به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

یادگاری های جنگ در اردوگاه اسرا

دسته بندی: داستان, عارفانه | نویسنده : فرنوش | بدون نظر

  

وانت باری وار سوله شد. اتاق عقبش پر بود از پوتین های کوچک و بزرگ، سالم و پاره. استوار خودش پشت فرمان نشسته بود. وقتی پایین آمد با غرور خاصی که تا آن روز از او ندیده بودیم، بادی به غبغب انداخت و با تکیه به وانت، یکی از نماینده ها را صدا زد. مترجم حرف هایش را که ترجمه کرد، چند نفربا انتخاب نماینده، مشغول تخلیهءوانت بار شدند.
با خروج وانت از سوله، خیلی ها هجوم آوردند تا چیزی نصیب شان شود،اما بچه های انتظامات، جلوی شان را گرفتند. رضا و بقیه نماینده ها جلو آمدند و یکی مشغول بررسی پوتین ها شد: «بی پدر مادرها سرمون منت می ذارن. مرتیکه مزخرف می گه، هدیهءحضرت صدام حسینه.»
همان طور که عصبی و نارحت بود، کف یکی از پوتین ها را مقابل صورت رضا گرفت و ادامه داد: «همش ایرانیه و معلوم نیست صاحباش کجان.»
رضا زیر فشار درد،ابروهایش رابه هم گره زد و پره های بینی اش را باد کرد. لحظه ای زیر و روی پوتین را نگاه کرد و با چشمان پر از اشک، عقب رفت.
زیر ولوله و تنشی که ایجاد شده بود، شورا تصمیم خود را گرفت. قرار شد یادگاری های جنگ به کسانی داده شود که پاهای شان زخم است و نمی توانند راه بروند. برهمین اساس،اولین جفت را به من دادند.
وقتی پوتین های بدون بند را مقابل صورتم گرفتم، حس غریبی به من دست داد. از سفتی چرمش، معلوم بود مدت زیادی بی صاحب، زیر تابش آفتاب بوده است. اگر ته مانده روغن غذاها را به آن می مالیدم، پوشش خوبی برای زخم پاهایم می شد.اما تصور اینکه چه بلایی بر سر صاحبش آمده است، دلم را خراش می داد و راضی به پوشیدنش نشدم.
قصد داشتم پوتین ها را زمین بگذارم و عقب بروم،اما همه منتظر بودند من آن ها را به پا کنم. اگر نمی پوشیدم، ممکن بود دیگران هم از من پیروی کنند. گرچه برایم سخت بود، ولی ناچار شدم و پایم را درون یک لنگه سر دادم. همان لحظه، گوش هایم پر شد از صدای قیژ، قیژ شنی تانک ها و نعرهءکامیون هایی که روز اول اسارت، مقابل چشمانم به قصابی مشغول بودند. پاها و دست های قطع شده و له شده،دست سرد و یخ زدهء کودک خرمشهری که میان دست های لوسیک بود و هزاران تصویری که نمی دانم در کدام آلبوم ذهنم به یادگار باقی مانده بود، یک باره به ذهنم هجوم آوردند و عاصی از دردی سخت، توان از دست دادم.

راوی: آزاده سورن هاکوپیان

 

 یادگاری های جنگ در اردوگاه اسرا

برچسب ها :


ارسال نظر