به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

پایی که جا ماند

دسته بندی: داستان | نویسنده : فرنوش | بدون نظر

  

 

سیدناصر حسینی پور جانباز دفاع مقدس در کتاب خاطراتش درباره قطع شدن پایش نوشته است:
آن روزها کارم به جایی رسیده بود که برای قطع شدن پایی که ۱۶ سال بیشتر نداشت، لحظه شماری می کردم. از بس زجر کشیده بودم، هیچ چیز به اندازه قطع پایم خوشحالم نمی کرد. پایی که در عملیات های مختلف، از آب ها، آبراه ها، چولان ها و نیزارهای اروند و جزایر مجنون تا میدان های مین و باتلاق های شلمچه؛ از جاده خندق گرفته، تا کوه های پر از برف کردستان، در عملیات های مختلف روزهای خوب و سختی را با او گذرانده بودم. پایی که بارها و بارها خطر قطع شدن از بیخ گوشش گذشته بود؛ پایی که قریب دو سال، پای تخریب چی در میدان مین بود؛ پایی که در میدان مین ارتفاعات شاشوی کردستان، ده ترکش خورده بود؛ در زمستان ها در ارتفاعات آلاغلو، شاشو، گردرش، گامو، گوجار، قامیش و یاغ سمر سرمای زیر پانزده درجه را تجربه کرده بود؛ سردی و گرمی زیادی را کنارم تحمل کرده بود. هرکجا می رفتم آخ نمی گفت. وقتی زیادی از او کار می کشیدم، شکوه و شکایت نداشت. همیشه مثل یک دوست باوفا همراهم بود. از بس از دست او درد کشیده بودم که دیگر تحمل همراهی از این به بعدش را نداشتم. پایی که سال ها مرا تحمل کرده بود، اکنون تحملش را نداشتم. هر کجا که اراده می کردم می رفت، همیشه گوش به فرمانم بود. اقرار می کنم رفیق نیمه راهی برای او بودم. دیگر نمی توانستم بیش از این تحملش کنم. بیست روز بود که از دستش کلافه بودم. دلم می خواست هرچه زودتر از بدنم جدا شود و راه خودش را برود. حکایت من و او حکایت پردردی است. پایم امروز، در زباله های بیمارستانی بغداد دفن می شد. همیشه در خلوت هایم یاد می کنم از پایی که جا ماند.
برگرفته از کتاب «پایی که جا ماند»، صفحه ۲۶۹

 

پایی که جا ماند

برچسب ها :


ارسال نظر