ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 5 از 464 نخست 12345678910152555105 ... آخرین
نمایش نتایج: از 61 به 75 از 6957
  1. #61
    gomnam
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    July 2008
    نوشته ها
    889
    10
    46

    پیش فرض

  2. #62
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [SIZE=3:ac45da332b]
    دختركي دردانه كه روزهاي تعطیل يكدم از پدرش جدا نميشد. شبها براي بازگشت پدر چه بيتاب بود.هميشه به استقبال پدر ميرفت و صبح ها به سختي اجازه رفتن به پدر ميداد.دختركي كه هميشه انگشت اشاره ي پدر را ميگرفت و با او به گردش ميرفت.فرق نميكرد كجا.مهم با هم بودن بود .قدش به زحمت به زانوان پدر ميرسيد و پدر چه آرام و با حوصله گام بر ميداشت كه دختركش بتواند پا به پاي او راه بيايد.

    "نه!!!بغلت نميكنم.بايد روي پاي خودت بايستي اما من در كنارت هستم.هميشه!زير بغلت را نميگيرم كه بفهمي بايد محكم باشي . زمانه با تو بازيها خواهد داشت اما من در كنارت هستم.دستم را بگير .نميگذارم زمين بخوري كه زخمي بشوي اما اگر زمانه زخمي بر دلت زد باز من در كنارت هستم."

    سالها گذشت....

    رد بي رحم گذر زمان چين هايي عميق بر چهره ات به جا گذاشت.برف سفيدي بر موهاي سياهت نشست.به ياد دارم روزي مو هاي سفيدت را شماره ميكردم اما اكنون مدتهاست موهاي سياهت را جستجو ميكنم.دستان مهربانت كه روزگاري رسم محبت به من آموخته بود اكنون لرزان و پينه بسته است.و قامت افراشته ات كه درس ايستادگي به من آموخت خميده شده......

    هر روز روز توست.روز پاس داشت از زحمات و تلاش هايت.اما به بهانه ي روزت اجازه بده هزاران بوسه بر دستان پينه بسته و چشمان كم فروغت بزنم و بگويم كه تا چه حد دوستت دارم و تا چه حد مديون ايثار و فداكاريت هستم.
    [/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  3. #63
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    نيمي از من مال تو
    نيم ديگر هم مال تو
    تمام قلب و احساسام وقف تو
    به خدا دگر چيزي ندارم
    همان هم مال تو
    جان ناچيزم فداي موي تو
    مادرم
    اي عصاره ايمان
    اي چكيده ايثار
    اي خود عشق
    عاشق بودن و عاشق ماندن
    را به من هم بياموز

    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  4. #64
    gomnam
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    July 2008
    نوشته ها
    889
    10
    46

    پیش فرض


    [SIZE=3:e79c4ce246]مادر.... هرگاه باشکوهترین مظاهر خلقت ومقدسترین پدیده های الهی را می بینم بی اختیار بیاد مقام آسمانی تو می افتم وهر لحظه بر صفا وعظمت آسمانهای مینا رنگ وستارههای خیال انگیز مینگرم ویا مجد وشکوه اقیانوسهای مواج وبی ساحل را بخاطر میاورم بی اراده بیاد عظمت روح وپاکی دل ومناعت مقام تو می افتم.
    راستی روح مادر ودل او آئینه شگفتیهای طبیعت است.
    آیا تاکنون گلباران دشتها را از قله کوهساران تماشا کرده اید؟
    آیا طراوت گلهای بهاری وخنده شکوفه های چمن را پس از نم نم باران مشاهده نموده اید؟آیا رقص موزون ودل انگیز امواج دریا را در زیر نور ماه دیده اید؟می بینید صفا و زیبائی این صحنه های با شکوه ودلپذیر چقدر به روح مادر شبیه است؟احساس می کنید که بیقراریهای توام با ابهت آن موجها چقدر با احساسات پاک و عواطف زنده مادر همانند است؟
    گوئی روح قدسی مادر از زیبائی وصفا سرشته شده از شکوه وجلال لبریز گشته و با مهر و وفا آکنده است!
    راستی مادر...... کدام وهم و اندیشه ای میتواند مقام آسمانی ترا درک کند؟ کدام زبانی قادر است حکایت عشق و افسانه دلدادگیهای ترا نسبت بفرزندانت بیان کند؟وکدام قلم را زیبنده است که سخن روح و گفتنی های دل پرماجرای ترا در حرکات خود شرح دهد؟مگر نمیدانی که زبان زمین از وصف مقام آسمانی تو عاجز است؟

    [/SIZE]
  5. #65
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [SIZE=3:5a2d1e88f1]
    :?: پدر :?:
    [/SIZE]
    [SIZE=3:5a2d1e88f1]

    پدر را کوه مشکلهاست بر دوش
    پدر آتشفشان سرد وخاموش

    پدر میعاد گاه اشک و لبخند
    پدر محکم پدر کوه دماوند

    پدر جاری پدر نبض حیاتم
    پدر آنکس که می بخشد ثباتم

    پدر حافظ پدر امنیت من
    تمام آبرو و حیثیت من

    پدر تنها دلیل اعتبارم
    ببین باشد از او من هر چه دارم

    پدر ابری کزو نیکی ببارد
    پدر بر روی چشمم جای دارد

    دلم از بهر دیدارش زند پر
    مرا چون تاجی از گل هست بر سر

    پدر بعد از خدا تنها پناهم
    پدر دلگرمی من تکیه گاهم

    اگر چه راه تاریک وسیاه است
    پدر تا کاروان سالار راه است

    ندارم هیچ ترس از پیچ و خم ها
    ندارم غصه بهر بیش کم و ها

    پدر بودی همیشه نزد من کاش
    پدر تا زنده هستم پیش من باش
    [/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  6. #66
    gomnam
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    July 2008
    نوشته ها
    889
    10
    46

    پیش فرض


    [SIZE=3:25e5e1ff7e]مادر... ای مسافر عزیز بهشت،مادر ای جلوه رحمت الهی،مادر ای الهه هستی بخش زندگی پرور،مادر ای محور همه غمها ورنجها:همه جای دلمرا وهمه احساسم را برتو تقدیم میکنم.
    مادرا روی مهت روح وروان است مرا
    مهرتو قوت تن وقوت جان است مرا
    در دل اندیشه تو گنج نهان است مرا
    یک نگاه تو،به از هردو جهان است مرا
    فارغم باتو زهر خوب وبد ای پاک سرشت
    زیر پای تو نهادست خدا،باغ بهشت
    [/SIZE]
  7. #67
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,511
    6,777
    9,107

    پیش فرض

    [SIZE=3:7a7fd42269]تو كيستي كه زدستت بهار مي ريزد ؟

    بهار در قدمت برگ و بار مي ريزد !

    زچشم گرم تو خورشيد نور مي گيرد

    چو مهر روي تو بر شام تار مي ريزد

    به زير پاي تو اي ياس گلشن ياسين !

    نسيم عشق ، گل انتظار مي ريزد

    چو عطر آمدنت را به سينه مي كارم

    زروي آينه دل غبار مي ريزد

    زباغ ، حضرت گل دست و روي مي شويد

    چو طرح ياد تو در جويبار مي ريزد

    نگاه عاطفه از بس به انتظار نشست

    زدست هر مژه اش آبشار مي ريزد

    چراغ گل به شبستان باغ مي تابد

    چو اشك شوق تو بر لاله زار مي تابد

    تو سر رسيدي و از شوق ، گيسوان درخت

    به روي آينه چشمه سار مي ريزد

    شميم نام تو وقتي سفر كند با باد

    گلاب از نفس روزگار مي ريزد.
    [/SIZE]


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  8. #68
    arafat
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    November 2008
    محل سکونت
    کویر بی نشان انتظار
    نوشته ها
    1,830
    0
    9

    پیش فرض

    [SIZE=3:7c3c2c4463]آهسته باز از بغل پله ها گذشت
    در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
    اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
    او مرده است و باز پرستار حال ماست
    در زندگي ما همه جا وول ميخورد
    هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
    در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
    بيچاره مادرم
    هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
    آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
    امروز هم گذشت
    در باز و بسته شد
    با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
    چادر نماز فلفلي انداخته بسر
    كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
    او فكر بچه هاست
    هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
    بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
    او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
    آمد بجستجوي من و سرنوشت من
    آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
    آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
    هر شب در آيد از در يك خانه فقير
    روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
    او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
    تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
    در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
    هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
    اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
    اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
    مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
    در ، باز و سفره ، پهن
    بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
    يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
    او مادر من است
    انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
    با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
    روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
    اما قطارهاي پر از زاد آخرت
    وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
    اين مادر از چنان پدري يادگار بود
    تنها نه مادر من و درماندگان خيل
    او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
    خاموش شد دريغ
    نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
    با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
    ناهيد ، لال شو
    بيژن ، برو كنار
    كفگير بي صدا
    دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
    او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
    اقوامش آمدند پي سر سلامتي
    يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
    بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
    لطف شما زياد
    اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
    اين حرفها براي تو مادر نميشود .
    پس اين كه بود ؟
    ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
    ليوان آب از بغل من كنار زد ،
    در نصفه هاي شب .
    يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
    نزديكهاي صبح
    او زير پاي من اينجا نشسته بود
    آهسته با خدا ،*
    راز و نياز داشت
    نه ، او نمرده است .
    نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
    او زنده است در غم و شعر و خيال من
    ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
    كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
    آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
    هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
    او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
    با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
    از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
    اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
    او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
    وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
    لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
    وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
    تا ساختم براي خود از عشق عالمي
    او پنجسال كرد پرستاري مريض
    در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
    اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
    تنها مريضخانه ، باميد ديگران
    يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
    در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
    پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
    صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
    طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
    درياچه هم بحال من از دور ميگريست
    تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
    يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
    مادر بخاك رفت .
    آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
    او هم جواب داد
    يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
    معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
    اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
    شايد كه جان او بجهان بلند برد
    آنجا كه زندگي ،* ستم و درد و رنج نيست
    اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
    يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
    اما خلاص ميشود از سرنوشت من
    مادر بخواب ، خوش
    منزل مباركت .
    آينده بود و قصه بيمادري من
    ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
    من ميدويدم از وسط قبرها برون
    او بود و سر بناله برآورده از مغاك
    خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
    ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
    خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
    ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
    باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
    چشمان نيمه باز :
    از من جدا مشو
    ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
    انگار جيوه در دل من آب ميكنند
    پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
    خاموش و خوفناك همه ميگريختند
    ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
    دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
    وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
    يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
    ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
    تنها شدي پسر .
    باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
    ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
    پيراهن پليد مرا باز شسته بود
    انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
    بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
    تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
    ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
    اما خيال بود
    اي واي مادرم
    __________________

    برای داشتن تو ، چه راه دوری رفتم
    دلم میخواد بدونی ، راهو چجوری رفتم
    شهریار [/SIZE]
    خورشید
    جاودانه میدرخشد در مدار خویش
    ماییم که پا جای پای خود می نهیم
    و غروب میکنیم هر پسین



    سنگ نوشته قبر حسین پناهی
  9. #69
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [SIZE=3:b2eeed996a]
    پدر عزیزم شرمگینم :x

    به همه کارهایی که از من انتظار داشتی و انجام ندادم شرمگینم

    به همه قول هایی که دادم و عمل نکردم شرمگینم

    پدر مهرت رو از من نگیر من شرمگینم و میدونم همچنان که نذاشتی در اوج سختی سختی ببینم و من نتونستم جبران کنم شرمگینم

    پدر قطره اشکم که الان روی صورتم در حال رقص و خود نمایی هست که از شرم و شرمندگی من نسبت به شماست

    پدر افتخار بوسیدن دستت رو از من نگیر

    دوستت دارم :P

    میام تنها توی قلبت میشینم من و قلبت رو جایی جا نذاری

    :!: بابا جونم دوستت دارم :!:
    [/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  10. #70
    fariba
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    روستاي ساده عشق
    نوشته ها
    7,082
    247
    275

    پیش فرض

    [SIZE=3:62819f7b9a]از راه دور آري از راه دور اشكهايت را پاك كند

    تو را در آغوش كشد و نوازش پدرانه ي خود را نثارت كند

    چقدر زيباست دنياي كوچك من دنيايي كه در آن يك نفر

    فقط يك نفر هست كه به داد دل تنهايت برسد!

    خداوندا به حرمت اين عشق ملكوتي و پاك


    تعداد اين انسانهاي انسان را زياد كن!!!

    آنقدر زياد كه هيچ دلي بي همدرد نباشد .


    هيچ اشكي روي گونه خشك نشود.

    آري من با تمام عشقم و با تمام وجودم مي گويم كه:

    تو را دوست دارم اي همه خوبي همه پاكي!

    و آن كسي كه مرا در نهايت غم به اوج شادي رساند

    هيچكس نبود جز:

    پدرم (تاج سرزمين عشق)[/SIZE]

    به کدامین بهانه مرا به دنیایت پیوند
    زدی که اینگونه محتاج بودنت
    شده ام !!!

  11. #71
    fariba
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    روستاي ساده عشق
    نوشته ها
    7,082
    247
    275

    پیش فرض

    [SIZE=3:c10b296995]دنبال يه واژه از كوچه پس كوچه ها گذشتم

    به كدامين سرزمين بايد رفت؟

    به كدام باد بايد گفت؟

    جمله اي زيبا درباره ي مادر را؟

    كلمه ي كه بتواند خنده شيرن تو را معني كند،

    حرفي كه بتواند راز سفيدي موهايت را بگويد،

    اما كلمه ي نمي يابم

    فقط مادر ، قديسه ي من

    [/SIZE]

    به کدامین بهانه مرا به دنیایت پیوند
    زدی که اینگونه محتاج بودنت
    شده ام !!!

  12. #72
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    هنوز به ياد غربتت هزار تا شعر تو دلمه

    اما نمي خوام بگمش جاشون فقط تو قلبمه

    فكر مي كني كه اين روزا، چرا شدم يه بي خيال؟

    آخه مي خوام غم تو رو ، رنگ بزنم، رنگ محال

    ميخوام ديگه بزرگ بشم از بچگي دست بكشم

    مي خوام چشامو باز كنم به روياهام خط بكشم

    دلم مي خواد داد بزنم غصه رو از ياد ببرم

    وقتي مي پرسن عاشقي؟ بگم نه من مسافرم

    مسافر شهر غريب، شهري كه اسمي نداره

    اونجا بشم غرق سكوت، جايي كه دل كم نياره
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  13. #73
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض


    :?: داستان عشق مادری :?:

    My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.

    مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

    She cooked for students & teachers to support the family.

    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

    There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

    یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

    I was so embarrassed. How could she do this to me?

    خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

    I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

    به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

    The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

    روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

    I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

    فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

    So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

    روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

    My mom did not respond...

    اون هیچ جوابی نداد....

    I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

    حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

    I was oblivious to her feelings.

    احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

    I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

    So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

    Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

    اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

    I was happy with my life, my kids and the comforts

    از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

    Then one day, my mother came to visit me.

    تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

    She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

    اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

    When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

    وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر

    I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

    سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

    And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

    اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

    One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

    یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

    So I lied to my wife that I was going on a business trip.

    ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

    After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

    بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

    My neighbors said that she is died.

    همسایه ها گفتن كه اون مرده

    I did not shed a single tear.

    ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

    They handed me a letter that she had wanted me to have.

    اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

    "My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

    ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

    I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

    But I may not be able to even get out of bed to see you.

    ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

    I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

    You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

    آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

    As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

    به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

    So I gave you mine.

    بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

    I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

    برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

    With my love to you,

    با همه عشق و علاقه من به تو



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  14. #74
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [SIZE=3:f2bb0e002c]
    مادر دوستت دارم و تا ابد به تو محتاجم

    تا ابد دوستت دارم وبه تو محتاجم

    و همین لحظه این قدر اشک

    برای ریختن دارم که موهایت ترشود

    خودم رااز تو دورکرده ام با این وجود

    توجه و عشق تو هنوز در دلم بر پاست

    تو سر پناه و مامن من هستی

    که مرا از گزندها و آسیب ها حفظ کنی

    من از دیوارها می گذرم و پرواز می کنم

    و تمام کارهایی را که باید،انجام می دهم

    تا در پناه تو باشم

    شاید من یاغی و سرکش باشم

    اما می دانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام

    از عشق تو

    سرشاراست

    من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم،

    مادر لبخندی که

    هر گره ای را باز میکند

    برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای متاسفم

    اما بعد از طوفان های کوچک

    این آرامش است که پا برجا خواهد ماند
    [/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  15. #75
    arafat
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    November 2008
    محل سکونت
    کویر بی نشان انتظار
    نوشته ها
    1,830
    0
    9

    پیش فرض

    شب آن شب است که باری تو را بهانه بگیرم

    ره اتاق تو با شوق کودکانه بگیرم



    انار دیده و دل را چنان به هم بفشارم

    که ازتمام تنم اشک دانه دانه بگیرم



    شبیه فا خته کو کو کنم فراز سرایت

    بر آن خرابه ی خاموش آشیانه بگیرم



    شبانه مجلس سوگی به پا کنم سر خاکت

    تورا بهانه کنم فال عاشقانه بگیرم



    تمام عمر سرم را به روی شانه گرفتی

    بر آن سرم بشتابم تو را به شانه بگیرم



    تورا به شانه بگیرم وَ الوداع بخوانم

    شرر به پاکنم آتش شوم زبانه بگیرم



    بگو چگونه تو را ای تمام دارو ندارم

    به خاک ها بسپارم وَ را ه خانه بگیرم



    رها نمی کندم شعر گریه خیز و بر آنم

    که طبع سرکش خودرا به تازیانه بگیرم



    سلام می دهم از دور خانه ی پدری را

    جواب خود مگراز خشت های خانه بگیرم.....

    خورشید
    جاودانه میدرخشد در مدار خویش
    ماییم که پا جای پای خود می نهیم
    و غروب میکنیم هر پسین



    سنگ نوشته قبر حسین پناهی
صفحه 5 از 464 نخست 12345678910152555105 ... آخرین
نمایش نتایج: از 61 به 75 از 6957

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •