به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

. مجله عاشقانه ۷۴

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | بدون نظر

  

برای خواندن این شماره مجله عاشقانه کوچولو،روی این عکس کلیک کنید

 مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو (شماره ۷۴ جدید )

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه


 


اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست!

اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد


 
 
 
دیوانه را محبت ارام می کند… مرا محبت تو دیوانه می کند…
 
 
آرامتــر تکــانـش دهیــد…

مـَـرگ مَغـــزی شُــده…بــایـد زودتـــر دفــن شــود…

چیـــزی بــَرای اِهـدا هـــم نــدارد…

اِحســـاسَـــم استــــ !

تــــا همیـن دیــروز زنـده بـــود

خـــــودمــ دیـــدمــ ،

کِســـی لِهــــش کــــــرد و رَفــتـــــ..!
 

 
نمی دانم این روزها

تو دیر به دیر یادم می کنی یا من زود به زود

دلتنگت می شوم …..
 
 
تو آنجا من اینجا

همه راست می گفتند

تو کجا من کجا؟؟؟؟!!!!!

 
 
تـــــــو صـــــادقانـــه

دروغ بـــگــو

مـــن عــــاشقانـــه

کـــاری خواهم کــرد

"مـــــاه"

همیشــه پشــت ابــر بمــاند!!

 
 
مــی پــرســی " حــالــت چطــور اســت " ؟!!!

اگــر راســت بگــویــم تــو را مــی شکنــم و اگــر دروغ بگویــم خــودم را

مــن بــه شکستــن عــادت کــرده ام تــا مبــادا خنــده هــای تــو تــرک بخــورنــد

 

خـــوبـــم ! … مـــاننـــد هـــر روز همیشــه خـــوبـــم ! …

گاهی آدم احتیاج داره یکی بیاد بزنه رو شونهش و بگه : هی رفـ ـیـ ـق!
 
از چیزی ناراحتی؟

اونوقت آدم برگرده:

آره رفیق،ازهـمه چـی …!

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و

خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.

مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد .

پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد،

مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر…

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ،

صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید

و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.

پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود

و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.

پسر شلوارش را کنار زد

و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،

این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستن

تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل؟
تا کی به سینه سنگ زنم ز آرزوی دل؟

افتد ز طوف کعبه و بتخانه در بدر
سرگشته ای که راه نیابد به کوی دل

ساحل ز جوش سینهٔ دریاست بی خبر
با زاهدان خشک مکن گفتگوی دل

در هر شکست، فتح دگر هست عشق را
پر می شود ز سنگ ملامت سبوی دل

طفل بهانه جو جگر دایه می خورد
بیچاره آن کسی که شود چاره جوی دل

میخانه است کاسهٔ سر فیل مست را
صائب ز خود شراب برآرد سبوی دل

"صائب تبریزی"

خالق من بهشتی دارد،

نزدیک، زیبا و بزرگ؛

و دوزخی دارد،

به گمانم کوچک و بعید ؛

و در پی دلیلیست که ببخشد ما را…

"دکتر شریعتی"


 
Always, deep within my soul,

I know we have a love like no other.

همیشه از اعماق وجودم

می دانم که عشق ما بی مانند است

میشه پروانه بود و به هر گلی نشست

اما بهتره مثل تو مهربون بود و به هر دلی نشست

برچسب ها :


ارسال نظر