به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

روزی که تاکسی نبود

دسته بندی: داستان | نویسنده : FARNAZ | بدون نظر

  

 

 نمی‌دانم چرا تاکسی توی خیابان نبود. هرچه کنار خیابان صبر کردم حتی یک تاکسی هم رد نشد. عجله داشتم و نمی‌دانستم چه کنم…

روزی که تاکسی نبود

یکهو مرد جوانی در حالی که می‌دوید و دست‌هایش را طوری توی هوا گرفته بود انگار که فرمان ماشینی را در دست دارد جلویم سبز شد و بوق زد. بوقی وجود نداشت ولی مرد بوق زد. با تعجب نگاهش کردم، مرد گفت «کجا؟» گفتم: «بله؟» مرد گفت: «کجا

می رین؟» گفتم: «هفت‌تیر… چطور؟»

مرد گفت: «سوار شو» سوار چی؟ چیزی وجود نداشت که بخواهم سوارش شوم. فقط یک مرد که با دست‌هایش فرمانی را که نبود گرفته بود جلوی من ایستاده بود.

همان موقع دو خانم آمدند و گفتند: «هفت‌تیر»، مرد گفت: «بفرمایید» زن‌ها عقب تاکسی که نبود ایستادند، مرد به من گفت: «چی کار کنم سوار می‌شی یا برم؟» گفتم: «آخه چیزی نیست که…» مرد گفت: «سوارشو، هست» من هم جلو سوار شدم و رفتیم.

 

برچسب ها :


ارسال نظر