ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 9 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 124
  1. #1
    sunset
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    نوشته ها
    3,152
    309
    1,518

    Flower 23 32 تجربه های زندگی :)


    قوانين تاپيك
    خواهشمندم حتما ابتدا، قوانين و روال كار را مطالعه كنيد و سپس پست ارسال كنيد
    این تاپیک به منظور اشتراک گذاشتن تجربیاتی از زندگی خودمون میباشد که بیانش موجب کمک به دیگران و تصمیم گیری بهتر در مورد مسایلشون میشه .

    تذکر:
    1- تجربه های شخصی که توی زندگی به دست آوردیم را مطرح کنیم و سعی کنیم جمله بندی هامان شفاف و کوتاه باشه.
    2- از بیان انتقادهای کلی که به جامعه بر می گرده (درد دل اجتماعی) بپرهیزیم.
    3- ضمن متانت ادب و بی احترامی تجارب بیان شود .

    ویرایش توسط gonjeshk : 2012.02.12 در ساعت 20:52
    باور کن , رفتـــــــنم را ,

    که میروم تا خاطره ام با ماندنم , لگدمال نشود .
  2. 3
  3. #2
    پريسا77
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    گيلان-ماسال
    نوشته ها
    607
    234
    225

    پیش فرض

    يكي از تجربه هايه من اين بود كه تو انتخاب دوست بيشتر از چيزه ديگه اي دقت كنم چون ضربه اي كه يه دوست مخصوصا اگه صميمي باشه بهت ميزنه از نيشه ماره افعي بدتره.....
    باور نميكني؟!؟!؟!
    اشكال نداره اما امتحانش نكن چون نمي عرضه.......
    واي....
    هر دفعه يادم مياد گريه ميكنم.....
    :_(46)::_(46)::_(46)::_(46)::_(46):
  4. #3
    sarina1111
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    February 2010
    محل سکونت
    تــــویــــ قــــلبـــشــــ !!!
    نوشته ها
    13,528
    5,880
    5,691

    پیش فرض

    تجربه به من فهمونده که اخر همه قصه ها و داستان ها و فیلم ها و ...... اخر هر چیزی فقط یه چیزی هست یه چیزی که خیلی هامون خیلی زود یامون میره و باهاش لج میکنیم خــــــــــــــدا
    تقصیر از ما نیست…
    بعضیا خودشون دلشون میخواد "یادگاری" باشن پشت در مستراح عمومی!!!

  5. #4
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,121
    23,823
    30,026

    پیش فرض

    تجربه به من فهمونده بهتره به خودم تکیه کنم نه دیگران و حتی محکم ترین دیوارا چون دیگران همیشه و همه جا نیستن و دیوارم ممکنه بریزه

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  6. #5
    سارا معمار
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    3,915
    827
    1,843

    پیش فرض

    تجربه به من یاد داده که برای چیزی که میخوام ارزش قائل بشم و برای رسیدن بهش تلاش کنم چون در غیر این صورت نمی تونم به دست بیارم.
    یکی دیگه از تجربه هام هم این بوده که تو انتخاب دوست دقت داشته باشم چون دوست خود دوم است و متداولا روی آدم اثر میذاره. خیلی از اتفاقات زندگی ما به خاطر دوستامون بوده.مخصوصا تو سنین پایین.
    امیدوارم فراموشم بشه خاطرات بد دوستی هایم...
    رفیقامو ببین... اونا همه تک تک نابند!
  7. #6
    Akram_beigi
    كوچولو رسمي

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    كمي دور تر از اينجا
    نوشته ها
    2,882
    5,531
    2,363

    پیش فرض

    به دست آوردن تجربه تو زندگي خيلي خوب هست . ولي به شرط اينكه درس هر تجربه رو بگيريم. يعني اينكه اگر تجربه بدي را پشت سر گذاشتيم بفهميم كه چرا اين اتفاق پيش آمد و چكار كنيم كه ديگه برامون تكرار نشه . پس تا زماني كه درس اون تجربه و پيشامد رو نگرفته باشيم اونقدر برامون تكرار مي شه تا متوجه علت تكرار بشيم. اين قانون طبيعت زندگيست.

    در ضمن لازم نيست كه هر چيزي و هر كاري رو ما تجربه كنيم . تاريخ پر شده از تجربه هاي گذشتگان و حتي اطرافيان خودمون كه اگه به مسائل اونها دقت كنيم مي تونيم از تكرار شدن تجارب بد جلوگيري كنيم.


