پیام مهم سایت کوچولو

با سلام و خوش آمدگويي...

لطفا بعد از عضويت رايگان ، قوانين و آموزش فعاليت در كوچولو را مطالعه كنيد.

 

همچنین آپلودسنتر کوچولو با سرعت بالا با حجم نامحدود در حال راه اندازی می باشد:

upload.kocholo.org

مجله عاشقانه شماره ۲۴

دسته بندی: قطعات و مجله عاشقانه | نویسنده : admin | یک نظر

  

مجله عاشقانه سایت کوچولو(اختصاصی)…شماره ۲۴ مجله همراه با آرشیو…


“برای خواندن ادامه متن ، روی ادامه کلیک کنید” !!!

.*.*.*.*.*.*.*


استفاده از کلیه مطالب و عکسهای سایت،فقط با ذکر نام سایت کوچولومجاز مییاشد


<<<برای خواندن چگونگی تبلیغات در سایت کوچولو اینجا کلیک کنید>>>


برای اطلاعات بیشتر، حتما کلیک کنید


 







.*.*.*.*.*.*.* سایت عاشقانه – تفریحی کوچولو .*.*.*.*.*.*.*

 







مجله عاشقانه شماره ۲۴


 


جمله هفته


 



غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت. (نیچه)



 






عکس هفته



 





مجموعه قطعات عاشقانه




 
 

هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


ز غم کسی اسیرم که خودش خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد :
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد


 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


کاش مــی شد بر جـــــدایی خشــــم کرد شاخه های نســترن را با تواضع پخش کرد کاش می شد خانـــه ای از مهـــر ساخت مهـــــــربانی را در آن سر مشـق کرد روی دل های حقــــــیقی نقــــــش کرد


 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


من بی تو یک بوسه ی فراموش شده ام؛ یک شعر پر از غلط؛ یک پرنده ی بی آسمان؛ یک نسیم سرگردان؛ یک رویای نا تمام.
من بی تو بهاری غریبم که در برف متوقف مانده؛ یک جویبار سرد که هیچ وقت به دریا نمی رسد.
یک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.
بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم…


 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


دارم همه چیز را می بویم! می بویم. با تمام وجود… می خواهم همه چیز را حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند. خیره در چهره ها می نگرم مسحور یک تبسم می شوم…. مبادا…. مبادا روزی از خاطرم برود عاشق ترین دختر آسمان بودم! مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا…. آخر من زاده این زمین و زمانم… گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد…. سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین روزهای زندگی را…. این مهربان ترین آدم ها را…. این بهترین یاران را و ….


 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


نمی دانم چرا این گونه هست؟ وقتی نگاه عاشق کسی به توست می بینی اما،دلت بسته به مهر دیگری است. بی اعتنا می گذری وعاشقانه به کسی می نگری… که دلش پیش تو نیست


 



ای کسانی که مامور دفن من هستید مرا درتابوتی سیاه بگذارید تا همه بدانند هرچه سیه روزی بود من کشیدم چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند که چشم براهش بودم و دستم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند چیزی با خود نمی برم یک دسته گل پژمرده روی مزارم بگذارید تا همه بدانند جوانی بودم ولی زود پژمردم


 نام:اواره-.-شهرت:سرگردان-.- شغل:گدای محبت -.- نام مادر:چشم انتظار-.- نام پدر:سلطان غم-.-جرم:به دنیا امدن-.-محکومیت:زندگی کردن-.-مدت گذشته:۲۲سال-.- تاریخ ازادی:مرگ-.- تلفن:اه وناله-.-ادرس:شهر بی مهری -چهارراه انتظار-خیابان سوزوگداز-کوچهء نامردی-پلاک تنهایی


تنهایی را دوست دارم، زیرا بی‌وفا نیست، تنهایی را دوست دارم، زیرا عشق دروغین در آن نیست، تنهایی را دوست دارم، چون بارها تجربه کردم، تنهایی را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهایی را دوست دارم… در کلبه‌ی تنهایی‌هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد، شاید در سکوتی یا شاید در شبی سرد و بارانی… بگذار کسی نداند که هنوز دوستش دارم…


تو نباشی نمی خوام لحظه ای رو سر بکنم نمی دونم بعد تو من چی رو باور بکنم نمیتونم نمیتونم نمیتونم من تو رو رها کنم بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم


با ما بگو رضای تو گر در شکست ماست… پروانه ایم و سوختن ما به دست ماست

 


  -+-+-+-+-+-+-+-+-+-


برای دیدن،آرشیو کامل قطعات عاشقانه اینجا کلیک کنید






یک داستان کوتاه


 


چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در یک سخنرانی عازم سفر می شوند و همگی به همسران خود وعده می دهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود.
در سخنرانی، بحث طولانی می شود، طوری که حرکت هواپیما نزدیک می شود که این مسئله باعث می شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به یکباره به سمت فرودگاه هجوم بیاورند. در زمانی که همه آنها می کوشیدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمینال فرودگاه رد شوند، پای یکی از آنان از روی بی دقتی به پایه میز دکه ای اصابت کرد و سیب های روی آن، زمین می ریزد . مسافران همه بی تفاوت از این مسئله خود را به هواپیما می رسانند و در جای خود می نشینند و نفس راحتی می کشند که می توانند به خانواده خود برسند.
اما یک نفر از آنان می ایستد و نظاره گر صحنه می شود. او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظی می کند و به دخترک سیب فروش کمک می کند که سیبها را جمع کند ، آخر آن دخترک کور بود و این کار برایش سخت.
آن مرد در حین جمع اوری سیبها متوجه می شود بعضی از سیبها له شدند و بعضی ها کثیف پس ۱۰ دلار به دخترک می دهد و می گوید این هم خسارت سیب هائی که من و دوستانم آنها را خراب کردیم و امیدوارم ناراحتتان نکرده باشیم.
مرد ایستاد و با گامهای بلند شروع به دور شدن از دکه آن دخترک کرد در این هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در میان جمعیت رو به او کرد و گفت: ببینم، نکند شما حضرت عیسی هستید؟
مرد مات و متحیر در جای خود میخکوب ماند.


 





یک شعر




نام ترانه: می‌دونم‌

می‌دونم‌ که‌ یک‌ نفر هست‌ زیرِ این‌ گنبدِ سنگی‌
که‌ میاد رو آسمونم‌ می‌کشه‌ یه‌ قوس‌ِ رنگی‌
اون‌که‌ از تبارِ دریا ، اون‌که‌ از نسل‌ِ ستاره‌س‌
وقتی‌ باشه‌ هر دقیقه‌ یه‌ تولدِ دوباره‌س‌
اون‌ که‌ آینه‌ی‌ اتاقم‌ از حضورش‌ بی‌نصیبه‌
توی‌ آینه‌ من‌ نشستم‌ اما من‌ با من‌ غریبه‌

فرصتی‌ نمونده‌ای‌ عشق‌ ! این‌ صدا صدای‌ مرگه‌
آخرین‌ فصل‌ِ جوانه‌ ، فصل‌ِ جون‌ دادن‌ِ برگه‌
از تو قصه‌ها طلوع‌ کن‌ تاغروب‌ِ من‌ بمیره‌
زیر خاکسترِ سردم‌ ، شعله‌ی‌ تو جون‌ بگیره‌

یکی‌ باید اینجا باشه‌ که‌ من‌ُ بدزده‌ از من‌
با من‌ از خودم‌ خودی‌تر ، بین‌ِ تن‌ باشه‌ وُ پیرهن‌
یکی‌ باید این‌ جا باشد که‌ شب‌ُ کم‌ کنه‌ از روز
روزِ تازه‌یی‌ بیاره‌ جای‌ این‌ روزِ غزلسوز
یکی‌ باید اینجا باشه‌ ، اونی‌ که‌ مثل‌ِ کسی‌ نیست‌
وقت‌ِ سردادن‌ِ آواز مثل‌ِ اون‌ همنفسی‌ نیست‌

فرصتی‌ نمونده‌ای‌ عشق‌ ! این‌ صدا صدای‌ مرگه‌
آخرین‌ فصل‌ِ جوانه‌ ، فصل‌ِ جون‌ دادن‌ِ برگه‌
از تو قصه‌ها طلوع‌ کن‌ تا غروب‌ من‌ بمیره‌
زیرِ خاکسترِ سردم‌ ، شعله‌ی‌ تو جون‌ بگیره‌

 

یغما گلرویی




یک نکته از دکتر علی شریعتی


 


می‌دانی که من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند که من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند که نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند که من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند که دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که من خودم را فدای تو کرده ام و فدای تو می‌کنم که ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن به خاطر تو، زندان کشیدن برای تو و رنج کشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است که من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌کنم.
 


آرشیو سخنان دکتر شریعتی


 





یک قطعه انگلیسی


 


Just one time in your life try to FEEL GOD!
Then
stop for a moment,
what are you seeing?
Is it new?
Is it different?
Can you b
elieve it?!!!


 





یک اس ام اس عشقولانه



 


یادته بهت گفتم که خشت دیوار دلتم


 اما تو منو شکستی


 ولی خیالی نیست


 


.


.


.


 چون حالا خاک زیر پاتم


 




 















آرشیو کامل مجله عاشقانه ها تا به امروز

(برای خواندن شماره های قبل، روی آن کلیک کنید)


 












برای خواندن مجله عاشقانه۹ اینجا کلیک کنید




برچسب ها :


ارسال نظر