به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

مجله عاشقانه ۵۴

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | ۸ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

 مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو ( شماره ۵۴ )

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه

جمله هفته

 
 

خودت باش و خودت را آنگونه که هستی دوست بدار

 حتی اگر مجبور باشی برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی

 این بها را بپرداز و خودت باش.

 

 

عکس هفته

 

 

 

 

مجموعه قطعات عاشقانه  
 

 


 احساسم برای تو
در صحرای دلم گلی بودی که در زیر باران چشمانم شکوفه دادی
برایم همچو گلی شدی اگر محروم از آب باشد پژمرده خواهد شد
 در تارکی قلبم مانند خورشید طلوع کردی تا با جاودانگی خود تمام سیاهی ها را از روزگار ذهنم دور کنی..
مانند خون در رگهای من جریان پیدا کردی.!
کاری با ضربان قلبم کردی که اگر نباشی دیگر نمیزند
با آن قلب دیوانه ام کاری کردی که هر ثانیه تورا طلب میکند .
روزی که نباشی از بی قراری و از غم دوریت آرم یک گوشه میمیرد.
در تک تک لهحظه هایم تو را میبینم که با منی .
حتی یک لحظه هم از خاطرم بیرون نمیروی چون یک ثانیه هم بی تو یک عمر است!
 نمیدانم احساساتم را برایت چگونه بیان کنم که از آن با خبر باشی؟
فقط میگویم که تنها برای این قلب عاشقم تنها ترینی.
تقدیم به عشقم
 
 


 


 
 


چند صباحی است که دل را معبد عشقت نهادم و از
فراسوی فاصله ها نگاه مهربانت را بر خود خریدم.
روزگاری بود که تنهاییم را با مرغان آسمان تقسیم می
نمودم و همراه با بارش باران، دل تنهایم را نوازش می کردم،
تا اینکه نام زیبایت را خواندم و همانا عشق بزرگت را با
دنیای تنهاییم تعویض نمودم.
مهربانا….
در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشد؟
در گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد؟
در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟
آیا میبینی که تو را میبیند؟
صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند:
دوستت دارم،
دوست ندارم که بگویم دوستت دارم،
دوست دارم که بدانی دوستت دارم….

 


 


آمدی …….
چه صادقانه آمدی
مرا عاشق کردی …
آمدی…….
چه عاشقانه آمدی
مرا دیوانه کردی …
چه زیبا آمدی و لحظه های پر از غم زندگی ام را
عاشقانه کردی
دوست دارم ………
 

 

 


 

مرواریدهای چشمم را

به همراه

قطعه هایی از غرورم فروختم

در عوض بالاتر از ثروت قارون نصیبم شد

من عشق تو را بدست آوردم

 


 

باید به خودم فشار بیاورم تا تمام لحظه هایی را تجربه کنم که خدا امروز به من بخشیده.
در لحظه نمی توان صرفه جویی کرد،
جایی برای ذخیره لحظات وجود ندارد،
تا سر فرصت و آرامش، برگردیم و از آن ها استفاده کنیم،
اگر از این لحظات لذت نبرم، آن ها را لاجرم و برای همیشه از دست می دهم.
باید لحظات کوچک امروز را بپذیرم، که همه چیز در چرخشند.
تنها بدین گونه می توانم از دردم رها شوم و زندگی ام را باز بسازم….. 

    
 


 
 


 

می نویسم ولی تو نخوان


می نویسم که با تمام وجودم دوستت دارم ولی تو نخوان


می نویسم که اگر تو را نبینم به سکوتی سخت دچار میشوم و


بغض تمام وجودم را میگیرد… ولی تو نخوان


اگر می خوانی بفهم که دوستت دارم

 

 


 

 


 


روزنامه های صبح نوشته بودند:

- علاج تنهایی را پیدا کرده اند

. . .

تو که می گفتی

مخفیگاهت آسان نیست!
 

 


 

 

آفتاب پنجره را میشناسد٬حتی اگر بسته باشد


مهتاب به دیدارم می آید حتی اگر خسته باشد


و دل هوای تو را دارد حتی اگر شکسته باشد .

 


 
 

 

کاش یادت نرود …روی آن نقطه ی پررنگ بزرگ….

بین بی باوری انسانها…

یک نفر میخواهد با تو تنها باشد…

نکند کنج هیاهو بروم از یادت؟

 


   

مـــن هـــــر روز و هــــر روز و هـــــر روز

تمام رویاهایم رابا تو قسمت میکنم وتو..نمیدانی !

من هر روز تورا مرور میکنم وتو… نمیدانی !

من همیشه با تو حرفها دارم وتو…نمیدانی !

من من من …تورا دوست دارم

اما تو باز هم…نمیدانی !


 

شاید


سالها بعد


در گذر جاده ها


بی تفاوت


از کنار هم بگذریم


و بگوییم


این غریبه


چقدر شبیه خاطراتم بود
 


 


 

تمام وجودم را برای تو هدیه می آورم


اما وقتی فکر میکنم میبینم همین هم از ان توست ….

 

 


 

دستانم را

حصاری می کنم برایت

حصاری از عشق

حصاری از بوسه

تا آنجا که نتوانی

جهان را

بی عشق من ببینی…

 

 

 

یک داستان کوتاه

 

 راز جعبه کفش

زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند…

 

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”


 

 

یک شعر


 


 

شبی تنها
میان موجی از احساس
نوشتم قصه ای زیبا
ز شبهای غم و باران
نوشتم خاطراتم را
به روی لوحی از احساس
به یاد روز بارانی
به یاد لحظه ی آخر
به یاد آن نگاه گرم و شیرینت
شبی تا صبح لرزیدم

قدمهایت به یادم هست
و اما در کنار تو
قدمهایم که گویی در سرای نور
زمین را لمس میکردند
و من دور از تمام این جدایی ها
برایت گریه میکردم

کجایی بهترین من ؟
کجایی ای پر پرواز ؟
کجایی تو ؟ کجا ماندی ؟
چرا دوری ؟ چرا دوری و تنهایی ؟

بیا پایان غمهایم
بیا در اوج با من باش
مبادا بشکنی پیمان
مبادا از دلم دوری کنی یکدم
تو میدانی برای قصه های ما
نباشد خط پایانی
تو بشنو از دل تنگم
که تا هستم در این دنیا
به یادت مینویسم خاطراتم را .

 

 
 

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 
 


 

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

تا دوست را به یاری نخوانیم،

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است


در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم

 

 

یک قطعه انگلیسی

 

 

All I wanted was sum1 2 care 4 me

All I wanted was sum1 who’d b there 4 me

All I ever wanted was sum1 who’d b true

All I ever wanted was sum1 like U…

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که بهم اهمیت بده

یه نفر که بخاطر من اینجا باشه

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که باهام رو راست باشه

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که دقیقا مثل تو باشه!

 

 
 
 

 

یک اس ام اس عشقولانه

 
 

به سراغ من اگر می آیی
دگر آسوده بیا
چند وقتی ست که فولاد شده
چینی نازک تنها یی من…
 

برچسب ها :


ارسال نظر