به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

رمان الهه ناز ۱-۷

دسته بندی: رمان | نویسنده : admin | بدون نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

ادامه رمان فوق العاده زیبا و عاشقانه ♥ الهه ناز ♥ جلد اول – قسمت هفتم

سری هفتم از رمان رمانتیک الهه ناز، شامل ۳ قسمت دیگر

http://artpic.ir/albums/artpic-ir-0867.jpg

سری به افسوس تکان دادم و خودم را به در رساندم
•     صبر کن گیتی جان
بر جا میخکوب شدم .بطرف پله ها برگشتم . همه با دهان نیمه باز به خانم متین چشم دوخته بودیم که از پله ها پایین می آمد و با غضب به منصور نگاه میکرد. رو به روی منصور قرار گرفت و گفت: تو هیچکس رو برای خودت نگه نمی داری، البته برخلاف خواسته قلبی ات
بعد جلو آمد وگفت: مگه قرار نشدنری عزیزم
•     گفتم که باید برم مادرجون. بهتون سر میزنم .قهر که نکردم .می رم که مهندس و الناز خانم راحت باشن
•     اگه بری یک لحظه اینجا نمی مونم به روح محسن و ملیحه قسم، می رم ساختمون پشتی
منصور و ثریا خانم به من نگاه میکردند
•     تو مگه بخاطر منصور اومدی که بخاطر منصور بری. تو برای من اینجا هستی و منم دوست دارم که بمونی .چیه خشکت زده منصور؟
•     والـله منم دوست دارم گیتی خانم بمونن مامان جان.چند بار عذرخواهی کردم.بازم میگم .گیتی خانم، معذرت میخوام.دلتون میاد که مامان منو ترک کنین؟…… ثریا ساک و کیف گیتی رو بگیر ببر بالا
•     چشم،الهی شکر! نمی دونین چقدر خوشحالم که شما رو در حال صحبت می بینم ، خانم جون!
•     ممنونم ثریا
ثریا کیف و ساک را از من گرفت.
•     مامان جان شما از کی صحبت می کنین؟باورم نمیشه.
•     از وقتی اشک عزیز دل منو در آوردی
•     من حاضرم دارم بزنین گیتی خانم .سرحرفم هستم
لبخند تلخی زدم
•     چرا به من نگفتین مادر باهاتون صحبت کرده؟ فقط در برابر سوالات من سکوت کردین
•     برای اینکه من ازش خواستم
متین مادرش را در آغوش کشید وگفت: نمی دونم بخندم یا گریه کنم .الهی شکر .خیلی خوشحالم . و مادرش را بوسید .
خانم متین دست دور شانه های من انداخت وگفت: بیا بریم شام بخوریم عزیزم
چند قدم که رفتیم منصور گفت: گیتی خانم؟
•     بله؟
•     منو بخشیدین؟
•     مهم نیست
•     بخاطر همه محبتهاتون ممنونم . شما لطف بزرگی کردین
•     من فقط وظیفه‌م رو انجام دادم
•     من رو به محفل گرمتون دعوت نمی کنین؟ منم گرسنمه.
من و مادر لبخند زدیم . مادر گفت: تو برو محفل الناز خانم .اونجا گرمتره . گرسنگیت رو هم برطرف میکنه
انگار یخ روی دلم گذاشتند .خیلی دلم خنک شد که حرف دل مرا زد
منصور با لبخند گفت: الناز کیه دیگه. حالا ما یه غلطی کردیم .البته ببخشید
•     پس اگه غلط کردی بیا بشین پسرم
دور میز نشستیم
•     خب از کی دست یه یکی کردین منو فریب بدین؟
•     از وقتی گیتی جون حقوق گرفت
زدیم زیر خنده
•     پس حقوقتون رو گرفتین. خرو شکر
مادر دست دور گردنم انداخت وگفت: تا آخر عمر هم نمی تونیم حقی رو که به گردن ما داره ادا کنیم .این دختر جواهره
•     تازه فهمیدین مامان جان؟
•     فکر نمیکردم انقدر کینه ای باشین .خیلی دل نازکین .ماهم که نازکشی بلند نیستیم متاسفانه
•     تو برو ناز الناز رو بکش .همون به درد تو میخوره
•     ای به چشم.
این حرفش آتش به جانم زد .حسادت دامن به قتل من بسته بود. معلوم نبود چه مرگش بود .با دست پیش می کشید ، با پا پس میزد
ثریا با ظرف جوجه کباب وارد شد و آنرا سر میز گذاشت و رفت . منصور برای ما جوجه کباب گذاشت و گفت: یه چیزی بگم باور می کنید؟ سکوت کردیم
•     وقتی احساس کردم گیتی خانم داره میره زانوهام سست شد. بخدا قسم
•     چرا منصور؟ باز مادر بود که حرف دل مرا میپرسید
•     وای مادر! وقتی می گید منصور بند دلم پاره میشه .تازه قدر کلمه به کلمه حرفهاتون رو می دونم
•     ممنونم پسرم . جواب منو ندادی صحبت رو عوض نکن
•     خب جواب شما رو نمی تونستم بدم
•     من که باهات حرف نمی زدم . پس دروغ نگو . آخ که سرتاپات رو جواهر بگیرن مادر!
•     خب، شاید بخاطر اینکه اگه حساب کتابام با هم نخوند از ایشون کمک بگیرم
•     و دیگه ؟
•     حوصله دوباره پرستار پیدا کردن نداشتم
•     و دیگه؟
•     اِ مامان بس کنید دیگه، حالا ما یه بار در زندگی به یه حقیقت اعتراف کردیم . پشیمونم نکنین.
•     حرف دلت رو بزن منصورخان
•     همین دیگه! دلیلی وجود نداره
آخ که خیر از جوونیت نبینی!پسره بی احساس کور! این همه زیبایی ومحبت چشمت رو نگرفته
با اینحال گفتم: در هر صورت ممنون مهندس
•     امشب میخوام به افتخار باز شدن نطق مادر براتون ویولن بزنم .


شام را صرف کردیم و به سالن نشیمن رفتیم .ویولنش را برداشت و شروع به نواختن کرد .آهنگ شاد زیبایی زد .وقتی مادر منصور را در آنحال دیدکه با چه شور و عشقی ویولن می نوازد، در گوش من گفت: قربون قد وبالاش برم الهی، ولی بهش نگی ها
خندیدم وگفتم: اگه منم بهش نگم، خودتون می گید
•     اگه تو بخوای بری، خب آره.البته برعکسش رو، چون تو رو از من جدا کرده
خندیدیم .سرا را به شانه مادر چسباندم و ابراز علاقه کردم.مرا بخودش فشرد
منصور آهنگ را تمام کرد وگفت: دیگه داره حسودیم می شه ها، وویولن را روی میز گذاشت
برایش دست زدیم و تشکر کردیم .ثریا با سینی چای وارد شد .من برنداشتم .وقتی رفت بلند شدم و گفتم : با اجازه من می رم
•     چرا به این زودی گیتی خانم ؟
•     نمیخوام شما رو عصبانی کنم و حسادتتون طغیان کنه
•     خانم من شوخی کردم، هرچه مادر عاشق شما میشه.منم عاشقتر میشم وخوشحال تر
•     منظورت چیه منصور؟
منصور با انگشت پیشانی اش را خاراند و گفت: والـله ، خودمم نفهمیدم چی گفتم
همه زدیم زیر خنده.
•     مهندس ذوق زده شدن مادرجون، آرزوشون بود که باهاشون حرف بزنین
•     میخوای بری خونه عزیزم؟
•     بله
•     شب همین جا بمون دیگه
•     نه ممنون. گیسو منتظره
•     بهشون زنگ بزنین ، اطلاع بدین گیتی خانم
•     نه، حالم خوش نیست باید حتما برم ، ببخشید
•     صبح که میایین؟
•     انشاءا….
•     اگه نیایین میام دنبالتون ها!
بخانه که آمدم هنوز از رفتار منصور گیج بودم .گیسو علتهای مختلفی را برای رفتار منصور مطرح کرد، ولی بنظر من که او فقط عاشق الناز بود .
*****************************
منصور برای شب سال نو میهمانی بزرگی ترتیب داده و همه در تدارک جشن هستند .این جشن به افتخار سلامتی خانم متین برگزار میشود . خانم متین به خیاطش سفارش داد لباس زیبایی برای من بدوزد که از بهترین جنس لمه به رنگ نقره ای است و در نور تلالویی خاص دارد . لباسم مدل ماهی است ، زانو به پایین کلوش میشود با آستینهای کوتاه و یقه دلبری که تا سر شانه ام باز بود . خیاط به خواست من شالی از همان جنس برای روی شانه ام دوخت . کفش نقره ای هم دارم که مناسب این لباس است لباس خیلی زیبا از آب در آمده ولی چه فایده، آنکه دوست دارم تحسینم کند دلش جای دیگری است .
دو سه شب مانده به میهمانی، بیخوابی به سرم زده بود .نیمه شب با صدای ویولون متین پایین رفتم و مستقیما به باغ رفتم و روی صندلی نشستم تا دقیق تر گوش کنم . وقتی احساس میکردم این شور و نوا بخاطر الناز است . دلم آتش می گرفت. از آن بدتر رو به رو شدن با المیرا و الناز در جشن بود . سرم را به صندلی تکیه دادم و به آسمان پرستاره چشم دوختم .نسیم خنک به من آرامش می بخشید .
•     بی خواب شدین گیتی خانم؟
بطرفش برگشتم و نیم خیز شدم.
•     بشینین.راحت باشین خانم
روی صندلی کنارم نشست و سیگاری روشن کرد
•     بله، خوابم نمی برد
•     چرا؟
•     نمی دونم، گاهی اینطوری میش م .صدای آرشه ویولن شما که بلند میشه آروم میشم. آهنگهای قشنگی می زنین، مملو از احساس
•     ممنونم
•     حیف نیس تو هوای به این خوبی اون دود سمی رو وارد ریه تون می کنین، مهندس؟
•     صدای ویولن، شما رو آروم میکنه .دود سیگار منو
•     اصلا قابل مقایسه نیستن. تازه شما که الحمدلـله مشکلتون حل شد. شادی به این خونه برگشته، چرا نا آرومین؟
سرش را به صندلی تکیه داد. پا روی پا انداخت و در صندلی فرو رفت و به آسمان چشم دوخت وگفت: یه مشکل حل میشه، یکی دیگه میاد. آدم هیچوقت راحن نیس
•     چه مشکلی؟
سرش را بطرفم برگرداند وگفت: شما نمی خواین از مشکلاتتون برام بگید؟ حالا که موندگار شدین.
•     نکنه مشکلتون مشکل منه؟
لبخند زد وگفت: قول داده بودین برام بگین .من هم قول می دم یه روزی راز دلم رو بگم . و دوباره به آسمان چشم دوخت و به سیگارش پک زد
بی مقدمه گفتم : سه سال پیش برادرم خودش رو بخاطر دختری دار زد طاقت دیدن عروسی عشقش رو نداشت .
سریع سرش را برگرداند . انگار جرات نداشت شدت غم را در چشمانم نظاره کند . که فقط به دستهایم چشم دوخت . به آسمان چشم دوختم و ادامه داد: از میله بارفیکس خودشو حلق آویز کرد و داغش رو به دل من ، گیسو، مادرم و پدرم گذاشت .طوریکه پدرم و مادرم روزی صدبار خودشون رو سرزنش میکردن که چرا با ازدواجش با اون دختر بی خانواده و بی اصل ونسب مخالفت کردن .خب،آره حقیقتی‌یه. لااقل بهتر از این بود که صورت کبود و بدن آویزونش رو ببینن.بعد از اون ، مارم کم کم مریض شد و سکته کرد .بعد هم پدر مریض شد، کم حواس شد، رفقاش سرش کلاه گذاشتن و خونه به اون دراندشتی رو از چنگمون در آوردن .ماشین و مغازه برامون موند .ماشین رو فروختیم و جایی رو رهن کردیم .مغازه رو هم اجاره دادیم .خلاصه تقدیر اینطور خواست که من وگیسو بمونیم ، با انبوهی مشکل پیش رومون .یعنی میشه آدم در عرض یکسال همه چیزش رو از دست بده؟ وقتی می بینم از گذشته فقط گیسو برام مونده ، دلم میخواد با چنگ و دندون حفظش کنم .ولی با تمام مصیبتها خدا رو فراموش نکردم وهمیشه ازش کمک خواستم .مصیبتها رو خودمون بسر خودمون میاریم مهندس ، نه خدا. حالا که فهمیدین دردمندتر وبدبخت تر از شما هم هست کمتر غصه بخورین
به او نگاه کردم در صندلی فرو رفته بود و به دقت به حرفهای من گوش میکرد .انگار خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چون چهره اش آینه دردهای خودم بود .سیگارش را در جاسیگاری روی میز خاموش کرد وگفت: دختر مقاومی هستین گیتی خانم. آدم وقتی شما رو می بینه فکر نمی کنه انقدر زجر کشیده باشین .
•     مقاومت نکنم چکار کنم؟ یه موقع ها ، وقتی غرق افکار پریشون خودم میشم توانایی هرکاری رو از دست میدم ، مغزم کار نمیکنه ، سست و بی اراده می شم، ولی وقتی یادم می افته که گیسو دلش به من خوشه .به خودم نهیب میزنم که بلند شو ، گذشته ها گذشته ، باید به آینده فکر کرد و زندگی رو ساخت .
•     از خدا برای آینده چی می خواین؟
•     اینکه دیگه داغ عزیزی رو نبینم!اینکه اینبار به جای عزیزانم منو ببره
•     عزیزانم؟
•     مگه شما به جز مادرتون کسی رو دوست ندارین؟
•     چرا یه نفر هست که خیلی دوستش دارم .
•     خب،منم جز خواهرم کسانی رو دارم که دوستشون داشته باشم
•     با اینکه شما نپرسیدین ، ولی من میپرسم و جواب میخوام . اون کیه؟
•     هر موقع شما گفتین من هم میگم .هرچند می دونم اولیش الناز خانمه
به آسمان چشم دوخت و با آهی گفت: الناز؟
بند دلم پاره شد .خدای من یعنی انقدر دوستش داره که اینطور با حسرت صداش میکنه و در آسمونها او را می بینه؟ کنار ستارگان زیبا که چشمک می زنن؟لابد فکر میکنه یکی از اون ستاره ها النازه که داره بهش چشمک میزنه،وای،خوش بحالت الناز،چقدر خوشبختی!
•     حق دارین،واقعا هم ایشون ازنظرظاهرمثل ستاره میدرخشه.باید هم او رو بین ستاره ها جستجو کنین .
•     چه تشبیه جالبی!اونکه من دوستش دارم واقعا مثل ستاره زیباست و می درخشه .بقول مادر جواهره
از فشار دردی که به قلبم وارد شد چشمهایم را بستم
•      شما هنوزنظرتون راجع به الناز منفیه؟
• ول کنید تو رو خدا مهندس .من اوندفعه فکر کردم شما واقعا قصد مشورت دارین .دیگه حوصله این رو ندارم که بخاطر نظرم سرکوبم کنین
•      ای بابا ، من که عذرخواهی کردم .تازه من برای اون کارم دلیل داشتم
•      چه دلیلی جز عشق بیش از حد؟
•      نه،دلیلش این نبود
•      پس چی بود؟
•      بگذریم،دیگه گذشته
• مهندس من به هر کس که مورد علاقه شما و مادره احترام می ذارم . الناز خانم هم همینطور .شما ومادرتون انقدر خوبید که مطمئنم ایشون رو عوض می کنین
•      این نظر لطف شماست ، ولی میخوام بدونم چرا در یه برخورد احساس کردین الناز ذات خوبی نداره وخوش قلب نیست
•      باز شروع کردین؟
•      نه،خواهش میکنم
•      دوباره پس فردا نگید حسادت میکنم؟
•      اگه گفتم بزنید تو صورتم ، خوبه؟
•      این چه حرفیه
•      بگید منتظرم .
• خب می دونید کسیکه شما رو دوست داشته باشه طبعا باید مادر شما رو هم دوست داشته باشه. چون شما از وجود او هستین .یعنی در واقع یک وجودین .ولی الناز خانم در طول مدتیکه مادر بیمار بود و گوشه عزلت رو اختیار کرده بود .حتی یکبار حال ایشون رو نپرسید .حتی اگر شما هم مانع می شدین الناز باید از نزدیک احوالپرسی میکرد. پس حتما مادر براش مهم نیست . حتی وقتی با من تلفنی صحبت کرد حال مادر رو نپرسید .الان که این باشه،وای بحال بعدها
•      یعنی فکر می کنین الناز منو هم دوست نداره
• این رو نمی دونم.یعنی می دونم که شما رو دوست داره، ولی نمی دونم بخاطر چی! بخاطر ثروت،موقعیت اجتماعی،تیپ،قیافه،شخصیت،ذات،نمی دونم کدومش. برای همین تهمت نمی زنم .شاید در برخوردهای بعد یبه این موضوع پی ببرم .شناخت کامل با یک برخورد ممکن نیست
•      ولی اونها وضعشون خوبه. پدرش مرد محترم و پولداریه.چرا باید به مال و اموال من چشم دوخته باشه
• خب اینکه دلیل نمی شه. پول با خودش حرص وطمع میاره . مثل این می مونه شما یه گنجی داشته باشین بعد یه گنج دیگه پیدا کنین . نمی رین سراغش؟ می گین من که یه گنج دارم،میخوام چکار؟ بذار باشه برای یکی دیگه؟
نگاهش پر از تحسین بود
•     پس به اونهایی که توانایی مالی کمی دارن که دیگه اصلا نمی شه اطمینان کرد
•     بله، تو اون قشر هم آدمهای طماع زیادن.یکیش فائزه دختر مورد علاقه برادرم .ولی یادتون باشه آدمهای فقیر یا با قدرت مالی ضعیف ، بیشتر با معنویات بزرگ شدن تا با مادیات. بخاطر همین هم عادت دارن با همه چیز بسازن .اونها عادت دارن دنبال معنویات بگردن ، تازه وقتی هم به ثروت برسن خیلی زود خودشون رو نشون می دن . خیلی زود میشه فهمید با جنبه اند یا بی جنبه
•     شما که روزی خودتون جزو خونواده های مرفه بودین چرا تصورتون از پولدارها اینه ؟
•     شاید چون مادر داشتم که از طبقه متوسط بود. وقتی هم با پدرم ازدواج کرد نه تنها خودش رو نباخت، بلکه همیشه دست یه عده رو می گرفت .همیشه به پدرم می گفت که من با همه چیز میسازم ، مال حروم تو این خونه نیار .البته پدرم هم مرد معتقدی بود .
•     پس چرا با ازدواج برادرتون با اون خونواده فقیر مخالفت کرد؟
•     مادر فائزه زن بدکاره ای بود و مادر همیشه از این هراس داشت که نکنه دختر به مادرش رفته باشه .هر چی باشه ایمان از دامن مادر به بچه ها منتقل میشه .راستش از شما چه پنهون،مادر می ترسید حتی خود فائزه هم ثمره یه گناه باشه . با اینحال من خیلی تلاش کردم پدر ومادر رو قانع کنم که همیشه اینطور نیست . شاید اشتباهات مادر برای اون دختر غعبرت شده باشه.مادر متقاعد شد ولی پدرم نه. تعصبات خاصی داشت. بعد از اینکه فائزه ازدواج کرد و برادرم خودکشی کرد ، فهمیدیم که حق با پدرم بوده فانزه فقط مال وثروت برادرم رو میخواست .اون حتی نیومد به ما تسلیت بگه .یه هفته بعد از فوت برادرم دیدمش،با آرایشی غلیظ چنان به من فخر می فروخت و سوار ماشین مدل بالای شوهرش شد که سوختم .راستش برخلاف خواسته قبلی ام نفرینش کردم .من عادت دارم همیشه از اشتباهات دیگران بگذرم ، ولی اون اولین کسی بود که من نفرین کردم و مطمئنم که روز خوش نمی بینه. اون بود که برادرم رو عاشق کرد، انقدر به این در واون در زد ، انقدر پیغام پسغام فرستاد و نامه نگاری کرد که علی رو دیوونه کرد. برادرم قلبش مثل آینه صاف بود و از محبت می درخشید با محبت و عشق جلو رفت و دلسوخته مرد .
اشکهایم بدون توقف روی گونه هایم ریخت .دلم نمیخواست متین بیشتر از این شاهد آنها باشد .بلند شدم و بطرف انتهای باغ رفتم و بغضم را شکستم .دستهایم را روی درخت گذاشتم و پیشانی ام را روی دستهایم و با صدای بلند گریستم .دلم برای مادرم،پدرم،برادرم و محبتهایشان تنگ شده بود. حسرت نوازش پدرم را میخوردم که دستی روی شانه هایم احساس کردم.مرا بطرف خودش برگرداند و در چشمهایم خیره شد .منتظر بودم چیزی بگوید ، ولی هیچ نگفت . اشکهایم را پاک کردم وگفتم:ببخشید آقای مهندس سرتون رو درد آوردم شبتون بخیر.
به اتاقم رفتم وروی تخت افتادم وزار زدم و به دستهای گرمش اندیشیدم .آری، آن لحظه دستهایش به من آرامش بخشید .او بهترین کسی بود که بعد از عزیزان از دست رفته ام میتوانست تکیه گاهم باشد .آغوش گرم او بود که میتوانست پناهگاه من از بدبختیها و در بدریهایم باشد. ولی صدافسوس او هیچ کلام تسلی بخشی برای من نداشت .عشق الناز آنقدر در قلبش ریشه کرده بود که حتی از دلداری من هم عاجز بود….باز،آهنگ الهه ناز به گوش می رسید واشکهایم بی اختیار جاری شد.آری الهه ناز آهنگ مناسبی برای الناز بود. عشق ناجی آدمهاست .فرشته نجات. میتونه هرکسی رو از دنیای خودش بیرون بیاره .منصور!حتی اگه به تو نرسم،با یادت آرامش میگیرم.چون یا کسی رو دوست نداشتم یا اگه دوست داشتم ، حسم بسیار عمیق وواقعی بوده .آره،تو یکی از عزیزان منی که هیچوقت نمی تونم داغت رو ببینم .قسم میخورم که حاضرم پیشمرگت بشم منصور. خیلی خسته ام،خسته از این دنیای پراز آرزوهای غیر ممکن،پراز آرزوهای محال.

قسمت ۱۲

http://artpic.ir/albums/artpic-ir-0759.jpg

روز میهمانی فرا رسید.برای جشن گیسو هم دعوت شد.اما ترجیح داد بمنزل طاهره خانم برود .با نسرین حسابی صمیمی شده بود و سرش با او گرم بود.شور وشعف خاصی بر خانه حکمفرما بود. همه در تکاپو بودند . ولی من انگیزه ای برای خوشحالی نداشتم .آخر چرا باید خوشحال می بودم؟از اینکه امشب الناز ومنصور همدیگر را می بینند؟ یا از اینکه با هم می رقصند .
وای خدایا کمکم کن بر احساساتم غلبه کنم که فکر نکن حسودم. بخدا من آدم حسودی نیستم .دلم نمیخواد عشق کسی رو بگیرم یا به کسی خیانت کنم .ولی چه کنم دوستش دارم. دلم براش میسوزه .منصور برای الناز زیاده .منصور حیفه .ای خدا؟اینها بهانه نیس. حتی اگه منصور با گیسو ازدواج کنه حسادت نمی کنم .چون گیسو به درد منصور میخوره ، درکش میکنه ، ولی الناز نه.منصور! با اینکه درد عشقت تا آخر عمر در قلبم می مونه ولی تحملش میکنم .آرزوی من اینه که خواهرم رو خوشبخت ببینم. دوست داشتن واقعی همینه .اینکه حاضر باشم مال من نباشی ولی خوشبخت باشی .مطمئنم الناز رابطه تو ومادرت رو به هم میزنه .عنان زندگی زیبای شما رو بدست میگیره و همه چیز رو بهم میریزه.
با حالت افسرده لباس نقره ای‌ام را پوشیدم .کفشهایم را به پا کردم .شال را روی شانه ام انداختم. موهایم را کمی از دوطرف بالا بردم و با همان شلوغی و جعد به جمع موهای پشتم رساندم. کمی هم آرایش کردم و عطر زدم .خانم متین هرچه اصرار کرد که آرایشگر آرایشم کند ، قبول نکردم .اصلا حوصله نداشتم .چند ضربه به در خورد
•     بفرمایین
•     به به!چقدر زیبا شدی عزیزم
•     ممنونم مادر،جدا لباس زیباییه،ازتون ممنونم
•     این لباس به تن هرکسی زیبا نیست ، فقط برازنده تو دختر زیبا و خوش اندامه ، عزیزم
•     خجالتم ندین
•     من چطور شدم؟
•     عالیه . کت ودامن مشکی خیلی بهتون میاد .چه گل سینه قشنگی زدین مادر.
•     ممنونم دختر قشنگم .بیا بریم مهمونها الان پیداشون میشه
•     شما تشریف ببرین ، من میام
•     باشه عزیزم،پس زود بیا. و رفت
به کنار پنجره اتاقم رفتم و از گوشه پرده بیرون را نگاه کردم .باغ با چراغهای پایه دار بلند روشن شده بود. خدمتکاران در رفت وآمد بودند.آقا نبی فوراه های استخر را باز میکرد .کت وشلوار چقدر به او می آمد .محبوبه داشت بسمت عمارت می دوید.آه،اولین گروه میهمانان وارد شدند.چه ماشین شیکی دارند .خودشان هم شیکند .آقا وخانم همراه پسرشان .آه ماشین بعدی هم آمد .ماشین به رنگ لباس من است. وای چه یکدفعه شلوغ پلوغ شد. آقایان با کت وشلوار وکراوات. وخانمها با لباسهای فاخر چنان به زمین و زمان فخر می فروختند که انگار فرمانروای این سرزمین بودند.وای،اصلا از چنین آدمهای خوشم نمی آمد . کاش مرااز حضور در این مجلس معاف میکردند
به به!صاحب آینده این عمارت هم که با خانواده شون تشریف فرما شدن .چقدر هم خودشون رو می گیرن .واه واه اصلا این دوتا من رو عصبی میکنن.این آقای موقر کیه دیگه؟چه ماشین آلبالوئی خوشگلی داره. احتمالا همون معاون منصوره(پرویز فرهان) که صحبتش تو خونه زیاده
•     بله بفرمایید
•     گیتی خانم!خانم می گن چرا تشریف نمیارین؟
•     اومدم،محبوبه خانم
این علاقه زیادی هم شده واسه ما دردسر،چرا قلبم تاپ وتاپ میزنه؟چرا اضطراب به جونم افتاده؟
از اتاق خارج شدم .از پله ها پایین آمدم .صدای قهقهه خنده وهیاهو از سالن به گوش می رسید .دو سه پله به آخر،به ثریا خانم برخوردم
•     ماشاءا…. خیلی خواستنی شدین .هزار الـله اکبر!
•     متشکرم ثریا خانم، لباس شما هم قشنگه
نگاهی به سینی که در دست ثریا خانم بود کردم وگفتم:کاش زودتر فهمیده بودم ، در اون صورت نمی اومدم ، ثریا خانم
•     والـله منم مخالفم و عذاب وجدان دارم…. و حرفش را خورد . بطرف چپم نگاه کردم ببینم چی باعث شده ثریا حرفش را قطع کند . او بود،با کت وشلوار مشکی وکراوات زرشکی!چقدر با این لباس زیبا بود!خدای من،به من اعتماد به نفس بده .انگار او هم از دیدن تیپ و قیافه من جا خورد
•     سلام مهندس
•     سلام خانم
•     ثریا پس چرا انقدر طول دادی. اونها رو ببر بذار سر میز
•     بله آقا. ثریا رفت. متین نگاهی به قد و بالای من انداخت و گفت: فوق العاده شدین خانم!انگار یه پری دریایی در برابر منه
•     ممنونم
جلو آمد ، دستم را بالا آورد که ببوسد. گفتم: نه مهندس، شرمنده‌م نکنین
•     مایه افتخار بنده‌س
•     ولی من خجالت میکشم . واجازه ندادم
•     خب ، چه چیز رو اگه زودتر فهمیده بودین نمی اومدین؟
حالا بیا و درستش کن. گفتم : هیچ چیز
•     من تا ندونم از اینجا تکون نمیخورم
•     ممکنه ناراحت بشید
•     نمی شم
•     من دوست ندارم در مهمونی‌ای که مشروب توش سرو میشه شرکت کنم
لحظه ای نگاهم کرد .سر فرصت سیگاری بیرون آورد و روی لبش گذاشت و با فندک روشن کرد .فندک را در جیبش گذاشت و گفت: و دلیلش؟
•     برای اینکه مقابل افرادی قرار میگیرم که خودشون نیستن .با کسانی صحبت میکنم که حرف خودشون نیست .یه مهمونی مصنوعی چه لذتی داره،چقدر خوب میشد اگه شادیها و خنده ها طبیعی بود. نه نتیجه مصرفالکل. البته من بکار شما ایراد نمیگیرم .قصد بی احترامی و توهین هم ندارم. پرسیدین ،نظرم رو گفتم . اینطور بار اومدم. ولی مهمونم و دعوتتون رو پذیرفتم
پکی به سیگارش زد و گفت: اگه می دونستم شما ناراحت می شین اختصاصا امشب صرفنظر میکردم ، آخه مهمونی امشب به افتخار شما و سلامتی مادره،اما حالا دیگه دیر شده چون سرو شده
•     شما محبت دارین
•     گیتی جان!پس چرا نمیای دخترم؟
•     داشتم با جناب مهندس صحبت میکردم .ببخشین دیر کردم
خانم متین دستش را بطرفم دراز کرد وگفت: بیا بریم عزیزم تا به دوستان و اقوام معرفیت کنم .منصور جان تو هم بیا پسرم
با مادر بطرف سالن راه افتادم .وارد سالن که شدیم مادر گفت: با دخترم گیتی آشنا بشین .چون دخترم که از دستم رفت برام عزیزه
همه بلند شدند .از خجالت سرخ شدم .با لبخند از خانم متین تشکر کردم و سلام کردم. منصور وارد سالن شد و از کنار ما رد شد. همراه مادر جلو رفتم .خانم متین معرفی میکرد ومن با تک تک آنها احوالپرسی کردم.
