به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

رمان الهه ناز ۱-۴

دسته بندی: رمان | نویسنده : admin | ۴ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

ادامه ادامه رمان فوق العاده زیبا و عاشقانه ♥ الهه ناز ♥ جلد اول – قسمت چهارم

سری چهارم از رمان رمانتیک الهه ناز، شامل ۳ قسمت دیگر

بعد به شوخی گفتم: پس فردا نگید ما پرستار چاق و بد هیکل نمی خوایم مهندس .
همه زدیم زیر خنده حتی مادر جون
•     با این کتلت چاق نمی شید فقط قوی می شید. در ضمن انقدر از دست من حرص وجوش می خورین که همه آب میشه . پرستارهای دیگه توپ می اومدن ، نی قلیون می رفتن
دوباره زدیم زیر خنده . مهندس بعد از اینکه غذایش تمام شد ، که آن هم فقط سه کتلت با کف دستی نان بود ، از سرمیز بلند شد . من منتظر ماندم تا مادرجون هم غذایش را تمام کند تا با هم برویم .

کمی در سالن نشیمن نشستیم .صدای آهنگ زیبایی که مهندس انتخاب کرده بود، پخش می شد و ما مشغول صحبت شدیم. بعد از صرف چای مادر را به اتاقش بردم .کمی پیشش نشستم .داروهایش را دادم که ثریا وارد شد وگفت: محبوبه سفارش کرده بود ملحفه را عوض کنم .اشکالی نداره؟

•     نیازی نیست ثریا خانم منظور من تنوع رنگ بود. باشه وقتی مهندس ملحفه ها رو تهیه کردن
•     بله خانم، پس امری نیست؟
•     عرضی نیست ، بفرمایین
•     شب بخیر
•     شب بخیر
•     خب مادر شما بخوابین . منم میرم و صبح میام .امروز ازم راضی بودین؟
دو دستش را جلو آورد . دستم را گرفت و فشرد و به من با لبخند نگاه کرد
•     من کاری برای شما نکردم ، فقط وظیفه‌م رو انجام دادم . او را بوسیدم و بطرف در آمدم و گفتم : شب بخیر مادر!
مادر سرش را بعلامت احترام پایین آورد . از اتاق خارج شدم به اتاقم رفتم .کیفم را برداشتم و پایین آمدم .مهندس کنار شومینه نشسته بود و مطالعه میکرد .آهنگ ملایمی که نواخته میشد فضا مملو از آرامش کرده بود. عینکی که به چشم زده بود خیلی به صورتش می آمد و جذاب ترش کرده بود .
•     مهندس متین؟!
سرش را بلندکرد و عینک را از چشمش برداشت وگفت: بله خانم و بلند شد ایستاد . دارین تشریف می برین؟
•     با اجازه تون
•     مادر خوابیدن؟
•     برای خواب آماده شدن
•     حالا که ساعت دهه، بفرمایین بشینین
•     تا خونه برسم طول میکشه
•     می گم مرتضی شما رو برسونه یازده تشریف ببرین
•     هرطور شما بخواین . وبه تعارفش روی مبل مقابلش نشستم.کتاب و عینک را روی میز گذاشت و رو به رویم نشست
•     امروز خسته شدین
•     نخیر ابدا روزی خوبی بود
•     امیدوارم امروز بعد از دوسال، خونه ما شده بود مثل اون موقعها ازتون ممنونم
•     من کاری نکردم
•     میخوام بدونم درخواست دومتون چی بود کنجکاوم
•     حالا در خواست اولم رو پاسخ بدین تا به دومیش برسع
•     قول می دم انجام بدم . فردا ظهر ملحفه ها رو میارن
•     ممنون.اما اجازه بدین چند روز دیگه خواسته دومم را مطرح کنم
•     باشه میتونم بپرسم چرا امروز سرتون رو روی پای مادرم گذاشتین و گریه کردین ؟ نکنه از من شکایت می کردین؟
•     نه هنوز به اونجا نرسیده
•     پس چی؟
•     دلم گرفته بود
•     از چی؟
•     از روزگار ، از غصه ها ، از دلتنگی ها
•     میخوام بدونم
•     اگه موندنی شدم بهتون می گم . دلم نمیخواد دلتون برام بسوزه و نگهم دارین .
•     من آدم دل نازکی نیستم ، در ضمن کار واحساس رو قاتی نمی کنم
•     هستین ، بیشتر از اونچه که فکرشو می کنین
•     چطور؟
•     از اونجا که گریه من روی شما اثر گذاشته و حس کنجکاوی شما رو برانگیخته ، پس بهتره صبر کنیم . شما هم به مطالعه علاقمندین؟
•     بله مطالعه باعث میشه کمتر فکر کنم و سرم گرم شه. تنهایی خیلی بده
•     حرفتون رو می فهمم. می بخشین ولی بنظر من بهتره تشکیل خونواده بدین
نگاهی طولانی به من کرد وگفت: که یکی دیگه رو بدبخت کنم؟ خودم می کشم بسه، خانم رادمنش
•     شاید خوشبخت شد
•     شاید رو رها کنید .من حوصله مادرم رو هم ندارم ، چه برسه به یه زن غریبه
•     اون زن شریک زندگی شما می شه، شریک غمها و شادیهای شما ، پس غریبه نیست
•     شاید نبود اونوقت چی؟
•     خب شما فرد عاقلی هستین درست انتخاب کنین
•     شما چطور؟ قصد ازدواج ندارین؟ مطمئنم خواهان زیاد دارین
•     نه من قصد ازدواج ندارم .خیلی کارها هست که باید انجام بدم. در ضمن اول خواهرم. از بچگی همیشه دوست داشتم در سن بیست و هفت سالگی ازدواج کنم .چرا آدم خودش رو زود اسیر کنه . شانس اینکه آدم خوب گیر بیاد خیلی کمه.نباید ریسک کرد
•     پس فقط می خواین بنده رو تو هچل بندازین؟
با تبسم گفتم : شما سی وچهار سالتونه و دقیقا چهارسال از سن ازدواجتون گذشته.در ضمن تجربه دارین و درست انتخاب می کنین من هنوز خیلی جوونم ، میترسم انتخاب درستی نکنم
•     فکر نمی کنم بذارن شما تا سه چهار سال دیگه مجرد بمونین
•     نظر لطف شماست، ولی بنده اختیارم دست خودمه نه دیگران
•     اگه در این سن بخواین ازدواج کنین دوست دارین شوهرتون چه خصوصیات اخلاقی داشته باشه؟ چند ساله باشه؟
•     برای من ایمان از هر چیزی مهم تره، بعد هم تحصیلات .کسیکه ایمان داره، همه چیز داره. در مورد سنش هم همیشه دوست داشتم شوهرم آدم پخته ای باشه و مسن تر از من
•     پنجاه شصت ساله چطوره؟
•     یه کم جوونه
زدیم زیر خنده
•     پنجاه شصت ساله که نه ولی سی خوبه. شما چطور مهندس؟
•     من به زیبایی خیلی اهمیت می دم، بعد تمیزی، بعد اخلاق ورفتار،بعد خونواده و تحصیلات، سنش مهم نیست البته هر چی جوونتر بهتر.
•     انشاءا….. به خواسته تون برسین
•     نه خانم، فعلا از این دعاها نکنین، چون قصد ازدواج ندارم
•     اگه مادرتون سرحال بودن ، قطعا تا حالا نوه هم داشتن
•     باور کنین اگه روزی ازدواج کنم صرفا بخاطر همینه . بخاطر اینکه فرزند داشته باشم،یه وارث .بالاخره این همه ثروت رو باید به کسی بدم که دوستش داشته باشم
•     اگه اینطوره که اصلا ازدواج نکنین ، چون هم شما عذاب می‌کشین هم خانمتون ، یه بچه بی سرپرست بیارین بزرگ کنین .ثواب هم می برین زندگی بدون عشق یعنی مرگ ، یعنی تباهی
•     شاید هم این کار رو کردم .می دونین ، دخترهایی که مامان برای من می پسندید همه زیبا، ازخودراضی،قرتی،متکبر ورقاص بودن. یه موقع ها فکر میکنم بیماری مادر حکمتش این بوده که منو بدبخت نکنه
•     خدا عالمه .خب اجازه مرخصی می فرمایین؟
•     افتخار بدین بریم دربند .یه ساعت دیگه با دوستان قرار داریم خوش می گذره
•     ممنونم جای من بین شما و دوستاتون نیست مهندس،خوش بگذره
•     بیاید بریم، نیمه شب شما رو به منزل می رسونم
•     نه متشکرم ، خواهرم منتظره
•     تعارف می کنین؟
•     نه چه تعارفی. واز جایم بلند شدم .با اجازه برای همه چیز ممنونم خدا نگهدار .
بلند شد و گفت : ما ممنونیم خانم، لطف کردین.خدانگهدار. وتا بیرون مرا بدرقه کرد.بعد در ماشین را باز کرد و یک بوق زد.
•     من خودم می رم مهندس
•     دیگه چی خانم؟ این موقع شب تنها کجا برید؟
•     چه هوای خوبی!
•     بله ، اگه می اومدین دربند هوای بهتری هم تنفس می کردین
•     ممنونم انشاءا…. در فرصت دیگه ای
مدتی بعد مرتضی آمد .
•     مرتضی! خانم رو به منزلشون برسون
سوار شدم و خداحافظی کردم .مرتضی قد بلند و سبزه ، چشم و ابرو مشکی، با موهای خوش حالت بود. پسر با شخصیتی بنظر می آمد .از آینه نگاهی به من کرد وگفت: فکر می کنین بتونین با این خونواده کنار بیایین خانم؟
•     انشاءا…. آدمهای خوبی هستن. آدم باید قلق رفتار دیگران رو بدست بیاره ، اونوقت خیلی راحت میتونه باهاشون کنار بیاد
•     بله، آقای مهندس و مادرشون خیلی مهربونن
•     همینطوره شما درس نمی خونین آقا مرتضی؟
•     چرا خانم ، من سال آخر مهندسی صنایع غذایی هستم
•     جدا؟چه عالی!خوش بحال ثریا خانم و آقا نبی
•     وقتی دیپلم گرفتم جناب مهندس بهم گفتن اگه صنایع غذایی یا حسابداری بخونم منو تو شرکتشون استخدام می کنن .منم چسبیدم به درس و الحمدالـله موفق شدم .سال آخرم ، دیگه چیزی نمونده
•     انشاءا…. موفق باشین
•     مادرم از شما خیلی تعریف میکنه و خیلی خوشحاله که شما به این خونه اومدین
•     ممنونم منم ثریا خانم رو خیلی دوست دارم
•     از خدا خواستم عمری بهم بده که بتونم رحمتهای پدر ومادرم رو جبران کنم
•     انشاءا…. عمری طولانی همراه سلامتی داشته باشین .آقا مرتضی روزی رو می بینم که کسانی خدمت شما و خونواده شما رو می کنن
•     ای خانم ، همینکه دستمون به دهنمون برسه کافیه ، اهل تجملات نیستیم .
•     چند سالتونه آقا مرتضی؟
•     بیست وشش سال.دیر تصمیم گرفتم درس بخونم وگرنه الان باید شاغل باشم عوضش سربازیم رو رفتم
•     دیر نشده نگران نباشین
پس از مدتی بخانه رسیدم
•     ماشاءا… چه باهوشین! با یه دفعه اومدن، خونه ما رو یاد گرفتین؟
•     شما ومنزلتون فراموش شدنی نیستید ، گیتی خانم . و از توی آینه نگاه قشنگی به من کرد
•     ممنونم شما لطف دارین، بفرمایین منزل
•     ممنون به خواهر سلام برسونین
تشکر وخداحافظی کردم .مرتضی ایستاد تا وارد منزل شدم، بعد رفت
گیسو در را باز کرد .
•     سلام خسته نباشی خانم دکتر
•     سلام گیسو جان ، تو هم همینطور
•     ممنون
•     چکار کردی تنهایی؟
•     تماشا کردن در ودیوار، فکر کردن، غصه خوردن
•     تو اهل یه گوشه نشستن نیستی گیسو.راستش رو بگو
•     صبح یه سر رفتم پیش طاهره خانم. بعد از ظهر هم با نسرین رفتیم چند جا دنبال کار
•     دنبال کار برای چی؟ مهندس استخدامت کرده دیگه
•     فکر نکنم تو موندگار باشی
•     خدا رو چه دیدی،فعلا که روزای اول بخیر گذشت
•     متین چطور آدمیه؟
•     مردخوبیه سربه زیر وزیرک، دقیق ومحتاط،مهربان،ولی جدی و با جذبه
•     ازش خوشت میاد؟
•     این دیگه چه سوالیه گیسو؟
•     همینطوری، آخه تو از این تیپ آدمها خوشت میاد
•     نمی دونم،شاید! چرا تا حالا بیدار موندی؟
•     خب دلم برات تنگ شده بود
•     منم همینطور. میخواستم بهت تلفن کنم ، ولی روم نشد
•     مسئله ای نیست چند روز اول من بهت زنگ میزنم چیزی میخوری برات بیارم؟
•     نه میل ندارم.خسته‌م.میخوام بخوابم. از بس با پرستیژ رفتار کردم بدنم درد گرفته
•     برو بگیر بخواب
لباسم را عوض کردم،مسواک زدم و بعد از کمی صحبت با گیسو به اتاق خوابم رفتم و روی تخت ولو شدم .بی اختیار به متین فکر میکردم. نکنه از او خوشم اومده؟ولی نه، اون به درد من نمی خوره، میخواد بخاطر بچه ازدواج کنه! چه فکر احمقانه ای! خدایا الناز کیه ، چه شکلیه؟ الان با مهندس رفتن دربند و دارن صفا می کنن. چرا از من هم دعوت میکرد؟ لولوی سرِ خرمن می خواست؟
****************************
•     گیتی بلند شو. ساعت هشت شد . میخوای خرخره‌تو بجوه؟
پریدم و بساعت نگاه کردم .دستم را روی قلبم گذاشتم وگفتم: خدا ذلیلت نکنه گیسو، ترسیدم!ساعت یک ربع به هفته ، میگی هشته؟ داشتم خوابهای خوب می دیدم
•     معلومه خیلی جذبه داره ها! حالا چه خوابی دیدی؟
•     مامان رو خواب می دیدم .سرحال بود .انگار خانم متین هم بود. با مادر حرف می زد
•     چی می گفت؟
•     نذاشتی دیگه !
•     نکنه خانم متین رو میخوای بفرستی اون دنیا پیش مامان
•     تو خواب تو هم بودی گیسو
•     چی کار میکردم؟
•     داشتی سفره پهن میکردی
•     آره دیگه ، ما یکسره در حال کلفتی هستیم .تو خواب هم کارها رو گردن من می اندازی، بدجنس!
بلند شدم مسواک زدم .صبحانه خوردیم .شلوار لی و پلیور آبی نیلی پوشیدم .گیسو موهایم را تیغ ماهی بافت وگفت: مردم میخوان دلبری کنن موهاشونو افشون می کنن، تو می بندی؟
•     آخه عشقم اینطوری دوست داره
•     پس بالاخره دونستی دوستش داری یا نه؟
•     ولم کن گیسو، باز شروع کردی.
•     پس فردا نیای بگی گیسو دوستش دارم کمکم کن ها!
با برس آرام زدم تو سر گیسو وگفتم: نه میگم بیا منو بکش که راحت بشم. خب من رفتم .کاری نداری؟
•     نه بسلامت
•     گودبای آبجی
•     خارجی ودهاتی رو باهم قاتی کردی از تاثیرات عشقه؟
•     چه کنیم دیگه ، عاشقیم .راستی به طاهره خانم زنگ بزن که به زری خانم بسپاره یه وقت بروز ندن که پدر زنده‌س بگو به ثریا هم سفارش کنه
•     باشه دروغگو خانم ، می گم بگه پدرمون مرده
•     یه دروغ گفتم توش موندم گیسو .کاش نمی گفتم
•     همیشه که نمیشه صادقانه رفت جلو
•     خداحافظ
•     بسلامت

قسمت ۸

http://artpic.ir/albums/artpic-ir-1013.jpg

با لبخند از منزل خارج شدم .بسم اللهی گفتم و راهی شدم .بمنزل متین کع رسیدم، تو پله ها مهندس را دیدم که پایین می آمد ، کت وشلوار کرم ، پیراهن قهوه ای وکراوات شیری قهوه ای، کیفش را به آن دستش داد

•     سلام مهندس صبح بخیر
•     سلام خانم رادمنش ، صبح شما هم بخیر

و تغییر مسیر داد و با من بالا آمد
•     مادرم صبحونه خوردن ولی داروهاشون رو شما بدین
•     حالا شدین فرزند صالح .البته اگه ایشون رو بوسیده باشین که دیگه جاتون تو بهشته.
سری تکان داد ولبخند زد وگفت: پس حتما جام طبقه اول بهشته ، چون ایشون رو بوسیدم ، هم با هم صبحونه خوردیم
•     خیلی عالیه خوشحالم کردین .دیشب خوش گذشت؟
•     جدا جاتون خالی بود .اونجا یادتون بودم
نگاهی با خجالت به او انداختم و تشکر کردم .در زذیم ووارد اتاق مادر شدیم
•     سلام مادر جون .صبحتون بخیر
با لبخند و نگاه عمیقی از من پذیرایی کرد .جلو رفتم او را بوسیدم .او هم مرا بوسید
•     این یکی دو روز اینجا بوسه بارون شده
با خنده گفتم : مگه بده مهندس؟
•     نه خانم کاش همه بارونها ، بارون بوسه باشه ، نه بدبختی . با من کاری ندارین؟
•     نه بفرمایین
•     خداحافظ
•     خدانگهدار
مادر لبخند زد.
•     خب مادرجون حالتون چطوره؟ اجازه بدین کمی پنجره رو باز کنم که هوای خوب بیرون رو تنفس کنین
داروهای مادر را دادم، پنجره را بستم و بعد خواندن کتاب را از سر گرفتیم صفورا آمد ملحفه ها را عوض کرد و رفت
یکساعت بعد به مادر گفتم : مادرجون ؟ نگاهم کرد
•     شما رنگ مو تو منزل دارین؟
مادر بلند شد بطرف کشو میز توالتش رفت و با دو سه تا جعبه رنگ مو برگشت
•     چه عالی!قهوه ایه. این رنگها رو خیلی وقته دارین؟
دو انگشتش را به من نشان داد
•     دو ساله؟ شاید فاسد شده باشن. ولی فکر نمی کنم .حالا امتحان می کنیم اگه رنگ نگرفت می ریم می خریم .
مادر هنوز نمی دانست من رنگ مو را برای کی میخواهم
گفتم: میخوام موهای شما رو رنگ کنم
مثل اینکه بدش نیامد. اجازه می دین؟
لبخند رضایت بر لبانش نشست .پس من برم از ثریا خانم پلاستیک بگیرم و بیام .
پایین که رفتم دیدم دو نفر برای رنگ کردن در و پنجره ها آمده اند و میخواهند کار را شروع کنند .با خودم گفتم امروز همه رنگ کاری دارند .وقتی برگشتم مادر یک کیسه روی میز گذاشته بود. آنرا باز کردم .لوازم کامل رنگ مو در آن بود، کلاه، فرچه، اکسیدان وشانه های مختلف
خلاصه موهای مادر را رنگ کردم .صفورا و محبوبه و ثریا هم آمده بودند تماشا میکردند .انگار آرایشگاه باز کرده بودم .گفتم: اگه خواستین من حاضرم موهای شما رو هم رنگ کنم ، بی تعارف می گم
تشکر کردند
مادر سرش را شست وخشک کرد .موهایش را سشوار کشیدم رنگ قشنگی از آب در آمده بود. قهوه ای طلایی متوسط.خودش خیلی خوشش آمده بود ومرتب به موهایش دست می کشید و در آینه خودش را تماشا میکرد .معلوم بود در این زمینه حرفه ای است. لباسش را هم عوض کرد.کمی رژ و ریمل برای مادر زدم و حسابی ترگل ورگل شد ثریا آمد وگفت: به به،ماشاءا….! خانم شد مثل همون موقع ها .دستتون درد نکنه گیتی خانم
•     خواهش میکنم من کاری نکردم .مادرجون خودش زیباست
•     ناهار رو بیاریم؟
•     نه ثریا خانم.صبر می کنیم آقای مهندس هم تشریف بیارن.
به اتاقم رفتم ، کمی وضعم را مرتب کردم و تا صدای بوق ماشین مهندس را شنیدم به اتاق خانم متین رفتم تا با هم برویم پایین .دلم میخواست ببینم عکس العمل مهندس نسبت به مادرش چیست .از پله ها پایین رفتیم و در سالن نشیمن روی مبل نشستیم .مادر پشتش به در ورودی سالن بود مهندس وارد سالن شد .جلو رفتم و سلام کردم :سلام مهندس خسته نباشین
•     سلام خانم ممنونم بعد وقتی خانمی را دید که موهای قهوه اس طلایی بلند و سشوار کشیده ای داشت ، آهسته پرسید: مهمون داریم؟
•     مهمون که نیستن ، صاحبخونه اند
به مادر سپرده بودم که برنگردد و نگاه نکند تا کمی سربه سر پسرش بگذاریم . مهندس با تعجب جلو رفت .
کنار خانم متین که رسید گفت : سلام خانم .
مادرجون برگشت و به مهندس نگاه کرد و لبخند زد و سرش را برای جواب تکان داد. قیافه متین دیدنی بود . من و ثریا از خنده غش کرده بودیم .کم کم قیافه بهت زده اش خندان شد و گفت : ماشاءا….!مامان شمایین؟ من فکر کردم مهمون داریم ، خیلی قشنگ شدین، چقدر فرق کردین . شماها هم که به ریش من ساده می خندین .خانم رادمنش، جدا خیلی شیطونید .
با لبخند بطرف آنها آمدم و روی مبل نشستم .مهندس هم روی مبل نشست وگفت: درست مثل اون موقع ها شدین مامان .حتما این هنر خانم رادمنشه
•     اختیار داریت
•     خیلی ممنون ، آرایشگر ماهری هستین
•     مادرجون خودشون زیبا هستن
•     نه، مثل اینکه واقعا می خواین ما رو به اصلمون برگردونین
•     انشاءا….
•     من برم دست و صورتم رو بشورم .لباسهام رو عوض کنم ، بیام ناهار بخورم که خیلی گرسنه هستم
•     بله، عجله کنین، چون ما هم خیلی گرسنه ایم مهندس
•     شما هم غذا نخوردین؟
•     نخیر، منتظر شما بودیم
•     ممنونم الان میام
مشغول صرف غذا بودیم که به من گفت: رنگ پلیورتون خیلی قشنگه ، خانم رادمنش.
•     چشماتون قشنگ می بینه
•     به درد اتاق من میخوره
زدیم زیر خنده پرسید: خودتون موهاتون رو بافتین؟
•     گاهی اوقات آرایشگرها هم نیاز به آرایشگر دارن، مهندس
•     آرایشگر شما کی بوده که انقدر ماهر بوده؟
•     هم سلولیم ، گیسو
•     بهتون میاد، بزنم به تخته که چشم نخورین
•     ممنونم
•     حالا تا چند روزی بوی رنگ میاد .وامصیبتا!
•     عوضش قشنگ و تمیز میشه .درو پنجره های سفید این خونه رو دلبازتر می کنه.
•     بله همینطوره
غذا را صرف کردیم و کمی در سالن نشستیم و بعد برای استراحت به اتقهایمان رفتیم . عصر که مهندس بیرون رفت ، کاست شادی را داخل ضبط صوت گذاشتم .خودم که رقصم گرفته بود ، خانم متین را نمی دانم . ولی افسوس که خجالت می کشیدم بلند شوم برقصم .ثریا خانم وارد سالن شد تا بساط پذیرایی را جمع کند که گفت: آخیش خانم، خدا خیرتون بده ! دلشادمون کردین مدتهاست تو این خونه از این آهنگها نشنیدیم
بهتر دیدم یقه ثریا خانم را بگیرم ، گفتم: پس خواهش میکنم کمی برامون برقصین
•     اوا، خدامرگم بده ! من با این سن وسال برقصم
•     مگه چه عیبی داره؟
•     شما خودتون بلند شین برقصین ، ما فیض ببریم
با اینکه خیلی دلم می خواست گفتم: اول شما، حق تقدم با بزرگترهاست
•     رقص ما جوونهاست، گیتی خانم بلند شین
صدای شاد موسیقی محبوبه خانم را هم به سالن کشید
•     محبوبه خانم افتخار بدین
•     من؟اوا! خاک عالم! و با دست تو صورتش زد
•     بیایین وسط، آهنگ تموم شد
•     من بلد نیستم
•     مگه می شه کسی رقص بلد نباشه
•     آخه جلو خانم خوب نیست
•     ایشون ناراحت نمی شن. مگه نه مادرجون؟
مادر با لبخند سر تکان داد و با دست به محبوبه تعارف کرد که وسط بیاید .بالاخره محبوبه خانم وسط آمد. حالا باید یکی را پیدا میکردیم که خانم را بنشاند .ثریا وصفورا را هم رقصیدند .کم کم خودم هم بلند شدم و رقصیدم و مادر را هم بلند کردم .آرام و زیبا می رقصید .خلاصه ساعت شادی را ترتیب دادیم و روحیه ما عوض شد که ناگهان مهندس وارد شد و با تعجب به ما چشم دوخت .از خجالت مردیم و زنده شدیم .آنقدر صدای ضبط صوت را بلند کرده بودیم که صدای ماشینش را نشنیدیم . اصلا فکر نمیکردم به این زودی برگردد.مهندس با لبخند به یک یک ما نگاه میکرد که حالا هرکدام گوشه ای ایستاده بودیم .نمی دانم از شدت فعالیت بود یا خجالت که آنقدر سرخ شده بودند وعرق کرده بودند .خیلی خودم را کنترل کردم که نخندم ، ولی نتوانستم .مادرجون آرام وخونسرد رفت روی صندلی نشست .من هم خواستم بروم بالا که گفت: ادامه بدین چرا متوقف کردین؟ به او قشنگی داشتین می رقصیدین ، خانم رادمنش!
•     یه ساعتی بود می رقصیدیم .دیگه کافیه مهندس .ببخشید با اجازه و با لبخند بالا رفتم تا چند پله با نگاهش مرا بدرقه کرد شنیدم به مادر می گفت: کاش قایم می شدم .برم به آقا نبی بگم کلاهش رو بذاره بالاتر . و زد زیر خنده
یک ساعت بعد شام را صرف کردیم و آخرشب هم دوباره با مرتضی بمنزل برگشتم
****************************
شش روز است که در منزل متین استخدام شده ام.از کارم راضی ام.احساس می کنم مادر روحیه بهتری دارد .خودش جلو آینه می رود و به سر وصورتش می رسد پزشکش که به دیدنش آمد گفت همینطور پیش بره به زودی داروهای مادر را کم می کند .البته اگر همینطور پیش برود .امروز میخواهم با مهندس راجع به خواسته دومم صحبت کنم .
بعد از ناهر وقتی مادر به اتاقش رفت ، پیش مهندس رفتم وگفتم: آقای مهندس وقت دارین؟
•     بله بفرمایین
•     ممنونم
•     میخوام درخواست دومم رو بگم
•     امر بفرمایین. ما شش روزه منتظریم
•     میخوام محبت کنین رنگ پرده و مبلمان وموکت اتاق مادر رو عوض کنین
مثل ترقه پرید وگفت: بله خانم؟
•     ببخشید، مثل اینکه شوک شدیدی بود
•     آخه انتظار هرچیزی رو داشتم جز این. حالا میتونم بپرسم برای چی؟
•     رنگ قرمز برای اعصاب خوب نیست .روز اول متوجه شدم مادر رنگ سبز دوست دارن .اینه که میخوام تنوعی ایجاد کنم
•     ولی مادر خودش اون رنگ رو انتخاب کرده .
•     اون رنگ مربوط به دوسال پیشه که مادر بقول شما شاد وسرزنده بودن نه حالا که نیاز به آرامش دارن
•     حرف شما درست ولی اگه اینکار رو کردیم و تاثیری در روحیه مادر نکرد چی؟
•     مطمئنم موثره
•     ببینید خانم رادمنش ، بنظر من مادر رو باید بحال خودش رها کنین و بیشتر از این با اعصابش بازی نکنین
•     منظورتون اینه که تا حالا هرچه کردم به ضرر مادرتون بوده؟
•     نخیر روحیه مادر بهتره .اما خودتون رو زیاد اذیت نکنین . فقط کارهای عادی روزمره اش رو براش انجام بدین .اینکار های شما بی فایده‌س. بهترین پزشکهای متخصص مادر رو تحت نظر داشتن ، نتونستن کاری بکنن .اونوقت شما با چهارسال تحصیل در رشته روانشناسی می خواین مادر رو مداوا کنین؟
•     اگه برای هزینه‌شه، از حقوق من کم کنین
نگاه گله مندی به من کرد . سیگاری روشن کرد و گفت: فکر کردین هزینه مبلمان و موکت و پرده برای من رقمی‌یه؟ اون مبلغ، پول توجیبی منه
•     اگه میخواین منم بمونم باید کارهایی رو که می گم انجام بدین. اگر هم نمی خواین که من از فردا صبح نمیام .
•     خودتون می دونین ، من که دوست دارم شما به کارتون ادامه بدین
•     پس تو ذوقم نزنین ومخالفت نکنین. اگه من مسئولیت مادر شما رو بر عهده دارم باید به هدفم برسم. اگر هم براتون زحمته ، شما فقط به من اجازه بدین بقیه‌ش با خودم.
•     شما ملحفه ها رو تغییر دادین چه تاثیری داشت؟ گلدون روی میز رو پر از گل کردین چه تاثیری داشت؟ موهای مادر رو رنگ کردین، زدین ، رقصیدین چه فایده ای داشت ؟
•     موثر بوده
•     من که احساس نمی کنم
•     واقعا تغییرات رو حس نمی کنین؟
•     اگه مادرم با من حرف زد می فهمم موثر بوده. مادر فقط از تنهایی در اومده وخوشحاله
•     پس کاری رو که خواستم انجام نمی دین؟
دستی با کلافگی به موهایش کشید وگفت: باشه ترتیبش رو می دم، خانم
•     ممنونم یه خواهش دیگه!
فقط نگاهم کرد.
•     نه بگذریم
•     حرفتون رو بزنین
•     والـله از نگاهتون ترسیدم این بار حتما سرم رو می برین
•     یزید که نیستم خانم
•     میخوام خواهش کنم اجازه بدین عصر خودم برم رنگ پرده رو انتخاب کنم .شما متناسب با اون موکت ومبلمان رو تهیه کنین
•     نیازی نیست شما به زحمت بیفتین .بگید چه رنگی می خواین من ترتیبش رو می دم
•     گفتم میخوام خودم برم
دو دستش را به علامت اصلا به من چه بالا آورد وگفت: خودتون برید.
•     و میخواهم مادرجون رو هم ببرم . و زیر چشمی نگاهش کردم
پاهایش را با کلافگی کنار هم جفت کرد وگفت: چکار می کنید؟
•     میخوام مادر رو ببرم. هم حال و هواشون عوض شه و هم خودشون انتخاب کنن
•     خانم تو رو خدا ول کنین. شما دارین زیادی احساسات بخرج می دین، انقدر شلوغش نکنین
•     خب چرا این همه هزینه کنبم اونوقت باب میل مادر نباشه؟
•     می گم کاتالوگ بیارن اینجا خوبه؟
•     نه
•     خانم عزیز، مادر من دوساله پاشو از خونه بیرون نذاشته .متوجه هستین یا نه؟
•     خب حالا می ذاره .اینکه مسئله ای نیست روحیه‌ش هم عوض میشه
•     روحیه،روحیه دیگه حالم داره به هم میخوره
•     شما هیچ متوجه شدین روحیه خودتون هم بهتر شده این رو من نمی گم اهل خونه می گن.
•     حتما منظورتون اینه که از برکت وجود شماست
•     نخیر، منظورم اینه که در اثر برقراری ارتباط با مادرتون روحیه تون بهتر شده منظورم چیزی که شما گفتین نبود .
سکوت کرد .سیگارش را خاموش کرد .بطرف پنجره رفت، دستی داخل موهایش کشید بعد دو دستش را داخل جیبش کرد
از رفتار وگفتارش ناراحت شدم. طوری برخورد میکرد که انگار برای خودم این چیزها را میخواهم .آرام بدون اینکه متوجه بشود بسمت پله ها رفتم .آنقدر در فکر بود که اصلا متوجه من نشد .
با اتاقم رفتم وعصبی روی مبل نشستم .شیطان می گفت جل وپلاسم را جمع کنم و بروم .بخودم لعنت فرستادم که چرا این تقاضاها را از او کرده ام که چند ضربه به در خورد
•     بفرمایین در بازه .
تا دیدمش از جا پریدم. با جذبه آمد داخل وگفت: ببینید خانم رادمنش، میتونین با مادر برین ولی اگه اتفاقی برای مادر بیفته از چشم شما می بینم . در ضمن اگه تجویزهای شما تا سرماه جواب نده اینجا رو ترک می کنین، چون نه هر روز حوصله بحث کردن دارم ، نه حوصله ناز کشیدن و انجام فرمایشات شما رو . خودم هزارتا گرفتاری دارم خانم. و عصبانی در را بست و رفت .
چه بد اخلاق! ترسیدم بابا! ولی معلومه که طاقت قهر ونازم رو نداری! خوش بحال کسی که زن تو بشه .جگر طلا ! چرا می گی بدبخت میشه ، بنظر من که خیلی هم خوشبخت میشه!

