پیام مهم سایت کوچولو

با سلام و خوش آمدگويي...

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

 

همچنین آپلودسنتر کوچولو با سرعت بالا با حجم نامحدود در حال راه اندازی می باشد:

upload.kocholo.org

مجله ی عاشقانه ۶۷

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | بدون نظر

  

برای دیدن ادامه عکسها و دانلود روی این عکس کلیک کنید

 مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو (شماره جدید – ۶۷)

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه


 

زندگی

سمفونی بودن ها و نبودن ها را اجرا می کند

بهاری بمان!

دلت را پر از پرواز کن

تا به مقصد این راه پرپیچ و خم برسی

تمــــــــام گزینه هــــا را

به یــــاد چـــشم های تـــــــــــو

سیـــــــاه می کنمــــــــ !

چشمهایتــــ آدم

را

تا مرز کفــــر میبرد،

لبهایتــــ

امّا معجــــزه ی ایمان استـــــ

!

دلم با تو بود

تو ولی سرد شدی

آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم

و تو به من تهمت سرد شدن زدی !

تمام قند های توی دلم را آب کردم

برای تو

تویی که چایت را همیشه تلخ می خوری.!!!

فقـط بگو ،

چگونه رفتن و نبودنت را باور کنم ؟ ؟

وقتی آغوش من هنــــــوز …..

بوی بودن ات را میدهد ؟؟؟؟

گناه نه

چاره ای نبود ؛

طعم سیب می داد لبهایت

طاق زدم بهشت را ، با آغوشت …

در بت خانه قلبم بتی از تو ساختم

که هیچ ابراهیمی راضی به شکستن آن نیست

پس از تـــ ـو،خط قرمز می گذارم

پس از هر بی تــو، هرگز می گذارم،

مبادا واژه ها دستـ ـ ــــت بگیرند!

(تـــــــ ـو) را در یک پرانتز می گذارم!

زنجیره عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه

سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.

اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد.

همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده

ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه

و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست

و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ،

زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود

: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،

همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه

به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:

"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه…"

به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک

میکنه و قول بدیم که نگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما ختم بشه


من میخوام

من میخوام اسم تو رو بخش کنم
عطرِ تو,تو همه جـا پخـش کـنـم

تو رو میخوام به همه یاد بدم
اسمِ تو با اسم فرهاد بِدم

من میخوام ترجمه تو ساده کنم
خودمو واسه تو آماده کنم

من میخوام عشق تو رو سیب کنم
من میخوام دست تو رو یاس کنم

من میخوام گرمیتو احساس کنم
من میخوام اسمتو تکرار کنم

تو رو آهنگ تو گیتار کنم
من بخوای نخوای,میخوام نگات کنم

من میخوام اسم تو تکثیر کنم
خودمو برای تو پیر کنم

من میخوام فعل تو رو صرف کنم
موهامو برات مثٍ برف کنم

من میخوام چشمامو بارونی کنم
تو چشات,چشمامو زندونی کنم

من میخوام تو عشق تو محو بشم
من میخوام تو دامنت سرو بشم

من میخوام یادِ تو رو ناز کنم
تو با من باشی و پرواز کنم

من میخوام به جای تو درد کنم
با غمت زندگیمو زرد کنم

من میخوام آسمونو صاف کنم
چشای ناز تو شفاف کنم

من میخوام به شونه هات تکیه کنم
با تو میخوام هوسِ ماه کنم

من میخوام شب و فراموش کنم
هر چی که بگی میخوام گوش کنم

من میخوام تو رو تا خورشید ببرم
عکسِ تو ,تو تخت جمشید ببرم

من میخوام تو رو به ابرا ببرم
ناز تو میخوام با دنیا بخرم

میخوام از چشم تو حافظ بخونم
با تو میخوام برسم به مثنوی

به نی و ترانه هاش,به مولوی
من میخوام چشمشمو نمناک کنم

شعر و امِا بهتره پاک کنم
من میخوام بگم که با یه شعر بد

خدایا اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم بر روحم عطا کن و

لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و دردهای عزیز بر جانم ریز

in the morning
صبحگاهان

when the sun
وقتی آفتاب

is just starting to light the day
در حال روشن کردن روز است

i am awakened
من بیدارم

and my first thoughts are of you
و اولین فکرم تویی

at night
شبانگاهان

i stare at the dark trees
در تاریکی به درختان خیره می شوم

silhouetted against the quiet stars
که چون سایه هایی در مقابل ستارگان خاموش قد کشیده اند

i am entranced into a complete
مجذوب این آرامش مطلق می شوم

peacefulness
and my last thoughts are of you
و آخرین فکرم تویی

از لطف بودنه تو اِ

که من دوباره شادمــ و

تموم غصه هام و به این روزگار پس دادمــ و

حس قشگی با منه درست مثه یه خوابه خوبــ

دیگه دلم مث قدیم نمیگیره دمه غروبــ

__________________

برچسب ها :


ارسال نظر