ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 12 از 25 نخست ... 2789101112131415161722 ... آخرین
نمایش نتایج: از 166 به 180 از 370
  1. #166
    تاریخ عضویت
    December 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    1,229
    2
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال

    پیش فرض

    ببخشید شاید تکراری باشند :P
    اخه من فرصت نکردم داستانهای قبلی رو بخونم

    مهربانی همیشه ارزشمندتر است



    بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
    بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.
    زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.
    بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»




    ممکن است ۰۰۰۰


    كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد.
    همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!
    او پاسخ داد: ممكن است.
    روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!
    او گفت: ممكن است.
    پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.
    همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.
    او پاسخ داد: ممكن است.
    فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.
    همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !
    او گفت: ممكن است.
    و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...




    دروغ


    روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد " ان دو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در آورد
    دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری اراسته نمایان می شود .



    آرامش


    پادشاهی جایزه*ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل،آرامش را تصویر کند.. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می*دویدند، رنگین کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
    پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
    اولی، تصویر دریاچه*ی آرامی بود که کوه*های عظیم و آسمان آبی را در خودمنعکس کرده بود. در جای جایش می*شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می*کردند، در گوشه چپ دریاچه، خانه*ی کوچکی قرار داشت، پنجره*اش بازبود، دود از دودکش آن بر می*خاست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
    تصویر دوم هم کوه*ها را نمایش می*داد. اما کوه*ها ناهموار بود، قله*هاتیز و دندانه*ای بود. آسمان بالای کوه*ها به طور بی رحمانه*ای تاریک بود،و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل*آسا بود.
    این تابلو هیچ با تابلوهای دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می*کرد، در بریدگی صخره*ای شوم، جوجه*ی پرنده*ای را می*دید. آن جا، در میان غرش وحشیانه*ی توفان،جوجه گنجشکی، آرام نشسته بود.
    پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده*ی جایزه*ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است. بعد توضیح داد:
    آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی*کار سخت یافت می*شود، چیزی است که می*گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است





    فرصت


    دو روز مانده به پايان عمر تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
    پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
    به پر و پای فرشته *و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
    لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
    خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی*يابد هزار سال هم به كارش نمی*آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."
    او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می*درخشيد، اما می*ترسيد حركت كند، می*ترسيد راه برود، می*ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده*ای دارد؟ نميدانم !بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم."
    آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می*تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می*تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
    او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، شرکتی را تاسیس نکرد، اما ...
    اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی*شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
    او در همان يك روز زندگی كرد.
    فردای آن روز فرشته*ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"
    زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..
    امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید عمر فردايمان وجود دارد!؟
    آسمانت همیشه آبی باد
    و نگاهت هماره زنگاری
    چمن آشناییت سرسبز
    باغ اندیشمندیت پر گل
    کوچه بی قراریت بن بست
    چشمه مهربانیت جاری
  2. #167
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,362
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [SIZE=3:5ecb5330d7]روزی دختر و پسری در حال برگشتن از فیلم بودند.

    پسر از سکوتی که در میان آنها روان بود متوجه شد اتفاق خاصی

    افتاده است.

    دختر از پسر خواست تا ماشین را نگاه دارد تا او صحبت کند.

    دختر به پسر گفت که احساسش نسبت به پسر عوض شده و زمان آن

    رسیده که هر کس به دنبال کار خود برود.

    پسر در حالی که داشت دست در جیب خود میکرد تا نوشته ای تا شده

    را به دختر بدهد قطره اشکی بر صورتش روان شد.

    در همان زمان راننده ای مست در حال رانندگی با سرعت بالا در

    همان خیابان بود.

    راننده مست ناگهان منحرف شد و دقیقا به سمت راننده ماشینی که

    دختر و پسر در آن بودند برخورد کرد و پسر را کشت.

    به طور معجزه آسایی دختر زنده ماند و به یاد نوشته افتاد آن را باز

    کرد و خواند.پسر اینطور نوشته بود:
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    " بدون عشق تو من خواهم مرد. [/SIZE]
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  3. #168
    تاریخ عضویت
    December 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    1,229
    2
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال

    پیش فرض

    روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي.
    اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
    دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي
    و سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني

    پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
    لقمان جواب داد:
    اگر کمي دير تر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
    اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهنرين خوابگاه جهان است.
    و اگر با مردم دوستي کني و در قلب آنها جاي مي گيري و آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.
    آسمانت همیشه آبی باد
    و نگاهت هماره زنگاری
    چمن آشناییت سرسبز
    باغ اندیشمندیت پر گل
    کوچه بی قراریت بن بست
    چشمه مهربانیت جاری
  4. #169
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,354
    4,885
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [SIZE=3:df23c50e81]سيل درختان بی ريشه را می برد ![/SIZE]

    آسيابان دهکده شيوانا خسته و درمانده نزد شيواناآمد و از او در مورد مشکلی که برايش پيش آمده کمک خواست.
    شيوانا از او توضيح خواست و آسيابان گفت: " آسياببزرگ دهکده متعلق به من است. برای آرد کردن غلات و دانه های غذايی مردم دهکده و روستاهایاطراف من نياز به حداقل ده کارگر دارم. البته کارگرانی که نيازمند کار هستند در اين منطقه کم نيستند. اما من هر کارگری که استخدام می کنم بعد از يکماه متوجه می شوم که آنها يکی يکی مرا ترک می کنند و به سراغ کار کم درآمدتری می روند. به زبان ساده تر اينکارگران حاضرند در جايی ديگر کارسخت تری انجام دهند و حقوق کمتری بگيرند اما در آسياب من کار نکنند!؟
    حال دست تنها مانده ام و نمی دانم چه کنم! مرا راهنمايی کنيد."
    شيوانا تعدادی داوطلب از شاگردان مدرسه انتخاب کرد و به آسيابان گفت از فردا صبح من و اين شاگردان به عنوان کارگر به مدت يک ماه در آسياب تو کار می کنيم و آخر هر روز هم حقوق خود را از تو می گيريم. اينطوری در عمل می فهميم که مشکل تو کجاست."
    روز بعد شيوانا و شاگردان داوطلب در آسياب شروع به کار کردند.
    ظهر که شد آسيابان با ظرف های پر از غذا نزد آنان آمد و در حالی که آنها مشغول تناول غذا بودند به آنها گفت:"اکنون که برايتان غذا آوردم انتظار دارم که درست کارکنيد و به خاطر داشته باشيد که اگر من نباشم اين ظرف غذا هم امروز گيرتان نمی آمد. همينطور به ياد داشته باشيد که کارگر برای کار درآسياب زياد است و اگر يکی ازشما کم کاری کند و يا از زير کار دربرود بلافاصله عذرش را خواهم خواست و به جای او کسی ديگر را استخدام خواهم کرد!"
    غروب آن روز وقتی شاگردان مدرسه می خواستند مزد خود را بگيرند دوباره آسيابان هنگام پرداخت اجرت شروع به سخنرانی کرد و گفت:" يادتان باشد که فردا ممکن است اين پول گيرتان نيايد. پس امروزتان را شکرگذار باشيد و فردا با جديت و تلاش بيشتری کار کنيد تا مبادا اين شغل خوب را از دست بدهيد!"
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  5. #170
    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    همین حوالی!!!
    نوشته ها
    3,039
    74
    كوچولوي بد - اخراج شده كوچولو بد - اخراج شده

    پیش فرض

    دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
    دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند
  6. #171
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,354
    4,885
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [center:7b050ec83e]عشق واقعي



    یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید


    چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟

    - دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

    تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟


    چطور میتونی بگی عاشقمی؟

    - من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


    ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
    - باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

    صدات گرمو خواستنیه،

    همیشه بهم اهمیت میدی،

    دوست داشتنی هستی،

    باملاحظه هستی،

    بخاطر لبخندت،
    دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد


    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

    پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


    -عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونیحرف بزنی، میتونی؟

    نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

    گفتم بخاطراهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی،پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

    گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
    اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
    اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره


    عشق دلیل میخواد؟

    نه!معلومه كه نه!!

    پس من هنوز هم عاشقتم

    عشق واقعی هیچوقت نمی میره

    این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

    "عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

    "ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوستدارم

    "سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
    حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه




    [/center:7b050ec83e]
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  7. #172
    تاریخ عضویت
    July 2009
    محل سکونت
    زمین خدا
    نوشته ها
    70
    2

    کوچولو ثبات یافته

    پیش فرض

    [size=12:4db9a3a158] [/SIZE]
    قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

    مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

    كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

    كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

    قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود

    در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

    قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

    مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند
    آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

    و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
    به کدامین جرم، حکم صبر برای من صادر شد ؟؟؟؟ جرم من عشق بود و بس !!!!
  8. #173
    تاریخ عضویت
    July 2009
    محل سکونت
    شهر عشق
    نوشته ها
    174
    2
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    پیش فرض

    [SIZE=3:2ced754cc5]در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

    بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

    با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.

    نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

    ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

    پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

    "هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."
    [/SIZE]
  9. #174
    تاریخ عضویت
    December 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    1,229
    2
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال

    پیش فرض





    استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي*زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي*کنند و سر هم داد مي*کشند؟
    شاگردان فکرى کردند و يکى از آن*ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي*دهيم.
    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي*دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي*زنيم؟ آيا نمي*توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي*زنيم؟
    شاگردان هر کدام جواب*هايى دادند امّا پاسخ*هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
    سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب*هايشان از يکديگر فاصله مي*گيرد. آن*ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن*ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
    سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي*افتد؟ آن*ها سر هم داد نمي*زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي*کنند. چرا؟ چون قلب*هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب*هاشان بسيار کم است
    استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي*افتد؟ آن*ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي*زنند و فقط در گوش هم نجوا مي*کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي*شود.
    سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي*نياز مي*شوند و فقط به يکديگر نگاه مي*کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله*اى بين قلب*هاى آن*ها باقى نمانده باشد.
    آسمانت همیشه آبی باد
    و نگاهت هماره زنگاری
    چمن آشناییت سرسبز
    باغ اندیشمندیت پر گل
    کوچه بی قراریت بن بست
    چشمه مهربانیت جاری
  10. #175
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    شهر وفا كوچه عاشقا پلاك تنهايي
    نوشته ها
    9,470
    1,288

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار

    پیش فرض

    [SIZE=3:aaa5b6569d]

    داستان عشق

    در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي

    روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان

    کردند.

    اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند.

    زمانيکه ديگر چيزی از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت که با کشتي در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

    “ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”

    ثروت جواب داد:

    “نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”

    عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.

    “غرور لطفاً به من کمک کن.”

    “نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”

    پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.

    “غم لطفاً مرا با خود ببر.”

    “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”

    شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

    ناگهان صدايي شنيد:

    ” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”

    صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند

    ناجي به راه خود رفت.

    عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:

    ” چه کسي به من کمک کرد؟”

    دانش جواب داد: “او زمان بود.”

    “زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

    دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:

    “چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”



    [/SIZE]
    درگذرگاه زمان
    عمر ما با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
    عشق ها می میرند
    رنگ ها رنگ دگر می گیرتد
    و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
    همیشه به جا می مانند
  11. #176
    تاریخ عضویت
    October 2007
    محل سکونت
    India
    نوشته ها
    6,271
    910
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [SIZE=3:dd68ab7d71]یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
    در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
    یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

    رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

    راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

    راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
    [/SIZE]
    برای بهتر زندگی کردن باید بهتر دید ...!!!


  12. #177
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    شهر وفا كوچه عاشقا پلاك تنهايي
    نوشته ها
    9,470
    1,288

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار

    پیش فرض


    [SIZE=3:5923049f36]دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟[/SIZE]
    درگذرگاه زمان
    عمر ما با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
    عشق ها می میرند
    رنگ ها رنگ دگر می گیرتد
    و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
    همیشه به جا می مانند
  13. #178
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,354
    4,885
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [SIZE=3:876c523d3c]چگونه يك خبر بد را برسانيم ؟[/SIZE]


    داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

    مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
    - جرج از خانه چه خبر؟
    - خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
    - سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
    - پرخوری قربان.
    - پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
    - گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
    - این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
    - همه اسب های پدرتان مردند قربان.
    - چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
    - بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
    - برای چه این قدر کار کردند؟
    - برای اینکه آب بیاورند قربان!
    - گفتی آب؟ آب برای چه؟
    - برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان.
    - کدام آتش را؟
    - آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
    - پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟
    - فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
    - گفتی شمع؟ کدام شمع؟
    - شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
    - مادرم هم مرد؟
    - بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.
    - کدام حادثه؟
    - حادثه مرگ پدرتان قربان!
    - پدرم هم مرد؟
    - بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
    - کدام خبر را؟
    - خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  14. #179
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,354
    4,885
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [SIZE=3:9959652827]داستان کوتاه عشق و زندگی[/SIZE]



    … زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد …

    راهب نگاهی به زن کرد و گفت : چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !!! … ببر کوهستان ؟! … آن حیوان وحشی؟ !! راهب در پاسخ گفت بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند. و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.

    باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت … هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد … زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد …

    صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود !! زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید !! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت : ” مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز …


    امیدوارم عشق و محبت حقیقی، واقعیت و تداوم بخش زندگیهاتون باشه
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  15. #180
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,354
    4,885
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [SIZE=3:85826c033b]سالك و پيرمرد[/SIZE]


    پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود

    پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

    سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي*كنند

    پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي

    سالك گفت : چرا ؟

    پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

    سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

    پير مرد گفت : تا راست چه باشد

    سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

    پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

    سالك گفت : نه

    پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

    سالك گفت : ندانم

    پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

    سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

    پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

    سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

    پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

    سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

    پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند

    پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

    سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

    پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

    دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

    سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

    پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

    سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

    سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

    پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

    سالك روزي دگر بماند

    پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

    سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

    پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

    سالك گفت : بر شنيدن بي تابم

    پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

    سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

    پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

    سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد

    پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

    سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

    پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

    سالك گفت : آري

    پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

    سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

    پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

    سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

    پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي

    سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود

    پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

    سالك گفت : همان كنم كه تو گويي

    سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

    مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

    سالك گفت : چرا ؟

    مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

    سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند



    مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن



    سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

    پير مرد گفت : چه ديدي ؟



    سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت



    پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي ...
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
صفحه 12 از 25 نخست ... 2789101112131415161722 ... آخرین
نمایش نتایج: از 166 به 180 از 370

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •