ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 1717 نخست 12345678132353103503 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 25752
  1. #31
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض

    براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

    براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

    براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

    براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

    براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

    براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

    براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

    براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

    براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
    عادت این قبیله است...!
    دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.
  2. #32
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    190

    پیش فرض

    اجبار

    دختر به پدر گفت:"من نمی توانم" پدرش گفت:" تو غلط می کنی نمی توانی دخترگفت اگراین بارشانس نیاوردم چی؟اگرمن رفتم کی ازسمانه مواظبت کند.
    پدرش گفت :"این دیگه به تو ربطی ندارد.این فضولی ها به تو نیامده هر کاری که بهت میگم انجام بده.
    " دختر گفت:"پدر خواهش میکنم این کار را با من نکن من نمی توانم" پدرش گفت: "
    من نمی دانم یا میروی یا من سمانه را به محمود می دهم تا برود بفروشش تو که نمی خواهی سمانه را به محمود بدهم .باید مواد تهیه شود " نه پدر من نه این کار را نکن!پدرش کمی فکر کرد و بعد گفت:
    "خوب باشد.اشکال ندارد .ولی قبول کن امشب چند سوژه خوب رااز دست دادم"
    به نظر لیلا پدرش راضی شده بود پدرش نزدیک شد تا سمانه را بگیرد که یک مرتبه پدر لیلا را به وسطِ خیابان پرت کرد صدای ترمز ماشین مدل بالا در صدای جیغ لیلاد گم شد. این بار لیلا شانس نیاورده بودولی پدرش در این فکر بود چطور رانندهرا تیغ بزند!
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
  3. #33
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض

    در برق آن نگاهت٬ هرشب رهايم اي دوست

    شاعر شدم که روزي، وصفت نمايم اي دوست



    چشمان پرفروغت ٬ ميعادگاه عشق است


    من آسمان چشمت، را مي ستايم اي دوست



    احساس وشورعشقي، بازآي بي تو زردم

    عمري به درد دوري، من مبتلايم اي دوست



    درد است زنده بودن، وقتي شبي نباشی
    عادت این قبیله است...!
    دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.
  4. #34
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض

    عشق نمي پرسه عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم
    *.*.*.*.*.*
    عادت این قبیله است...!
    دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.
  5. #35
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض

    آدم ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند... و گنجشکها جدي جدي مي
    ميرند... آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند...
    و تو شوخي شوخي لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق ميشم.
    عادت این قبیله است...!
    دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.
  6. #36
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض

    ازش پرسيدم چه قدر منو دوست داري؟ گفت: به اندازه جوهر خودكارم. گفتم:
    خيلي نامردي چون جوهر خودكارت يه روز تموم مي شه لبخند زد و گفت:
    خودكار من اصلا جوهر نداره.
    :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol:
    عادت این قبیله است...!
    دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.
  7. #37
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض

    ازش پرسيدم چه قدر منو دوست داري؟ گفت: به اندازه جوهر خودكارم. گفتم:
    خيلي نامردي چون جوهر خودكارت يه روز تموم مي شه لبخند زد و گفت:
    خودكار من اصلا جوهر نداره.
    :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol:


    وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه



    اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که ...........



    كه نميتوني عکسشو به ديوار بزني.
    عادت این قبیله است...!
    دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.
  8. #38
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض

    آرزو دارم شبي عاشق شوي



    آرزو دارم بفهمي درد را



    تلخي برخوردهاي سرد را



    مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني



    مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني



    مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من



    نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
    عادت این قبیله است...!
    دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.
  9. #39
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض

    آرزو دارم شبي عاشق شوي



    آرزو دارم بفهمي درد را



    تلخي برخوردهاي سرد را



    مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني



    مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني



    مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من



    نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
    عادت این قبیله است...!
    دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.
  10. #40
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    190

    پیش فرض

    فانوس تنها

    "امیر من میروم خانه رویا"امیرگفت : باشه برو من هستم"دیگه بهتر ازاین نمی شد.خواهرش رفت و تا چند ساعت دیگر نمی اومد.هر چند از رویا خوشش نمی اومد به خاطر طزر لباس پوشیدنش وارایش کردنش ولی این فرصتی می شد که برود سراغ کامپیوترو وارد دنیای چت بشه.تازگی ها با دختری اشنا شده بود از شهر خودشان.با دختر مدت زیادی نبود اشنا شده بود.امروز قرار بود برای اولین بار در پارک دختر را ملاقات کند.حدود نیم ساعتی شد تا دخترآن شد.امیر سریع و بدون فوت وقت رفت سراغ موضوع اصلی وادرس پارک معروف شهر را دادوبرای دخترنوشت."نیم ساعت دیگر اولین نیمکت سمت راست بعد از در ورودی من با لباس تمام آبی می ایم دختر که خود را با اسم مستعار "فانوس دریا"معرفی کرده بود نوشت "من نیز با لباس تمام قهوه ای می آیم.امیر عمدا میخواست دیرتر سر قرار حاضر شود.تا اگر از فانوس تنها خوشش نیومد برنامه را لغو کند امیر 1ساعت بعد جلوی در پارک حاضر شد. دوعدد بستنی گرفت و وارد پارک شد.امیر اولین چیزی که دید خواهرش بود با لباس تمام قهوه ای ای روی نیمکت اول سمت راست !بستنی ها در دست امیر اب شد.
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
  11. #41
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض

    بـــذار بـــــاور کـــنم تنــــهای تنـــهام

    نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

    می خوام از خوابی که لحظش یه ساله

    بـــرای دیـــدن روی تــــو بـاشـــم

    اگـه تـــــو بــاشــــی و دنیـــا نـباشــــه

    می شه با تو هم دنیا رو حس کرد

    همــــــــه دنیا بیــــاد و تــــــو نباشــی

    دلــم دق مــی کنه با این هـــمه درد

    تمــــوم زندگیــم رو زیــرو رو کـــــن

    که بی تو دلخوشی هــام هــم گناهــه

    خـــودت بـــاش و منـــو دیونــگی هام

    فقط با تـــو دل مـــن رو به راهــــه

    بـــــذار باور کنــــم اینـــو که بــا عشق

    حقیقــت مــی شــه تو افســانه باشـــه

    مــی شــه افســانه هــا رو زنــدگی کرد

    اگه حـــق بــا منـــه دیـــوانه بــاشــه
    عادت این قبیله است...!
    دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.
  12. #42
    Hidd3n
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    1,534
    34
    32

    پیش فرض

    آنگاه كه ضربه هاي تيشه ي زندگي را بر ريشه ي آرزوهايت احساس مي كني به خاطر بياور كه زيبايي شهاب سنگها از شكستن قلب ستاره هاست. :P
    بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است!
  13. #43
    Hidd3n
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    1,534
    34
    32

    پیش فرض

    نگاه ساكت باران به روي صورتم دزدانه مي لغزد
    ولي ياران نمي دانند كه من دريايي از دردم
    به ظاهر گر چه مي خندم
    ولي اندر سكوتي تلخ مي گريم.
    بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است!
  14. #44
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض

    تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام روييد

    با حسرت جدا کردم

    و تو در پاسخ به آبي ترين موج تمناي دلم گفتي :

    دلم حيران و سر گردان چشماني است رويايي...

    و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم...

    تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

    و تو رفتي....

    و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد...

    و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

    و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

    تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

    بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد که من بي تو تمام هستي آم از دست خواهد رفت...

    و من با آنکه مي دانم تو هرگز نام من را از زبان عبور نخواهي داد

    هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام...

    برگرد !

    ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد ؟

    و بعد از اين همه طوفان و هم پرسش و ترديد کسي از پشت نقاب پنجره آرام و زيبا گفت :

    تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

    و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است...

    و من در پاييزي ترين ويراني يک دل ميان بغضي از جنس يک غروب ساکت و نارنجي....

    نمي دانم چرا ؟

    شايد به رسم عادت و پروانگي مان ...

    باز براي شادي و زيبايي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
    عادت این قبیله است...!
    دور آتشی که تو میسوزی می رقصند.
  15. #45
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    190

    پیش فرض

    single عزيز واقعا زيبا بود مچكرم از توجهت.

    بچه
    اصغر به او گفته بود که شاید دیر بکند.او فقط باید بچه را از اصغر میگرفت و به آن خانه که رنگ سبز داشت تحویل می داد. بابت همین کار ساده پول خوبی گیرش میامد. حمید به این پول خیلی احتیاج داشت.زنش باردار بود در واقع پا به ماه بود. همین روزها بود که باید مریم را به بیمارستان می برد .دکتر بیمارستان خیلی وقت پیش به او گفت زنش به علت ضعیف بودن بدنش باید در بیمارستان بستری شود.ولی او که پولي نداشت هزینه بیمارستان را پرداخت کند.
    *****
    اصغر که میدانست حمید در چه وضیعتی است به او گفت:"یک کار خوب و نان وآب دار برایت سراغ دارم". حمید که خیلی خوشحال شده بود با تعجب پرسید :"چه کاری؟"
    "کار ساده ای است تو فقط باید بچه را بايد بگیری و به انجا که من می گويم ببری"
    "بچه؟ بچه برای چی؟ آخه من تا حالا ازاین کارها نکردم"
    "هر طور که مايلي خیلی ها هستنند با نصف پولی که من به تو میدهم این کار را انجام میدهند.به خاطر اینکه من میدانستم نوگرفتاری و به پول احتیاج داری این پیشنهاد را به تو دادم"
    "آخه من ..." اصغر حرف حمید را قطع کرد"
    آخه و اما وشاید نداریم...
    جرات نداری بهانه نیار"
    جرات که دارم ولی زن خودم پاه به ماه است همین روزها یک کاکلسری برام میاره"
    "تو که پول نداری چه طوری میخواهی خرج زنت و آن کوچولو را بدهی"
    حمید دیگر حرفی نزد ."اصغر بجای حمید گفت:"حالا که قبول کردی فردا سر خیابان حاج رحیم ساعت 8 شب منتظر منبمون تا بیایم .بچه را به تو بدهم بقیه کار با خودت
    *****
    حمید به خودش امد به یاد حرفهای که به حمید زده بود افتاد. از صبح زده بود بیرون حتی از ساعت 5 عصر منتظر اصغر ایستاده بود.صبح که از خانه می امد بیرون حال مریم خوب نبود آخه دیشب حالش بهم خورده بوده بود انگار دیگر وقتش رسیده بود. یاد مریم که می افتاد این کار لعنتی برایش آسانتر جلوه می داد موتور اصغر را از دوردید .خودش بود با ان کلاه سیاه که عکس کله شیر روی ان بود یکی دیگر ترک موتور اصغر نشسته بود اورا نشناخت کلاه کاسکت روی سرش گذاشته بود.او بچه را به حمید داد آنهاسریع رفتند.آن قدر این اتفاق سریع افتاد که حمید نفهمید که آنها کی رفتند.
    فقط او بود و بچه. خواست به بچه نگاه کندولی دلش نیامد .بچه حتی گریه هم نمی کرد. حمید راه افتاد تا آن خانه لعنتی راهی نبود با خودش فکر میکرد این کار درستی است یا نه؟ مطمپنا کار درستی نبود. ولی یاد مریم و خرج بیمارستان که می افتاد یه کم قانع می شد. دیگر به خانه رسیده بود در خانه را زد در دلش دعا کرد کسی در را باز نکند ولی یک زن میانسال که معلوم بود متعاد است در را باز کرد بدون هیچ حرفی بچه را گرفت و پنج بسته هزاری به حمید داد. در بسته شد. حمید بدون فوت وقت به طرف خانه خودش حرکت کرد. وارد کوچه که شد چند ماشین پلیس را در آنجادید.یعنی پلیسها به این زودی ماجرارا فهمیده بودندولی نه کسی اورا تعقیب نکرده بود به در خانه رسید.به سرباز گفت:" چی شده ؟"
    سرباز گفت:" شما ؟"
    "من مرد این خانه هستم" سرباز ساکت شد گفت :"برو داخل خودت میفهمی حمید وارو خانه شد " مریم. مریم کجایي؟"دو افسر پلیس آمدند
    یکی از آنها گفت:"شما شوهر مریم خانوم هستید ؟"
    حمید "بله.مریم زنم کجاست ؟"
    افسر "زن شما الآن حالش خوب است ولی..."
    حمید "ولی چی؟" مریم داد زد بیا حمید که بدبخت شدیم.حمید وارد اتاق شد مریم زايمان كرده بود حمید بچه ای را ندید. مریم گفت:"امروز ظهر حالم بد شد با کمک همسایه ها به بیمارستان رفتم. در آنجا با کمک مالی برادرم من را عمل کردند ولی عصر که با برادرم منتظر تاکسی بودیم که یک موتوری باسرعت آمدو بچه را دزدید. من فقط راننده را دیدم که کلاه سیاه و عکس شیر داشت و ترک راننده موتور هم کلاه کاسکت سبز رنگ داشت موتورشان هم قرمز بود...
    ... حمید دیگر هیچ چیزی را نمی شنید ...
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
صفحه 3 از 1717 نخست 12345678132353103503 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 25752

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •