< ورود     


مطالب برتر




خرید رویایی

به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

مجله عاشقانه ۶۰

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | بدون نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

 مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو (شماره ۶۰ جدید)

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه

 

جمله هفته 

قلب من فرش پای کسانی ست که هرازگاهی یادی از ما میکنن !

عکس هفته

 

 

 

 

مجموعه قطعات عاشقانه  

 

 

آرزو دارم سایه ای باشی

بر سر لحظه های بی پناهم

همسفرم شوی در سکوت جاده ی تنهایی

تو ناز من هستی و من نیاز توام

سوز نهان در ساز توام

آرزو دارم زیر سقفی از مهربانی

برای هم باشیم

همچون آینه

صداقت را نثار همدیگر کنیم . . .

 


 

چه حس قشنگیه وقتی میشی محرم دل یکی

یکی که بهش اعتماد داری

بهت اعتماد داره

از دلتنگی هاش برات میگه

از دلتنگی هات براش میگی

اروم میشه

اروم میشی

این حس رو بهت دارم…

حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه…

به خدا قسم مثل آیه های قران پاکه…

 


 

عزیزم متشکرم به خاطر اینکه:

لحظاتی که نگرانم بودی.

لحظاتی که را با من خندیدی.

لحظاتی که دستانم را گرفتی.

لحظاتی که به ایده ها و خواسته هایم توجه کردی.

لحظاتی که به حر ف هایم گوش دادی.

لحظاتی که می تونستی اما من را سرزنش نکردی.

لحظاتی که من را در آغوشت گرفتی.

لحظاتی که به من اعتماد به نفس و جرأت دادی.

لحظاتی که با متانت با من برخورد کردی.

لحظاتی که با من شریک شدی.

لحظاتی که به من آرامش و آسایش را هدیه دادی.

لحظاتی که غمخوارم بودی.

لحظاتی که با من به گردش آمدی.

لحظاتی که به تو نیاز داشتم،بودی.

لحظاتی که صبوری کردی.

لحظاتی که در کنارم بودی.

لحظاتی که به من اعتماد کردی.

لحظاتی که با من همدردی کردی.

لحظاتی که مرا تحسین کردی.

لحظاتی که را به من دلگرمی دادی.

لحظاتی که ذهنم را از نگرانی آزاد کردی.

لحظاتی که نظرم را محترم شمردی.

لحظاتی که به انتظاراتم پاسخ دادی.

لحظاتی که گفتی "عاشقانه،دوستت دارم".

لحظاتی که به فکر من بودی.

لحظاتی که من را دلداری دادی.

لحظاتی که برایم شادی آوردی.

لحظاتی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

لحظاتی که دلتنگم بودی.

لحظاتی که مواظبم بودی.

لحظاتی که به من محبت کردی.

لحظاتی که به من دلداری دادی.

لحظاتی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.

بهترین لحظه هایم را تو برایم ساختی و هیچوقت این لحظه ها را فراموش نمی کنم .

 

گاهی به آسمان بنگر

شاید کبوتری خسته

به آشیانه دلت

محتاج باشد
. . .

 

 

نمی دانستم در پس کوچه باغ های چشمانت

مرا گرفتار عشق چیدن یک بوسه از لبهایت می کنی

نمی دانستم که پس از بوسه از زلال لبهایت

مرا در آغوش خود غرق می کنی

نمی دانستم در حرارت آغوشت قلب مرا آرام می کنی

ولی این را می دانستم که اگر بی تو بمانم خواهم مرد


  
 

   

عزیزم

با تو الفبای عشق را آموختم!

ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و کلبه عشقمان بالیدم

و تو گمشده ام شدی

اینک در کنارت به آرامش رسیدم

و تو را عاشقانه دوست می دارم

 

 

 

زندگی از نظر من یعنی پنج چیز

تو ، خدای تو، من، خدای من ، عشق من و تو

کدام را قبول داری ؟

من که همه را زیرا :

خدای من است که من را عاشق تو می کند

خدای توست که به تو می فهماند من دوستت دارم

و خدای من و تو ست که عشق بین من و تو را مقدس می کند

خیلی دوستت دارم…

 

 

   

من دلم می خواهد، شاخه ای ازگل مریم، سبدی ازگل یاس، بوته ای

از گل سرخ بغلی اززنبق یا که برگی ازتاک،همه درپای توریزم جانا !

من دلم می خواهد، نغمه ای از بلبل یا که آوی هزار یا سرود هدهد

یا نوای قمری همه در گوش تو خوانم جانا !

من دلم می خواهد، هر سحر آب زلال که به رودی جاریست تا به دریا

ریزد ، این همه پاکی و آرامش را ، به سر کوی تو آرم جانا !

من دلم می خواهد، شامگاهان تا صبح که بخوابد خورشید وبتابد مهتاب

همه شب خواب توبینم جانا !

 

می دونی میخوام از چی بگم…؟

می خوام بگم ای تویی که تمام لحظه های زندگیم شدی

ای تویی که شبا می آیی پیشم تا ازتاریکی و تنهایی نترسم

ای تویی که رفتی تو قلبم خودتو جا کردی…

دیگه بیرون اومدنت دست خودت نیست

آره با تو هستم عزیزدلــم،هــمــه وجــودم،عــشــق مـهـربـونـم

دوســــت دارم هــمــیــشــــــــــــــه …..

بذار یه چیزی رو صادقانه بهت بگم گلم دیوانه وار عاشقتم

بیا عشقمون رو محکم به هم گره بزنیم

و آرزو کنیم این گره هیچ وقت باز نشه ، حتی با دندون روزگار

پروانه سوخت ، شمع آب شد و خاموش

اما قصه ی عشق که به پایان نرسیده …

 

عزیزم این قلب کوچکم تنها برای تو می تپد !

این چشمهای بی گناهم برای تو اشک می ریزند

و این تن خسته ام به عشق تو زنده است….

به قلب کوچک و گویا شکسته ام عشق بورز که برای تو می تپد…..

خون عاشقی را با محبت هایت در رگهای خشکم

بریز و به من جانی تازه ببخش …..

مرا نوازش کن ٬ مرا آرام کن ٬ بیا و به

من بگو که مرا دوست میداری ٬

اگر بارها گفته ای باز تکرار کن عزیزم….

 

اگر از وسعت تنهایی من می پرسی

به بلندای خیال

به بلندای فرو ریختن قطره اشکی از دل

و به عمق وحشت

وحشت از آنچه حقیقت دارد

وحشت از من بی تو

وحشت از تو بی عشق

وحشت از عشق بی ما ….

شرق تنهایی من

رو به سوی افق غم دارد

غرب تنهایی من

پشت این تکرار است

اگر از وسعت تنهایی من دانستی

تو بیا

تو بیا تا که به دست احساس

پر کنیم صفحه خالی نیاز

تا که این شمع خیال

برود رو به زوال

 


 

بی تو در خلوت شب بیدارم

آه ای خفتـــــه که مـــــــن چشـــــــم به راهتـــــــــــ دارم

خانه ام ابری و چشمان تو خورشید من است

چه کنــــــــــم دستـــــــــ خودم نیستــــــــــ اگر می بــــــارم

کم برای من ازین پنجره ها حرف بزن

منـــــ بدون تـــــــو ازینـــــ پنجــــــــره ها بیـــــــــزارم…

 

با توام آری با تو ، تویی که تک ستاره شبهای تاریکم شده ای.

ای طلایی رنگ،ای تو را چشمان من دلتنگ،کاش زودتر آمده بودی

نمی دانم این دیر آمدنت را بگذارم به پای تقدیر یا شانس یا هر چیز دیگری که بتوانم خود را گول
بزنم.

فقط می دانم روزهایم را با یاد تو شب می کنم و شبهایم را به امید دیدنت روز.

ولی می خواهم چیزی را اعتراف کنم که صادقانه دوستت دارم.

 

یک داستان کوتاه

 

 

وزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت…

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست.

مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود…

 

 

یک شعر


از ریشه و تار و پود عاشق شده ام

گفتی چه سریع و زود عاشق شده ام

 

این دانه اگر چه تازه روییده ولی

من با همه ی وجود عاشق شده ام

 

قلبم به رسالت تو ایمان آورد

این معجزه ی تو بود عاشق شده ام

 

بی مرز و بدون ترس از پیشروی

خارج شده از حدود عاشق شده ام

 

آزادی من ، فدای همگامی ما

من با همه ی قیود عاشق شده ام

 

از چشمه ی دل غزل غزل می جوشم

با مهر تو رود رود عاشق شده ام

 

با اینکه منی نمانده با اینهمه تو

بر آنکه مرا ربود عاشق شده ام

 

 

یزدان صلاحی 

 

 

یک نکته از دکتر علی شریعتی

 
 

محبوب من امروز به سراغ من آمد و در حالیکه چهره ی تند و چشمان آمرانه اش

که همیشه حالتی مهاجم داشت

معصومیتی حاکی از فداکاری و ایثار گرفته بود،

گفت : دوست من ، تو را سوگند میدهم که نیاز من به داشتن تو که حیات من بدان وابسته است

تو را در بند من نیارد. اگر میخواهی ، برو، اگر میخواهی ، بمان.! آنچنان که میخواهی "باش"

بر روی این زمین ، در رهگذر تندبادهای آوارگی ،

تنها رشته ای که مرا به جایی بسته بود گسست!

اگر گفته بودی : بمان! میدانستم که باید بمانم و اگر گفته بودی : برو! میدانستم که باید بروم.

اما…

اکنون اگر بمانم نمیدانم که چرا مانده ام و اگر بروم نمیدانم که چرا رفته ام.

چگونه نیندیشیده ای که یک انسان یا باید بماند یا برود

و من اکنون در میان این دو نقیض ، بیچاره ام.

کسی که عشق رهایش میکند "بودن" ی است که نمیداند چگونه باید "باشد"؟

و چه دردی است بلاتکلیفی میان" وجود" و" عدم"

جوهری که هویت خویش را نیافته است،جوهر رنج است. کسی که با "خود"نیز نیست!

چه تنهایی سختی

 

یک قطعه انگلیسی

 

once i fretted and beat myself against
the wall that shut me in. My life was without
a past or future, and death a consummation
devoutly to be wished,
but a little word from the fingers of another fell
into my hands that clutched at emptiness,
and my heart leaped up with the rapture of living.
I do not know the meaning of darkness,
but i have learned the overcoming of it

فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می کوبیدم.
حیاتم تهی از گذشته و عاری از آینده بود و مرگ
موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم.
اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری ریسمانی شد
در دستانم، به آن ورطه پوچی پیوند خورد و قلبم با شور زندگی شعله ور شد.
معنای تاریکی را نمی دانم، اما آموختم که چگونه بر آن غلبه کنم.

 

 

یک اس ام اس عشقولانه

 
به اندازه ی تمام بوسه های بی پاسخی که ماهی به دریا میزنه ، دوستت دارم .

 

برچسب ها :


ارسال نظر