به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

رمان الهه ناز ۱-۸

دسته بندی: رمان | نویسنده : admin | ۳ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

ادامه رمان فوق العاده زیبا و عاشقانه ♥ الهه ناز ♥ جلد اول – قسمت هشتم

سری هشتم از رمان رمانتیک الهه ناز، شامل ۳ قسمت دیگر


• اختیار دارین خانم.
نگاه مهندس ناشناخته بود،ولی انگار افتخار هم میکرد چنین خواهری داشته باشد،انگار با حرفم الناز کمی آرام گرفت. چرا میهمانی را به بدبخت زهرکنم؟برای من زهر میشود کافی است. اینطور راضی ترم. من عادت دارم
بعد از کمی صحبت و گفتگو گروه موزیک آماده شدند و به گوشه سالن رفتند.هرکس یک لیوان دستش گرفته بود ومشغول نوشیدن بود. متین بلند شد و نزد یکی از دوستانش که ایستاده بود رفت ومشغول صحبت و خنده شد .المیرا و الناز وپروانه به آنها پیوستند .الناز خودش را کنار منصور رساند و شانه به شانه‌اش ایستاد. کمی مشروب میخورد و کمی ناز وادا می آمد .المیرا هم با آن موهای بلند خرمایی و آن لباس لخت که فقط یک آستین داشت ، چشمهای سعید ، پسر عمه منصور را روی خودش ثابت کرده بود. برایم شگفت آورد بود که اینقدر آسان خودش را در معرض تماشای دیگران گذاشته بود. باز هم الناز، شاید هم می دانست منصور لباسهای سنگین ومتین را می پسندد و دارد فعلا فریبش می دهد.
بحث داغی شروع شد راجع به اینکه سر تحویل سال چه آهنگی نواخته میشود .هرکسی نام یک آهنگ را می گفت. الناز هم نام آهنگی را گفت و اصرار ورزید ،حتی با المیرا بر سر خواسته اش ناسازگاری میکرد وحوصله همه را سر برده بود.
متین گفت :بالاخره چی بزنن؟ ارکستر ما رو گیج نکنین
الناز گفت:اینکه سوال نداره منصورخان
• خب،حق با شماست الناز خانم،آهنگ مورد علاقه الناز خانم رو بزنین
جانم به آتش کشیده شد. پنج دقیقه بیشتر به شروع سال نو نمانده بود . از خانم متین عذرخواهی کردم و بطرف در سالن راه افتادم .متین در حالیکه لیوانش را سر می کشید نگاهی به من کرد و دنبالم آمد.
• کجا تشریف می برین؟ الان سال تحویل میشه.
• ممنونم مهندس ، من عادت دارم سال رو با دعای مخصوص سال نو و آیات قران شروع کنم .دلم میخواد سال خوبی داشته باشم
• بین ما که سال نو رو با رقص وآواز شروع میکنیم و شما که با دعا ونیایش شروع می کنید،هیچ فرقی نیست .هر دو با هزار مشکل دست وپنجه نرم میکنیم
• ما با هم خیلی فرق میکنیم مهندس. در دو دنیای متفاوتیم .باید دید کی قلب و روح آرومتری داره.با اجازه
از در سالن خارج شدم و به اتاقم برگشتم .دعای تحویل سال وکمی قرآن خواندم. واقعا که هیچ چیز به اندازه یاد خدا به انسان آرامش نمی دهد و هیچ چیز لذت قرآن خواندن را ندارد
نیمساعتی بحال خودم بودم .بعد با منزل طاهره خانم تماس گرفتم و سال نو را به آنها وگیسو تبریک گفتم. یک لحظه حسرت خوردم که چرا در آن خانه کوچک باصفا ودوست داشتنی نیستم .بعد روی تخت دراز کشیدم اما با صدای در از جا پریدم
• سال نو مبارک گیتی خانم !
بلند شدم ،جلو رفتم و محبوبه را بوسیدم و سال نو را تبریک گفتم .
• خانم گفتن چرا نمیاین؟
• بگید حالم خوش نیس. سرم درد میکنه .عذرخواهی کنید . بهتر شدم میام
دوباره روی تخت دراز کشیدم .چه اشتباهی کردم .منصور آدمی که من میخوام نیست . چه وقیحانه جلو روی من مشروب میخورد .اگه براش ذره ای ارزش داشتم اینکار رو نمیکرد .چه سریع دستور دادآهنگ مورد علاقه الهه نازش رو بزنن .آره، همین شنل قرمزی به درد تو میخوره که جیگرت رو رنگ لباسش کنه .بی لیاقت !
دوباره صدای در مرا مثل ترقه از جا پراند .نمی گذارند کمی استراحت کنم و آرام بگیرم .تو این خونه نمیشه لحظه ای افقی بود
• چرا نمیای عزیزم؟ اتفاقی افتاده؟
• نخیر،فقط کمی سرم درد گرفته. در ضمن دوست داشتم لحظه تحویل سال رو با دعا شروع کنم ، این بود که اومدم بالا
• التماس دعا
• محتاجیم به دعا و با مادر روبوسی کردم و سال نو را تبریک گفتم
• بیا بریم پایین قربونت برم. چرا تنها نشستی مادر؟
• میشه من رو معذور کنین؟ کمی سرم درد میکنه
• نه نمیشه، تو که کنارم نیستی انگار یه چیزی گم کرده‌م. همچین اعتماد به نفسم رو از دست می دم.
• این نظر لطف شماست،اما………..
• بیا بریم دیگه یه قرص بهت می دم سرت خوب میشه دخترم
ناچار دنبال مادر راه افتادم .در پله های آخر صدای منصور را شنیدیم که می پرسید: صفورا کاری که گفتم انجام دادی؟
• خانم خودشون رفتن آوردنشون . و به من اشاره کرد
انگار منصور خجالت کشید .شما اومدین؟
• بله، کاری داشتین؟
• از صفورا خواستم بیاد بهتون بگه تشریف بیارین پایین تا شریک شادیهامون باشین، می دونین که همیشه این جشنها برپا نیست
• ممنونم،انشاءا… همیشه شاده وخوشحال باشین . در ضمن سال نو مبارک
• سال نوی شما هم مبارک
• منصور چرا نمی ری وسط؟ مامان جان تو که لالایی می گی چرا خوابت نمیبره؟
منصور لبخندی زد و رفت . روی مبل نشستم .خانم متین سرگرم گفتگو با خانم سرهنگ شد. چشمم به الناز افتاد که با دیدن منصور ، پرهام را رها کرد و خودش را به منصور چسباند .پچ پچی کرد و دست منصور را گرفت . بعد رو در رو شروع به رقصیدن کردند .کاش مرده بودم و این صحنه را نمی دیدم .کاش کور می شدم . خیلی سوختم ، خیلی! حسابی آویزان منصور شده بود!آهنگ ملایم تر شد و چراغها کم نورتر و بقول معروف شاعرانه. طاقت دیدن آن صحنه را نداشتم که الناز با لبخند چشم در چشم منصور دوخته بود. بلند شدم برم هوایی بخورم که مهندس فرهان،معاون شرکت منصور،مقابلم ظاهر شد و گفت: گیتی خانم افتخار همراهی می دین؟
• خواهش میکنم افتخار ماست ، اما به هوای آزاد احتیاج دارم ، کمی سرم درد میکنه
فرهان همان مرد جوان زیبایی بود که در ابتدای ورود توجهم را جلب کرده بود،خدایا! باید چه کنم ، من که از رقص در جمع شرابخوار متنفر بودم، من که این رفتار را ناپسند می دانستم .
اما نفسش بوی الکل نمی ده،از چشمهاش هم صداقت هویداس.چرا یکباره حس خاصی نسبت به اون پیدا کردم؟ چه تیپی داره!چه خوش قیافه‌س! سبزه روشن، چشم ابرو مشکی، قد بلند و خوش هیکل . کت و شلوار سرمه ای چقدر بهش میاد
پرسید : مزاحم که نیستم؟
• نخیر ،ابدا
همانطور که با هم صحبت میکردیم به گوشه ای از سالن رفتیم .آهنگ ملایمی نواخته میشد. سعی میکردم به چشمهایش نگاه نکنم ، چون گیرایی خاصی داشت . با لبخند چشم از من بر نمی داشت . در این گیرودار یک خواستگار کم داشتم که آنهم درست شد.
• شما خانم زیبایی هستین. با یک نظر آدم رو جذب می کنین
• ممنونم مهندس
• بیشتر از همه وقارتون چشمگیره
• لطف دارین
• چند سالتونه؟
• 24 سال
• مهندس میگفتن یه فرشته زیبای مهربون به منزلشون اومده . می بینم حق داشتن
خدایا چی میشنوم؟ نه،حتما اشتباه میکنه .یا شاید هم یه کلاغ چهل کلاغه. پرستار مهربون رو کرده فرشته مهربون که منو فریب بده
• ممنونم،لطف دارن
• از آشنایی با شما خوشوقت شدم
• من هم همینطور
• تاثیر بسزایی روی خانم متین داشتین . خیلی سر حال تر از سابقن
• آدمها ، مخصوصا خانمها، نیازمند محبت اند .هر کس محبت ببینه سر حال میشه، هر چند من فقط وظیفه‌م رو انجام دادم
• تهرانی هستین؟
• نخیر شیرازی ام
• دخترهای شیرازی به زیبایی و با نمکی شهرت دارن
چشم منصور به ما افتاد .قلبم فرو ریخت .از نگاهش حالم منقلب شد. منصور، متحیر وگله مند به من نگاه کرد. الناز گفت : مهندس، خوش می گذره؟
• بله خانم، هرچقدر بشما خوش میگذره به من هم خوش میگذره . هم صحبتی با ایشون دنیاییه
شاید غیرتش جوش آمده بود. شاید هم فکر میکرد چه آسان پرستار مهربانش را از دست داد. با حالت خاصی نگاهم میکرد .انگار دیگر حوصله رقصیدن نداشت .کمی که از ما دور شد ، از الناز جدا شد و با لبخندی تصنعی از سالن خارج شد .
• چنین همسری آرزوی دیرینه من بوده . در واقع تو رویاهام دنبال شما میگشتم . به مهندس بگم خوشحال میشه. چون معتقده که من تا آخر عمر تن به ازدواج نمی دم
آب دهانم را بسختی فرو دادم .حالم بد شده بود .از یکطرف یک جور خواستگاری بود، از یکطرف از او خوشم آمده بود. از این طرف میخواست منصور را مطلع کند و از طرفی فهمیدم منصور به من علاقه ای ندارد که درباره من با فرهان صحبت کرده است .
• حالا شما اجازه می دین خانم؟
• این نظر لطف شماست، اما من قصد ازدواج ندارم
• سنتون که مناسبه ، در مورد من هم می تونین تحقیق کنین. با صداقت تر از مهندس متین هم وجود نداره، از ایشون بپرسین
• اختیار دارین . در اینکه شما شایسته‌این شکی ندارم، ولی من معذرویت دارم
• مشکل چیه؟
چی باید به او می گفتم؟ میگفتم که عاشق مهندس متین هستم؟ میگفتم مشکل من همان مهندس متین است؟
• مادرم با من زندگی میکنه.زن مهربون و با ایمانیه.خواهرم هم در آمریکاست و تشکیل خونواده داده .از مال دنیا هم بی نیازم و برای همسرم جونم رو می دم و از اون جز صداقت هیچی نمیخوام

چقدر زیبا حرف میزد.چقدر با صداقت وموقر بود.کاش قبل از آشنایی با منصور با او برخورد کرده بودم، اما دیگر کمی دیر شده! ای کاش این جملات را از زبان منصور شنیده بودم! همان موقع دکتر شکوهی از کنار ما رد شد وگفت: مهندس بیاین .باهاتون کار دارم
• چشم الساعه میام
• اجازه بدین فکر کنم، چشم.خبرتون میکنم
• کی گیتی خانم؟
• قطعا یکی دو هفته کمه
• باشه. ولی می دونین که انتظار چقدر بده ؟منتظرم نذارین .من تلفن منزلم رو بهتون می دم
• نیازی نیست توسط مهندس خبرتون میکنم
• متشکرم خانم.برم بببینم دکتر چکارم داره
نیاز به آب خنک داشتم.خدا محبوبه خانم را خیر بدهد که آورد. از منصور خبری نبود .با خودم گفتم نکند ناراحت شده .هرچه باشد من یک پرستارم ، ولی به درک .بگذار ناراحت بشود .خودش گفت : در شادیهامون شریک باشین . مگه من حق خوشبختی ندارم. بالاخره من هم باید بعد از او دلم را به کسی خوش کنم یا نه؟
صدای بسلامتی و برخورد گیلاسها اعصابم را متشنج میکرد .انگار هرچه بیشتر مینوشیدند بیشتر می رقصیدند، یا نه هر چه بیشتر می رقصیدند بیشتر می نوشیدند .احساس میکردم کمی گیج شده ام .بلند شدم از سالن خارج شدم. باید می فهمیدم منصور کجا رفته .به اتاقم رفتم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.منصور را وسطهای باغ دیدم .تنها ایستاده بود و سیگار می کشید . شدیدا در فکر بود .
آخ آخ ،فاتحه‌ت خونده‌س گیتی! اگه شب اخراجت نکرد ! وای چه عصبانی سیگارش رو پرت کرد .بالاخره از انزوا دست کشید ووارد ساختمان شد .جلوی آینه کمی خودم را مرتب کردم و سریع پایین آمدم. منصور جلوی پله ها ایستاده بود و به ثریا امر ونهی میکرئ
• کم کم میز شام رو آماده کنین .چیزی از قلم نیفته .گلهای روی میز فراموش نشه
از پله ها پایین آمدم و لبخند قشنگی تحویل متین دادم . با کنایه گفت: به به! خانم رادمنش خوش میگذره؟
• البته ، چرا خوش نگذره . چقدر جناب فرهان موقرن مهندس
نگاه گله مندش اعصابم را خراش داد.از مقابلش رد شدم . با خودم گفتم فکر کرده من بلد نیستم . فکر کرده فقط بلدم پرستاری کنم و غصه بخورم .نه جونم، ما بلدیم خوش باشیم .وارد سالن شدم .هنوز عده ای می رقصیدند و از هرگوشه سالن صدای قهقهه خنده و برخورد گیلاسهای شراب و پچ پچ و صدای ارکستر به گوش می رسید . کنار نگین نشستم و با او مشغول صحبت شدم و .متین آمد روی مبل نشست و مشغول صحبت با تیمسار شوکهی شد .
پرهام جلو آمد و گفت: گیتی خانم افتخار می دین؟
• آقا پرهام ؟ درسته؟
• بله، پرهام هستم . چه باهوشید ماشاءاله
• ببخشید ، آقای پرهام کمی سرم گیج رفت، برای همین نشستم .بنده رو معاف بفرمایین .با نگین جان برقصین
• بله،اشکالی نداره .نگین خانم افتخار می دین؟
نگین بدون هیچ تعارفی دست به دست پرهام داد و بلند شد .چشمم به متین افتاد که در حین صحبت با تیمسار شکوهی متوجه من بود


قسمت ۱۳




بعد که نگین وپرهام رفتند نگاهش را از من برگرفت. مادر در حالیکه بطرف من می آمد با همسر مهندس عسکری در حال صحبت و خنده بود . می گفت: شما بلند شین افتخار بدین شهلا خانم .من دیگه رقصم نمیاد . پیر شدم دیگه
عموی منصور گفت: کاش همه پیرها مثل شما ترگل ورگل باشن
عموی منصور بلند شد جلوی مادر را گرفت و از او تقاضای رقص کرد به شوخی گفت: پس با پیرها برقصید مرجان خانم
همه زدیم زیر خنده .مادر با خنده گفت: نمی ذارن چند دقیقه پیش گیتی بشینم ، این همه جوون زیبا اینجا هست ، منو انتخاب کردین؟
• ما بهتر همدیگر رو درک میکنیم زن داداش
باز صدای خنده بلند شد. شهلا خانم گفت: چقدر هم به هم میایین.
سر شام الناز مثل کنه به منصور چسبیده بود. بالاخره منصور به بهانه سرکشی به اوضاع ، دوری سر میز زد و به همه تعارف کرد که از خودشان پذیرایی کنند. بطرفم آمد و گفت: شما چیزی احتیاج ندارین؟
• ممنونم ، همه چیز هست. سپاسگزارم
• خواهش میکنم .شما امشب فقط سالاد خوردین ها
• شما از کجا فهمیدین؟
• من به مهمونای عزیز توجهی خاص دارم.
• لطف دارین.راستش من در مهمونی ها کم اشتها می شم. اصلا هیچی نمیتونم بخورم
• ولی باید این تکه جوجه کبابی رو که براتون می ذارم بخورین . و از بشقاب خودش یکی دو تکه ران و سینه تو بشقابم گذاشت و گفت: دستخورده نیست
• اختیار دارین. خیلی ممنون
در دلم گفتم چطور بدم بیاد .دست خورده هم باشه با جون و دل پذیرام .مشغول خوردن غذایش شد و پرسید: فرهان رو چطور آدمی دیدین؟
• بسیار متشخص
• از شما چی می پرسید؟
• مشخصاتم،کجایی هستم ، چند سالمه ، ازدواج میکنم یا نه
• یعنی خواستگاری کرد؟
• بله
• عجیبه. فرهان به این زودیها دم به تله نمی داد.
• من برای مهندس فرهان تله نذاشته بودم
با لبخند پرسبد: خب، جواب مثبت گرفتن؟
• اگر شما ایشون رو تایید کنین ، کمی هم خودم پرس وجو کنم، شاید
نمی دانم دلم میخواست اینطور باشد یا همینطور بود. احساس کردم لقمه از گلویش پایین نمی رود. و مجبور شد نوشابه بردارد . الناز آمد وگفت: منصور خان، بین مهمونهاتون فرق می ذارین ها!
• چطور خانم؟
• برای ما از بشقابتون سرو نکردین
منصور به من نگاه کرد. انگار پیش خودش می گفت این دختر همه وجودش چشم است .بعد با لبخند گفت: علتش این بود که گیتی خانم هیچی نخوردن ، فقط سالاد میل کردن
• پس یعنی ما زیاد خوردیم
• اختیار دارین .شما اگه زیاد می خوردین که چنین اندامی نداشتین
بالاخره خیال الناز راحت شد و او را رها کرد و خطاب به من گفت: گیتی خانم، مهندس فرهان چشم از شما بر نمی داره
• این چه فرمایشیه الناز خانم
• منصورخان دروغ میگم تو رو خدا؟
منصور نگاهی به من انداخت و گفت: خب حق داره
الناز گفت: کی حق داره فرهان، گیتی خانم ، یا من؟
• فرهان
رنگ از رخسار الناز پرید ، ولی گفت: پس بهتره شما بعنوان بزرگتر و رئیسشون واسطه بشین منصورخان و دست این دو جواهر رو تو دست هم بذارین. بالاخره باید برای خواهرتون کاری انجام بدین که جبران محبتهاشون بشه. من که فکر میکنم مهندس فرهان بهترین هدیه از طرف شماست . مطمئنم گیتی خانم رو خوشبخت میکنه .
احساس کردم منصور عصبانی شده . دیگر در این یکماه تا حدی با اخلاق و رفتارش آشنا شده بودم. بشقاب را روی میز گذاشت و با دستمال عرق پیشانی اش را پاک کرد، بعد کتش را در آورد .با خودم گفتم میخواد همین وسط یا خودش رو بزنه یا الناز رو. از این دو حال خارج نیست .آخه من که کاری نکردم منو بزنه. دارم خیر سرم یه تکه جوجه کباب رو گاز میزنم که اونهم وا… زورکی‌یه. محبوبه را صدا زد، گفتم حتما میخواد از اونهم کمک بگیره ، چون بالاخره زمانی در مسابقات دو شرکت داشته
• بله آقا
• محبوبه اینو ببر بزن به جالباسی ، خیلی گرمه
• چشم آقا، و رفت .داشتم به افکارم می خندیدم که الناز خنده را بر لبانم خشکاند
• خب نظرتون چیه گیتی خانم؟
• در کنار خانم متین که باشم خوشبختم .همین برام کافیه
باز با نگاه تحسین آمیز منصور رو به رو شدم .
• خب بالاخره چی؟ وقتی منصورخان ازدواج کنن، فکر نمیکنم شما بتونین زیاد اینجا رفت و آمد کنین .پس بهتره مهندس فرهان رو از دست ندین . اینطوری با خیال راحت تری تشریف میارین اینجا و خانم متین رو می بینین .خانم متین هم با اومدن عروس به این خونه وابستگی‌شون بشما کم میشه. نگران نباشین
تما وجودم لرزید .مارمولک خوش خط وخال شیطان صفت! برای اینکه مرا از سرش باز کند چه زوری میزد . با خشم به منصور نگاه کردم که اقلا او دفاعی بکند که گفت: می دونید الناز خانم….. خواهش میکنم نوش جانتون سرهنگ
حالا مگه مردم می ذارن این از من دفاع کنه .کوفت کردین برین بتمرگین تا هضم بشه. حالا انگار منصور نگه نوش جونتون، اسیدهای معده شون ترشح نمیکنه .از عصبانیت بشقاب را روی میز گذاشتم و به هر چی آدم شکموست لعنت فرستادم
• نوش جون، اگر کمی، کسری بود، به بزرگواری خودتون ببخشین……. چی می گفتم. آها…… می دونید الناز خانم ……… نوش جان ……… اختیار دارین………
بر پدر هر چی مهمونه لعنت. بابا بذارین حرفش رو بزنه بدبخت .بخدا اگه یکی دیگه بیاد جلو و بگه دستتون درد نکنه منصورخان، با مشت میزنم تو دهنش، حالا بعد از عمری یکی اومده از ما دفاع کنه.
• تو این خونه مادرم تصمیم گیرنده‌س. اگر بنده بر فرض مثال بخواست همسرم بگم ایشون…. و به من اشاره کرد ، باید اینجا رو ترک کنه ، فکر میکنم مادر، بنده و همسرم رو بیرون میکنه .اینه که من هوای ایشون رو خیلی دارم .
و به من چشمک زد و لبخند زد .آخ که اگه در تمام این مدت یه حرف حسابی زدی همین بود. آخ که دلم میخواد به اندازه کلماتی که ادا کردی بر لبات بوسه بزنم .خدا از بزرگی، غیرت و عزت و مهربونی کمت نکنه. خدا از حاضر جوابی نندازدت مرد
با لبخند گفتم :پس با اجازه من می رم پیش مادر جون. چون فقط ایشونه که به دادم می رسه. و با حالتی معنی دار به الناز نگاه کردم، به منصور چشمک زدم و با لبخند دور شدم . بعد از دو سه قدم برگشتم ، هنوز مرا نگاه میکردند . گفتم: مهندس ممنون شام دلچسبی بود.
• نوش جون گیتی خانم ، شما که چیزی میل نکردین .
• چرا مهندس، بهترین تکه جوجه کباب امشب رو من خوردم .جوجه کبابی که خیلی ها آرزوش رو دارن . و به الناز نگاه کردم تا دیگر هوس نکند مرا بیرون کند. چنان زهر خندی زد که دندانهای سفید و ردیفش نمایان شد. راهم را کشیدم و رفتم .
بعد از صرف شام همه به سالن پذیرایی برگشتیم و دوباره ارکستر شروع به نواختن کرد .آن موقع که گرسنه بودند سرسام گرفتیم، وای به حالا که سیر شده بودند .منصور وارد سالن شد و با همه خوش وبش کرد، انگار اصلا من وجود ندارم
صدای شکستن دلم وجودم را لرزاند و بغض راه گلویم را بست .اشکهایم هر لحظه در حال چکیدن بود. نمی توانستم جلوی احساسم را بگیرم. دست خودم نبود. آهسته بلند شدم و از ساختمان خارج شدم و به باغ رفتم .خیلی سعی کردم که گریه نکنم و در درون اشک بریزم ، ولی نتوانستم و چند قطره اشک بر گونه هایم جاری شد که خیلی زود آنها را پاک کردم .خودم را با دیدن گلها و بوییدن آنها سرگرم کردم.مثل دیوانه ها فواره ها را بیشتر باز کردم تا قطره های خنک آب جسم و روحم را آرام کند .ای کاش این چراغها رو هم خاموش میکردن .ای کاش صدای ارکستر قطع میشد تا اعصابم آرامش بگیره .بالاخره به خواست خدا کمی آرام گرفتم .خودم را قانع کردم که حتما مصلحت همین است و باید پرستار می شدم. دو سه قدم به عقب برداشتم .و بطرف ساختمان برگشتم که سینه به سینه با منصور برخورد کردم .یکه خوردم و گفتم: عادت دارین آدم رو غافلگیر کنین ، مهندس ، ترسیدم بخدا .
• ببخشید ، چرا خلوت کردین؟
• همینطوری
• نیاز به هوای آزاد داشتین ، چون سرتون درد میکنه درسته؟
• بله
نگاهی عمیق به من کرد.
• با اجازه تون من به سالن می رم
• همینجا باشیم من حوصله مهمونا رو ندارم
• اما اونا هم بخاطر شما اومده‌ن، درست نیست تنها بمونن
قصد گرفتن دست من را کرد. اجازه ندادم و گفتم: شما مشروب خوردین، مستین .خیلی معذرت میخوام آقا. من حتی دوست ندارم با آدمها مست صحبت کنم
کمی نگاهم کرد .من هم نگاهش کردم .دهانش را جلوی بینی ام گرفت . از ترس زهره ترک شدم .ها کرد و گفت: نفس من بوی الکل می ده ؟
با تعجب گفتم: نه
• پس مست نیستم
• ولی شما مرتب گیلاس مشروب دستتون بود و می نوشیدین . این رو که انکار نمی کنین
• درسته من می نوشیدم، اما چی؟
سکوت کردم چون نمی دانستم
• من نوشابه می نوشیدم ، نه شراب ، کنیاک و ویسکی
به تک تک اجزاء صورتش با تعجب نگاه کردم .او هم همین کار را میکرد ، ولی عاشقانه نه با تعجب، حالت مستی در چشمهایش نبود ، راست می گفت
• چرا نوشابه؟
• چون شما دوست ندارین و امشب هم شب شماست
لبم را گزیدم و گفتم: ازتون ممنونم. و دوباره خواستم بروم که اجازه نداد و گفت: حالا، بهم افتخار می دین؟
• اینجا؟ تو باغ؟
• آره، تو خلوت بهتره
• ولی درست نیست
• اینجا خونه منه. درستی و نادرستی کارهای این خونه هم با منه .چهار دیواری اختیاری.
• بله ولی برای من بده، فکر می کنن من شما رو کشیدم اینجا
• نکشیدین؟
• نه، خودتون اومدین
لبخند زد و بهم نزدیکتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزید و بی اختیار چشمهایم را فشردم. حالا که به آرزویم، به آن احساس قشنگ رسیده بودم می لرزیدم. توانایی حرکت نداشتم .بی حرکت ایستاده بودم .
لبخند زد و بهم نزدیکتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزید و بی اختیار چشمهایم را فشردم. حالا که به آرزویم، به آن احساس قشنگ رسیده بودم می لرزیدم. توانایی حرکت نداشتم .بی حرکت ایستاده بودم .
• چیه؟
• راستش خجالت می کشم، نمی دونم چرا در برابر شما نمیتونم .خواهش میکنم بنده را معاف کنید. دوست دارم اما نمیتونم

کمی نگاهم کرد و سپس گفت: باشه هر طور راحتی گیتی جان
وای تا حالا انقدر از شنیدن اسم خودم لذت نبرده بودم .خدایا خوابم یا بیدار. مستم یا هشیار . این منصوره که رو به روم ایستاده و داره عاشقانه بهم نگاه میکنه
• قدم که باهام میزنی؟
• شما مهمان دارین فراموش که نکردین؟
• ابدا میخوام چند دقیقه تو حال خودم باشم، اشکالی داره ؟
با هم به اعماق باغ رفتیم . پرسیدم: چرا اینجا رو برای با من بودن انتخاب کردین؟
• خب، شاید چون تو خلوت و فضای آزاده
• تو چرا اومدی اینجا؟
• همینطوری
• دلت که نگرفته بود؟
• نه
• پس اون اشکها چی بود پاک میکردی؟
آه، از کی منو زیر نظر داشته؟
• اشک خوشحالی
• بابت….؟
• جشن
• از حرفهای الناز ناراحت شدی؟
• من عادت دارم مهندس. از وقتی پدرم اعصابش ناراحت شد،به گوشه کنایه های مردم عادت کردم .مهم نیست، همین که شما جوابش رو دادین آروم شدم
• من جوابهای بهتری هم براش داشتم،اما دیدم مهمون ماست کوتاه اومدم
• بله کار خوبی کردین،یه مهمون عزیز که همسر آینده شماست ، عشق شماست
• انقدر نگو مهندس متین، مهندس، من اسم دارم گیتی . بگو منصور.
در حالیکه بطرف ساختمان می رفتیم گفتم:الناز خانم میگن منصورخان،اونوقت من بگم منصور؟ یه کم عجیب نیس؟ میخواین همین الان بیرونم کنه.
• بیخود میکنه
• ولی بالاخره باید رفت ، دیر یا زود
• اگه شده ازدواج کنم ، نمی ذارم اینجا رو ترک کنی !این خونه بوجود تو زنده‌س.روح تازه ای به این خونه و آدمهاش بخشیدی گیتی
• ممنونم. من کاری نکردم. راضی هم نیستم مجرد بمونین .راستی میخواستم در اینمورد باهاتون صحبت کنم
با تعجب وصف ناپذیری پرسید: در مورد ازدواج؟
با خنده گفتم:نه. در مورد رفتن. دیگه به وجود من نیازی نیست. دوست دارم بمونم. اما دلم نمیخواد دیگران فکر کنن قصد سوء استفاده دارم یا کنگر خوردم لنگر انداختم
• دیگران غلط میکنن چنین فکری کنن .نکنه میخوای دوباره زانوهام رو سست کنی گیتی
• نمیخوام، ولی مجبورم
• خب، هنوز احساست رو نگفتی؟
• در کنار شما بودن برام لذتبخش بود. برای همین احساس خوبی داشتم .ولی احساس بدم این بود که فکر میکنم برای این اینجا رو انتخاب کردین که از الناز خانم می ترسین و یا اینکه خجالت می کشین جلوی اون جمع با پرستار منزلتون باشین ، از طرفی هم دلتون نیومد من رو طرد کنین. چون ذاتا مهربونید و بدون تکبر
با گله مندی نگاه تندی به من کرد و بی هوا دستم را کشید و دنبالش برد
• کجا؟
• بیا بریم تو سالن
• خب دارم میام ،چرا اینطوری؟
• میخوام بهت ثابت کنم که علتش این چیزها نبوده
• باشه قبول کردم،ولم کنین ، آقای مهندس، خواهش میکنم
• باز گفتی مهندس؟
• خب منصور، ولم کن خودم میام
ایستاد
• پس چرا تو جمع……………….؟
• یعنی تو نمی دونی چرا؟
• نه از کجا بدونم .شما جای من بودین چنین فکری نمی کردین؟
فقط نگاهم کرد
• دیدین حق با منه
دستی داخل موهایش کرد و گفت: برای اینکه با اون دخترهایی که تو سالن هستن برام فرق میکنی. حالا بیا بریم.
