ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 11 از 747 نخست ... 678910111213141516213161111511 ... آخرین
نمایش نتایج: از 151 به 165 از 11193
  1. #151
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,361

    پیش فرض

    این روزها دلگیرم ، دلتنگم ...


    اما دلخور نـیستم ...


    صبح هادلخوشی هایم را با ویلچر به گردش می برم ...


    روزها آدم های اطرافم را می شمارم ...


    شب ها گوسفند ها را ...


    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  2. #152
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    مثل اینکه ابر شده ام...

    باد که میخورد به تنم؛

    بارانم می آید...!

    هوای اطرافم از باد گذشته،

    طوفانیست ...



    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  3. #153
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,361

    پیش فرض

    ترکـت کردم ..!


    مثل سیگاری که هرگز نکشیده* ام !





    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  4. #154
    راحیل
    مدیر بخش عکس

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    هرکجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    13,942
    4,922
    8,738

    پیش فرض

    دلتنگی چه معنی دارد ؟

    دلتنگی معنی ندارد ... درد دارد !!

    مَــن خــود
    بـه چشــم خویشتــن
    دیدم کــه جانَــــم میــرود


  5. #155
    Aden

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    5,366
    2,350
    1,635

    پیش فرض

    هجری به سالهای فراوان کشيده ام

    وصلی به طول مدت هجرانم آرزوست


    .
    .
    .

    ...
  6. #156
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض


    اشـتـیــاقِ چـِشــمـانـَم را

    بـه خَـنـده ای سَــــــ ـــــ ـرد

    خــامـوش مـی کـُنــَم

    و مـی گـُــــ ــ ـذرَم ...
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  7. #157
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    امشب به ياد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

    در اضطراب کهنه غم ها ، دلم گرفت

    انگار بغض تازه اي از نو شکسته شد

    در التهاب ِ خيس ِ ورق ها ، دلم گرفت !




    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  8. #158
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    ایستاده ام مثل یک علامت سوال غمگین

    خسته از سوال...

    گریه های بیصدا حـــــــــــــــــــــق مــن نـیـست

    این غم بی انتها حـــــــــــــــــــــق مـن نـیـست
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  9. #159
    Aden

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    5,366
    2,350
    1,635

    پیش فرض

    زير رگبار گريه های سرد

    زير شلاق لحظه های تلخ

    باز هم

    ستاره ای برايت خواهم چيد

    باز هم گريه خواهم کرد

    باز هم «تو» را خواب خواهم ديد


    ...


    ...
  10. #160
    راحیل
    مدیر بخش عکس

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    هرکجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    13,942
    4,922
    8,738

    پیش فرض


    نه سهمم از آن کوچه هاست و نه من از آن کوچه هایم ...

    در به در گشتن ٬ از این آغوش به آن آغوش خزیدن ٬

    و هیچ کجا ... آه ... هیچ کجا ٬ حتی هیچ نیافتن .....

    آری ٬

    سهم من و از آن من از تمام نا تمام این شهر است ...

    های ٬ های ...

    های ...

    چه کسی می داند ... ؟

    چه کسی می داند ... ؟

    ...

    دلم گرفته است ...

    و تمام روزنه ها تنها به سوی مرگ گشوده می شوند ....


    به روی گور آرزو هایی که در آغوش خاک آلود این دیار

    چشم های معصومشان را بستند

    و از غربت تلخ تنهایی من سفر کردند ...

    کاش به روی هر چه آرزو راه رفتن را می بستند ...

    ...

    من گم شده ام ٬ دراین سرزمین بی رویا ...

    در این بیایان خشک بی آرزو ...

    در این سکوت پر هراس نا امیدی ...

    در این پایان ناگهان من ...

    چرا تمام شدم ...؟

    چرا ...؟

    شاید در تمام آن آغوش ها بود که همه چیز مرا گرفتند

    و شبی را تا صبح ٬

    با همه دنیای روشن من سحر کردند ...

    و من

    در این تنهایی بی پایان

    در این تاریکی مطلق ٬

    حتی کور سویی نمی یابم ٬

    تا شاید خود ٬ اشک هایم را ببینم

    و با دست های سرد و از گور بر خاسته ام

    از گونه هایم بزدایم ...


    چه قدر این سرما کشنده است ...

    و انگار خورشید برای همیشه از آسمان من غروب کرده است ...

    و زندگی در گور خفته است ...

    ...

    چه پایانی ...؟

    چه پایانی ...؟

    چه پایانی ...؟

    که من آن دم که در آغوش عشقی پاک هیچ نیافتم ٬ تمام شدم ...!

    ...

    سرد است ٬ تیره است ٬ تلخ است ٬

    تمام روزگار من ...

    و این هوای مه آلود لعنتی هیچ روزنه ای برای دیدن باقی نگذاشته است ...

    کاش بارانی می بارید ...

    ولی از کدام ابر ... ؟!

    از کدام ابر که من دوستش داشته باشم ... ؟

    که رگباری دیگر بر سرم نبارد ...

    نه !

    کاش باران هم نبارد ...

    ...

    ای تمام پایان سفر !

    مرا در بر بگیر ...

    مرا در آغوش بگیر ...

    از این همه آغوش تاریک که تمام روشنی ام را به یغما برده اند ٬

    دلگیر و خسته ام ...


    ای مرگ ! تنها آغوش تو را می خواهم ...

    بیا و یک شب از لبانم کام بگیر ...

    بیا و یک شب با تمام تنهایی ام بیامیز ...

    بیا یک شب مرا آبستن کن از درد جان دادن ...

    بیا تا صبح دم در حجله ی گور ٬

    کودکی رفته ام را در آغوش بگیرم ٬

    تا تمام حسرت در آغوش گریستنم را در آغوشم بگرید ...

    آه ...

    آرزو های سوخته ام ...

    آه ...

    رویای بر باد رفته ام ...

    آه ...

    کودکی بی پناهم ...

    دخترک معصوم آبی پوش من ...

    دستهایت را به من بسپار ٬

    بیا شاید امشب باد ما را با خود ببرد ...


    عزیزکم ...

    چرا تو را به هر آغوشی سپردم ... ؟

    چرا تو را بر در هر خانه ای بردم ... ؟

    چرا تو را در به در کوچه های شهر خاکستری درد کردم ... ؟

    چرا تو را به دست هر غریبه ای سپردم ... ؟

    چرا تو را عاشق کردم ... ؟

    چرا تو را در حسرت رویای شیرینت گذاشتم ... ؟

    آه ... ای محال ...

    دست های کودکی ام را رها کن ... !

    مرگ امشب در انتظار ماست ...

    ببین ماه چه زیبا می تابد ... !

    دست های سرد و کوچکش را می گیرم ...

    نسیمی می وزد ...

    و عاقبت

    نیمه شب

    باد ما را با خود

    می برد ...

    مَــن خــود
    بـه چشــم خویشتــن
    دیدم کــه جانَــــم میــرود


  11. #161
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    دلم گرفته تر از این نمیشود،

    چشمهایم خیستر از این نمیشود

    تمام غمها و غصه ها در دل من جا گرفته ،

    میدانستم اشکهایم روزی تمام میشود



    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  12. #162
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,361

    پیش فرض

    کاش زمان توی دستم بود

    تا لحظه با تو بودن را

    آنقدر طولانی می کردم
    ...
    تا برای بی تو بودن....
    .
    .
    .
    وقتی باقی نماند..


    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  13. #163
    Hanieh-94
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    زیــر این سقفــ کــبـ ـود
    نوشته ها
    10,070
    12,589
    7,982

    پیش فرض



    صرف نظر از ..

    کمی سر درد

    و مقداری کسالت و

    اندکی رنج روح ..

    روی هم رفته

    حالم خوب است
    .
    .
    .
    !
    گاهی فکر می کنم
    ولایت
    یعنی
    همیشه یک نفر منتظر است تا آن هایی که عقب افتاده اند برسند
    و آن هایی که جلوتر رفته اند برگردند ...


  14. #164
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    و من تنهايم...

    با تنهایی هایم

    حرف میزنم

    میخندم

    میگریم


    میرقصم

    و میمیرم...

    واین بار

    تنهایی با من حرف میزند!

    در گوش من آهسته می گوید...

    که همیشه با من است!!

    و من

    عاشق تنهایی شده ام...
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  15. #165
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,361

    پیش فرض

    یادم رفت ..




    چشمهایم را..




    پر از هوای بودنت کنم!..





    تا اینهمه بیقرار نبودنهایت نباشند..!!









    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





صفحه 11 از 747 نخست ... 678910111213141516213161111511 ... آخرین
نمایش نتایج: از 151 به 165 از 11193

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •