پیام مهم سایت کوچولو

با سلام و خوش آمدگويي...

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

 

همچنین آپلودسنتر کوچولو با سرعت بالا با حجم نامحدود در حال راه اندازی می باشد:

upload.kocholo.org

رمان الهه ناز ۱-۹

دسته بندی: رمان | نویسنده : admin | ۵ نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

ادامه رمان فوق العاده زیبا و عاشقانه ♥ الهه ناز ♥ جلد اول – قسمت نهم

سری نهم از رمان رمانتیک الهه ناز، شامل ۳ قسمت دیگر


لینک قسمت قبلی

قسمت ۱۴

1098-09-218113162i217-siz-73810.jpg

سریع پله ها را بالا رفتم .آنقدر شاد و خوشحال بودم که نفهمیدم سی تا پله یعنی چه، آنهم با آن کفشهای پاشنه بلند نقره ای . به اتاق رفتم . جلوی آینه هدیه ام را خوب برانداز کردم خیلی زیبا بود .بعد موهایم را مرتب کردم، آرایش صورتم را تجدید کردم، چرخی جلوی آینه زدم و آمدم پایین. وارد سالن که شدم المیرا از دور به من اشاره کرد که بروم کنارش بنشینم .راستش کمی ترسیدم چون الناز هم کنارش بود. رفتم نشستم .
منصور گوشه سالن نشسته بود و با دکتر فروزش صحبت میکرد .از آن دور نگاهی به من کرد و لبخند زد . بعد بلند گفت: آقای شادمهر ما آماده شنیدن آهنگ زیبای شما هستیم. تا نوازنده آماده شود، المیرا گفت: خسته نباشی گیتی خانم
•     ممنونم
نگاهی به گردنبندم انداخت و گفت: هیچ فکر میکردی پرستار منزلی بشی و اینطور برات جشن بگیرن؟
فهمیدم که مبارزه تن به تن شروع شده
•     نه،مگه شما فکر میکردین روزی منو اینجا ببینین. و با من آشنا بشین
جا خورد و به الناز نگاه کرد . الناز گفت: برای اینکه صاحب منصور بشی بیخود تلاش نکن. بی فایده‌س. او خیلی عاقله
حرارت عجیبی روی گونه هام حس کردم از عصبانیت گر گرفتم .اما با آرامشی که بسختی بهش رسیدم گفتم: من برای بدست آوردن هیچ چیزی تو دنیا تلاش نمیکنم چون به این امر اعتقاد دارم که روزی و قسمت هر آدمی به دست خداست و خدای مهربون به وقتش آدم رو بی نصیب نمی گذاره .من همیشه توکلم به خداست .کارم رو درست انجام می دم و دعا می کنم .از دست و پا زدن و اصرار کردن بیزارم ، یعنی درست برعکس شماهام .
حالا الناز و المیرا داشتند آتش می گرفتند و من از انتقامی که گرفتم لذت میبردم و برای اینکه نقش یک آتش نشان را بازی کرده باشم ادامه دادم: نگران نباشین ، ایشون فقط قصد قدر دانی داشتن.
الناز گفت: تا حالا ندیده بودم منصور اینطوری از کسی قدر دانی کنه
•     حالا که دیدین ، خب چکار کنم؟ برین بزنینش
•     لازم نیست فقط کافیه دورش رو خط بکشین و دنبال قسمت هم شانتون باشین،همین
نمی دانستم باید چه بگویم .بنابراین فقط لبم را به هم فشردم .اما از آنجا که دیگر آرام شدنی نبودم گفتم: آخه موضوع سر اینه که شما هم هم شانش نیستین و من رو حساب محبتی که به من دارن حتما این رو به ایشون گوشزد خواهم کرد .بهر حال برای آینده‌شون نگرانم.
المیرا با عصبانیت و پرخاش گفت: شما نمیخواد نگران باشی. مگه کیِ اون هستی؟ فراموش نکن که فقط پرستار خانم متینی و بس
•     ببین المیرا خانم،میخوای همین الان ظرف چند ثانیه مهمونی رو به هم بزنم؟ می دونی که این مهمونی به افتخار من و سلامتی خانم متین گرفته شده . دو جمله در گوش منصور جانتون بگم با یک پوزش از همگی ختم جلسه رو اعلام میکنه. جناب متین تا این حد تابع دستورات من هستن .پرستارهای قبلی هم فقط یک پرستار بودن، اما چرا نتونستن تا این حد روشون اثر گذار باشن؟ پس من فقط یک پرستار نیستم .الان هم لازم می دونم که خانم متین رو برای استراحت آماده کنم .پس باید با منصور صحبت کنم
انگار هر دو غلاف کردند که الناز دستم را کشید و گفت: بگیر بشین بابا، من فقط می گم که درست نیست از راه نرسیده همه چیز رو عوض کنی. روحیه خانم متین رو عوض کردی کافیه. به روحیه منصور کاری نداشته باش.روح منصور متعلق به منه. خواستم این رو بهت یادآوری کنم. شاید پیش خودت بگی چقدر الناز پرروئه. اما من چهار ساله روی منصور کار کردم تا اون رو بطرف خودم کشیدم و حالا نمی ذارم یه ماهه زحمت چهار ساله منو به هم بریزی
•     خودتون ملاحظه فرمودین که ایشون کنار من نشستند نه من
•     ولی شما نیمساعت بیرون با هم بودین کافی نیود؟ وای خدای من! الناز چه شب تلخی رو گذرونده!
شما که ما رو زیر نظر داشتین باید دیده باشین که دو بار خواستم بیام تو ولی مهندس نذاشت
•     همه چیز رو به گردن اون ننداز.آهنگ شروع شد
از کوره در رفتم و آهسته گفتم: ببین الناز خانم،هرموقع نامزدی شما و ایشون رسما اعلام شد حق دارین با من اینطور صحبت کنین و از من چنین انتظاراتی داشته باشین. در حال حاضر من و شما یکسانیم. پس این گوی و این میدون . در ضمن یه صحبتی هم با شما دارم المیرا خانم .یادمه با اولی که دیدمتون آرزو داشتین بجای من استخدام می شدین و به مهندس گله کردین، ولی شما اگه جای من بودین، چنین شبی رو بخواب هم نمی دیدین ، چون ذاتتون خیلی خرابه و منصور فقط تو نخ ذات آدمهاست و بقول شما خیلی عاقله .با اجازه .
و عصبانی بلند شدم و به منصور نگاه کردم . با تعجب به من نگاه میکرد. بطرف در سالن رفتم . لبخندی تصنعی زدم که کسی از قضیه بویی نبرد و به اتاقم پناه بردم .لبه تخت نشستم و سرم را میان دو دستم گرفتم .لعنتیها از دل و دماغم در آوردند .اصلا این دوتا مرا یاد خواهر ناتنی سیندرلا می اندازند. با این تفاوت که مثل آنها زشت نیستند .ولی بیشتر این سیرت زیباست که صورت را زیبا میکند. این دوتا هیچکدام سیرت زیبایی ندارند خاک بر سرها نگذاشتند آهنگ را گوش بدهم .واقعا که چه سورپریزی بود .چند ضربه به در خورد .
•     بفرمایین
•     گیتی جان؟
مثل ترقه پریدم و رفتم در را باز کردم . چرا اومدی بالا ؟ مگه قرار نشد به آهنگ گوش کنی
•     معذرت میخوام مهندس،دوست داشتم ، اما………
•     المیرا والناز چیزی بهت گفتن؟
•     خصوصی بود
•     ولی در مورد من بود.مگه نه؟
سکوت کردم
•     چی گفتن؟
•     چیز مهمی نبود باور کنین
•     پس نمی گی؟
•     ناراحت کردن شما چه سودی داره
•     خیلی خب، الان میرم از خودشون می پرسم
•     نه،صبر کنین
•     پس بگو
•     میگم ، ولی حالا نه، وقتی رفتن، قول می دم
•     باشه. پس بیا پایین چون دارن می رن
•     چه خوب. و یکدفعه جلوی دهانم را با دستم گرفتم و لبخند زدم
لبخند زد وگفت: بیا بریم
•     شما برید ، من میام .میترسم دوباره من با شماببینن اعصابم رو خرد کنن
•     اتفاقا میخوام حرصشون بدم .این الناز رو فقط من میتونم آدم کنم
•     بیچاره الناز به هزار امید بشما نگاه میکنه
•     پس باید خودش رو درست کنه و به عزیز من بی احترامی نکنه
چند پله به آخر از شانس گند من و شانس خوب منصور، مثل دوتا هویج جلوی ما سبز شدند .کیفشان را روی شانه انداخته بودند و خداحافظی میکردند. من و منصور را که دیدند.لبخندی تصنعی زدند . نگاهم را از آنها برگرفتم .به پله آخر که رسیدم به مهندس فرهان چشم دوختم که در حال خداحافظی با مادر بود .بعد بطرف من آمد و گف: خیلی از دیدارتون خوشوقت شدم .منتظر جوابتون هستم
•     من هم از دیدنتون خوشحال شدم مهندس .فقط بهم فرصت بدین
•     بله حتما.خدانگهدار
•     خدانگهدار، خوش اومدین . بعد با منصور خداحافظی کرد و رفت .الناز و المیرا هم جلو آمدند و از منصور ومن خداحافظی کردند . من هم به سردی جواب آنها را دادم .خلاصه با همه خداحافظی کردیم. خانمها در اصل با گردنبند وگوشواره من خداحافظی میکردند، چون بدون استثنا وقتی مقابلم قرار می گرفتند ، چهار چشمی به آنها خیره می شدند، بعد خداحافظی میکردند. بالاخره همه رفتند .به سالن برگشتیم. مادر یک خیار برداشت و نشست وگفت: شش ساعته میخوام یه خیار بخورم نتونستم . بس که این مردم حرف می زنن
خندیدیم .روی مبل نشستم و به پشتی تکیه دادم .منصور گفت: بس که حرف می زنین یا حرف می زنن؟
•     تو دیگه نطق مارو کور کردی پسر جان
•     قربون اون نطقتون برم الهی ، خودم بازش میکنم. ورفت مادرش را بوسید بعد گره کراواتش را شل کرد وگفت : خب گیتی جان، حالا میتونی شالت رو برداری و راحت باشی
•     من راحتم،ممنون
مادر همانطور که به خیارش گاز می زد خیار بر لب ثابت ماند وابرویی بالا انداخت و گفت: به شال گیتی چکار داری بچه جان ؟ این همه تن و بدن دیدی بس نیست .
هر سه زدیم زیر خنده.ثریا برای جمع کردن میوه ها ، سینی به دست وارد شد
•     نکنه مست کردی منصور؟
•     نه مادر جون،مهندس هم مثل ما لب به مشروبات الکلی نزدن
•     منصور مشروب نخوره؟
•     باور کنین نخوردم مامان، می خوای دهنم رو بو کنی؟
•     نه نه ، باور کردم ، لازم نگرده
صدای خنده بلند شد .منصور روی مبل کنار من نشست و گفت: آخیش،چقدر سکوت خوبه .خسته شدم بس که اون چماق رو کوبیدن تو سر اون سطل .رسمی برخورد کردنش هم از همه بدتر!
ثریادر حالیکه سینی پر از میوه را بیرون می برد گفت: تا باشه انشاءا… این برنامه ها .ایشاءا…. عروسی شما آقا!
•     ممنون ثریا، حسابی خسته شدی.راستی چرا مرتضی نیومد؟ مگه دعوتش نکرده بودیم؟
•     راستش پدر یکی از دوستهاش حالش بد شد، زنگ زدن بهش که بره اونجا اونها رو ببره بیمارستان،خیلی دوست داشت بیاد،قسمت نبود. ماشین شما رو برد و عذر خواهی کرد.
•     هنوز نیومده؟
•     نه آقا
•     عیب نداره، اون کار واجب تر بوده، ولی جاش خالی بود.
•     شما محبت دارین .ما نمک پرورده ایم
•     اختیار دارین. در هر صورت ممنون .میتونی بری استراحت کنی، به محبوبه و صفورا هم بگو .کارها رو بذارین برای صبح
•     چشم آقا ، پس شبتون بخیر . گیتی خانم، شب بخیر!
•     شب بخیر .زحمت کشیدین غذاها خیلی خوشمزه بود
•     نوش جونتون
در دلم گفتم گوشت بشه به تنتون. ما که هر چه خوردیم آب شد، خدا لعنتتون کنه خواهران سیندرلا
مادر گفت: چقدر لباست شیکه، خیلی بهت میاد عزیزم
•     سلیقه شماست دیگه مادرجون .ازتون ممنونم
•     خب من می رم بخوابم خیلی خسته‌م.دواهام رو هم یادم رفت بخورم