    مي كوشم غمهايم را غرق كنم اما ،
    بي شرفها ياد گرفته اند شنا كنند

    «حسين پناهي»
  8. #7
    sunset
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    نوشته ها
    3,152
    309
    1,518

    پیش فرض

    صبر و شکیبایی و پشتکار

    من واقعا به این نتیجه رسیدم که گر صبر کنی ز غوره , حلوا سازی .

    برای رسیدن به تمام چیزها ( موفقیت , عشق و .... ) باید صبر کرد و پشتکار داشت .

    هر چند ممکن نتیجه صبر و پشتکار , خوشایند و باب میل نباشه ولی بعدش یه احساس رضایت از خودت خواهی داشت .
    باور کن , رفتـــــــنم را ,

    که میروم تا خاطره ام با ماندنم , لگدمال نشود .
  9. #8
    Linda.sh
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    نوشته ها
    665
    60
    850

    پیش فرض

    تجربه به من ثابت كرده به هيچ كس اعتماد نكنم...
    با ذره ذره وجودم لمس كردم اگه افعي سرما زده رو گرم كني اول خودتو نيش ميزنه
  10. #9
    moha star
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    September 2011
    محل سکونت
    ye jaye khoob
    نوشته ها
    224
    59
    97

    پیش فرض

    من خیلی بی تجربه هستم

    ولی اینو می دونم که زندگی پستی و بلندی داره

    که پستی هاش خیلی زیاد تره
    ویرایش توسط Fereshte : 2015.04.27 در ساعت 09:56 دلیل: تایپ لاتین
  11. #10
    somaie
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    زیر آسمون کبود...
    نوشته ها
    3,068
    3,561
    1,930

    پیش فرض

    تجربه به من ثابت کرده که هیچ وقت دل به کسی نبند که دلش با تو نیست
    بر سنگ قبر من بنویسید: کلّ عمر
    پشت دری که باز نمی*شد، نشسته بود...
  12. #11
    shideh_barbie
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    June 2011
    محل سکونت
    rangin kamoOon
    نوشته ها
    1,586
    261
    510

    پیش فرض

    عاشق تر از همه ما موش کوری است که زیبایی جفتش را چشم بسته باور دارد . . .
  13. #12
    مهربان

    کوچولو تازه به دنیا آمده

    تاریخ عضویت
    September 2011
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1
    2
    0

    پیش فرض

    سلام عزیزم درست میگی و بهترین راه اینه که همیشه پذیرای فشارها باشی و خدا رو شکر کنی تا وقتی به شادیها میرسی خدا هم برات زیباترین ها رو بزاره
  14. #13
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,121
    23,823
    30,026

    پیش فرض

    تجربه به من ثابت کرده بهتره از کسی که دیوونشی دوری کنی و گرنه از دست میدیش حالا یا خدا میگیرتش یا خودت خسته میشی

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  15. #14
    راحیل
    مدیر بخش عکس

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    هرکجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    13,942
    4,922
    8,736

    پیش فرض


    یک روز زندگی برای خودم (یک تجربه)


    شب از نیمه گذشته است .طبق معمول با تکان دست پسرکوچکم محسن از خواب بیدار می شوم .یادم نمی آید آخرین بار ی که شب ،خواب راحتی داشتم ،کی بود ؟چند بار در رختخواب غلت می زنم ولی بی خوابی بد جوری توی چشمانم جا خوش کرده است .زندگی مشترک پنج ساله ام همچون یک فیلم تکراری به سرعت جلوی دیدگانم به نمایش می آید من ومحمد همدیگر را خیلی دوست داشتیم ،شوهرم کارگر ساختمانی بوده وهست .اگر چه من تحصیلاتم بالاتر از اوبود ولی این مسایل برایم اهمیت نداشت.جشن ازدواج نگرفتیم .بعداز ماه عسل ،خیلی ساده وقانع زندگیمان را شروع کردیم،نه خرید خاصی ،نه طلاوجواهر...شوهرم همیشه می گفت: ((کاش بتوانم قناعت های توراجبران کنم وآرزوهایت را برآورده سازم ...))ولی من می دانم که هرگز روزگار این اجازه را نمی دهد .چرا که روز به روز زندگی به ما سخت تر می گیرد حالا که بچه هم به جمع ما ن اضافه شده است باز پسرم غلت زد وبا پایش لگد محکمی به پهلویم زد .وای چه دردی دارد مثل اینکه بچه هرشب تو خواب با یکی دوا می کند .

    بله ،داشتم می گفتم ...نه خانه ای ،نه پس اندازی ... از رختخواب بلند می شوم .آبی به چهره می پاشم ودر آینه خود را با دقت برانداز می کنم زیر چشمانم خیلی گود رفته است .به خودمی گویم خوب معلوم است ،نه خواب راحت ،نه تغذیه مناسب ،نه همدم...راستی چرا مادر ها باید فدا شوند ؟ لیاقت من یک زندگی خیلی خیلی بهتری است .صورت زیبایم ،این همه هوش واستعداد ... اصلآ تقصیر خودم است .به اتاق نگاه می کنم .اتا ق نامرتب است .لباس ها واسباب بازی های محسن وسط اتاق خواب پخش شده است .لجم می گیرد اصلآ نمی توانم خوشحال باشم .نه ،باید یک راهی باشد شاد کامی باید دوباره در من نفس بکشد مگر من چه چیزی از بقیه کم دارم ؟صبح خیلی زود محمد مثل همیشه راهی شد .صبحانه را هم طبق معمول درست کرده بود .پسرم در خواب نازی فرو رفته است ،ملی من باید انتقام تمام بی خوابیهایم را از این وروجک بگیرم بیدارش می کنم .هردو آماده رفتن می شویم .پسرم خواب آلود است .صدایی در درونم می گوید (بگذار بچه بخوابد .گناه دارد صبحانه نخورده کجا می بریش ...))فورآ جوابش را می دهم: ((ساکت شو دیگر حق حرف زدن نداری از این به بعد هر چه دلم خواست انجام می دهم .فقط خودم وخواسته هایم مهم است ))،در کمد محمد باز است وشالش بیرون افتاده است .چقدر این مرد به خودش بی توجه است توی این هوای سرد باز یادش رفته ...نه ،قر ار شد حرص نخوری شال را سر جایش می گذارم وطبق عادت همیشگی کمدش را زیرو رو می کنم .بله... یک چک سیصد هزار تومانی پشت وسیله ها پیدا می کنم چشمم روشن این کجا بود ؟عجب فقط ((ندارم))هایش مال من است ؟ولی من از تو زرنگ تر م.حالا ببین کی می برد چک را بر می دارم قلبم از شدت انتقام به تندی می تپد .خودم را شتابان به در خانه خواهر شوهرم می رسانم <دکمه زنگ را دو سه بار با غیظ فشار می دهم((دبجنب ))در باز می شود .چهره اش متعجب ولی مثل همیشه مهربان است.بچه را به او می دهم: ((تا عصر بچه پیش شما باشد .من چند جا کار دارم .یکی از دوستانم مریض است می خواهم به عیادتش بروم. ))پرسید :کدام دوستت <نمی شناسیدش از دوستان دوران دبیرستانی ام است .از کارم لذت می برم .حتمآ تا عصر حسابی اذیتش می کند ...

    به سرعت از آنجا دور می شوم مباداباز احساساتی شوم باز آن صدادر گوشم زنگ می زند: ((چرا دروغ گفتی ؟ ))گفتم: ((ساکت شو دیگر به حرف هایت گوش نمی دهم .پس من که به هیچ آرزویی نرسید ه ام ،چی ؟باید از همه انتقام بگیرم ،فهمیدی ؟ ))

    به عادت همیشگی می خواهم سوار اتوبوس واحد شوم .ملی نه ،چقدر احمقم نباید قرارم را با خودم فراموش کنم یک ماشین مدل بالا را در بست می گیرم .آخ جان چه کیفی دارد من هم آدم شده ام حالا محمد دارد سیمان وماسه را به هم میزند وکلی خسته شد ه است .خواهر شوهرم از دست بچه کلافه شده است...من یک دنیا برنامه خوب وشاد برای خودم دارم اول باید کجا بروم ؟پارک می روم .نه اول باید بانک بروم وچک را نقد کنم .خوشبختانه بانک در همان نزدیکی بود که ازماشین پیاده شدم .جلوتر رفتم خدای من شلوغ نباشد کلافه می شوم ،به بانک رسیدم دیدم شلوغ نیست نفس راحتی کشیدم وبدون هیچ دردسری پول را گرفتم .وراهی شدم که به برنامه هایم برسم .به آرایشگاه وموزه وپارک رفتم ویک عالمه خوراکی های جور وا جور گرفتم وبدون نق نق های محسن آن ها را خوردم وای چه کیفی داردوبه یاد بچه گی هایم کمی میدوم .داشت یادم می رفت ،اصل کار خرید است .پالتو ،کفش ،کیف ،پلیور ،یک شال زیبا هم چشمم را گرفته است .گران است ،ولی م دیگر قید همه چیز را زده ام من یک انسان دیگری شده ام دست در کیف می کنم وهر چه اراده کنم بدون نگرانی می خرم احساس برنده بودن وآزادی می کنم .وای چه تیپی بنازم به خودم بهتر است کمی هم موهایم رابیرون بگذارم .

    ساعت سه بعد ظهر است .حالاحالا حسابی خسته وگرسنه شده ام .بروم یک ساندویچی بخرم .نه تو باید بهترینهارا بخوری به سمت یک رستوران گران قیمت می روم .باید هر چه هوس کرده ام سفارش بدهم واقعآ چه کیفی دارد دیگر لازم نیست موقع غذا خوردن پسرم را بپایم وبااذیتهایش بی اشتها شوم ،حسابی می خورم .هوا تاریک شده است تصمیم می کیرم که به خانه بروم .به خانه می رسم .خانه مرتب است وبوی خوش غذا اشتهایم را تحریک می کند .هر چند تا خرخره پر شده ام ،ولی دستپخت های محمد همیشه آدم را به اشتها می آورد ...

    شوهرم با روی گشاده به استقبالم می آید :عزیزم، سلام خوبی حال دوستت چطور بود ؟کدام دوستت بود ؟

    با بی اعتنایی جوابش را می دهم : ((از دوستان قدیم ام بود نمی شناسیش .))راستی مبارک باشد لباسهایت ،چقدر بهت می آید برو کنار بخاری بشین تابرایت یک چایی دیشلمه بیاورم .سریع می رود تا چایی بیاورد .

    به سراغ کمدش می رود صدای جستجوی دستهایش را که کمد را زیرورو می کند ، می شنوم .با چهر های مشوش وگرفته پیشم می آید .کمی من ومن می کند: (( ا...چیز...تو امروز کمدم رامرتب نکرده ای ؟))آهان فهمیدم،سراغ چک را می گیرد .واقعآ چه رویی دارد با خونسردی پاسخ می دهم: ((عزیزم چیزی گم کردی ؟ )) گفت (راستش از مدت ها پیش کمی پول پس انداز کردم ومی خواستم الان بهت بدهم تا فردا که سالگرد ازدواجمان است دو تایی برویم النگو بخریم .چون تو طلا خیلی دوست داشتی ومی دانستی که من پول خرید آن ها را ندارم چیزی نمی گفتی ...)) بقیه حرف هایش را نمی شنوم راست می گوید من النگو خیلی دوست داشتم .سرم گیج می رود .لرزپیدا می کنم .صدایم می لرزد .با مهربانی شانه هایم را می گیرد : ((حالت خوب است ؟ ))

    صدایش را واضح نمی شنوم .مات نگاهش می کنم .می گوید : ((اگر خرجش کردهای ، فدای سرت .مال خودت بود .خانمم چی شده است ... )) ضعف می کنم واز حال می روم


    مَــن خــود
    بـه چشــم خویشتــن
    دیدم کــه جانَــــم میــرود


  16. #15
    راحیل
    مدیر بخش عکس

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    هرکجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    13,942
    4,922
    8,736

    پیش فرض

    به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان* پزشک پرسيدم :

    شما چطور مي*فهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟

    روان*پزشک گفت : ما وان حمام را پر از آب مي*کنيم و يک قاشق چايخورى، يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي*گذاريم

    و از او مي*خواهيم که وان را خالى کند!!!

    من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ* تر است!

    روان*پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي*دارد... شما مي*خواهيد تختتان کنار پنجره باشد؟!!

    ********
    1.راه حل هميشه در گزينه هاي پيشنهادي نيست!!!

    2.در حل مشکل و در هنگام تصميم گيري هدفمان يادمان نرود . در حکايت فوق هدف خالي کردن آب وان است

    نه استفاده از ابزار پيشنهادي !!!

    3.همه راه حل ها هميشه در تير رس نگاه نيست...

    مَــن خــود
    بـه چشــم خویشتــن
    دیدم کــه جانَــــم میــرود


صفحه 1 از 9 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 124

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •