ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 4 از 1251 نخست 123456789142454104504 ... آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 18763
  1. #46
    ana
    ana
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    March 2007
    نوشته ها
    469
    0
    73

    پیش فرض

    وقتي شروع مي شه مي گه هر چي تو بگي قبول هر چي تو بخواي قبول اما ... هيچ كاري نمي كنه هيچ قدمي برنمي داره تو عاشقي وقتي عاشق مي شي چشمت ، گوشت همه بسته مي شه فقط مي شي عشق تمام سلولهاي تنت فرياد مي زند عشقت مي شه تمام هستيت ، نفست ، بدون اون مي ميري بدون اون هيچي !
    بهت مي گه اگه از تو استفاده كنم براي پله ترقي تو ناراحت نمي شي؟
    مي گم : نه ! از جون و دل مايه مي گذارم . لذت مي برم از اينكه باعث ترقي و رشد عشقم بشم.
    باورت نمي شه
    خدايا يعني من به عشقم رسيدم؟!!!!!!!!
    يعني مي شه همه چيز اينقدر خوب باشه؟!!!!!!!!!
    فرياد مي زني در دل تنهائي شب من بابائيم را كه لفظ و يك اصطلاح است داد ميزني پيدا كردم. خدايا بخاطر اين همه نعمت متشكرم.
    بعد مي بيني بجاي استفاده صحيح بجاي پله هاي ترقي هي مي ره پائين تو را هم مي خواهد ببره پائين همراه مي شي . همسو مي شه دوستش داري يك رفيقي يك عاشقي .
    ولي نمي فهمه !!!!! نمي فهمه !!!!!!!!!! كمكش مي كني ! نمي فهمه
    به يك جايي مي رسي كه مي بيني خودت را له مي شي ، فنا مي شي ! شدي يك عروسك كه با احساست با عشقت بازي مي شه؟
    مي گم پس دل مرا نفهميدي ؟
    مي گه چرا؟
    مي گم پس جواب عاشق له شدن است!!! نابود كردن است!!!
    مي گه ........ سفسته سفسته عشق كيلو چنده؟؟؟!!!!!!!!!!
    كلمه عشق چه معني دارد؟
    فرار مي كني از دست دلي كه هرگز دلت را نشناخت.
    بيرون كه مي زني مي بيني تا حالا ادعا مي كرده كه تو رو دوست دارد عاشقته نمايشي بوده كه ترقي كنه!!
    خوب خودم گفتم اجازه داري از من استفاده كني و ترقي كني !!!
    اما چه نوع ترقي ؟ به كجا بره ؟ پست بشه يا بالا بره؟
    ترقي يعني چي ؟ تو تو تو
    هر كي يه برداشتي داره
    خوب اونهم يه برداشتي داشت براي اون زندگي كه داشت مي كرد ترقي بود اما هميشه مي ناليد كه اين اوني نيست كه من ميخواستم
    شايد اينهم براي اين بود كه من را نگه دارد ؟!!!
    ديگه سراغم نيامد آن فريادها در دل شب كه ما به هم رسيديم در فضا ماند اما او هرگز نيامد هر گز نيامد هرگز نيامد ولي بابائي در دل من هميشه زنده است.

    برگفته از داستان بابائي هميشه زنده است.
  2. #47
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,496

    پیش فرض

  3. #48
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان باتعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم

    تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .



    پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي

    پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .

    انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

    پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

    انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

    پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است

    انسان ديگر نخنديد.

    انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد چيزي که نمي دانست چيست

    شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .



    پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .

    درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

    پرنده اين را گفت و پر زد

    انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ

    بالاي سرش آسمان بود وچيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

    آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت

    و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

    زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي

    راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "

    انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد

    آنوقت رو به خدا کرد

    وگريست... .
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
  4. #49
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت
    عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت
    اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد
    بـي مـرو‏ت گريـه ام را ديــد و رفـت
    چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد
    حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت
    بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم
    گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
  5. #50
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    بـدانيـم کـه ؛ تا روزي که بخشيدن را ياد نگرفته ايم ؛ زندگي کردن را نخواهيم

    آموخت . *


    بـدانيـم کـه ؛ براي غالب شدن بر عادت زشت شکايت کردن ، بايد برکات زيباي

    خـداونـد را بشماريم . *

    بـدانيـم کـه ؛ خـدا مي خواهد در هر لحظه اي براي هريک از ما همه چيز باشد . *

    بـدانيـم کـه ؛ آنچنان که جواهر بدون ساييدن براق نمي شود ، ما هم بدون درد

    کشيدن ، کامل نخواهيم شد .


    * بـدانيـم کـه ؛ کمک خـدا فقط به اندازه يک دعا از ما فاصله دارد .
    * بـدانيـم کـه ؛ کمک خـدا فقط به اندازه يک دعا از ما فاصله دارد .
    * بـدانيـم کـه ؛ کمک خـدا فقط به اندازه يک دعا از ما فاصله دارد .
  6. #51
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    خوشه خوشه چيدمت از درخت روياهام
    وقتي پر شد سبدم سبد آرزوهام
    بردمت تو كلبه گلي كنار باغ
    اونجا بود كه جاري شد اشكاي خاطرهام .
  7. #52
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    نميدانم ، پس از مرگم چه خواهد شد ؟

    نميخواهم بدانم ، کوزه گر از خاک اندامم

    چه خواهد ساخت .

    ولی بسيار مشتاقم

    که از خاک گلويم ، سوتکی سازد .

    گلويم سوتکی باشد

    بدست کودکی گستاخ و بازيگوش

    و او

    يکريز و پی در پی

    دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

    و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

    بدين سان بشکند در من

    سکوت مرگبارم را ... .
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
  8. #53
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    قد و بالای تو رعنا رو بنازم
    تو گل باغ تمنا را بنازم
    تو كه با عشوه گری از همه دل می بری
    منو شیدا می*كنی
    چرا نمی رقصی
    تو كه با موی طلا قد و بالای بلا
    فتنه بر پا می*كنی
    چرا نمی رقصی
    قد و بالای تو رعنا رو بنازم
    نو گل باغ تمنا رو بنازم
    ای سبک رقص بلا تو نکن ناز و بیا
    تو که در رقص طرب شعبده بازی
    ای گل عشق و صفا مرو از محفل ما
    تو که شاداب تر از هر گل نازی
    قد و بالای تو رعنا رو بنازم
    نو گل باغ تمنّا را بنازم

    چو برقصی تو فریبا
    ببری از دل من تاب وتوانم
    چو خرامی ز تمنا
    فكنی برق هوس بر دل و جانم
    ز نگاهم چو گریزی
    تو پریزاده مگر خواب و خیالی
    چه شود گر بخرامی
    تو كه شیرین تر از امید وصالی
    قد و بالای تو رعنا رو بنازم
    نو گل باغ تمنا را بنازم .
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
  9. #54
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,496

    پیش فرض

    فرستنده اين مطلب زيبا: ندا خانم گل :
    wink:

    از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.»
    گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
    خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
    پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی


    تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند کسی است که به من می گويد: تو مرا شاد می کنی.
  10. #55
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,496

    پیش فرض انتظار

    و باز هم...فرستنده اين مطلب زيبا: ندا خانم گل :

    :!: :!:

    بيا تا تا نقش رويت را به نقشي از طلا گيرم

    بيا تا خاك راهت را به روي ديده ها گيرم

    بيا تا بر جمال تو گل ريحان نشانم من

    بيا كز ساغر چشمت شراب جان فزا گيرم

    بيا كه ديده خون بارد ز بس كه در رهت ماندم

    بيا تا خاك اقدامت به جاي توتيا گيرم

    بيا كه بي تو تنهايم دلم بي اشنا باشد

    بيا تا من در اغوشت بردل اشنا گيرم

    بيا كه پايابم برفت ز هجر رخ تو اميدم

    من احوالت ز كه پرسم سراغت از كجا گيرم

    بيا در محفل ليلي كه كام دل بر اري تو

    بيا اندر كنار من كه از دل صد نوا گيرم

    بيا كه انتظار تو را دارم

    :!: :!:

    چقدرسخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن..
    .فاصله دستهاي من و تو به وسعت يه درياست ،
    اما نهايت فاصله قلبهايمان به پهناي يک قطره باران است

    :!: :!:


    عاشق نبودي تو، من عاشقت بودم، در قبله گاه عشق تو بودي معبودم
    آرام و آسوده در خواب خوش بودي يك لحظه من بي توهرگز نياسودم
    من با نفسهايم نام تو روبردم كاش اي هوس بازم، با تو نمي ماندم
    من با نفسهايم نام تو رو خواندم كاش اي هوس بازم، با تو نمي ماندم
    روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم روزي كه دانستي من بي تو ميميرم
    روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم بازنده من بودم اين بوده تقديرم
    خوش باوري بودم پيش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو
    عاشق نبودي تو، من عاشقت بودم، در قبله گاه عشق تو بودي معبودم
    آرام و آسوده در خواب خوش بودي يك لحظه من بي توهرگز نياسودم
    عشق تو چون برگي در دست طوفان بود دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود
    روزي به من گفتي ديگر نمي مانم گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم
    باور نمي كردم، هرگز جدايي را من آمدم با عشق ، اين بي وفايي را :wink: :wink:

    با تشكر فراوان از ندا جان
  11. #56
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    سلام
    از ندا جان واقعا تشكر ميكنم كه به ما افتخار دان و نوشته هاشون اينجا قرار دادن . بچه ها ندا جان يكي از فرشته هاي خداست . واقعا با محبت و مهربون .
    من بازم ازت تشكر ميكنم . ممنون
    خواهر كوچيك شما فريبا
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
  12. #57
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    نه باران مي بارد و
    نه تو برمي گردي
    چه نگاهِ دلواپسي دارد اين عشق
    هر روز
    از درختان غبار آلود همين خيابانِ خسته
    سراغت را مي گيرم
    همين درختان که ديري است
    رد پاي عبور تو را از ياد برده اند
    کجايي؟
    به کجا رفته اي؟
    و تا چندمين روزِ اين همه سالِ بي باران
    بايد به جستجوي تو باشم؟
    دوباره نگاهم مي کنند
    همين درختاني خسته
    صبور و ساکت
    فقط نگاهم مي کنند!
    به خانه بر مي گردم
    و باز هم همان لبخند هميشگي
    که آن را چون ترانه اي
    بر تاقچه خانه ام
    به يادگار گذاشته اي
    رو به روي پنجره مي نشينم
    بي آب و بي آفتاب
    نه باران مي بارد و
    نه تو بر مي گردي
    اما تعجب مي کنم
    که پس از اينهمه سال بي باران
    چرا اين گلدان کوچک
    که در خانه به يادگار گذاشته اي
    گل را فراموش نمي کند؟
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
  13. #58
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,496

    پیش فرض

  14. #59
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    سلام
    نوشته شده توسط دوست عزيز garibe

    عشق من به ماه میماند .
    سخت در عجبم
    که چگونه انسان ادعاي عاشقي ميکنند
    کسي که فقط تا نوک بيني خود را ميبيند چگونه تواند نام عاشق به خود دهد ؟
    چگونه عاشق معشوقش را به ستاره اي در شب تشبيه ميکند ؟
    آيا کور است ؟
    آري ، اينگونست
    و براي عاشق چه کسي بزرگتر از معشوق است ؟
    چه کسي مهمتر ؟
    چه طور اين همه عاشق به معشوق خود ميگويند :
    تک ستاره ي مني در هفت آسمان خدا !!!
    برايشان سخت غمگينم
    و براي معشوقشان بيشتر
    آي آدم ها
    آي عاشق ها
    اي نابينايان مدعي عشق
    عشق من به ماه ميماند
    پر نور
    زيبا
    والبته يکه
    ستاره يي که معشوقتان را بدان ميخوانيد کم فروغ است
    و البته فراوان
    ماهم به حدي زيباست که تمام انسان ها
    زيبايشان را به نام آن ميخوانند
    ماهم تمام شب بالاي سرم مينشيند تا آسوده بخوابم
    از غصه هايم غمگين
    و با شاديم شاد ميشود
    و آيا مهربان تر از او سراغ داريد ؟
    او ماه من است
    و تمام عشقم
  15. #60
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    نوشته شده توسط دوست عزيز garibe

    شام آخر
    صحنه ي قبل از مرگ :
    وقت شام بود
    شام را آوردي
    واي که چه عطري ، چه بويي ، چه طعمي
    گفتي برق ها خاموش
    گفتم چشم
    برق ها را خاموش کردم ، شمع ها را روشن ، هفت شمع
    گفتم زيباست ، تو شمع مني من هم پروانم
    گفتي شام يخ کرد
    گفتم آري شام آخر
    قبل از شروع شام گفتم
    دست هايت را بگذار در دستم
    شايد نتوانم حس کنم آنان را براي بار ديگر
    نرم بود دستت ، مثل پيراهن حريري که داشتي بر تن
    رو به روي هم نشسته بوديم
    برخاستم آمدم پيشت
    صورتم را آرام جلو آوردم
    گفتي کم ، شام يخ کرد ، باشد براي وقت خواب ، شب
    لب هايم را زود برداشتم
    گفتي نه
    با خنده گفتم شام يخ کرد ، باشد براي وقت خواب ، شب
    شام را خورديم
    يک لقمه من در دهان تو ميگذاشتم
    يک لقمه تو در دهان من
    گفتم خب اين هم از شام آخر
    گفتم من خوابم مي آيد
    خنديدي
    گفتي من آمادم
    لباس خواب قرمزت را کرده بودي بر تن
    برق ها را خاموش کردم
    سفت ، با تمام قدرت تو را در آغوشم کشيدم
    دکمه هاي لباس خوابت را دانه دانه باز کردم
    بغض راه گلويم را بست
    ترسيدم ، واقعا ترسيدم
    نميشد ، نميخواستم و نه ميتوانستم
    که باور کنم ...
    تو
    عشقم
    خيانت کرده باشي به من
    اول به خودم گفتم
    که تو را ميکشم
    بعد فهميدم که هرگز من نميتوانم
    خوابيدي تو در کنارم
    سرت بود روي سينه ام
    موهاي بلندت لاي انگشتانم
    صدايت کردم
    نميدادي جوابم
    سرد بودي
    دست هايت سرد
    صورتت سرد
    پاهايت سرد
    تنت سرد
    به تمام تنت دست ميکشيدم سرد بود ، سرد سرد
    ولي سينه ات گرم بود
    عرق کردي ؟!
    پس چرا اينقدر
    ترسيدم
    صدايت کردم
    باز هم نميدادي جوابم
    برق را روشن کردم
    واي خداي من !!!!
    چه کار کرده بودي با خودت
    کارد را ديدم
    که چگونه دريده بود سينه ات
    مگر ما نبوديم عاشق هم
    پس چرا کردي خيانت
    تمام ذهنم را مرور کردم
    وااااااااااااااااااي
    خودم کردم که لعنت بر خودم باد
    تمام ماجرا را به ياد آوردم
    آن شب که نبودي در کنارم
    آن زن ........
    شرمندم
    ولي افسوس
    آمدم کنارت خوابيدم
    به قولم عمل کردم
    لبانم را گذاشتم روي لبهايت
    التماس کردم
    کارد را بيرون کشيدم از بين سينه هايت
    ميلرزيدند دست هايم
    آخ سوختم
    سرما را حس کردم
    و خون را که جاري بود روي سينه ام
    روي دستانت
    صحنه ي مرگ .
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
صفحه 4 از 1251 نخست 123456789142454104504 ... آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 18763

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •