به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

مجله عاشقانه ۴۸

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | ۱۳ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

 مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو – شماره ۴۸

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه

 

 

جمله هفته

 

آنان که عشق خود را آشکار نکنند معشوق نخواهند بود (شکسپیر)

 

 

عکس هفته

 

 

 

 

مجموعه قطعات عاشقانه  

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم …

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو …

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم …

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران * دوستت دارم * .

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم .
به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است …

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی …

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من …

ای بهترینم … به عشق تمام این عشق ها * دوستت دارم * .

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد …

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت …

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست. . .

 


 
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من …
غصه هایت برای من …
همه بغضها و اشکهایت برای من …
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را …
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم …
 


 

عشق من…

دوستت دارم…

میخواهم این را بر فراز بلندترین قله ها فریاد بزنم تا آسمانیان صدایم رابشنوند.

میخواهم این را بر سخت ترین صخره ها بنویسم تا شاید دلش از عظمت عشقمان نرم شود.

میخواهم آن را بر بیستون حک کنم تا "شیرین" بداند اگر "امشب صدای تیشه از بیستون نیامد" دلیلش این

است که حتی "فرهاد" هم مبهوت عظمت عشق ما شده است.

"فرشته ی بی بالم" دوستت دارم. میخواهمت برای همیشه.

و باز هم همان شعر خاطره انگیز:

"لحظه ی دیدار نزدیک است …."

 


   
زندگی دایره است
مرکزش صفر بزرگ
و منم داخل آن
و تویی نیز چو من
و من و تو با هم
می توانیم که از صفر
بسازیم عددی
و به اندازه اندازه خود
حجم این دایره را بیش کنیم
گر چه صفریم،ولی گسترش خویش کنیم
پس اگر من به تو یاری نکنم
و تو مانی بی من
یا بمانم بی تو
آسمان بی کس و بی مهر شود
دایره خالی و بی مصرف و خود صفر شود
 

 

من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم

زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم

من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم

من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم

معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است

زندگی یعنی عشق با تو …

 


 
 

آسمان را مرخص می کنم

دیگر

به هوا هم نیازی ندارم !!!

تو خودت را …

مثل آسمان …

مثل هوا …

مثل نور …

پهن کرده ای روی همه لحظه هایم…!

 


 
 

قلب من و تو را

پیوند جاودانه مهری ست درنهان

پیوند جاودانه ما ناگسسته باد

تا آخرین دم از نفس واپسین من

این عهد بسته باد

 


 
 

"عشق "جاری است

در سر زمین گل های سرخ

هزار آیینه اینک به همسرایی قلب تو می تپد

بخوان به نام گل سرخ

*****

از شادمانی، گلهای سرخ‌، گلهای سرخ قلب شکوفا می شوند و از گلهای سرخ، ‌رایحه دلنشین "عشق" پراکنده می شود

اگر گلهای سرخ درون تو شکوفا نشده باشند، همه عشق تو واژه ای بیش نخواهد بود

اگر گلهای سرخ درون تو شکوفا شده باشند، لزومی به گفتن چیزی نیست

وجود رایحه برای رساندن پیام کافی است

 


 
 

بگذار آن باشم

که با تو در کوهسار گام بر میدارد

بگذار کسی باشم

که بی دغدغه با او سخن می گویی

بگذار کسی باشم

که در غم سوی او میایی

بگذار کسی باشم

که در شادی با او میخندی

بگذار کسی باشم

که به او عشق می ورزی.

 


 
 

میدانم که می دانی!

برای این همه دلتنگی دیواری کوتاه‌تر از "نبودنت" نیافتم

تو که خوب می‌دانی سهم قناری دلم دیدن میله‌های قفس تنها با پس زمینه‌ی این آبی‌ بی‌کران نبود…

و خوب‌تر می‌دانی حجم این همه دلتنگی از مرکز ثقل زمین تا آسمان هفتم نیز تجاوز می‌کند…!!

و باز هم می‌دانی که این دست های بی‌تو ………..

در هجوم این گریه‌های طوفانی در خوش‌بینانه‌ترین حالت نابود می شود!!

اما چه فایده؟؟

که از تمام عطرهای دنیا تنها لحظه‌ای بویی شبیه آغوشت می خواهم…!

تا هوش از سر این همه دلتنگی ببرد

 


 

دلم گرفته…

دلم عجیب گرفته است !

به قول فروغ خیال می کنم میان این همه شب غروب مانده ام

میان این همه روز در سحر

میان اینهمه سطر در بوسه خیال می کنم

میان این همه باور کافر شده ام

و …

از اینهمه حروف بی نصیب برای سرودن سطری از باران دلم گرفته

دلم به دردی نمی دانم چه و کجا گرفته است

و رفته رفته به لابه لای ترانه

نمی دانم کجا

نمی دانم کجای

و نمی دانم کدام تنها از میان این همه ندانستن دلتگی ام را هنوز به یاد دارم من

که عین بختک چسبیده است به من این لذیذ دلتنگی لعنتی . .

.

.

.

!

 

حوصله می خواهد

عاشق شدن

آنهم از نوع زنانه اش!

که گیج کننده است و حساس.

و آزادی به میزان دلخواه

مثل فلفل و نمک در هر غذا

و آب می خواهد برای آبیاری

و رنگ می خواهد

یک قوطی آن هم آبی!

غوطه ور در آسمان فکر

و خوشبینی می خواهد

بسیار بسیار بسیار

.

.

.

!

 

من زیر باران ایستاده ام

و انتظار تو را می کشم

چتر روی سرم نیست

می خواهم قدم هایت را ، با تعداد قطره های باران شماره کنم

تو قبل از پایان باران میرسی یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟!

مرا که ملالی نیست

حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون چتر بمانم

نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم

نه از خاکی که باران ، غبار را از آن ربوده است…

هر وقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند

و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا

 

من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم…

 

 

یک داستان کوتاه

 

 

کرگدن عاشق

 
یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.
دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!
دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی … بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار…
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.
داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.
کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!
 

یک شعر


شانه های تو

همچو صخره های سخت و پر غرور

موج گیسوان من در این نشیب

سینه میکشد چو آبشار نور

شانه های تو

چون حصار های قلعه ای عظیم

رقص رشته های گیسوان من بر آن

همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم

شانه های تو

برجهای آهنین

جلوه شگرف خون و زندگی

رنگ آن به رنگ مجمری مسین

در سکوت معبد هوس

خفته ام کنار پیکر تو بی قرار

جای بوسه های من بر روی شانه هات

همچو جای نیش آتشین مار

شانه های تو

در خروش آفتاب داغ پر شکوه

زیر دانه های گرم و روشن عرق

برق می زند چو قله های کوه

شانه های تو

قبله گاه دیدگان پر نیاز من

شانه های تو

مهر سنگی نماز من


فروغ فرخزاد

 

 

 

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 

انسان به میزان بر خورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست

بلکه درست به خاطر نیازهایی که در خویش احساس میکند انسان است

هر کسی به میزانی انسان تر است

که نیازهای کامل تر ومتعال تر و متکامل تر دارد

آدم های اندک نیاز های اندک دارند

آدم های بزرگ نیازهای بزرگ

باید انسان بودن پاک بودن مسئول بودن

و در اندیشه سرنوشت دیگران بودن

وظیفه باشد

بالاتر از آن صفت آدمی باشد

باز هم بالاتر

وجود آدمی باشد …

 

 

یک قطعه انگلیسی

In the presence of Yea it can be a disappointment
. . Thefuss scarecrow s was full of feeling is even to see the license
. . . .a glass of the harsh evacuated to. Flying hand in hand, Basel inBasel
. . Nazism stem you’re of the woods, sickles, I wish I could saywas the "would"
. . . . what it was feeling and love and despair.

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود..در هیاهوی مترسکها پر از احساس
بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها….شیشه های مات یک متروکه را الماس
بود
دست در دست پرنده،بال در بال..نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس
بود
کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود….هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

 

یک اس ام اس عشقولانه

 

پاکت نامه را خالی بفرست !

کلمات ، احساست را محدود می کند

   

 

 

 

برچسب ها :


ارسال نظر