به سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو خوش آمديد

با سلام و خوش آمدگويي...

 

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

براي مشاهده تعرفه تبليغات به قسمت تبليغات ، و براي تماس با مديركوچولو به فرم تماس با ما مراجعه كنيد.

مجله عاشقانه شماره ۳

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | بدون نظر

  

مجله عاشقانه اختصاصیه سایت کوچولو… شماره ۳


“برای خواندن مجله، روی ادامه کلیک کنید” !!!

<<<تبلیغات در سایت کوچولو>>>


 



 






———–سایت عاشقانه – تفریحی کوچولو———

 




مجله عاشقانه شماره ۳



 





 



جمله هفته



 



 teach us my friends to care and not to care
بیایید بیاموزیم دوستان : اهمیت دادن و اهمیت ندادن رو  … (افلاطون)



 






عکس هفته



 



72.jpg



 



 





مجموعه قطعات عاشقانه




 


پروردگارا! تو دهنده هر نعمتی، صاحب هر حاجت و منتهای هر امیدی. فراوان ترین سپاس ها برای توست و برترین منت ها از آن تو. به نعمت تو کارهای نیک کامل می گردد. ای که به کارهای نیک معروفی و موصوفی! مرا از کارهای نیکت بهره مند ساز. تا از غیر تو بی نیاز گردم. به رحمتت ای مهربانترین مهربانان. منبع:صفیحه الرضا(ع) ص۴۲و۱۱۶


 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


 خوشبختی به کسانی روی می آورد که برای خوشبخت کردن دیگران می کوشند
 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-
 
محبت را به هیچ چیز تشبیه نتوان کرد زیرا که هیچ چیز دقیق تر و لطیف تر از محبت نیست. (سمنون محب
 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


 عشق هرگز به رنگ تردید در نمی آید . (بوبن)
 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


 عشق در لحظه ای پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان ، این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است .



  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


 نمی خوام بگم قدر ۱ دنیا دوست دارم چون دنیا ۱روز تموم می شه
نمی خوام بگم سیاهی چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم می شه
نمی خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلکه عاشقتم
 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


از منزل کفرتا به دین یک نفس است           وز عالم شک تا به یقین یک نفس است


این یک نفس عزیزرا خوش میدار             چون حاصل عمر ماهمین یک نفس است


 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


یــزدان چوگــل وجود مــا می آراست           دانست زفعل مــا چه برخواهد خواست


بی حکمش نیست هرگناهی که مراست         پس سوختن قیامت از بهر چه خواست


 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


درس زندگی


برطبق اعتقادات خود زندگی کن .


خودت و دیگران را ببخش .


سعی کن حداقل یک بار هم که شده روش خود را تغییر دهی


 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


برای دیدن،آرشیو کامل قطعات عاشقانه اینجا کلیک کنید






یک داستان کوتاه



 



روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.
این تجربه باعث شد که بقیه روزهاهم با چشمهای بازسرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج).او در مدت زندگیش ۲۹۶ سکه ۱سنتی ۴۸ سکه ۵ سنتی ۱۹ سکه ۱۰ سنتی ۱۶ سکه ۲۵ سنتی ۲ سکه نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده ۱دلاری پیدا کرد.در مجموع ۱۳ دلار و۲۶ سنت.
در برابر به دست آوردن این ۱۳ دلار و۲۶ سنت او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشید درخشش۱۵۷رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد .
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگر جزئی از خاطرات او نشد.

 



 





یک شعر



 


خواب رویای فراموشیها ست!
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من گوید:
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است

دل من
خواب پروانه شدن می بیند
صبحگاهان خورشید
اولین تابشش از دیده من
شبنم خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پرمرغان صداقت آبی است
دیده در آینه صبح تو را می بینند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پرو بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
توچنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاکتری
توبهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست.
ای بهین باغ و بهارانم تو!

سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
درمن این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟
مرغ آبی اینجاست

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن!
باز کن پنجره را!
تو اگر باز کنی پنجره را!
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
که در آن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد

اری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من ترا خواهم برد
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست زدارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است.
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
امپراتوری پروسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند!

گل قاصد آیا
با تو این قصه خوش خواهد گفت؟!


 


از حمید مصدق




 



 





یک نکته از دکتر علی شریعتی


 


( پدر ، مادر، ما متهمیم )
دین « نه »

تو دین « نه » به من دادی ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راه های را که به من نشان دادی ، پیشنهادهایی که داشتی ، شکل زندگی و ارزش های اخلاقی یی که به من ارائه کردی ، این است : نرو ، نکن ، نبین ، نگو ، نفهم ، احساس نکن ، ننویس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و … اینکه همه اش نه شد ، من به دنبال دین آری هستم که به من نشان بدهد که چه بکن ، چه بخوان و چه بفهم !

به قول یکی از نویسندگان : « وای به حال دینی که نه در آن بیشتر است از آری » و از تو من یک آری نشنیده ام .


کتابی برای نخواندن ! قرآنی که تو به آن معتقدی به چه کار ما می آید ؟ من نمی دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمی دانی تویش چیست ؟ از این جهت من کافر توی مومن هر دویمان هم درس هستیم ، منتهی من با آن کار ندارم – چون کتابی که به درد خواندن نخورد به چه درد می خورد ؟ اما تو مرتب می چسبانیش به چشمت و سینه ات ، به پهلویت ، به قنداق بچه ات و به بازوی داداشت و به بالش مریضت تا آن جا که من دیده ام این کتاب برای تو فقط مصرفش همیشه این بوده که : وقتی که از خانه ات بیرون می آیی ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف کنی ، من یک قفل فنی و محکمی می خرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد ، با تکنیک بسته شود نه با پف ! تو برای سلامت و مصونیت جمله هایی از آن را دور خودت پف می کنی یا نسخه هایی از آن را به آستر جلیقه ات می دوزی یا به گردن گاوت می آویزی ! من می روم واکسن میزنم و از دکتر متخصص نسخه دوا می گیرم بنابراین به « قرآن تو » نیازی ندارم !

تو با آن استخاره می کنی به جای « انتخاب » و « تصمیم » ، « عمل » و « قضاوت » و « فهمیدن » و « اندیشیدن » … که کار انسان و ارزش امتیاز انسان است – با کتاب یک نوع شیر یا خط بازی می کنی و لاتاری و بخت آزمایی می کنی ، من – فرزند تو – با اینکه به وحی عقیده ندارم حاضر نیستم تا این حد به قرآن اهانت کنم ، به هر حال این یک کتاب است « قرآن تو » « کتاب هدایت » است آن را « می خوانم » تا ، با اندیشیدن و فهمیدن نوشته های آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگی پیدا کنم نه با استخاره ! چشم هایم را باز می کنم و متنش را می گشایم و به دنبال مطلبی می گردم تا ببینم که چه گفته است ، نه اینکه چشمهایم را ببندم و شانسی و تصادفی لایش را باز کنم و جمله یا کلمه ی اول بالای صفحه راست را تماشا کنم که چه نوشته است ؟ و بعد طبق آن در کار خودم تصمیم بگیرم و درباره ی مسئله ای یا شخصی قضاوت کنم !

پدرجان ، من یک دانشجویم ، اگر کسی با جزوه درسی ام چنین بازی هایی کند اوقاتم تلخ می شود ! پس اگر من کتابی را که به درد خواندن نمی خورد – ولو نویسنده اش به قول تو خود خدا باشد – رها کردم و به جای آن کتاب هایی را گرفتم که به درد خواندن می خورد ، اوقاتت تلخ نشود !


 





یک اس ام اس عشقولانه



 



خدا میدونه که من :فقط تو رو دوست دارم, خدا میدونه که تو تنها عشق منی!خدا میدونه که فقط تو رو می پرستم !خدا میدونه
که من این اس ام اس رو تا حالا واسه چند نفر فرستادم



 



….



 





 



 



 


برچسب ها :


ارسال نظر