ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 9 نخست 12345678 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 131
  1. #31
    00ghogha
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2008
    محل سکونت
    جنوب - بندر گناوه
    نوشته ها
    1,263
    32
    6

    پیش فرض

    [SIZE=3:b90b672c35]در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت در این کوه رودی است به نام صفا در این رود آبراهی میرود به نام وفا سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع بگذار گریه کنم برای عاطفه ای که نیست و دنیایی که انجمن حمایت از حیوانات دارد اما انسان پا برهنه و عریان میدود برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش سوگوار انقراض نسل دایناسورند بگذار گریه کنم برای انسانی که راه کوره های مریخ را شناخته است اما هنوز! کوچه های دلش را نمی شناسد[/SIZE] :?: :?: :?:
    نبودن هیچکس سخت نیست ، فراموش کردن یک بودن سخت است
  2. #32
    00ghogha
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2008
    محل سکونت
    جنوب - بندر گناوه
    نوشته ها
    1,263
    32
    6

    پیش فرض

    [SIZE=3:8e42c357e3]خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از این همه دروغ... خسته ام از این کلمات کودکانه،از این دلخوشی های بچه گانه خسته ام از این مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ، فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه از بازی با این همبازی های بچه تر از خودم...خسته از دویدن... برای رسیدن...برای رسیدن به هیچ! خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق...از اعتیاد چشمانم به اشک. خسته از باور دروغی بنام عشق...خسته از این قمار ...از قمار دل...قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده...بازنده ای بیش نخواهی بود... قماری که در پایانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل میشود که برنده با آن بر دل بازنده میکوبد... چکشی که فقط خرد میکند..و دست به دست منتقل میشود بازنده های قمار امروز شاید چکش به دستان قمار فردا باشند خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل...خسته از بریده شدن دستم به دست این خرده شیشه های مقدس...خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه،خسته از شنیدن صدا در دل...که هر از گاه غریبه ای بر آن میکوبد... خسته از نوشتن نام این رهگذران بر دیوار دلم با تیشهء عشق خسته از پاک کردن نام این رهگذران پس از رفتنشان ازاین سامان...خسته از کاروانسرا شدن دل و به زیر سوالرفتن عشق... خسته ام .. خستهء .. خسته[/SIZE] :?: :?:
    نبودن هیچکس سخت نیست ، فراموش کردن یک بودن سخت است
  3. #33
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,883
    8,789
    7,607

    پیش فرض

    [SIZE=3:2b93a370e2]بارش٬ سنگين بود و وزش باد ٬ بی رحم.
    دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگينی می کرد٬
    نفس نفس می زد٬
    اما کسی صدای نفسهای او را نمی شنيد.
    کسی او را نمی ديد.
    دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.
    خــدا دانه ی گندم را فوت کرد.
    مورچه می دانست که نسيم ، نفس خداست .
    مورچه دانه را دوباره بر دوش گذاشت.
    و به خــدا گفت :
    " گاهی يادم می رود که هستی ، ای کاش بيشتر می وزيدی. "
    خدا گفت :
    " هميشه می وزم ، نکند ديگر گمم کرده ای؟"
    مورچه گفت :
    " اين منم که گم می شوم ، بس که کوچکم ، بس که خرد ، بس که ناچيزم ! "
    " نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد ..."
    خـــدا گفت :
    " اما نقطه سر آغاز هر خطی است ."
    مورچه زير دانه ی گندمش گم شد و گفت :
    " من اما آغاز هيچم ٬ ريز و نديدنی٬ من به هيچ چشمی نخواهم آمد ."
    خـــدا گفت :
    " چشمی که سزاوار ديدن است می بيند ."
    " چشم های من هميشه بينا ست ."
    مورچه اين را می دانست اما شوق گفتگو داشت.
    پس دوباره گفت:
    " زمينت بزرگ است و من ناچيز ترينم ، نبودم را غمی نيست. "
    خـــدا گفت :
    " اما اگر تو نباشی چه کسی دانه ی گندم را بار کند و
    راه رقصيدن نسيم در سينه ی خاک را باز کند؟
    تو هستی و سهمی از بودن برای توست.
    در نبودنت کار اين کارخانه٬
    نا تمــــــام است."
    نسیم دیگری وزید و دانه ی گندم دوباره افتاد ٬
    اما هيچ کس نمی دانست٬
    در گوشه ای از خاک،
    مورچه ای با خــــدا گرم گفتگوست[/SIZE]
    عاشقانه هایت را نشانم بده!
    مگر یک زن چقدر می تواند حسرت ِ لمس ِ دستانتْ ميان ِ موهايش را ، در رمان ها بخواند ....!؟
  4. #34
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [SIZE=3:a49d1f5a7b]


    قفسه ی سینه < قلب >
    [/SIZE]
    [SIZE=3:a49d1f5a7b]
    اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

    يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.

    خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.

    دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

    خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

    نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.

    آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

    آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.

    بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

    اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

    ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

    انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.

    ....

    خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

    يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.

    چرخيد و چرخيد.

    آسمون رعد زد و برق زد.

    دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.

    همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشيد روی چشای بسته آدم.

    آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.

    پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.

    تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

    سينشو چسبوند به سينه آدم.


    خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.

    آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.

    آدم با چشاش می خنديد.

    فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.

    اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.

    [/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  5. #35
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض



    [SIZE=3:c9b4bf9a16]


    خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

    اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.


    لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!


    لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت.

    دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت.

    خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.


    در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.


    خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.


    شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.


    آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


    اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...


    خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است


    شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.


    خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


    شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.


    خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


    شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن


    خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است


    شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...


    و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.


    خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر


    چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.


    مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

    لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


    لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.


    خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...


    خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.


    خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.


    عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

    خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


    سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.


    لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.


    خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.


    مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.


    لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.


    خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.


    لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.


    خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.


    لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

    لیلی! زندگی کن

    اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟


    چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟


    چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟


    لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.


    لیلی به قصه اش برگشت.


    این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.


    و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......
    [/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  6. #36
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض




    [SIZE=3:46a9e1c97e]
    زیبا ترین قلب
    [/SIZE]

    [SIZE=3:46a9e1c97e]

    روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه*اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده*اند.


    ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

    مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي *تپيد اما پر از زخم بود.

    قسمت*هايي از قلب او برداشته شده و تكه*هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه*هايي دندانه دندانه درآن ديده مي*شد.

    در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه*اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي*گفتند كه چطور او ادعا مي*كند كه زيباترين قلب را دارد؟

    مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي*كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

    پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي*رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي*كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده*ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده*ام و به او بخشيده*ام.

    گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه*ي بخشيده شده قرار داده*ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده*اند گوشه*هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد*آور عشق ميان دو انسان هستند.

    بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده*ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده*اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد*آور عشقي هستند كه داشته*ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه*اي كه من در انتظارش بوده*ام پركنند.

    پس حالا مي*بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

    مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه*هايش سرازير مي*شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه*اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه*اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

    مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

    [/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  7. #37
    modern2009

    کوچولو ثبات یافته

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    همین اطراف
    نوشته ها
    59
    0
    3

    پیش فرض

    عشق از دیدگاه کودکان
    عشق آن چيزي است كه در اوج خستگي ؛ لبخند را به لبانت مي آورد.
    ۴ ساله
    عشق يعني آن زماني كه مامان براي بابا قهوه درست ميكند و براي اطمينان از خوبي طعمش كمي از آن را مي نوشد
    ۷ ساله
    عشق آن زماني است كه به شخصي مي گويي از لباسش خوشت آمده و او از آن پس ؛ هر روز آن رامي پوشد
    ۷ساله
    عشق يعني آن زمانيكه مامان بهترين تكه مرغ را براي بابا مي گذارد
    ۵ ساله
    عشق يعني آن هنگامي كه براي خوردن غذا با كسي بيرون مي روي و بيشتر چيپس خود را به او ميدهي بدون آنكه توقع متقابلي داشته باشي .
    ۶ ساله
    وقتي كسي شما را عاشقانه دوست مي دارد شيوه بيان اسم شما در صداي او متفاوت است و توميداني كه نامت در لبهاي او ايمن است .
    ۴ ساله
    زندگی درک همین امروز است . ظرف دیروز پر از بودن توست . شاید این خنده که امروز دریغم کردی،آخرین فرصت همراهی ماست.
  8. #38
    SARA_MEMOL
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    تهران پارس
    نوشته ها
    1,456
    0
    9

    پیش فرض

    عشاق معروف دنیا در داستانها



    اتللو ودزدمونا(عشاق درام ویلیام شكسپیر)


    امیر ارسلان وفرخ لقا(عشاق قدیمی افسانههای فولكوریكایران)

    بهرام و گل اندام(عشاق قدیمی افسانه های فولكوریك ایران)

    بیژنو منیژه(عشاق شاهنامه فردوسی)

    پل ویرژینی(عشاق رمان تاریخی برناردن دوسنپیر)

    خسرو شیرین(در داستانی از نظامی گنجوی)

    رومئو و ژولیت(عشاق درامشكسپیر)

    رابعه و بكتاش(از افسانه های اعراب است كه به زبان فارسی نیز درآمده است)

    زال و رودابه(از شاهنامه فردوسی)

    زهره و منوچهر(از دیوانایرج میرزا)

    سلامان و ابسال(از جامی)

    سلیمان و ملكه صبا(ازداستانهای تورات)

    سامسون و دلیله(از داستانهای تورات)

    شیرین وخسرو(از امیر خسرو دهلوی)

    فرهاد و شیرین(از وحشی بافقی)

    كلئوپاترا وژولیوس سزار و آنتوان(داستان عشق كلئوپاترا ملكه مصر به دو سردار و قیصرروم)


    لیلی و مجنون(اصلش عربی بوده ولی در اشعار شعرای فارسی منجمله نظامی وجامی و مكتبی شیرازی نیز آمده است)



    مادام پمپادور و لویی شانزدهم پادشاهفرانسه


    كاری آنتوانت(زوجه لویی شانزدهم) و كاردینال روهان


    ناپلئون وژوزفین


    نورجهان (ایرانی) و جهانگیر(هندی)


    وامق و عذرا(در داستانی ازعنصرى)


    ویس و رامین(از فخرالدین اسد گرگانی)


    همای و همایون(از خواجویكرمانی)


    یوسف و زلیخا(از جامی و آذر بیگدلی
    زندگی کوتاه است
    اما
    طولانی ترین چیزیست
    که
    در دست انسانهاست
  9. #39
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [SIZE=3:ef1e237aea]


    راز شقایق ...



    شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

    اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

    گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

    نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

    یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

    و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

    ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

    ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

    و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :

    شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

    به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

    اگر یک شاخه گل آرد

    ازآن نوعی که من بودم

    بگیرند ریشه اش را و

    بسوزانند

    شود مرهم

    برای دلبرش آندم

    شفا یابد

    چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

    بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

    و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

    به روی من

    بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

    به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

    به ره افتاد

    و او می رفت و من در دست او بودم

    و او هرلحظه سر را

    رو به بالاها

    تشکر از خدا می کرد

    پس از چندی

    هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

    و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

    به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

    در این صحرا که آبی نیست

    به جانم هیچ تابی نیست

    اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

    برای دلبرم هرگز

    دوایی نیست

    واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

    نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

    من در دست او بودم

    وحالا من تمام هست او بودم

    دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

    نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

    و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

    که ناگه

    روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

    دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

    آنگه

    مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

    نشست و سینه را با سنگ خارایی

    زهم بشکافت

    زهم بشکافت

    اما ! آه

    صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

    زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

    و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

    نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

    به من می داد و بر لب های او فریاد

    بمان ای گل

    که تو تاج سرم هستی

    دوای دلبرم هستی

    بمان ای گل

    ومن ماندم

    نشان عشق و شیدایی

    و با این رنگ و زیبایی

    و نام من
    شقایق شد

    گل همیشه
    عاشق شد

    [/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  10. #40
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [SIZE=3:dd0d0f2582]



    نمی دانست دلش را کجا گم کرده است .

    تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .

    گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .

    هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .

    اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .

    دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم .

    وای برمن اگر این چنین شده باشد و ای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است .

    دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد .

    ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود .

    اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید .

    خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسی دکه این قلب را کجا پیدا کردی ،

    کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .

    وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .

    وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم .

    او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است .

    نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد .

    الا خدا که عشق فقط از برای خداست.
    [/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  11. #41
    omid_donya
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2009
    محل سکونت
    شهر عاشقا
    نوشته ها
    5,046
    1
    12

    پیش فرض

    دوستی وعشق
    روزی عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟

    دوستی گفت:

    من دیگران را با سلام آشنا میکنم تو با نگاه . . . .

    من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ.
  12. #42
    omid_donya
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2009
    محل سکونت
    شهر عاشقا
    نوشته ها
    5,046
    1
    12

    پیش فرض

    . می دونین گریه چیه؟؟؟؟ گریه نشون غصه هاست. گریه نماد عاشقاست گریه پیام هم دلیست گریه میگن هزارویک ئshy;رف دله گریه نماد مردنه گریه نماد مئshy;بته فکر نکنی منظور من همون گریه ابشاری اون گریه ای که من میگم همون اشک کوچیکه بلوریه که اسه اسه میاد پایین از گوشه سرخ چشام
  13. #43
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,494

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط pd220
    در سومين شماره ماهنامه زندگي مثبت كه در اسفند 86 منتشر شده است، دكتر شهرام يزداني نتايج برخي از آخرين مطالعات محققان را درباره عشق بيان كرده است. او از پژوهش*هايي مي*گويد كه ثابت مي*كنند شور عشق (يا همان عشق رمانتيك) احساسي موقت، زودگذر و غيرقابل اعتماد است؛ و نيز نتايج تحقيق محققاني را نشانمان مي*دهد كه خواسته*اند بفهمند چه چيزي ضامن بقاي يك زندگي زناشويي است.


    شور عشق، استارت يا سوخت
    شور عشق، يعني همان احساساتي كه اوايل آشنايي با يك نفر، ما را مشغول مي*كند و خواب و خوراكمان را مي*گيرد، مبناي درستي براي زندگي مشترك نيست؛ يعني اين قبيل عواطف مثل استارت ماشين عمل مي*كنند. خداوند آنها را در وجود انسان قرار داده كه آدم را به حركت درآورد. ولي ما نمي*توانيم فقط با استارت*زدن و باك ِ بدون بنزين حركت كنيم. شواهد زيادي هم براي اثبات اين نكته وجود دارد- مثلاً پژوهشگري به نام آرون تعداد زيادي از افرادي را كه دچار عشق حاد و آتشين بودند زير دستگاهي كه از كاركرد مغز عكس مي*گيرد گذاشت و از آنها خواست به معشوق خود فكر كنند يا عكس آنها را نشانشان داد. كاركرد مغزي اين افراد نشان داد كه هنگام فكر كردن به معشوق، فقط آن قسمت*هايي فعال مي*شود كه مربوط به «پاداش فوري» است- همان قسمت*هايي كه اگر گرسنه باشيم و غذا بخوريم فعال مي*شود؛ يا در افراد معتاد به كوكائين، همان قسمتي كه بعد از مصرف ماده*ي مخدر به فعاليت مي*افتد. اين قسمت*هاي مغز، تشكر فوري را اعلام مي*كنند، و يك چيز فوري طبعاً دوام زيادي هم ندارد. در حالي كه مغز، قسمت*هاي ديگري هم دارد كه مربوط به پاداش*هاي طولاني*مدت است.


    دو پژوهشگر ديگر به اسم*هاي بارتل و ذكي آمدند همين كار را روي كساني كردند كه عشقشان تداوم پيدا كرده بود و به اصطلاح عشق رفيقانه داشتند- همان نوع عشقي كه شور و هيجانش از بين رفته اما صميميتش مانده و با مرور زمان، بيشتر هم شده است .عكس كاركرد مغز اين افراد نشان داد كه فكركردن به عشقشان قسمت*هايي از مغز آنها را فعال مي*كند كه مربوط به «پاداش*هاي بلندمدت» است- همان قسمت*هايي كه وقتي شما به شغل مورد علاقه*تان فكر مي*كنيد يا موسيقي مورد علاقه*تان را گوش مي*كنيد، يا در لحظات آرامش مذهبي، در ذهنتان فعال مي شود.


    نتيجه*ي اين پژوهش*ها نشان مي*دهد چون پاداش فوري هميشه تاييدكننده*ي چيزهايي است كه قابل اتكا نيستند، عشق رمانتيك هم كه دستمايه*ي شعر و غزل و رمان و فيلم*هاي زيادي شده است و چيز قشنگي هم هست قابل اتكا نيست. در عوض، عشق رفيقانه قابل اعتماد، اصيل و ماندگار است.
    بعضي اقوام اصلاً نمي*دانند عشق چيست؟


    عشق رمانتيك نه تنها كوتاه*مدت و غيرقابل اتكاست كه حتي اصيل هم نيست. يعني اين طور نيست كه جزو سرشت و ذات انسان باشد و ابتلا به آن، از ضروريات زندگي محسوب شود. به نظر شما آيا در بين همه*ي اقوام و ملت*ها شور عشق وجود دارد؟ يعني مردم ِ همه*ي جوامع و فرهنگ*ها عشق رمانتيك را به اين مفهومي كه ما مي*شناسيم مي*شناسند؟


    دو پژوهشگر به نام*هاي يانكويچ و فيشر، 166 فرهنگ و قوميت مختلف را از نظر آداب و رسوم و شعر و ادبيات و هنرشان بررسي كرده*اند و به اين نتيجه رسيده*اند كه در 147 فرهنگ، عشق رمانتيك وجود دارد؛ اما در 19 قوميت،هيچ شواهدي از اين عشق در ميان نيست؛ يعني در فرهنگ، ادبيات ، شعر و هنرشان هيچ اشاره*اي به اين شور عاشقانه نشده است؛ اما تشكيل خانواده مي*دهند، به خانواده*شان علاقه دارند و براي آنها فداكاري هم مي*كنند. يعني آن رمانتيسيسم كه در ادبيات غربي و در ادبيات ايراني خودمان هم مي بينيم در آن فرهنگ*ها معنايي ندارد. پس عشق رمانتيك چيزي نيست كه بگوييم لازمه*ي هر زندگي است؛ بلكه همان موتور محرك اوليه است. 19 قوميت از اين موتور استفاده نمي*كنند و ماشينشان بدون اين استارت هم روشن مي*شوند.


    در پژوهش ديگري از حدود شش هزار دختر و پسر قبل از ازدواج پرسيده*اند كه «شما دوست داريد عشق رمانتيك مبناي ازدواجتان باشد يا نه؟»


    90 درصد آنها جواب مثبت داده*اند. يعني گفته*اند «دوست داريم اين احساسات را تجربه كنيم.» اما بعد از چند سال، از همين افراد، بعد از ازدواجشان پرسيده*اند «آيا آن رمانتيسيسم اوليه در ازدواجتان وجود داشته يا نه؟» 33 درصد مردان و 75 درصد زنان گفته*اند در نهايت با فردي ازدواج كرده*اند كه عاشقش نيستند و رابطه*ي رمانتيكي هم با او ندارند؛ يعني حتي خود افراد هم قبول دارند كه «عشق» نه شرط كافي براي ازدواج است و نه حتي شرط لازم.

    عشق نوعي بيماري است؟


    برخي از پژوهشگرها روي اين موضوع متمركز شده*اند كه «آيا عشق آتشين صرف نظر از عشق نافرجام، يك بيماري پاتولوژيك است يا نه؟» و جالب است بدانيد روان*شناسان بيشترين شباهت را بين عشق و يك بيماري خاص رواني به نام وسواس اجباري مشاهده كرده*اند. در اين بيماري، افكار خاصي به ذهن هجوم مي*آورد كه فرد گريزي از آنها ندارد؛ اين افكار او را مجبور به ايجاد رفتارهاي خاصي مي*كند كه اگر انجام ندهد دچار تنش و اضطراب زيادي مي*شود. مثلا كسي عادت دارد هر شب 10 بار دست*هايش را بشويد و اگر 8 بار اين كار را انجام بدهد درونش منقلب مي*شود و نمي*تواند آسوده بخوابد.
    عشق نه فقط در ظاهر و علايم باليني شبيه اين بيماري است، كه از نظر آزمايشگاهي هم به آن شباهت دارد. در بيماري وسواس اجباري، يك ناقل خاص در سلول*هاي پلاكت خون بيمار افزايش پيدا مي*كند. پژوهشگري به نام مارازيتي، افراد عاشق را به اين طريق آزمايش كرده و به اين نتيجه رسيده كه آنها هم درست همين حالت را دارند. پس عشق يك حالت وسواس اجباري ايجاد مي*كند كه در آن فرد عاشق دچار افكار و عادت*هاي خاصي مي*شود كه نمي*تواند از دست آنها خلاص شود- مثل تماس گرفتن پي در پي با معشوق و فكر كردن مداوم به او كه عملكرد عادي ذهنش را مختل مي*كند.

    هوش عاطفي*ات را بالا ببر


    با تمام اين حرف*ها، امروز دانشمندان به اين نقطه رسيده*اند كه «اگر عشق و احساسات قابل اتكا نيستند پس چه چيز قابل اتكا است؟» يعني چه چيزهايي بايد وجود داشته باشد تا عشق افراد پايدار بماند. ابتدا نظريه*اي شكل گرفت كه اگر برخي شباهت*هاي اوليه بين افراد وجود داشته باشد صمميت و رفاقت بيشتري بين آنان به وجود مي*آيد كه مي*تواند ازدواج موفق را تضمين كند. اما تجربه نشان داد كه اين اتفاق هم نمي*افتد. آقاي اشتنبرگ كه مثلث عشق را ارائه كرده بود به اين نتيجه رسيد كه خيلي از طلاق*ها، بر خلاف انتظار، در مواردي اتفاق مي*افتد كه انتخاب اوليه اشتباه نبوده است. يعني افراد در ابتداي ازدواج، شباهت*هايي به هم داشته*اند اما پس از ازدواج تغيير كرده*اند. پس خيلي وقت*ها مشكل اينجاست كه آدم*ها تغيير مي*كنند؛ اما با هم تغيير نمي*كنند: در دو مسير يا با سرعت*هاي متفاوتي تغيير مي*كنند. پس حالا اين سوال به وجود مي*آيد كه «اگر شباهت اوليه هم ضامن صميميت نيست پس چه چيز مي*تواند صميميت و رفاقت درازمدت بين زوج*ها را تضمين كند؟»
    پژوهش*هاي زيادي نشان داده*اند كه هوش عاطفي يكي از مهمترين عوامل موفقيت ازدواج است. هوش عاطفي نوعي از هوش است كه به ما كمك مي*كند به احساساتمان آگاه باشيم. بتوانيم عواطفمان را خوب بيان كنيم. آنها را خوب كنترل و هدايت كنيم. ظرفيت هاي خودمان را بشناسيم و در مجموع يك حس مثبت كلي نسبت به خودمان داشته باشيم. از طرف ديگر بتوانيم عواطف فرد مقابلمان را درك كنيم و نسبت به آن واكنش اجتماعي يا بين فردي مناسب داشته باشيم.
    هوش عاطفي به ما كمك مي كند كه وقتي دچار تعارض در احساساتمان مي*شويم فرو نريزيم و بتوانيم به عنوان مساله*اي حلش كنيم .اين نوع هوش، يك چيز ذاتي نيست و در شرايط محيطي شكل مي*گيرد و در ميان تمام عوامل موثر در موفقيت در ازدواج، كليدي*ترين نقش را دارد؛ اگر دو طرف داراي هوش عاطفي بالايي باشند مي*توانند بفهمند كه چطور همراه و همگام با تغيير احساسات و عواطف يكديگر تغيير كنند تا زندگي*شان به رشد و صميميت بيشتري منجر شود.

    چه قدرعاشق هستيد؟


    عشق هم بالاخره اتفاقي است كه به قول شاعر، خواه ناخواه رخ مي*دهد. براي خيلي از روان*شناس*ها مطالعه اين پديده جالب است. بعضي*ها مانند استرنبرگ حتي نظريه*اي علمي *درباره عشق دارند. استرنبرگ معتقد است كه يك عشق كامل سه جنبه دارد. اولين جنبه، وفاداري به معشوق است، دومي، *احساس صميميت نسبت به او و سومي، *داشتن ميل جنسي به معشوق است. به نظر استرنبرگ، هر كدام از اينها كه وجود نداشته باشد، يك جاي كار دارد مي*لنگد. پرسشنامه زير خيلي به جزييات عشق كاري ندارد و مي*خواهد به طور كلي بگويد كه آيا شما عاشق هستيد يا نه؟ اين تست در دانشگاه نورس ايسترن بوستون تهيه شده است و خوب، معلوم است كه بيشتر براي دانشجوها كاربرد دارد.

    چگونه از اين تست استفاده كنيم؟


    عبارات زير را بخوانيد. معشوق*تان را تصور كنيد و نام معشوق*تان را به جاي كلمه او بگذاريد. حالا اگر با هر عبارت به طوركامل موافق بوديد، عدد 7، اگر نسبتا موافق بوديد، عدد 6 ، اگر كمي* موافق بوديد عدد 5، اگر عبارت را هم درست مي*دانستيد و هم غلط (يعني در مورد نظرتان مطمئن نبوديد)، عدد 4، اگر با آن كمي *مخالف بوديد، عدد 3، اگر نسبتا مخالف بوديد، عدد 2 و اگر به*طور كامل مخالف بوديد عدد 1 را جلو عبارت بنويسيد.


    1) براي رسيدن به او خيلي عجله دارم. ?


    2) او را خيلي جذاب مي*دانم. ?


    3) او نسبت به بيشتر مردم، عيب*هاي كمتري دارد. ?


    4) براي او هر كاري كه لازم باشد، انجام مي*دهم. ?


    5) به نظر من، او خيلي دلربا است. ?


    6) دوست دارم احساساتم را با او در ميان بگذارم. ?


    7) وقتي با هم كاري را انجام مي*دهيم، كار برايم خيلي خوشايند است. ?


    8) دوست دارم كه او حتما مال من باشد. ?


    9) اگر اتفاقي براي او بيفتد؛ خيلي ناراحت مي*شوم. ?


    10) خيلي وقت*ها به او فكر مي*كنم. ?


    11) خيلي مهم است كه او به من علاقه داشته باشد. ?


    12) وقتي با او هستم، كاملا خوشحالم. ?


    13) برايم دشوار است كه براي مدتي طولاني از او دور باشم. ?


    14) خيلي به او علاقه دارم. ?

    راهنماي نمره*گذاري:


    حالا عددهايي را كه جلوي هر عبارت گذاشته*ايد، با هم جمع بزنيد.


    • شمايي كه بالاي 89 نمره آورده*ايد، وضع*تان خراب است. شما بدجوري عاشق شده*ايد و اگر صادقانه به پرسش*ها پاسخ داده*ايد، در عشق*تان هيچ شكي نمي*توان كرد.


    • اگر نمره*تان حول و حوش 78 تا 88 مي*چرخد، شما هم به احتمال خيلي زياد عاشق هستيد و چيزي نمانده است كه در بالاي قله عشق بايستيد.


    • اما اگر نمره*تان بين 68 تا 77 باشد، احتمال كمتري وجود دارد كه عاشق باشيد. اما شما هم به هر حال عاشق*ايد.


    • كساني كه از 68 پايين*تر آورده*اند، بهتر است كه خودشان را گول نزنند. به احتمال زياد چندان عاشق نيستند.
    • كساني كه از 58 پايين*ترند، به* هيچ*وجه عاشق نيستند. اين گروه بهتر است پيشه ديگري براي خودشان دست و پا كنند و يا اسم احساسات رقيق*شان را نگذارند عشق!
  14. #44
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [SIZE=3:f97051299a]
    شمشیربازی با خدا
    [/SIZE]

    [SIZE=3:f97051299a]
    عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است.

    شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد.

    شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.

    خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن.

    زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.


    اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است.

    زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است.

    اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ.

    جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است.

    و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند.

    بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند.

    و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.

    و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.

    هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.

    اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.

    و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه.

    و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش.

    و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است.

    اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند . . .

    و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.

    و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.
    [/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  15. #45
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض


    [SIZE=3:7158c80111]هزار و یک بار عاشقی[/SIZE]



    [SIZE=3:7158c80111]یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ.

    اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.

    و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند.

    پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.


    دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.

    اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند،

    پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛

    که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

    *

    سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو.

    اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.

    پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

    *

    و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.

    هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.

    و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید،

    آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.

    سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که:


    *عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*


    آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت.

    و آن روز، روز نخست عاشقی بود.[/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

صفحه 3 از 9 نخست 12345678 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 131

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •