پیام مهم سایت کوچولو

با سلام و خوش آمدگويي...

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

 

همچنین آپلودسنتر کوچولو با سرعت بالا با حجم نامحدود در حال راه اندازی می باشد:

upload.kocholo.org

غزل های پست مدرن _ سری دوم

دسته بندی: اشعار | نویسنده : دخترک ژولیده | یک نظر

  

غزل های پست مدرن _ سری دوم

یک تکه از ترا که نمی گویی جا مانده بوده است در این خانه
پیدا که می کنم به تو می گویم: یک تکه از تو !!! یک دل دیوانه

این خانه گور بخت سفیدت بود آن روزها که همسر من بودی
این روزها که نیستی اما، باز تنهایی تو مانده در این خانه

آن روزها به نان و پنیرک تو خوش بودم و به دلخوشی ات… حالا
صبح است و زهر مار کنم باید غم را کنار سفره ی صبحانه

دیروز در اداره یکی می گفت دنیا به هیچ چیز نمی ارزد
من بی اراده یاد تو افتادم یادت به خیر ! ای زن دیوانه

آن تکه را که هیچ نمی گفتی؛ آیینه ی شکسته ی بختت بود
آیینه ای شکسته که مدفون شد در لابه لای آن همه ویرانه

ویرانه ی گریستنت، وقتی از شانه های خویش می افتادی
شانه… همان که آنهمه اندوهم سر می گذاشتند بر آن شانه

این رختخواب عطر تو را می داد این صبح زود با تو چه شیرین بود
حالا تویی و شام غریبانت در این سیاه چال غریبانه

دنیا همیشه ارزش دیدن را در خوابهای کوچک من دارد
اما به هیچ چیز نمی ارزد در رختخواب بی گل و پروانه

یک تکه از تو قصه ی کوتاهی از خواب کوچکی که نمی دیدی
خوابی عمیق، خواب پریشانی باور نکردنی تر از افسانه

نذر کردم که عاشقم نشوی، از خدا خواستم وسیله شود
فکرهای تو را بخواند و بعد، صورتت محو توپ و تیله شود

هی سرت را شلوغ‌تر کند و، گیر چین‌های دامنم نشوی
یا دلت دشمن تمام‌قدِ، دکمه و توری و ملیله شود

از خدا خواستم بزرگ شوم، بروم هر طرف که دورتر است
گرم بدبختی خودم باشم، خانه‌ام مثل یک طویله شود

روزها کاه مختصر بخورم، خوابم از بعدِ آن شروع شود
منِ این روزها به ته برسد، زن افلیج یک قبیله شود

نذر کردی که موریانه شوی، متن این عهدنامه را بجوی
یا خدا کار دیگری بکند، یک نفر این وسط وسیله شود

نذر
کردی
که
عاشقت
بشوم…

شد خزان تا بدیع‌زادگی‌ام
کز کند در خودش ترانه شود
سبز بودی که از من افتادی
کوچه عریان شد از تو، تا به ابد
زرد پررنگ اتفاق افتاد
اوج آهنگ اتفاق افتاد

سوز سرما بداهه می‌بارید
مثل لرزیدنی که باد از بید
کوه بودم که تکیه داده به باد
بهمن از چترها که می‌لغزید
بغض سرچشمه اتفاق افتاد
اشکم از چشم اتفاق افتاد

فصل رؤیاکشی و سقط جنون
گریه‌ها در من اغتشاشیدند
قطره‌اشکی به واژه‌های شدید
نطفه‌شعری به من که پاشیدند
این جنین از تو اتفاق افتاد
درد برگشت و اتفاق افتاد

جزر و مد شد دوباره در تقویم
فصل‌هایی عجیب رو به عقب
خرق عادت شد از تصور چای
مثل یک حبه ماه در دل شب
شب که از بام اتفاق افتاد
قند در دام اتفاق افتاد

کنج فنجان خطوط رازآمیز
حل شدن از تو در معما، بعد
مردی از فال قهوه بیرون ریخت
تا ته شب دوید و اما بعد
خسته از نای اتفاق افتاد
از بلندای اتفاق افتاد

دارکوبی به سینه‌ام چسبید
عشق، ناگفته‌ای که غمگین‌ها…
بت‌شکن محو لاتی‌ات شده بود
بین سمفونی تبرزین‌ها
دست زن گرچه اتفاق افتاد
مرد از هرچه اتفاق افتاد

فرض کن پرنده باشی و یکی آسمان به آسمان بگیردت !
خون ِ توی شیشه باشی و کسی استکان به استکان بگیردت !

هر چه را محال بود فرض کن ! هر چه را که زشت ، هر چه را غریب..
فرض کن سگی که نان خور ِ تو بود ، گاهِ دُم تکان تکان ، بگیردت !

هر چه هست ..هر چه هست ، بوف ِ کور ..رختخواب ِ پیرمرد ِ خنزری..
رنجِ ِ هر چه مرده ، هر چه گور ِ پُر ، پنج شنبه در میان بگیردت..

جفتِ سازگارِ سال های سال ، در تلاش ِ بردن ِ دل ِ یخی !
سردی ِ تن تو کم نمی شود هر چقدر مهربان بگیردت..

چای دارچین و دار – چین و ” دار” ..صبح ِ ناگوارِ جرثقیل ها !
روی این طناب ، تا ابد بناست سبزمرگی ِ جوان بگیردت ..

از شبانه های بطری و عذاب ، تا شهید ِ مرز ِ پرگهر شدن !
آرواره ی سگی به نام ِ ” درد ” استخوان به استخوان بگیردت ..

این ستون به آن ستون ، خبر / فرج .. مشت مشت مشتِ بسته .. مشتِ باز..
چسبِ زخم روی هر چه لب که ..
- هیس ! فوقش این که ” درد ِ نان ” بگیردت !!

- درد ِ نان نه ..
- درد ِ نان که بهترست از پرندگی در آسمانِ ِ حبس !
فرض کن هر آن که مرز خواه ِ تن ، با کمان و بی کمان بگیردت!

شهر، امن نیست .. کوچه امن نیست..آآه امن نیست .. خانه امن نیست..
دشمنی که فرضی است فرض کن پادگان به پادگان بگیردت !

گریه .. گریه .. گریه های ِ قحط ِ اشک ..گریه هایِ از درون و بی سند ..
گریه های روح در لباس ِ چرک ..
(چرک مرگی ِ جهان بگیردت )

مطبخ است و مسلخ است و دوزخ است … از اجاق ِ گاز تا اتاق ِ گاز !
جبر ِ اختیار .. اختیار ِ جبر…این ولت کند ، که آن بگیردت !

دخترِ کسی شدی و خط ِ بعد،
همسرِ کسی شدی و خط ِ بعد،
مادر ِ کسی شدی و خط ِ بعد،
مرگ .. مرگ ِ ناگهان بگیردت ..

مثل ِ کلّه پاچه ، مُثله .. کلّه پا ..بوی قرمه سبزی از سرت بلند ..
گوسفند باش و سر به راه باش تا شفاعت ِ شبان بگیردت !

- ماهی ِ سیاه!
( ماهی ِ سیاه ، با دهان ِ باز فحش می دهد )
تف به ساحل ِ ” ارس ” ! کجاست پس او که خواست در امان بگیردت ؟؟

ماهی ِ سیاه ، توی تابه … آخ ! زخم های تا به تا… ( نمک بریز !)
بوی زردچوبه می دهی .. غزل مثل ِ درد ِ زایمان بگیردت !

ته گرفته هم کلام و هم کلم ..دووووووود از دلت بلند می شود ..
شور می شود دوباره چشم هات..اشک باید از جهان بگیردت ..

بیت ِ بعد ، زنگ ِ خانه
زنگ ِ بعد ، سفره در تلاش ِ هضم ِ حاضری !
کاش این زمین ِ از گلوله گرم ، سرد و گرم از دهان بگیردت ..

لب پریده .. دست بسته .. چشم باز ..نیم خورده .. نیم مرده .. نیم سوز..
( راوی ِ روان پریش مانده است از کجای داستان بگیردت !)

میشه با چشم تو جادوگر و کُشت
دست تو بارون و نازل میکنه
میتونی مرده ها رو زنده کنی
اسم تو طلسمو باطل میکنه

فصل شرجی وسط خرما پزون
میشه اشکات شبو آبانی کنه
موجِ چشمات بگیره به ساحل و …
بزنه دریا رو طوفانی کنه

تو نباشی دل عالم میگیره
مثه تیمی که همش گل میخوره
بچه ها توی کلاس نشئه میشن
مدیر مدرسه الکل میخوره

تا بیای فواره ها قد میکشن
سبزه هامون وسط سفره ی سین
گُلای داوودی هم منتظرن
تا بتابی مثه خورشید به زمین

تاجرا سکه به نامت میزنن
غما رو به میخ و زنجیر میکشن
شاعراشون وسط میدون شهر
سر چشمای تو هف تیر میکشن

دامنت بهارو همراش میاره
دست تو غصه رو زندان میکنه
به تماشات میشینن مردم شهر
سینما چشماتو اکران میکنه

به دلا شادی رو اجباری می دن
شبا وقتی هوا بورانی میشه
همه بی مهری رو باطل میکنن
بلیط مترو ها مجانی میشه

بر میگردن همه ی مهاجرا
همه ی مسافرا توی قطار
واسه تو دوباره تابیده میشه
سبیلای جاهلای پامنار

پلیسا آوازِ دشتی میخونن
به دست ِ کارگرا ماله میدن
پاسبونا می ریزن توی محل
به همه شراب هف ساله میدن

پانکیا از دلِ هر کوچه میان
عشقو ما به همه حالی میکنیم
تا کلانتر و به آتیش میکشن
ما باهم بانکا رو خالی میکنیم

اونا که معتقدن به دینشون…
همه ساله سفرِ حج میکنن
اگه به وجودت ایمان بیارن
قبله رو سمت چشات کج میکنن

ملوانا به تو نیت میکنن
میشینن با مژه هات فال میزنن
احتمالا کشیشای صومعه
اسمتو رو بازوشون خال میزنن

تو خونه منقلو بر پا میکنن
دود تریاک میپیچه توی هوا
فمنیستا با بیکینی لبِ آب
بوسه میدن به کُلا مخملیا

جنس ِ تاریخی ِ پیراهن تو
پرده ی پنجره های قجری
من توو قلعه تاج و رو سر میذارم
وقتی تو پرچمو بالا میبری

میشه جادوگر این قصه رو کُشت
خورشید و وارد این خونه کنیم
اگه دستاتو توو دستم بذاری
می تونیم دنیا رو وارونه کنیم…

غزل های پست مدرن _ سری دوم

برچسب ها :


ارسال نظر