ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 4 از 1727 نخست 123456789142454104504 ... آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 25897
  1. #46
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض خنده

    خنده تلخ من از گریه غمنگیز تر است
    کارم از گریه گذشته است بدان می خندم
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  2. #47
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض چقدرزود

    حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
    تا نگاه مي*كني :
    وقت رفتن است
    باز هم همان حكايت هميشگي !
    پيش از آن كه با خبر شوي !
    لحظه عزيمت تو ناگزير مي*شود
    آي ...
    اي دريغ و حسرت هميشگي !
    ناگهان
    چقدرزود
    دير مي*شود !

    ق.ا
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  3. #48
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض ای بارون

    اي بارون
    ماه دادن به شبهاي تار
    اي بارون
    اي بارون، اي بارون
    ماه دادن به شبهاي تار اي بارون
    بر کوه و دشت و هامون ببار اي بارون
    ببار اي ابر بهار ببار اي بارون ببار با دلم گريه کن خون ببار
    در شبهاي تيره چون زلف يار بهر ليلي چو مجنون ببار
    اي بارون
    دلم خون شد خون ببار بر کوه و دشت و هامون ببار به سرخي لبهاي سرخ يار
    به ياد عاشقاي اين ديار به کام عاشقاي بي مزار
    اي بارون
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  4. #49
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض

    هرچی آرزوی خوبه مال تو
    هرچی که خاطره داریم مال من
    اون روزای عاشقونه مال تو
    این شبای بی قراری مال من
    منم و حسرت با تو ما شدن
    تویی و دلهرم از رها شدن
    آخر غربت دنیاست مگه نه
    اول دو راهی آشنا شدن
    تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
    دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود
    میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
    اما بیدارمو بی تو مثه تو تنهای تنها
    هرچی آرزوی خوبه مال تو
    هرچی که خاطره داری مال من
    اون روزای عاشقونه مال تو
    این شبای بی قراری مال من
    هرچی آرزوی خوبه مال تو
    هرچی که خاطره داری مال من
    اون روزای عاشقونه مال تو
    این شبای بی قراری مال من
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  5. #50
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض گریه کردم

    گریه کردم ...
    امشب از تنهایی خود ، زیر باران گریه کردم
    هم صدا با شعر باران در خیابان گریه کردم

    از نگاهت دور گشتم ، تا که اشکم را نبینی
    در دل شب ، عاشقانه ، باز پنهان گریه کردم

    در خیالم بود یکدم ، بی تو و عشقت نمانم
    بر مزار این خیالم ، زار و نالان گریه کردم

    وای ، وقتی یادم آمد ، بی تو خواهم ماند دیگر
    قدر هر شب بی تو بودن ، از دل و جان گریه کردم
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  6. #51
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض دستم بگیر

    دستم بگير

    دستم بگیر
    مرا تا فراسوی آسمانها ببر
    آنجا كه فقط خدا باشد و تو باشی و من
    آنجا كه رنگ ها حقیقي اند
    آنجا كه عطر عشق را به راستي ميتوان حس كرد
    دیگر مرا ياراي سفر بي يار نیست
    روزهای بسیاری را بدون تو تحمل كردم
    و شبانگاهان زيادي را با يادت به سحر رساندم
    گاه ساعتها به دفترم، نوشته هايم و تصوير تو نگاه كرده ام
    و سپس فقط آهي سرد مرا دريافت
    پس از گذشت سالها بيا و ببين
    من هنوز با كوله بارم آماده سفرم
    و هنوز چشم به راهت هستم كه بيايي و مرا همراه باشي
    يادت هست
    آن خنده هاي معصومت و آن شيطنت هاي گه گاهت
    يادش بخير
    چه شبها كه با همكلامي مان گذشت
    چه شبها كه نشستيم .و نظارگر ماه شديم
    و چه روزها كه به اميد شب به پايان رسيد
    واي بر اين ايام بي همسفري
    دستم بگير
    هنوز گرماي دستانت را با گرماي جان خويش حفظ كرده ام
    هنوز هم قلبم مالامال عشق توست
    دستم بگير كه جز تو مرا محرمي نيست
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  7. #52
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض

    نه زمین خاک قدیمی
    نه هوا همون هواست
    تا چشام کار میکنه هرچی که مونده نابجاست
    داره از قبیله ما یکی یکی کم میشه
    هرچی دوست داشتم و دارم راهی عدم میشه
    مثل ابرای زمستون دلم از گریه پره
    شیشه نازک دل منتظر تلنگره
    غم سفره های خالی دستای نحیف مردم
    داغ شلاق جهالت به تن شریف مرداست
    همه این هایی که گفتم غم هر روزه منه
    منو در من میشکنه
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  8. #53
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض

    خداجان حرفهايم را توي نيم ساعت بايد برايتان
    بنويسم خودتان ميبينيد كه براي پيداكردن
    هركدام از اين حرفها روي صفحه كليد
    چه قدر عرق ميريزم
    خداجان از وقتي پسر همسايه پولدارمان به من
    گفت كه شما يك ايميل داري
    كه هر روز چكش ميكنيد هم خوشحال شدم هم ناراحت
    خوشحال به خاطر اينكه ميتوانم درد دلم را بنويسم
    و ناراحت از اينكه ما توي خانمان كامپيوتر نداريم
    ما توي خانمان دوتا اتاق داريم
    يك اتاق مال آقاجان و ننه مان است
    يكي هم مال من و حسن و هادي و حسين و زهرا و
    فاطمه و ننه بزرگ
    دو تا پشتي نو داريم كه اكبرآقا بزاز,خواستگار
    زهرا برامان آورده
    يك كمد كه همه چيزمان همان توست
    آشپزخانه مان هم توي حياط است و آقاجان تازه
    با آجر ساختتش
    ما هم مجبوريم براي اينكه براي شما ايميل بزنيم
    دو هفته بريم پيش رضاموتوري
    كار كنيم
    تا بتونيم پول يك ساعت كافي نت را در بياريم
    خداجان, جان هركي دوست داريد زود به زود
    ايميل هاتان را چك كنيد و جواب
    ما را بدهيد
    ما چيز زيادي نميخواهيم
    خداجان, آقاجانمان سه هفته است هر دو تا
    كليه شان از كارافتاده و
    افتاده توي خانه
    خيلي چيز بديست
    خداجان ما عكس كليه را توي كتاب زيستمان
    ديده ايم,اندازه لوبياست
    شكم آقاجان ما هم مثل
    نان بربري صاف است.براي شما كه كاري ندارد.
    اگر ميشود يكدانه كليه برايمان بفرستيد
    ما آقا جانمان را خيلي دوست داريم ,خداجان
    الان بغض توي گلومان است ولي حواسمان هست كه
    اين آدمهاي توي كافي نت
    كه همه شيك و پيكن نوشته هاي ما را دزدكي
    نخوانند
    چون ميدانم حسابي به ما ميخندند و مسخره مان
    ميكنند
    خدا جان اگر ميشود يه كاري بكن اين اكبر اقا
    بزاز بميرد
    آبجي زهرامان از اكبر اقا بدش مي ايد
    اما ننه ميگويد اگر اكبر اقا شوهر زهرامان
    بشود وضعمان بهتر ميشود
    خداجان اكبراقا چهل سال دارد و تا حالا دو
    تا زنش مرده اند.آبجي زهرامان فقط
    سيزده سال دارد خداجان
    الان نيم ساعت و هفت دقيقه است كه دارم
    يكي يكي اين حرف هاي روي صفحه
    كليد را پيدا ميكنم
    خدا جان اگر پول داشتم هر روز برايتان
    ايميل ميزدم
    خوش به حال آدم پولدارها كه هر روز برايتان
    ايميل ميزنند
    تازه همايون پسر همسايه پولدارمان ميگفت با شما
    چت هم كرده است
    خوش به حالش
    خداجان اگر كاري كنيد كه حال آقاجانمان خوب
    شود خيلي خوب ميشود
    چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گزر
    كار پيدا كند و بعد كه پول گيرش
    آمد يك دوش بخرد
    بگذارد توي مستراح
    خداجان ننه بزرگ از اين كار كه حمام توي
    مستراح باشد بدش مي آيد ولي آقاجان
    ميگويد
    حمام خانه پولدارها هم توي مستراحشان است
    خداجان ننه بزرگ ما خيلي مواظب نجس پاكي است
    و گفته است هرگز به اين
    حمام اينجوري نميرود
    ولي خداجان من راستش وقتي خيلي از حمام رفتنم
    ميگذرد بدنم بوي بد
    ميگيرد و
    همكلاسيهايم بد نگاهم ميكنند
    راستي خداجان چه خوب شد كه به ما تلويزيون ندادي
    يك بار كه از جلوي مغازه رد ميشدم ديدم كه
    آدم هاي توي تلويزيون چه غذاهاي
    خوشكلي ميخورند
    حتما خوشمزه هم هست نه؟
    تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نميكرد
    بعضي وقتها ننه كه از رختشويي برميگردد با
    خودش پلو مي آورد
    خيلي خوشمزه است خداجان ننه ميگويد اين بركت
    خداست دست شما درد نكند
    راستي خداجان شما هم حتما خيلي پولداريد كه
    خانه تان را توي آسمان ساخته ايد
    تازه من عكس خانه ييلاقيتان را هم ديده ام
    همان كه روي زمين است و يك پارچه سياه رويش
    كشيده ايد
    خيلي بزرگ هست ها.تازه آنهمه مهمان هم داريد.
    حق هم داريد
    كه روي زمين نياييد چون پذيرايي از
    ان همه آدم خيلي سخت است
    ما اصلا خانه مان مهمان نمي ايد چون ما اصلا
    كسي را نداريم
    ولي آقاجانمان ميگويد اگر كسي بيايد ساعتش را
    ميفروشد و ميوه و شيريني ميخرد
    ما مهماني هم نميرويم چون ننه ميگويد بد است يك
    گله آدم برود مهماني
    خداجان وقت دارد تمام ميشود اگر بيشتر پول داشتم
    ميماندم و باز برايتان
    مينوشتم
    ولي قول ميدهم دو هفته ديگر كه مزدم را گرفتم باز
    بيايم و برايتان ايميل بفرستم
    خداجان به خاطر اينكه درسهايم خوب است از شما تشكر
    ميكنم
    تازه به خاطر اينكه ما توي خانه مان همه همديگر را
    دوست داريم دستت را هم ميبوسم
    من ميدانم كه آدم هاي پولدارهمه شان خودكشي ميكنند
    ولي من هيچ وقت خودم را نميكشم
    تازه خداجان من آدم هايي را ميشناسم كه حتي اسم
    كامپيوتر را نشنيده اند
    بيچاره ها
    شايد از آنها هم دفعه بعد برايتان نوشتم
    خداجان نامه من را فقط خودت بخوان و به كسي
    نشان نده
    صبر كن.......
    آخ جان پنجاه تومن ديگر هم دارم
    خداجان جوابم را بده
    فقط, تو را به خدا, به خارجي برايمان ننويسيد
    چون ما زبانمان خوب نيست هنوز
    آخ, راستي خداجان يادم رفت حسن مان دارد دنبال
    كار ميگردد,يك كاري
    بي زحمت برايش جور كنيد
    هادي هم آبله مرغان گرفته است اگر برايتان
    زحمتي نيست زودتر خوبش كنيد
    حسين هم وقتي ننه ميرود رختشويي همش گريه ميكند
    آبجي فاطمه مان هم چشمانش ضعيف شده ولي رويش نميشود
    به آقاجان
    بگويد چون ميگويد
    پول عينك خيلي زياد است
    اگر ميشود چشمان آبجيمان هم خوب كنيد
    خب وقت تمام است ديگر پدرمان درآمد
    خداجان مهربان, اگر چيز زيادي خواستيم معذرت
    ميخوام هنوز خيلي چيزها
    است ولي رويمان نشد
    راستي خداجان ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد
    پابوس امام رضا
    يك كاري برايش بكنيد بي زحمت
    باز هم دست و پايتان را ميبوسم
    منتظر جواب و كليه ميمانم
    دستتان درد نكند
    بنده كوچك شما صادق
    ......
    خواست دكمه سند رابزند
    دستش عرق كرده بود و چشمش سياهي ميرفت
    يهو كامپيوتر خاموش شد
    خشكش زد!!!!!!!!
    صدايي از پشت سرش گفت:
    اون سيستم ويروسيه نگران نباش الان مياد
    بالا
    اسكناسهاي مچاله توي عرق دستش خيس شد
    ديگه وقتي براي دوباره نوشتن نبود
    يه قطره اشك از گوشه چشمش غلتيد روي
    گونه اش
    بلند شد
    پول رو داد و از كافي نت زد بيرون
    توي راه خودشو دلداري ميداد.
    دو هفته ديگه باز ميام
    باز ميام
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  9. #54
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض دستور زبان عشق

    دستور زبان عشق
    دست عشق از دامن دل دور باد!‏
    می *توان آيا به دل دستور داد؟
    می *توان آيا به دريا حكم كرد
    كه دلت را يادی از ساحل مباد؟‏
    موج را آيا توان فرمود: ايست!‏
    باد را فرمود: بايد ايستاد؟
    آنكه دستور زبان عشق را‏
    بی *گزاره در نهاد ما نهاد
    خوب می *دانست تيغ تيز را
    در كف مستی نمی *بايست داد
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  10. #55
    payam23
    کوچولو در حال فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    126
    0
    1

    پیش فرض

    شايد عشق پيش از هنگام پيرمان كند و هنگامي جواني را به ما باز مي گرداند كه ديگر دوران جواني گذشته.
    اما چگونه ان لحظه ها را به ياد نياورم؟
    براي همين مي نويسم تا اندوه را به دلتنگي و تنهايي را به خاطره تبديل كنم.
    اب ها ميتوانند ان چه را كه اتش نوشته خاموش كنند پس همه داستان هاي عاشقانه يكسانند
    سبز باشید
  11. #56
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض

    نيمه شب آواره و بي حس و حال
    در سرم سوداي جامي بي زوال
    پرسه اي آغاز كرديم در خيال
    دل بياد آورد ايام وصال
    از جدايي يك دو سالي مي گذشت
    يك دو سال از عمر رفت و بر نگشت
    دل بياد آورد اول بار را
    خاطرات اولين ديدار را
    آن نظر بازي و آن اسرار را
    آن دو چشم مست و آهو وار را
    هم چو رازي مبهم و سر بسته بود
    چون من از تكرار او هم خسته بود
    آمد و هم آشيان شد با من او
    هم نشين و هم زبان شد با من او
    خسته جان بودم كه جان شد با من او
    نا توان بود و توان شد با من او
    دامنش شد خوابگاه خستگي
    اينچنين آغاز شد دلبستگي

    واي از ان شب زنده داري تا سحر
    واي از ان عمري كه با او شد بسر
    مست او بودم ز دنيا بي خبر
    دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
    امد و در خلوتم دمساز شد
    گفتگو ها بين ما آغاز شد

    گفتمش ،
    گفتمش درعشق پاورجاست دل
    گر گشايي چشم دل زيباست دل
    گر تو زورغبان شوي درياست دل
    بي تو شام بي فرداست دل
    دل ز عشق روي تو حيران شده
    در پي عشق تو سرگردان شده

    گفت ،
    گفت در عشقت وفادارم بدان
    من تو را بس دوست مي دارم
    شوق وصلت را به سر دارم بدان
    چون تويي مخمور خمارم بدان
    با تو شادي مي شود غم هاي من
    با تو زيبا مي شود فرداي من

    گفتمش عشقت به دل افسون شده
    دل ز جادوي رخت افسون شده
    جز تو هر ياري به دل مدفون شده
    عالم از زيباييت مجنون شده

    بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
    بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
    طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
    در سرم جز عشق او سودا نبود
    بهر كس جز او در اين دل جا نبود
    ديده جز بر روي او بينا نبود
    همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
    خوبي او شهره ي آفاق بود
    در نجابت در نكوهي آفاق بود

    روزگار
    روزگار اما وفا با ما نداشت
    طاقت خوشبختي ما را نداشت
    پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
    بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
    آخر اين قصه هجران بود و بس
    حسرت و رنج فراوان بود و بس
    يار ما را از جدايي غم نبود
    در غمش مجنون و عاشق كم نبود
    بر سر پيمان خود محكم نبود
    سهم من از عشق جز ماتم نبود
    با من ديوانه پيمان ساده بست
    ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
    بي خبر پيمان ياري را شكست
    اين خبر نا گاه پشتم را شكست
    آن كبوتر عاقبت از بند رفت
    رفت و با دلداري ديگر عهد بست
    با كه گويم او كه همخون من است
    خصم جان و تشنه خون من است
    بخت بد وين وصل او قسمت نشد
    اين گدا مشمول آن رحمت نشد
    آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

    عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
    عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
    با چنين تقدير بد تدبير نيست
    از غمش با دود و دم همدم شدم
    باده نوش غصه او من شدم
    مست و مخمور و خراب از غم شدم
    زره زره آب گشتم كم شدم

    آخر آتش زد دل ديوانه را
    آخر آتش زد دل ديوانه را
    سوخت بي پروا پر پروانه را
    عشق من
    عشق من از من گذشتي خوش گذر
    بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
    خاطراتم را تو بيرون كن زسر
    ديشب از كف رفت فردا را نگر
    آخرين يك بار از من بشنو پند
    بر من و بر روزگارم دل نبند
    عاشقي را دير فهميدي چه سود
    عشق ديرين گسسته تار و پود
    گرچه آب رفته باز آيد زجوب
    ماهي بيچاره اما مرده بود

    بعد از من هم آشيانت هر كس است
    بعد از من هم آشيانت هر كس است
    باش با او ياد تو ما را بس است
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  12. #57
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض

    در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
    سالها پيش از اين در بهاري زيبا در غروبي غمگين در سكوتي سنگين ما به هم بر خورديم
    تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين
    من براي دل تو آن بهار زيبا
    تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
    روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم
    تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي
    دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
    بي خبر گشت اسير
    من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد , با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم
    كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها اميد دل نا اميد من
    كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نميرد دل من
    حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
    در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
    دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  13. #58
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض دل خوش

    دل خوش

    جا مانده است
    چيزي جايي
    كه هيچ گاه ديگر
    هيچ چيز
    جايش را پر نخواهد كرد
    نه موهاي سياه و
    نه دندانهاي سفيد
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  14. #59
    mahdisagheb
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    varamin
    نوشته ها
    303
    0
    3

    پیش فرض بهانه

    بهانه

    بي تو
    نه بوي خاك نجاتم داد
    نه شمارش ستاره ها تسكينم
    چرا صدايم كردي
    چرا ؟
    سراسيمه و مشتاق
    سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
    نشان به آن نشان
    كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
    و عصر
    عصر واليوم بود
    و فلسفه بود
    و ساندويچ دل وجگر
    در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح در انزوا می خورد و می تراشد و این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد ...
  15. #60
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض


    می دانی زندگی یعنی چه ؟
    زندگی یعنی غرور، زندگی یعنی گذرکردن بی تفاوت، زندگی یعنی خندیدن به صدای شکم گرسنه ای در کنار گذر خیابان...
    می دانی زندگی یعنی چه ؟
    زندگی یعنی کوبیدن در گوش پسرک کوچکی که در خیابان گوشه شلوارمان را گرفته و برای خریدن آدامس هایش التماس می کند... چارتاش صد تومن... تو رو خدا . زندگی یعنی بستن چشم... یعنی ندیدن. ندیدن پسرک کوچکی که با پنج تومنی کوچکش از مغازه خواربارفروشی بیرون می آید... مش کریم بقال دیروز و ریاست محترم سوپرمارکت چهار فصل امروز... به او گفت : پنج تومنی هیچی نداریم. زندگی یعنی ندیدن عرق بر پیشانی پدری که فرزندش بستنی فروش کنار خیابان را با دست های کوچکش به پدرش نشان می دهد و او را می کشد... بعدا می خرم... زندگی یعنی دروغ. زندگی یعنی تزویر. زندگی یعنی یک سراب بزرگ. زندگی یعنی به نیزه قرآن کردن. زندگی یعنی یک کمربند، کمربندی که زیر شکم او گم شده است، اویی که با خون جگرهای هزاران نفر بزرگترین مجلس عزای حسین را برپا کرده است.
    زندگی یعنی رها کردن. زندگی یعنی گم شدن. زندگی یعنی جمع شدن در ماشین، روشن کردن یک سیگار برگ و بلند کردن صدای آهنگ مایکل و گذشتن از همه این چیزها... با سرعت...
    - زندگی یعنی دل شکستن... زندگی یعنی له کردن... زندگی یعنی زیر پا گذاشتن همه چیز. زندگی یعنی خندیدن. خندیدن به همه آنهایی که زیر بار سنگین زندگی له می شوند. زندگی یعنی کج شدن کمر یک مرد. زندگی یعنی قالب زدن آجر زیر آفتاب هوای پنجاه و پنج درجه، با دست های کوچک پسرک هشت ساله... از ساعت پنج صبح، تا هفت شب... زندگی یعنی نگاه پسرک کوچک پا برهنه از پشت شیشه های بلند و کشیده یک رستوران . زندگی یعنی پدری که به خاطر دیه برای فرزندانش خودش را به زیر ماشین پرت می کند.... من که برای بچه هام فایده ندارم، بلکه مردنم براشون سودی داشته باشه... زندگی یعنی ماهی سی هزار تومان، فقط همین. و زندگی با همه این چیزها، یعنی ساختن حسینیه یک میلیارد تومانی... زندگی یعنی خون بالا آوردن دخترک دم بخت در کنار دار قالی... و در آخر، زندگی یعنی پایین کشیدن شلوار کارگر کوچولوی کارگاه شکلات سازی، به خاطر یک مشت شکلات که برای خواهر کوچکش از کارگاه کش رفته بود، در زیر بازار چه، جلوی همه رهگذران... زندگی یعنی همین... زندگی یعنی یک تمسخر بزرگ یک ریشخند ابدی . زندگی یعنی صفر.

    - می دانی زندگی یعنی چه ؟
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
صفحه 4 از 1727 نخست 123456789142454104504 ... آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 25897

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •