به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

گزارشی از کافه قلیان‌هایی که از روابط بی‌پروا پذیرایی می‌کنند

دسته بندی: اخبار جالب | نویسنده : FARNAZ | بدون نظر

  

 

پیامک دوم را که می‌خواند، این بار قهقهه مستانه اش بیشتر از قبل در فضا می‌پیچد، آنقدر که اختیار از کف می‌دهد. خنده اش همچنان ادامه دارد… لحظاتی بعد با خیالی آسوده و در حالی که سرخوشی بی دلیل در چهره اش موج می‌زند، شالش را به نیمه‌های سرش می‌کشد و می‌گوید: «… عجب جوک باحالی بود. حال کردم.» پسر جوان هم خنده بلندی سر می‌دهد و می‌گوید: «یکی دیگه می‌فرستم…»
برای تهیه گزارشی نه از دود و دم قلیان‌ها و مضرات آن که می‌گویند هر بار استعمالش برابر با کشیدن چندین نخ سیگار است، بلکه از بابت مهیا شدن فضایی دنج و بی مزاحم(!) برای برخی دختران و پسران جوان، سری به برخی کافه قلیان‌های‌ شهر می‌زنیم.

شرمنده، قلیان نداریم…!

وارد اولین کافه می‌شویم. در حالی که فضای باز و تابستانی کافه به همراه صدای گوش نواز آبنما حس خوبی به مشتریان می‌دهد، به سراغ یکی از اتاقک‌ها می‌روم، سفارش چای و قلیان می‌دهم، اما در نهایت تعجب، مسئول کافه می‌گوید: «شرمنده قلیان نداریم، کلاً عرضه قلیان ممنوع شده است». هر چند آن دسته از مشتریان این کافه که فقط برای استعمال قلیان به آن مراجعه کرده‌اند، دست از پا درازتر برمی گردند، اما چند قدم آن طرف تر یک کافه دیگر وجود دارد. کافه‌ای‌ که ظاهرا ممنوع شدن عرضه قلیان به گوش آن نرسیده است!

حلقه‌های‌ دود در یک فضای رمانتیک!

در ورودی کافه را که باز می‌کنیم غبار غلیظی از دود فضا را گرفته است. دو زن جوان که آرایش غلیظ و پوشش خارج از عرفی دارند، سفارش چای و قلیان می‌دهند و به طرف یکی از تخت‌ها می‌روند و در گوشه‌ای از تخت در وضعیت نامناسبی می‌نشینند. اولین تخت در کنار متصدی کافه را انتخاب می‌کنم و سفارش چای می‌دهم و می‌نشینم.
رو به روی من و درست پشت آبنما، دختر و پسر جوانی نشسته اند. دختر جوان که آرایش تندی دارد، پک عمیقی به قلیان می‌زند و دودش را اصطلاحا حلقه‌ای بیرون می‌دهد و پسر جوان نیز با انگشتش حلقه‌های دود را به هم می‌زند. صدای موسیقی ملایمی که فضای کافه را پر کرده، حسابی حال و هوایشان را رمانتیک کرده است.

ورود ممنوع، حتی برای شما همسر محترم!

چند دقیقه‌ای گذشته است و هر از گاهی صدای خنده‌های پسران و دختران جوان از گوشه و کنار کافه بلند می‌شود. در همین میان زن و مرد جوانی که ظاهر موجهی دارند، وارد می‌شوند. مرد برای سفارش جلوی میز مسئول کافه می‌آید، اما زن نگاهی گذرا به فضای کافه می‌اندازد و دچار تردید می‌شود. به همسرش اشاره می‌کند که از حضور منصرف شده است، حتی یکی دو بار اصرار مرد نیز فایده‌ای ندارد و بالاخره از کافه خارج می‌شوند.

استعمال قلیان کنار نوزادی که به خواب رفته است

سمت راست مسئول کافه، دو خانواده در حالی که نوزادشان به خواب رفته، روی یک تخت بزرگ نشسته‌اند و مشغول قلیان کشیدن هستند؛ بدون آن که توجهی به عوارض ناشی از استعمال دود قلیان برای فرزندشان داشته باشند.
رو به روی آنها، درست در جایی که ظاهرا قسمت خانوادگی است، سه جوان نشسته‌اند و مشغول استعمال قلیان هستند.بیشتر مشتری هایی که وارد می‌شوند پسرها و دخترهای جوانی هستند که گوشه‌ای‌ دنج را انتخاب می‌کنند تا ساعتی خلوت کنند. صدای خنده‌های‌ گاه و بیگاه، همچنان از قسمت خانوادگی به گوش می‌رسد. مردان مجرد اما بیشتر مشغول گپ و گفت‌های‌ خودمانی هستند…

الفاظ رکیک و قهقهه‌های تمام نشدنی!

مقصد بعدی، اصطلاحا از آن کافه ‌های پایین شهری است. مغازه‌ای بزرگ با شیشه هایی مات که پرده‌ای میانش کشیده شده است و روی دو گوشه دیوار تابلوی مقوایی قسمت «مجردی» و «خانوادگی» اش را مجزا کرده است، اما خبری از حضور هیچ خانواده ‌ای‌ نیست، دو طرف پرده پسران زیادی روی سکوها نشسته اند و مشغول قلیان کشیدن هستند. صدای دود و قل قل قلیان‌ها از کافه قبلی بیشتر است.
روی یکی از سکوها می‌نشینم. در سکوی کنار ما سه جوان بدنساز نشسته اند. یکی از پسرهای جوان که به نظر کمتر از ۲۵ سال دارد، تی شرتی بدن نما به تن دارد و مشغول کشیدن قلیان است. روی بازوهای عضلانی اش خال کوبی عجیب و غریبی وجود دارد که شباهت زیادی به دو اژدهای در هم تنیده دارد!
همچنین از قسمت خانوادگی(!) صدای خنده بلند چند جوان دیگر هم به گوش می‌رسد و یکی از آنها با چند فحش رکیک، یکی دیگر از جوانک‌ها را خطاب می‌کند و این بار صدای قهقهه‌ها بلند تر از قبل در فضا می‌پیچد.

اعتبار یک شماره اعتباری!

حدود ۲۰ دقیقه از آمدنم گذشته. سه جوانی که کنارم نشسته‌اند، بحث شان عوض شده است. صحبت از یک شماره اعتباری ……۰۹۳۶ است. جوانی که در حال کشیدن قلیان است، با صدایی بلند طوری که من هم می‌شنوم، شماره را برای دوستش می‌خواند و می‌گوید: تماس بگیرین و بگین من شماره رو دادم. نفری ۱۵۰ تومن می‌گیره، هم پذیرایی قلیون داره، هم پذیرایی صفا!
یکی دیگر از سه جوان در حالی که برای تماس گرفتن تردید دارد می‌گوید: مطمئنی خطری نداره؟ و پسر جوانی که شماره تماس را اعلام کرده، در حالی که دود غلیظی را از دهانش بیرون می‌دهد می‌گوید: خطری نداره، اما احتیاط هم یادت نره. برو، شبش پرخاطره می‌شه برات!
قل قل قلیان‌ها همچنان به راه است. در حالی که شاگرد کافه چی مشغول زغال گذاشتن روی قلیان چند مشتری دیگر است، از کافه بیرون می‌زنم…

مازراتی و رفیق روزهای خوش!

کافه بعدی را از میان کافه‌های به اصطلاح خاص انتخاب می‌کنم. از همان کافه هایی که صمیمیت(!) در آن موج می‌زند. قبل از ورود، چند خودروی گرانقیمت سوپر اسپرت جلوی در ورودی کافه خودنمایی می‌کند. بیشتر مشتریانی که سکوها را اشغال کرده اند، دختر و پسرهای کم سن و سال یا جوان هستند. روی دیوارهای کافه، تابلو شعرهایی از سهراب سپهری و شاملو نصب شده است. دود قلیان اینجا آنقدر زیاد است که انگار به میان ابرها وارد شده‌ایم. انتهای کافه یک جای خالی پیدا می‌کنم و می‌نشینم. دو طرف و رو به روی ما شلوغ است. سمت راست ما زنی میانسال به همراه پسر جوانی نشسته اند. زن قلیان می‌کشد. موهایش از زیر شالش بیرون است و کمی آشفته به نظر می‌رسد، خطوط چهره اش، سن او را حدود ۴۰ سال و شاید هم بیشتر نشان می‌دهد، پسر جوان، اما در نهایت ۲۰ ساله به نظر می‌رسد. در حالی که ته ریش دارد و موهای خرمایی اش روی گوشش افتاده، هر دو پایش را دراز کرده و پک‌های عمیقی به سیگارش می‌زند.

یک جمع کاملا علمی!

رو به روی ما چهار دختر و پسر جوان نشسته‌اند. در حالی که شال قرمز یکی از دخترها پشت کلیپسش جا مانده است به پک‌های طولانی اش از قلیان ادامه می‌دهد و گاهی میان هر پک چای می‌نوشد و گاهی هم سرش را بالا می‌گیرد و حلقه‌های‌ دود را عمودی به آسمان می‌فرستد. از حرف هایشان معلوم است هم دانشگاهی هستند و درباره یکی از استادها صحبت می‌کنند.

بلوتوث‌های‌ کافه ای!

سمت چپمان را دقیق تر می‌شوم. دو پسر نوجوان نشسته‌اند. اولی تی شرتی مشکی با نقش انبوهی از کلمات درهم لاتین به تن دارد، زنجیر طلایی در میان گردنش خودنمایی می‌کند و زانوی شلوار جین سفید رنگی که به پا دارد به نخ رسیده؛ شلواری که به قول امروزی‌ها مدلش «زخمی» است! نوجوان دیگر هم کنار دست او نشسته و مشغول قلیان کشیدن است، هر از گاهی پکی به قلیان می‌زند و دودش را از میان پیچ و تاب شیلنگ قلیان بیرون می‌دهد و دوباره پک دیگری می‌زند. او هم شلوار جین آبی پوشیده و تی شرت آستین کوتاه با نقش چهره یکی از خواننده‌های‌ غربی به تن دارد. در میان قلیان کشیدن هایش هر چند دقیقه یک بار دکمه تلفن همراهش را فشار می‌دهد. این رویه همین طور چند دقیقه‌ای‌ ادامه دارد تا اینکه پسر زنجیر طلایی به او می‌گوید: «حالا ببین چیا برات فرستادن، یه وقت ویروس نباشه؟» و قلیان را از او می‌گیرد و مشغول کشیدن می‌شود.
پسر جوان گوشی اش را بر می‌دارد و مشغول چک کردن بلوتوث هایی می‌شود که گویا از داخل همین کافه برایش ارسال شده است، همینطور که سر به داخل گوشی دارد، ناگهان فریاد می‌زند: اووف عجب چیزی فرستاده.

لطفا شئونات اسلامی را رعایت فرمایید

کمی بعد پسر جوان و زن میانسال عزم رفتن می‌کنند. زن کمی موهایش را مرتب می‌کند و کفش‌های‌ پاشنه بلندش را می‌پوشد و در حالی که صدای قدم هایش میان صدای خنده جوانان دیگر گم می‌شود، از کافه بیرون می‌روند. کافه‌ای‌ که البته در کنار در ورودی اش تابلو «لطفا شئونات اسلامی را رعایت فرمایید» نصب شده است.

 

گزارشی از کافه قلیان‌هایی که از روابط بی‌پروا پذیرایی می‌کنند

برچسب ها :


ارسال نظر