•     مهندس عسکری و خونواده‌شون.دکتر فروزش وخونواده‌شون.دکتر متین عموی منصور وکیل دادگستری،ایشون هم خانم و پسرشون پرهام جون و دخترشون پروانه جون.خانم ملک دوست صمیمی بنده .با دکتر سپهر نیا هم که آشنا هستی عزیزم،پزشک خودم ، ایشون هم مادرشون.با خونواده مهندس فرزاد هم که آشنایی. المیرا والناز بسردی با من دادند. با خواهرزاده ام سوسن هم که آشنایی.ایشون عمه منصور هستن،همسرشون و سعیدجان پسرعمه منصور. مهندس فرهان معاون شرکت منصور. خانم حکیمی حسابدار شرکت منصور. خانم کاظمی منشی شرکت،ایشون هم همسرشون.آقای لطفی مسئول فروش شرکت وهمسرشون و دخترشون ندا جون. شیرین دوست عزیزم و همسر ودخترشون ساناز جون .سرهنگ نیکو وخونواده‌شون.تیمسار شکوهی،ایشون هم دکتر شکوهی پسرشون.با دختر دایی بنده مینوجان ودخترش نگین هم که آشنا هستی. ایشون هم آقای شادمهر موسیقی دان هستن و رشته اخصصی شون پیانوست واین آقایون هم گروه ارکستر امشب ما رو تشکیل میدن
•     خوشوقتم،بفرمایین بشینین
•     بیا عزیزم،اینجا پیش خودم بشین
چشمم به منصور افتاد که روی مبل نشسته بود و به من خیره شده بود .صفورا سینی شربت مقابلم گرفت که شیرین دوست مادر گفت:مرجان جون ، راجع به گیتی خانم بیشتر توضیح بده عزیزم. کنجکاو شدیم. شاید عروس آینده تونه. همه لبخند زدند بجز الناز و خانواده اش .منصور هم که پا روی پا انداخته بود،مثل بقیه لبخند به لب داشت
مادر گفت:گیتی جان لیسانس روانشناسی داره،محبت کرد و بخواست ثریا پیش من اومد تا روحیه بیمار منو تغییر بده وموفق هم شد. آخرش تونست زبون منو با اون شیرین زبونی ها و دل نازکش باز کنه .تنها کسی بود که خیلی خوب منو درک کرد .او ، با توجه و محبتش منو به زندگی برگردوند .محبتش رو هیچوقت فراموش نمی کنم.
•     خجالتم ندین مادرجون. من که کاری نکردم
•     بالاخره نگفتی عروسته یانه
نخیر،این شیرین خانم ول کن نبود و تا الناز رو به جون من نمی انداخت دست بر نمی داشت. به الناز نگاه کردم که هم منتظر پاسخ مادر بود و هم از حسادت داشت خاکستر میشد .سریع به میان صحبت مادر پریدم و گفتم: مادر اول فرمودن که من دخترشون هستم نه عروسشون. هرچند که من خودم رو لایق چنین مادر مهربونی نمی بینم و هیچوقت نمی تونم جای ملیحه خانم باشم ، ولی امیدوارم حداقل سنگ صبور مادر و برادرم مهندس متین باشم. وهزار لعنت برخودم فرستادم که مهندس را برادر خطاب کرد. ماشاءا… چه دختر فهیمی!حق داری مرجان.
•     اختیار دارین خانم.
نگاه مهندس ناشناخته بود،ولی انگار افتخار هم میکرد چنین خواهری داشته باشد،انگار با حرفم الناز کمی آرام گرفت. چرا میهمانی را به بدبخت زهرکنم؟برای من زهر میشود کافی است. اینطور راضی ترم. من عادت دارم
بعد از کمی صحبت و گفتگو گروه موزیک آماده شدند و به گوشه سالن رفتند.هرکس یک لیوان دستش گرفته بود ومشغول نوشیدن بود. متین بلند شد و نزد یکی از دوستانش که ایستاده بود رفت ومشغول صحبت و خنده شد .المیرا و الناز وپروانه به آنها پیوستند .الناز خودش را کنار منصور رساند و شانه به شانه‌اش ایستاد. کمی مشروب میخورد و کمی ناز وادا می آمد .المیرا هم با آن موهای بلند خرمایی و آن لباس لخت که فقط یک آستین داشت ، چشمهای سعید ، پسر عمه منصور را روی خودش ثابت کرده بود. برایم شگفت آورد بود که اینقدر آسان خودش را در معرض تماشای دیگران گذاشته ب�
<<

برچسب ها :


ارسال نظر