برای اینکه ازش بیشتر حرف بکشم گفتم: چه فرقی؟ چون بدبخت تر و بی کس ترم ، دلتون برام سوخته؟
کلافه شد و گفت: میای یا بغلت کنم ببرمت
• می خواین آبروی منو ببرین؟
• نه،نترس.بیا بریم دیگه
شالم از اضطراب آویزان شده بود. خودش شالم را روی شانه ام انداخت . آن را مرتب کرد و کنار در ورودی گفت: بفرمایین
• حالا من یه چیزی گفتم . گفتین احساسم رو بگم، گفتم. پشیمونم نکنین!
• پشیمون نمی شی.
• باور کردم .کوتاه بیاین .خواهش میکنم!
با کلافگی نگاهم کرد و گفت: برو تو گیتی!
به خودم مسلط شدم.شال را از دو طرف مرتب کردم و وارد سالن پذیرایی شدم .رفتم کنار المیرا نشستم ، چون اولین مبل خال بود. منصور هم آمد .از نگاه المیرا و الناز خواندم که در فکرند که من و منصور تا حالا کجا بودیم. منصور لبخندی به من زد و بطرف گروه ارکستر رفت و به آنها چیزی گفت . ارکستر دست از نواختن کشید . دلم هری فرو ریخت . عده ای که وسط بودند نشستند .منصور کمی از گروه ارکستر فاصله گرفت و گفت: خانمها،آقایون یکبار دیگه سال نو رو خدمت همگی تبریک عرض میکنم و از تشریف فرمایی شما بی نهایت سپاسگزارم .سال خوبی رو براتون آرزو میکنم .مستحضر هستین که امشب این مهمونب به مناسبت قدر دانی از خانم گیتی رادمنش ترتیب داده شده . برای قدر دانی از دختری که با دل پاک و محبت صادقانه‌ش شادی و صفا رو به این خونه برگردوند .واقعا نمی دونم چطور میشه از این خانم زیبا، مهربون و پاک تشکر و قدردانی کرد. فقط تنها میتونم اینو بگم که اینهمه خوشبختی رو اول از خدا، بعد از تو داریم گیتی جان . و از دور بوسه ای برایم فرستاد و گفت: من ومادر به اینکه در کنارت هستیم افتخار می کنیم.
اگر غش میکردم کم بود .اگر آب میشدم و زیر زمین فرو می رفتم باز هم کم بود. داشتم بال در می آوردم و پرواز میکردم .این کلمات قلبم را لرزاند . همه کف زدند و به من چشم دوختند. خانم متین لبخند به لب داشت .الناز با دهان نیمه باز و چشمهای از حدقه در آمده به من نگاه میکرد و حرص میخورد
گفتم: من کار مهمی انجام ندادم .فقط وظیفه‌م رو انجام دادم .محبت دیدم که محبت کردم . خجالتم ندین مهندس
منصور جلو آمد .دستش را دراز کرد .همانطور که دستم در دستش بود، به دنبال او به وسط سالن رفتم . به مادرش اشاره کرد که بیاید .
خانم متین آمد و سرویس طلای زیبایی را به من هدیه کرد و گفت: قابل تو رو نداره دخترم .این یه یادگاری از طرف من ومنصوره. مبارکت باشه.
• ممنونم مادرجون، اینکارها چیه؟ منو شرمنده کردین.
در جعبه را باز کردم .می درخشید . چقدر زیبا بود .مادر را بوسیدم و تشکر کردم .از منصور هم تشکر کردم .منصور دستم را بوسید و گفت : در برابر محبت تو گیتی جان، ناقابله!
• اختیار دارین ، خجالتم دادین
مادر کمکم کرد تا سینه ریز را به گردنم آویختم.قفل دستبند را هم منصور بست . گوشواره را هم خودم به گوشم آویختم .همه کف زدند و تبریک گفتند ، کنار مادر نشستم .حسابی عرق کرده بودم، هم از گرما و فعالیت ، هم از خجالت و هیجان .با دستم صورتم را باد می زدم که منصور یک لیوان آب داد و گفت: بیا گیتی جان
• ممنونم
نیمی از لیوان را سر کشیدم .منصور مقابلم ایستاده بود و با پرهام صحبت میکرد . به او گفت: به شادمهر بگو آهنگ معروفش رو بزنه پرهام جان
تا آمدم لیوان را روی میز مقابلم بگذارم لیوان را از دستم گرفت و به پرهام گفت: بگو من خواستم و لیوان را سر کشید
از منصور وسواسی بعید بود. هیچ کارش آنقدر روی من اثر نگذاشت که ته مانده آب مرا بخورد .خدایا نکند امشب خوابم و غافلم .منصور نگاهی به من کرد و کنارم نشست وگفت: حالا دیدی من از هیچکس نمیترسم
• بله ازتون ممنونم.خجالت زده‌م کردین. من لیاقتش رو نداشتم.
• اوه حالا مونده تا جبران کنیم .می گم مثل اینکه فرهان حالش خوب نیست
• درست همون احساس رو داره که شما داشتین. الناز خانم هم همین طور شد .راستش من فکر کردم چون پرستار اینجا هستم کار بدی کردم با مهندس فرهان صحبت کردم
• باز از این حرفها زدی؟ چه لذتی داره در کنار تو بودن
• دارین کارهایی می کنین که دل کندن رو برام سخت میکنه
• منم قصدم همینه .تو جات همین جاست
چی چی شد؟ جام کجاست؟ تو این خونه یا کنار تو؟ چرا دو پهلو حرف می زنی مرد ، دیوونه‌م کردی، از جون من چی میخوای ؟ الناز رفته بیرون برید از دلش در بیارین
• بذار تو حال خودم باشم فرشته مهربون
آه پس مهندس فرهان راست می گفت. خدای من! چه اسم قشنگی برام انتخاب کرده
• آخه…………
• آخه چی عزیزم؟
• پس فردا نگین من باعث شدم به الناز نرسین ها! من بهم ثابت شد که آدم فروتنی هستین . حالا برید به عشقتون برسید. بخاطر همه چیز ممنونم
• انقدر غصه الناز رو نخور. واقعا راست میگفتی عشق تسکین تمام دردهاست .هیچوقت اینطور آروم نبودم گیتی
وجودم لرزید ، اما گفتم: ولی عشق شما رفت به باغ وباهاتون قهر کرد.
• هیس هیچی نگو.خودش برمیگرده
باز زد تو ذوقم .لامذهب دربه‌در!انگار جنون داره!
• گیتی هفته دیگه می ریم شمال، خواستم بدونی
• انشاءا… بهتون خوش بگذره، مهندس
با اخم نگاهم کرد.
• ببخشید منصور!
• گفتم می ریم
• ولی من نمیام .ممنونم
• مگه دست خودته؟
• پس نه، دست شماست
• فعلا که دیدی سه تا جمعه کشیدمت اینجا ! پس دست منه
• خیلی بی انصافین .خواهرم گناه داره.صداش در اومده بخدا. فردا، هر کار کنید نمی مونم
• خواهیم دید. در ضمن گیسو خانم رو هم می بریم
• ممنونم.بهتره با الناز خانم برید. با خواهر مسافرت رفتن لذتی نداره، ولی با عشق رفتن البته!
• جدا تو خودت رو خواهر من می دونی گیتی؟
• اگه قابل بدونید
• چرا خواهر؟
• مگه دیگه جایی تو قلب شما هست؟ عشق که دارین، مادر هم که دارین، پسر هم که نیستم بشم برادرتون ، پس همون خواهر بهتره
• قلب من فقط مال یک نفهر و مثل دریا وسیعه
• خدا ضربانش رو طولانی تر کنه
کنار گوشم خندید وگفت: بدون عشقم ضربان طولانی نمیخوام
• ولی شما که دارین بدون اون خوش می گذرونین ، اون بیچاره الان داره غصه میخوره
• بذار تنبیه بشه تا دیگه به تو مزخرف نگه
• مهندس؟!
جوابم را نداد. با خجالت گفتم: منصور! نگاهم کرد و گفت: جانم!
• انقدر اذیتش نکنین!
• اون داره منو اذیت میکنه گیتی جان . چه حلال زاده! دیدی گفتم خودش میاد.
الناز نگاهی به ما کرد و کنار مادرش نشست .دکتر شکوهی به کنایه و با لبخند گفت: منصور جان تصمیم داری تا تحویل سال بعدی تو همون حالت باشی
عده ای که صدای اورا شنیدند خندیدند.منصور گفت: شما هم جای من بودی نوید جان، تا ابد در همین حالت می مونی .
صدای خنده بلند شد .
• اجازه میدی امتحان کنیم منصور جان؟ بالاخره نوبتی هم باشه نوبت ماست .شما پاشو ما بشینیم
• متاسفم دوست عزیز ، خدا روزی تون رو جای دیگه حواله کنه.
باز هم صدای خنده ها بلند شد . عموی منصور گفت : فکر نمیکردم انقدر خسیس باشی منصور. بابات که خسیس نبود خدابیامرز
• اما این قضیه کمی فرق میکنه
• خب بذار به تفاوتش پی ببریم پسرم، چقدر سخت می گیری
منصور ابرویی بالا انداخت و گفت: متاسفم!
آهنگ تند شروع شد و مناسب آنهایی که اجق وجق رقصیدن را دوست دارند. بهتر دیدم منصور را ترک کنم و حس کنجکاوی مردم را بیش از این تحریک نکنم .بنابراین بلند شدم تا به اتاقم بروم و کمی سر ووضعم را مرتب کنم . در ضمن دلم میخواست جواهرات را در آینه ببینم
منصور پرسید: کجا می ری گیتی؟
• می رم بالا الان بر میگردم .بسمت پله ها راه افتادم .منصور تا کنار جالباسی دنبالم آمد و در حالیکه از کتش پاکت سیگار را بیرون می آورد گفت: پس زود بیا یه سورپریز برات دارم
• چه سورپریزی مهندس؟ اخم کرد
• ببخشید منصور
• شادمهر میخواد آهنگ قشنگی رو با پیانو بزنه .مطمئنم خوشت میاد
• باشه، الان میام

برچسب ها :


ارسال نظر