میکرد .تو کجا میتونستی ببینی پدرت با اونهمه دبدبه و کبکبه ، مسخره عام و خاص شده و پرت و پلا میگه .چطور میتونستی ببینی مادرت جلوی چشمات از غصه ذره ذره آب شه و بمیره .چطور از شهر و دیارت آواره شدی چطور غرورت رو زیر پا گذاشتی . ولی نه، با اینهمه بدبختی و غم باز هم خدا رو می پرستم و عاشقشم ، دوستش دارم و به امید لطفش زندگی می کنم . بدبختیها را ما خودمون به سر خودمون می آریم
بعد از اینکه گریه هایم تمام شد به اتاق مادرجون رفتم
•     حالتون چطوره مادر؟ میایین قدم بزنیم؟
•     خب،پس یه چیزی براتون بیارم بپوشین که سرما نخورین .حوصله غرغر مهندس رو ندارم
وقتی ژاکت تن او میکردم به چشمهایم خیره شد. انگار فهمید گریه کرده ام . دستش را بالا آورد و روی چشمم کشید ، باز چشمهایم پر از اشک شد. نتوانستم خود را کنترل کنم و اشکهایم سرازیر شدند . با مهربانی اشکهایم را پاک کرد . سرم را روی دامنش گذاشتم وگریستم .دست نوازشش را روی سرم کشید .می دانستم دلش میخواهد بداند چرا گریه میکنم .گفتم : دلم برای مادرم،پدرم و برادرم تنگ شده .احساس می کنم خیلی تنهام مادرجون .نگران آینده هستم .
دو ضربه به در خورد و در باز شد .مهندس در چهارچوب در نمایان شد و با تعجبی وصف ناپذیر گفت: چی شده خانم؟ چرا گریه می کنین؟
بلند شدم . گفتم: متاسفم ، نتونستم مهارشون کنم
•     نوازش مادر رو یا اشکها رو
•     هردو . مادر دنیای محبتند و من نیازمند اون محبت
•     اینطور پیش بره ، فکر کنم یا باید مادر رو ببریم تیمارستان ، یا مادر پرستار شما بشن
لبخند تلخی زدم .
•     برای اولین بار حسودیم شد خانم رادمنش. می خواین مادر رو ببرین بیرون هواخوری که ژاکت تنشون کردین؟
•     بله، هوش کردیم کمی قدم بزنیم
•     مراقب باشین سرما نخوره.مادر مدتهاست از خونه خارج نشده
•     یعنس داخا باغ هم نرفتن ؟!
•     فکر نمی کنم
•     شما هم ازشون نخواستین
•     فکر نمیکردم قبول کنه
•     ولی می بینین که قبول کردن .امتحانش ضرر نداشت مهندس.والـله، آدم سالم پیش شما مریض میشه. وای بحال بیمار
•     فکر میکنم شما مهره مار داشته باشین، اما من ندارم خوش بحالتون
•     این مهره مار در وجود هر آدمی هست فقط باید بروزش بده
با لبخند گفت: خب مامان جان، حالتون چطوره؟
مادر لبخند زد
•     از اینکه اومدین احوالشون رو بپرسین تشکر میکنه مهندس
•     وظیفه‌م بود . میخواین کمکتون کنم بریم پایین مامان؟
مادر بلند شد و بطرف مهندس رفت تا با هم پایین برویم سر پله ها گفتم: من می برمشون مهندس
•     لطف می کنین پس با اجازه
دوباره ایستاد و گفت : راستی بالاخره نفهمیدم چرا گریه کردین خانم رادمنش
با لبخند گفتم : گفتم که نیازمند محبت بودم مهندس نگاهی عجیب به من کرد و بعد با لبخند نگاهش را از من برگرفت و بطرف اتاقش رفت. لابد پیش خودش می گفت: اگه باز هم نیاز به محبت داشتی بیا پیش خودم و سرت رو بذار روی پای خودم
با مادر به باغ رفتیم و کمی قدم زدیم کمی هم آقا نبی از باغ برای ما گفت روی صندلی نشسته بودیم که صدای متسن به گوشم رسید :بهتره برین تو، سرما میخورین
بعد رو به آقا نبی کرد و گفت:آقا نبی لطف در رو باز کنین ، میخوام برم بیرون
•     بله آقا الساعه
•     خوش می گذره؟
•     بله مهندس. زیباتر از این باغ کجاست؟ کم کم بهار هم داره از راه می رسه قشنگتر هم میشه
•     بله انشاءا…… اگر سعادت داشته باشیم و اردیبهشت هم اینجا باشین می بینین چه گلهای قشنگی داریم
•     انشاءا………
•     با اجازه
•     بفرمایین خوش بگذره
•     برین تو، سرما میخورین.
•     چشم
بطرف ماشین ها رفت .بیچاره!انگار بر سر دو راهی مانده بود که کدام ماشین را انتخاب کند.ماشین سفید را که یک بنز کوپه است .یا ماشین سیاه را که یک بنز دویست و سی است، یا ماشین قرمز را که سقف ندارد و نمی دانم اسمش چیست ، ولی خیلی خوشگل است .آخیش الان اگه علی زنده بود می گفت خیلی مامانه.بالاخره تصمیم گرفت ماشین سفید را سوار شود . گفتم: می بینی مادر؟ به چیزی تظاهر می کنه ولی چیز دیگه ای در دل داره انتخاب رنگ سفید نشونه صلح و دوستی و دل روشن و صافه ، مگه نه مادر؟
مادر چند بار سرش را بالا و پایین کرد و لبخند زد
•     امروز از من می پرسید شما دوستش دارین یا نه، منم گفتم معلومه، وجود شما براشون حیاتیه درست گفتم مادر؟
نگاه پر از مهرش را به من دوخت
•     خب بهتره بریم تو مادرجون تا سرما نخوردین. میترسم این صلح و دوستی آخرش به دعوا و دشمنی تبدیل بشه . مهندس قابل پیش بینی نیست . اونوقت منم باید برم لیسانسم رو عوض قاب گِل بگیرم
خانم متین لبخند زیباتری زد و با هم داخل منزل رفتیم
ساعت هشت و نیم مهندس بازگشت .ما در سالن نشسته بودیم و با ثریا صحبت می کردیم .صفورا و محبوبه هم که ساعت هفت رفته بودند .برای صرف شام مادر را سر میز بردم .مهندس هم نشست .من برخاستم که بروم . ( با اجازه)
•     کجا تشریف می برین خانم؟
•     شما راحت باشین من آشپزخونه غذا میخورم
خیلی جدی گفت: بفرمایین بنشینین خانم، چرا انقدر تعارف می کنین؟
•     تعارف نمی کنم میخوام شما راحت باشین
•     خیلی خب، پس ما هم میایم تو آشپزخونه
•     مثل اینکه باید بشینم تا بیشتر شرمنده نشم
•     شما مزاحم نیستین لطفا بنشینین. یک صندلی برای من بیرون کشید و من بین آنها نشستم . ثریا برای سرو غذا آمد ، وقتی دیس کریستال پر از کتلتهای خوشمزه و هوس انگیز را روی میز گذاشت گفتم: ثریا خانم پس سفارش من چی شد؟
•     کدوم سفارش خانم؟ شما که غذایی سفارش ندادین
بجای گلدان که خالی بود اشاره کردم و گفتم : خواستم یه چیزی توش بذارین، نه اینکه خودش رو هم بردارین
مهندس با تعجب به ما نگاه میکرد .ثریا گفت: آه معذرت میخوام گیتی خانم .الان میارم .بردم گل توش گذاشتم ، یادم رفت بیارم . الان میارم
مهندس اصلا نپرسید موضوع چیست . ثریا با گلدان سفید پر از گلهای رز صورتی و سفید به سالن آمد و گفت: ببخشید گیتی خانم ، فراموش کردم
متین نگاهی به گلدان روی میز انداخت لبخند قشنگی زد و نگاهی پر معنا به من کرد و گفت: خودتون گلید خانم
•     خواهش می کنم
•     بفرمایین ، غذاتون سرد شد
مشغول صرف غذا شدیم . متین آنقدر آرام غذا میخورد که کیف کردم . خانم متین هم که همانطور آرام غذا میخورد،مصرف داروها کندترش هم کرده بود
•     خانم رادمنش شما حتما امشب می خواین برین ؟
•     اگه اجازه بدین
•     خواهش می کنم، ولی صبح سر وقت بیاین که مجبور نشم دوباره پوزش بخوام و افتخار کسب کنم
هر دو لبخند عمیقی به هم زدیم.
•     مطمئن باشین نمی ذارم به غرورتون بر بخوره مهندس . و چنگال را کنار قاشقم گذاشتم و تشکر کردم
•     همین غذای شماست ، خانم؟
•     بله، من نمیتونم زیاد بخورم . سیر شدم
•     این غذای یه دختر بیست وچهار ساله نیست . ضعیف می شین
•     الان ضعیفم مهندس؟
•     اندام خوش ترکیبی دارین و این بخاطر اینه که رعایت می کنین ، اما از درون ضعیف می شین زیاد بخورین ولی با ورزش و پیاده روی مصرفش کنین
•     بخاطر فرمایش شما چشم و یک کتلت دیگر برد

برچسب ها :


ارسال نظر