به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

مجله کوچولو شماره ۱۰۴

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | بدون نظر

  

برای خواندن این شماره مجله عاشقانه کوچولو،روی این عکس کلیک کنید

 مجله اختصاصی و جامع عاشقانه سایت کوچولو (شماره ۱۰۴)

شامل بخشهای : عکس ، متن ، داستان ، شعر ، اس ام اس و نکته های عاشقانه

♥ از تکـ تکِـ لحــظاتـــ زندگیـــ ـتون لـــذتــ ببـــرید ♥

زندگـــی دنـــده عقــبــ نـــداره . . .

!

دوستت دارم

حتی اگر قرار باشد

شبی بی چراغ، در حسرت یافتنت

تمام پس کوچه ها را

زیر باران، قدم بزنم…

تـــا آســــمان خــیــــال ِ تـــو چقــــدر راه اســــت؟

دو بـــال بـــرایــــم کافــیـــســــت؟

مـــی خواهـــــم به هــــوای تــــو در هــــوای تـــــو اوج بگیــــرم!

منــتــــظــــرم مـــی مــــانـــــــی ؟

دیروز روی نیمکت اولین قرارمان ، جای تو نشستم …

تا جای خودم خالی باشه…!

بگذار زمانه از حسادت بترکد…
.
.
.
.
انگشتان من ,
.
چه به انگشتان " تو " می آید !

دستــــــــــــــــــم را بگیـــــــــر

دارم…

به یــــــادتــــ♥ـــــــ می افتـــــــم

کی می شود به نام تــــو

تـحویل سال ِ مــن … ؟!!

آنچـــــه می افتــــــــد

" اتـــفاق " استـــــــــ …

آنچه می شکـــــــند

" مـ ـن " …


دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”.

راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را

این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را

سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام

این بخت نباشد سر شوریدهٔ ما را

مردیم به آن چشمهٔ حیوان که رساند

شرح عطش سینهٔ تفسیدهٔ ما را

فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند

این عرصهٔ شطرنج فرو چیدهٔ ما را

هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور

چشم دل از تیغ نترسیدهٔ ما را

ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم

دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را

ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند

خرسند کن از خود دل رنجیدهٔ ما را

با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی

پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را

وحشی بافقی

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،

آدمی را همواره در پی گمشده اش،

ملتهبانه به هر سو می کشاند .

دکـتــر عـلـی شــریعـتـی

love is the one thing that still stands
when all else has fallen


زمانی که همه چیز افتاده است
عشق آن چیزی است که بر پا می ماند

غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم ؟

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم . . . ؟


برچسب ها :


ارسال نظر