قسمت نهم

http://artpic.ir/albums/artpic-ir-0941.jpg


کمی استراحت کردم ، کمی مطالعه کردم ، کمی فکرهای جورواجور کردم و ساعت یک ربع به پنج به اتاق مادر رفتم بیدار بود .

·      سلام مادرجون امروز یه خبر خوب براتون دارم .البته امیدوارم خودتون مخالفت نکنین .از آقای مهندس با بدبختی اجازه گرفتم که من و شما با هم بریم رنگ ومدل پرده رو انتخاب کنیم .نظرتون چیه؟ دستم را فشرد

·      پس بلند شین تا پشیمون نشدن .آقای مهندس خیلی شما رو دوست دارن ها.برام خط ونشون کشیدن اگه بلایی سر شما بیاد بیچاره‌م می کنن .تاز گفتن اگه تا سرماه صحبت نکنین عذرم رو میخوان .من شما رو دوست دارم مادرجون دلم نمیخواد از پیشتون برم، حداقل تا وقتیکه ببینم کاملا خوب شدین

نگاهی پر از مهر و سپاس به من کرد . لبخند زد. او را بوسیدم .از داخل کمد بارانی شیکی برایش آوردم تا بپوشد .پایین آمدیم مهندس مشغول نوشیدن چای بود. به احترام نیم خیز شد.

·      عصرتون بخیر!

·      عصر شما هم بخیر خانم.مامان! فکر نمیکردم قبول کنین که بیرون برین

·      مادر رو حرف من حرف نمی زنن

·      ما هم که همین کار رو کردیم خانم

·      از شما هم سپاسگزارم.ولی ای کاش اونطوری برام خط ونشون نمی کشیدین

·      گاهی اوقات لازمه

·      به نازکشی بعدش می ارزه؟

·      گاهی اوقات بله .عصبانیت دست خود آدم نیست

·      قبول ندارم

·      خب کجا می رین و کی بر می گردین؟

·      کجاش رو نمی دونم ولی تا ساعت هشت ونیم برمیگردیم

·      کمی دیر نیست؟

·      فرصت انتخاب که به ما می دین؟

·      من هم باهاتون میام

·      لازم نیست مهندس، شما به کارتون برسین

·      پس نمی خواین من بیام؟

·      نخیر با عرض معذرت.میخوام مادر کمی احساس استقلال کنه

·      ثریا؟!

·      بله آقا. وبا سینی چای وارد شد

·      به مرتضی بگو مادرو خانم رادمنش میخوان برن بیرون خرید. اونها رو برسونه

·      چشم آقا. وبا تعجب به ما چشم دوخت

·      ثریا خانم، شما چیزی نیاز ندازین؟

·      نه، ممنون گیتی خانم.

·      واگه مهندس اجازه بدن ما مزاحم آقا مرتضی نمی شیم خودمون می ریم

·      خانم عزیز، ماشین و راننده جلو خونه‌س اونوقت میخواین با تاکسی برین؟

·  

برچسب ها :


ارسال نظر