پیام مهم سایت کوچولو

با سلام و خوش آمدگويي...

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

 

همچنین آپلودسنتر کوچولو با سرعت بالا با حجم نامحدود در حال راه اندازی می باشد:

upload.kocholo.org

داستان عشق مبین و نازی

دسته بندی: داستان, عاشقانه | نویسنده : دخترک ژولیده | بدون نظر

  

42052020329837496281

 

من ۱۶سال داشتم و اونم ۱۶سال آره بچه بودیم ولی عاشق واقعی اما سرلجبازی زندگیم برباد رفت…

داستان از اون جایی شروع میشه که من در تاریخ ۲۰ آذر با ن آشنا شدم تو اینستا اوایل بهش توجه میکردم اما رو نداشتم بگم بهش مال من شو عشق من شو پس هی بیخیال میشدم روز۲۷ام بود،صبح از خواب بیدارشدم و باهاش شروع به چت کردن کردم بهش گفتم

بقیه این داستان عاشقانه واقعی را در ادامه مطلب بخوانید . . .

مواظب خودت باش تو ازم دوری اما رومن حساب باز کن مطمن باش پشتتم و مواظبت هستم جسمم کنارت نیست ولی روحم باهاته بالاخره دل به دریا زدم و بهش گفتم آخه دوس دارم تو فقط باید مال من شی،اون هم گفتم باشه عزیزم من تا آخر عمرم فقط و فقط مال توام و یادمه یه بوسمم کرد،از اون به بعد انگار دنیا عوض شده بود چون واقعا به خواستم رسیده بودم،هروز و هروز بهش وابسته تر میشدم و بالاخره امتحانات شروع شد همه چیز خوب پیش میرفت روز۱ بود که یادمه بهم گفت مبین میخوام یه چیزو بهت بگم قول میدی ناراحت نشی اینو باید وقتی بهم میگفتی آجی میگفتم،گفتم بگو:گفتم راستشو بخوای اسم یکی رومه آشنامونه و فقط واس پول بابام باهام میخواد ازدواج کنه و هیچ کس به حرفام گوش نمیده ولی من تورو میخوام چون میدونم تو میخوای رو پاخودمون باشیم،تا این حرف رو شنیدم مُردم و زنده شدم هنگ کردم،اما فهمیدم باید باهاش مبارزه کنم گفت با بابام حرف زدم و گفتم اونو نمیخوام و اونم گفته باشه میل خودته و عشقمون داشت پیش میرفت هروز عشق بیشتر،برادرش بیمارستان بود تنها بود خونه زنگ زد از خواب پریده بود ترسیده بود منم آرومش کردم و تا صبح باهاش حرف زدم وقتی خواست بخوابه گوشی رو قطع نکردم و صدای نفس هاشو میشنیدم تا خوابش برد،منم ساعت۷صبح نمیدونم چجوری خوابم برد بعد پاشدم از اینکه تونستم آرومش کنم خوشحال بودم،اینطوری داشت میگذشت که سر اخلافش باهاش دعوام شد ولی من دوسش داشتم نمیتونستم ازش دس بردارم ساعت دوشب بود ناگهان خاموش شد گوشیش منم نمیدونم چی شد ترسیده بودم گفتم نکنه واسه حرفای من چیزی کرده باخودش هرچی زنگ زدم برنداشت،تا صبح که پیام داد من فقط خوابم برده بود،منم راضی شدم و باهاش حرفامو زدم یادمه شب قبل اینکه بخوابه بهم گفت اون شبی که باصدای نفسام خوابش برده بهترین شب عمرش بوده،داشت خوب پیش میرفت و منم از داشتن اون خوشحال بودم تا فهمیدم با باباش سر ازدواج با فامیلشون دعواش شده بود و برای بار اول توروی باباش ایستاده بود و سیلی خورده بود،من واقعا این کارو دوست نداشتم چون نمیخواستم اون با خانوادش مخلافت کنه و بهش هم گفتم ولی اون گفت زندگی خودمه من انتخاب میکنم چیکارکنم چیکارنکنم،منم دلم شاد بود از این قضیه بالاخره دعواهامون سراخلاق اون سرگرفت اما هربار از ته دلم دوسش داشتم و نمیتونستم بهش چیزی بگم و فقط میگفتم ببخشید اونم میگفت میبخشم ولی فراموش نمیکنم!!!و کم کم گذشته رو فراموش و خواستیم عوض بیشیم داشت خوب پیش میرفت تا اینکه من متوجه شدم چشمم مشکل پیداکرده نخواستم بهش بگم فک میکردم بشنوه تنهام میذاره اما دونست و گفت مهم نیس من باز میخوامت ولی من اخلاقم عوض شده بود با داداشم دعواش شده بود نمیدونم چرا ولی من مقصر نبودم،آخر اون هفته اون مسابقه کاراته داشت ولی من فک میکردم دروغ گفته بامن و بهش گفتم از آدم دروغگو متنفرم اونم گفت هه باشه واقعا که من میرم و بای اون گفت میدونم از اونروز برا چشمت مشکلی پیش اومده داری با من سردتر میشی پس من میرم تا بایکی مث خودت باشی!!! منم ندونستم چرا آخه من که نگفته بودم بره ولی فقط از مشکل چشم یکم عصبی بودم همین ولی داشتم آروم میشدم ولی اون رفته بود و تنهام گذاشته بود،ازش خواسته بودم هرچی بینمون پیش میاد رو یادداشت کنه تو دفتری و ازش خواستم برام بفرسته ولی نفرستاد گفت نمیخوام منم چیزی نگفتم و گفتم بای!!!اون هرچی بهم بی احترامی کرد نادیده گرفتم چون یادگرفته بودم جواب این حرفارو ندم!!!امروز عصر ساعت۷دیدم برام پیام اومده یه سوال گفتم بفرما گفت با دوست جدیدت چطوری گفنم درسته باهاش حرف میزنم اما اون عشقم نیست من هنوزم بیاد توهستم تورو دوس دارم جای خالیت تو قلبم محفوظه اما گفت مبین من تورو دوست دارم اما سرلجبازی باید بدونی که من به آشنامون جواب بله دادم و ۲۲بهمن ۹۳ خواستگاریمه!!!انگار یه شمشیر رفت توقلبم انگار داغون شدم و مُردم انگار دیگه نباید زنده باشم،گفتم باشه پس خوشبخت میشی باهاش گفت آره گفتم خوبه پس مواظب خودت باش گفتم با لباسی که من آرزو داشتم به تنت کنم برام عکس بگیر و لطفا اسم دخترتو بزار نسیم اسمی که هردومون دوس داریم و دفتر خاطراتو برام بفرس گفت دوتای اولی باش ولی سومی نه اون محفوظه پیش خودم و نگهش میدارم گفتم بهش روز و شب به نامزدیت نزدیک تر میشی من نابود تر مواظب خودت باش و ده یا بیست سال دیگر باشد لطفا بزار و بیام اون دفتر رو یه بار ببینم اونم قبول کرد،و برای آخرین بار سر ساعت۱۰٫۵۴دقیقه شب بهم آخرین حرف رو زد که بای بود!!!فقط از خدا میخواستم خوشبخت شه که مطمنم با این آقا خوشبخت میشه

اون عشقی از پیشم رفت که بدترین اخلاق و رفتارو داشت ولی بازم خیلی دوست داشتنی بود
اونی که تموم مدتی که عشقم بود حتی نشد یه بارهم اس ام اس شب بخیر رو براش نفرستم،
اونی که میگفت تا آخرش هستم رفت و منو نابود کرد
اونی که میگفت میام خونتون تابستون تموم شد
حالا من موندم خاطرات و اینکه پیش اقوام چی بگم
اگه بتونی برگرد هنوزم عاشقتم دیونتم و روانیتم
این داستان برای من در سال۹۳ رخ داد و تمام ماجرا براساس حقایق بود
اگر شد عشقم این رو بخونه یادش باشه اون باارزشترین کس من بود
«مبین نجفی،کردستان،سنندج»
«‏۰۵‏/۰۲‏/۲۰۱۵‏ ۰۱:۴۳ ق.ظ»

ساعت ۱۲٫۵۰دقیقه نصف شبه یعنی دقیقا روزی که نازی عشقم داره عقد میکنه آره یعنی روز۲۲/۱۱/۹۳

نزدیک ساعت ۸ بود دلم طاقت نیاورد و بهش پیام داد عقدت کَیه گفت ساعت۹صبح فردا !!!
آبی:مبین قرمز:نازنین

منم که خوشبختیش برام مهم بود بهش گفتم:خوش باشی،خوشبخت شی مبارکه!!!
گفت:مرسی
گفتم:چه جالبه!!!
-چی جالبه؟
-هیچی بیخیال
-بگو
-هیچ بلند بگی بله وقته عقد،شاید قسمت این بوده خدایی که من میشناسمش هیچکارش بی تقدیر نیست!!!
-شاید
-شاید فقط بخاطر لج بازیت نازنین!!!
-یه لجبازی آره!!!
-توهم برای خوشبختی من دعا کن نازنین!!!
-از صبح تا الان چیزی نخوردم!صبح که پاشدم میخواستم لباسمو بپوشم ببینم مشکلی نداره،فقط یه لیوان شیرخوردم!!!الان بیرون همه خانما نشستن دستو پامو حنا زدن من اومدم تو اتاقم!!!
-یه چیزی از تو آموختم نازی…
-چی؟
هیچکی در حد جنون کسیو دوس نداره اگر هم بگه داره فقط دروغه اگه کسی در حد جنون کسی رو دوست داشته باشه واسه عشقش از خیلی چیزا میگزره!!!مواظب خودت باش خیلی خیلی دوست دارم عکس عقدتو ببینم!!!

-امشب قانونا باید شاد باشم اما نیستم حالم از خودم میگذره اما تا این جا اومدم از اینجا به بعدشم میرم!!!چوندیگه حق انتخاب با من نیست!طبیعت کار خودشو میکنه من تورو نابود کردم مبین خودمم نابود کردم از فرداباید چشمامو رو دنیا ببندم حلالم کن!
-خوشبخت شی سعی کن دیگه منو از یاد ببری نازی و بچسبی به آقات ولی اینو مطمن باش هرکی منو دیده فهمیده اون مبین قبل نیستم طبیعت کاری نکرد این تو بودی که مقصری!حلالت نمیکنم… چون واقعا دوست داشتم در حد جنونی که شاید جز تنها کسایی باشم که اینقدر عاشقه و برای تو از خیلی چیزا و کسا گذشتم…

-مبین نمیدونم میتونی درکم کنی یانه ولی خیلی بچه بازی انجام دادم از سرلجبازی اشتباه کردم هرکه اومشادبش نکرد روزگار ادبش میکند!
-خودت مهم نیس اما دلت اومد با من اینکارو بکنی؟یعنی اینقد برات بی ارزش بودم؟من باید برم دیگه تحمل ندارم باکسی حرف بزنم که میگفت تا آخرش مال توام و تا آخر هستم بره دستاشو تو دست یکی دیگه بزاره بفهم این از جهنم برای من یکی دردناک تره!
-من دوست داشتم اما زندگیم اینطوری بود این رفتار و اخلاق داخل زات منه،تو زجر میکشی اما منم که دارمآتیش میگیرم!تو نمیدونی چقدر سخته بخوای دسته کسی رو بگیری که دوسش نداری!
-اگه از اول قرار بود دست اونو بگیری پس رُک بگم اولا نباید منو عاشق خودت میکردی!
-تو نمیدونی چقدر سخته بخوای یکی رو تا آخر عمرت بخوای یکی رو تحمل کنی و پدر بچه هات باشه کهدوسش نداری!
-میزارمش پای کارای خدا نازی اما تاوان داره نازنین تاوان!بالاخره عاشقش میشی مطمنم…

-من میدونم تاوان سنگینی داره،تاوانشو امشب و فردا دارم میدم…

-من که از عاشقی چیزی ندیدم جز بدبختیایی که حقم نبود!
-نمیدونی چقدر حالم بده مبین نمیدونی چقدر گریه کردم!چشمام سرخ شده هیچی نمیتونم بخورم نمیدونمچطوری فردا بخندم،تو آتلیه ی لعنتی چطوری برم!؟چطوری وقتی آقا داره خطبه رو میخونه بله بگم؟ مبین تومیتونی منو با یکی دیگه فراموش کنی اما من چی؟ من باید تو بغل کسی برم که تا دیروز میخواستم سر به تنشنباشه…

-چیزی نمیگم ازت بدم نمیاد،متنفر نیستم،خوشبختیت برام مهمه اما از خدا میخوام تا آخر فردا شب من همش تو فکرت باشم تا بدونی چی کشیدم!
-و اینا تاوانه اخلاق گنده منه تاوانه اینه که همیشه فکرمیکردم دنیا باب میل من میچرخه!
-نازنین یادت باشه از تموم تو رو پدرت وایسادنا از سیلی خوردنا باخبر بودم ممنونم ازت ولی دیگه ارزش نداشت بری با اونی باشی که از خودت متنفرش کردی…

-اون پول داره قیافه شاید داشته باشه هرچی بخوام داره اما وقتی عشق نباشه زندگی فرق داره تو درستمیگفتی!
-راستشو بگو اصلا اون نصف من خوشگله؟؟؟اون قدر من دوست داره؟ اون قدر من برات گریه کرد؟ اون برات غرورشو میشکنه؟ اون قدر من بهت محبت داره؟ اون قدر من تا صبح مواظبت بود؟ اون سرنماز و هرجا برات دعا میکرد؟
-تو درست میگفتی مبین پول خوشبختی نیست من امشب بدبخت ترین دختر دنیام… و اون بدبختی تا آخرعمرم باهامه!! حسرت اون روزایی رو میخورم که قدرشو ندونستم…

-نازنین دیگه برام مهم نیستی،ولی این حرف فقط دروغه خودمو مشغول این حرف الکی کردم،تا زجر نشکم اما تو تنها همش بیادتم،همش بغض دارم!دارم نابود میشم!

-تا اخر عمرم مبین دوست دارم!
-نازنین مگه من دوست ندارم!!!

-مبین خواهش میکنم هروقت تونستی منو درک کنی حلالم کن…قول میدم اسم دخترمونو نسیم بزارم،دنیامیچرخه،یه روز همو میبینیم و اون روز با دخترم میام دفترو بهت میدم!

-نازنین؟
-بله؟
-توجون بخواه هنوزم مثل قبل دوست دارم! هنوزم یادم نرفته قرار بود بریم باغمون،بریم شنا،بریم «بان کل» اونجایی که قرار بود بریم،باهم تموم سنندج رو بگردیم!
-مبین،اگه ده سال دیگه برگردم،حتی اگه بچه هم داشته باشم بازم منو قبول میکنی؟
-تو برگرد،من قول میدم سی سال دیگم عاشق نشم و منتظرت باشم…قول میدم از ته دل جز تو هیچکی…

-نه تو هم تشکیل خانواده بده اما با این روال زندگی شاید زندگی منو اون فقط دوتاسه سال طول بکشه!
-نازنین تو قول بده عاشقش نشی!
-به قرآن مجید به پیغمبر خدا قسم میخورم هیچوقت عاشقش نمیشم!توهم قول بده نه ما زیاد قول دادیم قسم بخور که یه قطره اشک نریزی و ناراحت نباشی، خداهست همه چی درست میشه! حرفامو به کسی نگو…

-قسم میخورم حمام بودم،تا دلت بخواد گریه کردم،اما دیگه گریه نمیکنم،دیگه خدا خودش مارو به هم میرسونه جز تو دیگه هیچکی قسم میخورم!منم به جونت قسم میخورم عاشق نشم همین شمارو رو صدسال دیگه نگه دارم بیا پیشم بهم زنگ بزن احوالمو بپرس مطمنم بالاخره مال من میشی!
-الان نشد شاید آینده برای منو تو بهترینارو بخواد،از امشب به بعد گریه نمیکنم.

-نگو منو تو نازنین بگو«ما»
-باشه مواظب خودت باش مبین تا آخر عمرم دوست دارم،بای!
-منم نازنین،بای!
……این بود چیزایی که امشب بین منو نازنین گذشت و تموم شد فردا صبح روز عقدشه دیگه امیدی ندارم به این دنیا ولی بخاطر قسمی که خوردم میمونم تا برگرده!!!…..

«مبین نجفی،کردستان،سنندج»

 

«‏‏۱۱‏/۰۲‏/۲۰۱۵‏ ۰۱:۴۷ ق.ظ»

داستان عشق مبین و نازی 

برچسب ها :


ارسال نظر