به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

داستانک هفته کوچولو ۳

دسته بندی: داستان | نویسنده : دخترک ژولیده | بدون نظر

  

۵-۶ ساله که بودم به عنوان یه دختر کوچولو همیشه دلم می خواست زودتر بزرگ بشم و یه خانوم درست حسابی بشم کفش تق تقی بپوشم و برم بازار لباس بخرم.
۸ ساله م که شده بود وقتی که توی تلویزیون سریال ماری کوری رو دیدم تصمیم گرفتم فیزیکدان یا شیمیدان بشم و چون اسمم منیژه بود می خواستم حتما عنصر “منیژیوم” ِ جدول تناوبی رو خودم کشف کنم نه کس دیگه ای.
۱۳-۱۴ ساله که شدم از شدت علاقه به فیلم هندی شک نداشتم که بالاخره یه روزی یه هنرپیشه ی مشهور می شم.
۱۸ ساله م که شد احساس کردم باید کمی واقع بین تر باشم اینه که نشستم توی یه کتابخونه ی دنج و تاریک و شروع کردم به درس خوندن تا پزشکی قبول بشم و یک خانوم دکتر ِ به تمام معنا بشم.
۲۲ ساله م بود که لیسانس ادبیاتم رو گرفته بودم و به این نتیجه رسیدم که حالا که دکتر نشدم باید حتما زن یک دکتر موفق و مشهور بشم.
۲۵ سالگی به ازدواج با یک مهندس هم راضی بودم اما بالاخره ۲۹ ساله م بود که زن پسر دایی سمجم شدم که سال ها پای من صبر کرده بود و یه مغازه لباس فروشی بزرگ توی یکی از خیابونای مرکزی شهر داشت.
۳۰ ساله م که شد احساس کردم دوست دارم که دیگه حداقل دخترم دکتر بشه.
۳۲ سالم که شده بود اولین بچه م به دنیا اومد که یه پسربود نه یک دختر.
۴۰ ساله م که شد دخترم که ۵ سالش بود رفت زیر ماشین یه دکتر پولدار و مرد.تا۴۵ سالگی دیگه آرزوی جدیدی نداشتم جز اینکه دوباره درسم رو ادامه بدم.
۴۷ ساله م بود که شوهرم فوت کرد و خودم مدیریت فروشگاهش رو به عهده گرفتم.
۵۰ ساله بودم که عروسم کفش تق تقی می پوشید و میومد از فروشگاه ما لباس بخره اونم مجانی!
توی ۵۲ سالگی پسرم که مهندسی قبول شده بود به عروسم می گفت:خانوم ِ مهندس.
۵۵ سالگی دلم می خواست نوه ای داشته باشم که یا دکتر بشه یا خلبان.۵۸ سالگی ۲ تا نوه ی ۲ قولوم به دنیا اومدن که بعدها یکیشون شاعر شد اون یکی بوکسور.
حول و حوش ۶۰ سالگی به سرم زد که مطالعات دینیم رو گسترش بدم و یک مبلغ دینی بشم اما نه واسه چشام سویی مونده بود نه قدرت سفرهای سخت دور و دراز رو داشتم.
یادمه که ۷۰ ساله م شده بود که یه روز تلویزیون رو روشن کردم و دیدم دوباره سریال ماری کوری رو دارن نشون میدن دقیقا همون سریالی که بچه گیام نشونش میدادن بود و من یادم به عنصر منیژیومم افتاد که هنوز جاش توی جدول مندلیف خالی بود و قراربود که من سال ها قبل کشفش می کردم.تازه اون موقع بود که فهمیدم توی جدول مندلیف عنصر “کوریوم” هم وجود نداره. این شد که دیگه بی خیال “منیژیوم” شدم و خیالم راحت شد.
تازه از ۷۰سالگی به بعد بود که با خیال راحت کنار دانشمندا، هنرپیشه ها، دکترا و خانومایی که با کفشای تق تقی توی خیابونا راه می رفتن شروع کردم به زندگی کردن.

 

+

داستانک هفته کوچولو ۲

برچسب ها :


ارسال نظر