•     آخ آخ! ببخشید منم یادم رفت بهتون بدم
•     مهم نیست عزیزم. چه بهتر!اگه میخوردم که نمی تونستم بشینم ، همه شون خواب آورن
•     اما سلامتی شما از هر چیزی مهمتره
•     قربونت برم الهی!عروسیت رو ببینم و خمیازه امانش نداد
منصور گفت: برین بخوابین مادر تا آبروی منو نبردین
مادر رو به من کرد و گفت : بیا اینم اولاد! من نمی دونم چطور بعضی ها نادونی می کنن ووقتی بچه دار نمی شن می رن دخیل می بندن .آدم تو خونه‌ش نمیتونه خمیازه بکشه؟
•     مادر من! نگفتم خمیازه نکشین. خودتون می دونین بدم میاد جلوی من کسی خمیازه بکشه .برین تو سالن خمیازه بکشین
•     مگه دست خودمه؟ چه حرفها می زنی ؟ فکر میکنی سیگاره که هر موقع اراده کنی بکشی!
•     خیلی خب. حق با شماست مامان
•     شب بخیر گیتی جان . تو نمی خوابی؟
•     چرا مادر، منم الان میام . و بلند شدم همراه مادر بروم که منصور گفت: تو بمون گیتی ، باهات کار دارم . یه قولهایی داده بودی
سر جایم نشستم و گفتم : چشم.مادر شب بخیر
•     شب بخیر عزیزم . منصور شب بخیر
•     شبتون بخیر
مادر دوباره برگشت و با کنایه به منصور گفت: دستت سپرده منصور ها!
منصور چند ضربه به پاکت سیگار زد تا یک سیگار بیرون بیاد بعد گفت: نه مامان جان، مطمئن باشین که سی وچهار سال پیش دختر زائیدی نه پسر
مادر قهقهه خنده سر داد وگفت: والـله کم کم خودم هم دارم شک میکنم بجنب پسر! داره میشه چهل سالت .پس کی میخوای زن بگیری؟ آخه منم آرزو دارم .اینهمه دختر تو جشن بود.
•     چشم مادر، در فکرش هستم
•     تا ببینم . و رفت
منصور پکی به سیگارش زد ، نگاهی به من کرد وگفت: من نمی دونم آخه آوردن کسیکه چشم نداره ببینه،آرزو داره؟ مادر هنوز نمی دونه عروس یعنی چه؟
•     مگه عروس یعنی چه؟
•     یعنی ساواک ، یعنی شکنجه گر روحی، یعنی آینه دق، یعنی سوهان روح
•     با این تعابیر، فکر کنم ازدواج نکنین بهتره. بیچاره عروسی که گیر شما بیفته
•     پس از الناز دفاع میکنی؟
خدا مرگت نده مرد که اینطور دلم رو می شکنی.آره، می دونم عروست النازه . (( فرق نمی کنه عروس عروسه. بذارین بیاد بعد قضاوت کنین .
منصور سیگارش را خاموش کرد وآمد کنارم روی مبل سه نفره نشست . خودم را جمع و جور کردم .بعد به چشمهایم خیره شد و گفت : خب الناز و المیرا چی گفتن؟
•     فراموش کنید مهندس
•     باز که……….
•     آخه من روم نمیشه بگم منصور. شما ده سال از من بزرگترین
•     عادت می کنی. حالا جمله ات رو تکرار کن
•     خب، فراموشش کن منصور
•     آفرین حالا شدی دختر خوب،ولی من نمیتونم فراموشش کنم چون اونوقت تا صبح خوابم نمی بره
•     یعنی انقدر براتون مهمه؟
•     بله، برام خیلی مهمه
با اصرار او گفتگویی را که بین من والمیرا والناز رد و بدل شده بود برایش تعریف کردم.منصور همانطور که نگاه پر تحسینش را به من هدیه میکرد لبخند زد .بعد گوشه شالم را از روی پایم برداشت و بویید و گفت: یادم باشه ایندفعه با هر کی دعوام شد تو رو با خودم ببرم که جوابشون رو بدی، چون خیلی حاضر جوابی گیتی .
•     کار بدی که نکردم؟
•     نه عزیزم،اگه یکی یه سیلی هم بهشون می زدی خوشحال تر می شدم .حقشونه،تا چشمهاشون از کاسه در بیاد.
•     با اینکه خیلی ناراحت شدم، ولی ته دلم حق رو به الناز می دم. منم بودم ناراحت می شدم .می دونید ، من باید زودتر از اینجا برم. میترسم رابطه شما دو خونواده به هم بریزه .با اینکه بهتون عادت کردم، ولی قدرتش رو دارم دل بکنم .فکر نمی کنم دیگه مادر نیاز به پرستار داشته باشه . میشه یه نفر دیگه رو برای ایشون پیدا کنین.خواهش میکنم ، من تحمل ندارم کسی باهام اینطور وقیحانه صحبت کنه. میترسم ایندفعه بزنم تو صورتشون.من خودم می دونم آدم بدبختی ام و اینهمه مهربونی و توجه برام زیاده . اما دیگه دوست ندارم اینو به رخم بکشن . و بغض راه گلویم را بست .اشک در چشمهایم حلقه زد .نگاهم را به زمین دوختم تا اشکهایم را نبیند. ولی او دید.شاید هم از لرزش صدایم متوجه شد که بغض کرده ام .چانه ام را با دستش بالا آورد.مجبور شدم نگاهش کنم .اشکهایم به ترتیب سرازیر شدند .لحظه ای در چشمهایم نگاه کرد. بلند بلند گریستم .این اشک عشق بود که بی وقفه بر روی گونه هایم می ریخت. از شدت گریه شانه هایم تکان میخورد .موهایم را نوازش کرد و گفت: تو خوشبخت ترین . خانم ترینی، گیتی جان! اونها بهت حسادت می کنن، می دونن کمتر از آنها که نیستی هیچ ، بیشتر هم هستی. گیتی! گیتی جان، گریه نکن دیگه ، ناراحت می شم.
با انگشتش اشکهایم را پاک کرد و گفت: مگه من می ذارم تو از اینجا بری. من به عشق تو روزها میام خونه. تو منو از تنهایی در آوردی.
•     از شماممنونم ، ولی بالاخره چی. اون همسر آینده شماست و من مجبورم ازش اطاعت کنم وقتی دلش نمیخواد من اینجا باشم ، چرا ناراحتی و اختلاف درست کنم؟
•     اون شاید دلش خیلی چیزها بخواد .مگه باید به حرف اون باشم؟ مگه نگفتی میخوای جای خواهر از دست رفته‌م باشی و سنگ صبورم؟
در حالیکه بخاطر این حرف به خودم لعنت می فرستادم، گفتم: آره
•     پس نباید هیچوقت ترکم کنی.
غم دنیا به دلم نشست .منصور مرا بجای ملیحه فرض میکرده و در تمام این مدت او را در چهره من می دیده. بخاطر اونه که دوستم داره، نه بخاطر خودم .خداوندا پس چرا بعد از اینهمه خوشی یکباره سرکوبم کردی .تازه وارد دنیای دیگری شده بودم .فشار و دردی طاقت فرسا برمن وارد شد .بلند شدم وگفتم: فکر کنین خواهرتون میخواد ازدواج کنه و باید به زودی اینجا رو تر کنه .مهمونی با شکوه ومفصلی بود . شبتون بخیر مهندس .
نگاهم را از او برگرفتم وبطرف در سالن راه افتادم. کنار در برگشتم و نگاهش کردم .بلند شده بود و از روی میز،پاکت سیگارش را بر می داشت. سیگاری روی لبش گذاشت و به من نگاه کرد وگفت: بهترین شب زندگیم بود . شب خوش!
از پله ها بالا رفتم و به اتاقم آمدم .اشکهایم سیلاب شد. روی تخت افتادم و بالشم را روی دهانم گذاشتم . خدایا چرا باید آرزوی هرچیزی که دوست دارم به دلم بمونه،چرا باید حسرت به دل باشم .چرا منصور منو بخاطر خودم دوست نداره .چقدر گیجم .اصلا سر در نمیارم .آدم مگه به خواهرش بیشتر از همسرش توجه داره چرا تمام حواسش به منه ولی میخواد با الناز ازدواج کنه .این سوالات درهم وبرهم گیجم کرده ، نمی دونم باید چکار کنم ، غرورم حسابی خرد شده .آه!باز داره آهنگ الهه ناز رو میزنه .برو که دیگه از چشمم افتادی ، شاید قسمت اینه که من الهه ناز کس دیگه ای باشم یا الهه ناز مهندس فرهان .
بلند شدم بطرف پنجره رفتم .پنجره را باز کردم .نسیم خنکی روحم را آرام کرد .لباسهایم را عوض کردم و به رختخواب رفتم تا ببینم فردا چه روزی خواهد بود .

برای صرف صبحانه پایین رفتم .منصور پیراهن سفید و شلوار سرمه ای به تن داشت .
•     سلام صبح بخیر .مجددا عیدتون مبارک
•     سلام گیتی جان. عید تو هم مبارک.سال خوبی داشته باشی
•     ممنونم انشاءاله
•     خستگیت در رفت؟
•     بله، شما که دیشب خیلی دیر خوابیدید ؟
•     من اصلا نخوابیدم، و مرا بسمت میز هدایت کرد و صندلی را برایم عقب کشید نشستیم
•     یعنی تا الان بیدار موندین؟
•     ساعت سه اومدم بالا که بخوابم ، ولی تا شش خوابم نبرد. شش خوابیدم تا نه ونیم .بعد هم که در خدمت شمام
•     چرا نخوابیدین .نکنه من ناراحتتون کردم
•     الهه ناز واسه ما آرام وقرار نذاشته گیتی جان
•     الهه ناز؟ الهه ناز کی یه دیگه
•     سلام!صبح بخیر
•     سلام ثریا
•     سلام ثریا خانم صبح شما بخیر
•     بفرمایین. وبرایمان فنجانهای چای گذاشت و رفت
•     یه بنده خدا
•     خوش به حالش که چنین لقبی داره
•     خوش بحال کی؟
•     الناز خانم دیگه
در حالیکه با قاشق چای را هم میزد ، لبخند زد
•     شبهایی که اینجام به آهنگی که براش می زنین گوش میکنم، واقعا زیبا می نوازین.پدرم خیلی این آهنگ رو دوست داره.اون موقع ها همیشه به آهنگ های استاد بنان گوش می داد.
•     دوست داره؟ هول شدم
•     خب،هنوز مرگ اونا باورم نمیشه. برای همین فعل حال بکار میبرم. فکر میکنم هنوزم وقتی این آهنگ رو بشنوه روحش شاد میشه. مطمئنم، قانع شد .خیالم راحت شد
•     شعرش رو بلدین؟
•     بله،گاهی که شما می زنین باهاتون میخونم . ودیکته وار برایش خوندم
باز ای الهه ناز           با دل من بساز          کاین غم جانگداز           برود زبرم
گر دل من نیاسود           از گناه تو بود           بیا تا زسر                گنهت گذرم
•      آفرین!ولی باید یه شب که من میزنم برام با آهنگ بخونی
•      من صدام خوب نیست متاسفانه
•      صدای گرمی داری. از من بپرس
•      امیدوارم. انشاءا… اگه موندگار شدم چشم.
•      باز شروع کردی؟ خوشت میاد تن منو بلرزونی؟
لبخند زدم
•     شما چرا تا دیروقت بیدار بودی گیتی جان؟
•     شاید یه نفر هم هست که آرام و قرار رو از دل من ربوده . و خیلی خونسرد فنجان چای را سر کشیدم و نگاهش کردم .فنجان را کنار لبش نگهداشت ، کمی نگاهم کرد، بعد فنجان را داخل نعلبکی گذاشت و گفت: اون کیه؟
•     یه بنده خدا
•     تلافی میکنی؟
•     خب شما هم مثل من حدس بزنین
•     فرهان؟
سکوت کردم و لبخند زدم .مانده بودم چه بگویم که خوشبختانه مادر وارد سالن شد و گفت: سلام، صبح بخیر بچه ها
•     سلام مادر جون
•     سلام مامان،صبح بخیر. عیدتون مبارک
•     خوب خوابیدین مامان؟
•     مگه تو میذاری آدم بخوابه،نمیشه یه شب صدای سازت رو در نیاری؟
•     معذرت میخوام .دست خودم نیست .این آهنگ از دل و روحم بلند میشه
•     قربون اون دل و روحت برم. الهی عروسیت رو ببینم
من و منصور نگاهمون به هم برخورد کرد و لبخند زدیم
صبحانه ام تمام شده بود .از سر میز بلند شدم. اقلا بذار یه بارم اون دلش برام بتپه .چرا همه ش من. از این به بعد می دونم چه بلایی سرت بیارم
•     تو چرا شیر نمیخوری گیتی جان ؟هنوز تو سن رشدی،دخترم
•     میل ندارم مادرجون
•     حواست باشه که پس فردا باید مادر یه بچه شیر خوار بشی .اون توجه نداره که تو میخوری یا نمیخوری. شیر میخواد. اونوقت کسیکه ضرر میکنه تویی.ضعیف میشی. پوستت خراب میشه.پوکی استخوان میگیری
از خجالتم به منصور نگاه کردم .گفت: حرفهای شما درست مامان .برای سلامتی خودش لازمه شیر بخوره .ولی من خواهرم رو شوهر نمی دم .
انگار تو قلبم زلزله آمد . انگار مغزم آتشفشان کرد .خدایا چرا با من اینطور میکنه .نکنه سادیسم داره.
بطرف در رفتم و با شوخی گفتم : کاش زودتر گفته بودین برادر خوبم .چون کمی دیر شده .بهتون که گفتم
مادر زد زیر خنده و گفت: می دونی منصور، مهندس فرهان بدجوری عاشق و شیدای گیتی شده .مدام درباره اون از من سوال میکرد .گویا با خود گیتی هم صحبت کرده .قراره جواب بگیره .گفت میخواد با تو هم صحبت کنه .
منصور از سرمیز بلند شد و گفت:فرهان بیخود کرده .بعد از عمری چشمش به چراغ خونه ما افتاده .خدا خونه شو با یه چراغ دیگه روشن کنه و روزیش رو جای دیگه بده .
از سالن غذاخوری بیرون آمدم و بسمت پله ها راه افتادم .منصور در پله ها خودش را به من رساند و گفت : من هنوز جواب سوالم رو نگرفتم
•      دیگه چه فرقی میکنه؟ شما که شوهرم نمی دی.
•      بستگی داره طرف کی باشه
•      دیگه از فرهان بهتر کیه مهندس؟
•      منصور!
•      خوب،منصور
•      واقعا از فرهان بهتر نیست؟
•      هست،ولی برای دیگران .برای من مهندس فرهان بهترینه. به من گفت تو رویاهام دنبال تو می گشتم .پس قدرم رو می دونه
بطرف اتاقم رفتم و ادامه دادم: برای همین هم سلام منو به ایشون برسونین
ابرویی بالا انداخت .دستهایش را در جیبش گذاشت و با حرص با نوک زبانش دندانهایش را لمس کرد و سری تکان داد .از او فاصله گرفتم و به اتاقم رفتم . او هم بسمت اتاقش رفت . بعد از چند دقیقه ، چند ضربه به در اتاقم خورد .هرچه گفتم بفرمایین کسی جواب نداد .بلند شدم در را باز کردم.کسی نبود به بیرون نگاه کردم دیدم کیفش را برداشته و کنار پله ها ایستاده . ولی کت و کراوات نپوشیده بود . شما بودین مهندس؟
•     بله
•     دارین می رین شرکت؟
با دست اشاره به سر و وضعش کرد و گفت: من اینطوری میرم شرکت؟ دیگه کم کم داری منو میکنی حسنی.
•     حسنی کیه دیگه؟
•     همون حسنی که به مکتب نمی رفت وقتی هم می رفت جمعه می رفت . تعطیلات نوروزه خانم!
زدم زیر خنده و گفتم: برای همین پرسیدم .حواسم بود که امروز تعطیله گفتم شاید الهه ناز حواستون رو بر باد داده
•     اون که بله و لبخند زد
•     خب کاری داشتین؟
•     خواستم بگم با گیسو خانم تماس بگیر و ازشون خواهش کن ناهار بیان پیش ما،میخوام ببینمشون
•     ممنونم،باشه برای وقتیکه دائمی شدم مهندس
آهسته جلو آمد .مقابلم قرار گرفت و گفت : اینقدر با اعصاب من بازی نکن خانم کوچولو
خانم کوچولو جد وآبادته. خانم کوچولو الهه نازته .بی تربیت! حالا نشونت می دم .اتفاقا این تویی که با اعصاب من بازی میکنی و دیوونه م کردی آقا بزرگ .
جرات نکردم اینها را با صدای بلند بگویم .فقط چون خیلی بر من فشار آمد گفتم: ایشاءا… ایندفعه پرستار مادرتون خانم بزرگ باشن ، که به اعصاب شما آرامش بدن
لبخند زد. سری تکان داد و گفت: ما تو رو می خوایم خانم کوچولو .بیا پایین تو حساب کتابا کمکم کن .دوباره کارم گیر کرده
دست به سینه زدم و گفتم: خانم کوچولو که حسابداری بلد نیست
•     خانم کوچولوی خونه ما بلده .دست هر چی پرستار و معلم و مدرس و حسابدار و آرایشگر و هنرمند و رقاصه از پشت بسته وا….
لبخندی بر لبانم نشست
•     منتظرم
مادر جون که از پله ها آمده بود بالا گفت:تو با گیتی چی کار داری؟اصلا من نمی دونم گیتی مال منه یا مال تو منصور؟ یک لحظه رهاش نمیکنی !اِ ، یعنی چی؟
منصور لپهای مادرش را گرفت و گفت: مال هر دومون مامانی. از پله ها رفت پایین.
مادر لبخندی زد و گفت: می بینی با ما چه کردی دختر قشنگم ؟
•     محبت دارین ، خبر ندارین شما با من چه کردین؟
•     قربونت برم الهی .راستی ، گیتی جان عصری میای با هم بریم امامزاده صالح ؟نذر دارم .روز اول ساله ، ثواب داره
•     راستش اگه اجازه بدین یه ساعت دیگه رفع زحمت میکنم .خیلی دوست دارم امامزاده صالح ،چون خودم هم حاجت دارم ، اما یه دفعه دیگه ایشاءا…
•     کجا میخوای بری؟ بگو گیسو جون هم بیاد اینجا
•     نه مادرجون، این جمعه اگر نرم ÷درم رو در میاره .باهام قهر کرده. روز اول عیده، برم خونه بهتره .الان میخواستم برم ولی گویا مهندس حسابدار میخواد
•     هر طور میلته عزیزم .ناراحتت نمیکنم .راست میگی .گیسو جون هم حقی داره .ما که انقدر دوستت داریم ، وای بحال او
•     ممنونم مادرجون، ببخشین باهاتون نمیام
•     اشکالی نداره عزیزم .یه دفعه دیگه با هم می ریم. ئ به اتاقش رفت
از پله ها پایین رفتم منصور در سالن نشیمن نشسته بود و دفتر و دستکش را روی میز پهن کرده بود .نیم خیز شد و گفت: بیا گیتی جان. اینجا بشین . و به کنار خودش اشاره کرد
به حرفش توجهی نکردم و مبلی را جلو کشیدم و جدا نشستم .لبخند زد و گفت: بیا این دفتر سالیانه .اینم ماشین حساب
•     مگه کارهای آخر سال رو تموم نکردین؟
•     چرا، ولی ماه آخر چیزهایی خریدیم و فروختیم .باید اونها رو حساب کنم
•     پس گیر نکردین
•     گیر نکردم ،ولی بهت احتیاج دارم
•     با کمال میل
و با هم شروع به حساب کتاب کردیم و باز تمام حرکاتم را زیر نظر داشت .

برچسب ها :


ارسال نظر