ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 13 از 25 نخست ... 38910111213141516171823 ... آخرین
نمایش نتایج: از 181 به 195 از 368
  1. #181
    hosein-h
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    July 2009
    محل سکونت
    شهر عشق
    نوشته ها
    174
    0
    2

    پیش فرض

    [SIZE=3:27b4837b0a]نامه*ای به خدا!!!!!

    يک روز کارمند پستی که به نامه*هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می*کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه*ای به خدا !
    با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
    خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می*گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
    این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می*کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده*ام، اما بدون آن پول چیزی نمی*توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...

    کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند
    ...
    همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه*ای به خدا !
    همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
    خدای عزیزم، چگونه می*توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.
    با لطف تو توانستم شامی *عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...
    البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته*اند!!...
    [/SIZE]
  2. #182
    maryam_topol_2007
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2008
    محل سکونت
    سرزمين تنهايي ها
    نوشته ها
    180
    0
    1

    پیش فرض

    [SIZE=3:1ef77deff3]یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

    چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

    دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

    تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

    چطور میتونی بگی عاشقمی؟


    من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


    ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


    باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

    صدات گرم و خواستنیه،

    همیشه بهم اهمیت میدی،

    دوست داشتنی هستی،

    با ملاحظه هستی،

    بخاطر لبخندت،

    دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

    پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


    عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

    نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

    گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

    گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
    اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


    اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

    عشق دلیل میخواد؟

    نه!معلومه كه نه!!

    پس من هنوز هم عاشقتم
    [/SIZE]
  3. #183
    modern2009

    کوچولو ثبات یافته

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    همین اطراف
    نوشته ها
    59
    0
    3

    پیش فرض

    « زنجیر عشق »

    يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه."
    زندگی درک همین امروز است . ظرف دیروز پر از بودن توست . شاید این خنده که امروز دریغم کردی،آخرین فرصت همراهی ماست.
  4. #184
    modern2009

    کوچولو ثبات یافته

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    همین اطراف
    نوشته ها
    59
    0
    3

    پیش فرض

    عشق الکی
    شير نري دلباخته‏ي آهوي ماده شد. شير نگران معشوق بود و مي‏ترسيد بوسيله‏ي حيوانات ديگر دريده شود. از دور مواظبش بود... پس چشم از آهو برنداشت تا يك بار كه از دور او را مي نگريست، شيري را ديد كه به آهو حمله كرد. فوري از جا پريد و جلو آمد ديد ماده شيري است. چقدر زيبا بود، گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت. با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد. و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد...
    زندگی درک همین امروز است . ظرف دیروز پر از بودن توست . شاید این خنده که امروز دریغم کردی،آخرین فرصت همراهی ماست.
  5. #185
    hosein-h
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    July 2009
    محل سکونت
    شهر عشق
    نوشته ها
    174
    0
    2

    پیش فرض

    [SIZE=3:6581464157]یه داستان واقعی که خودم دیدم رو واستون تعریف می کنم,البته این اتفاق فروردین افتاد ولی نامشو نداشتم که واستون بنویسم.
    نمی دونم خبدر دار شدید که داخل مسجد رهپویان وصال در شیراز بمب گذاشتن و چند تا مرد و یه دختر شهید شدن که اون دختر در مدرسه ی ما بود کلاس دوم دبیرستان که متاسفانه نتونست به سوم برسه,اسمش راضیه کشاورز بود.یه نامه بعد از شهادتش مادرش در وسایلش پیدا کرد که واستون می نویسم:
    یه چیز محرمانه هست فقط خدا کنه هیچ کس نخونه.دوست دارم 40 روز تمام کارامو خالصانه انجام بدم تا خدای مهربون از سر تقصیرات من بگذره و گناهامو ببخشه.دوست دارم تو این 40 روز مقدس که از مورخ 5/3/1385 شروع می شود هر روز صبح به یاد آقام امام زمان (عج) و زیارت آقا امام رضا (ع) و پابوس ایشان دیدار چهره ی دلگشای آقا و ناز قدمای ایشون وقتی صبح ها پا می شم اول از همه روز خودمو با دعا و مناجات و سلام به ائمه شروع کنم.بعدش هم که اول نمازمو بخونم بعدهم یه زیارت خالصانه و نصوح امین الله آقا امام رضا (ع) که قربون صفاش برم بخونم اونم چه زیارتی.تا بعد هم خالصانه با آقا امام زمان صحبت کنم و اذن دخول به حرم ائمه معصومین و همچنین آقا امام رضا,حضرت علی (ع) و امام حسین و امام حسن و اولاد ایشون و همچنین دیدار روی آقا امام زمان,در راه توفیق به این سفرها,باقی اگر خدا توفیق بده که مشرف بشیم و آقا خلاصه می خوام هر روز صبح تا 40 روز ایشالله تا مادام العمر دعای عهد و زیارت امین الله بخونم و گریه کنم.آقا تو رو خدا توفیق اشک ریختن تو این دعاها به من بده هر شب هم به یاد خانم حضرت فاطمه زهرا (س) شبی 5 صفحه قرآن بخونم.
    تکرار آیه الکرسی هم توی بیشتر اوقاتم نصیبم بشه و همچنین شکر خدا و نعمت های خدا و توفیق آلوده نشدن به گناه و نابود کردن نفس اماره و تقویت نفس لوامه داشته باشم و تسبیحات خانم حضرت فاطمه زهرا (س) را همراه با الگوبرداری از حجاب و عفاف و ادب و اخلاق سرلوحه ی زندگی خود قرار دهم.(خدایا امیدوارم هر چی گفتم نصیب بنده های صالح و نیکوکارتون بشه بعدهم توفیق برای گمراهان و برگشت آن ها به راه راست و معنویت انجام بشه بعد خودم.)
    راضیه در 11/4/85 به مشهد رفت.هم در مسابقات قرآن اول بود هم در کاراته و عضو فعال بسیج بود.
    خلاصه این اتفاق برای همه جالب بود که بین این همه زن و دختر فقط راضیه شهید شد.
    [/SIZE]
  6. #186
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:50c4ab97e7]یکی بود یکی نبود[/SIZE]

    چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.
    مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.
    چوپان،* هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند.
    سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...
    مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است.
    مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.
    چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
    هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
    یکی از مردم، به بقیه گفت:
    ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.
    بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...
    ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند.
    برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
    از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:
    عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  7. #187
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:5fb17d1c39]زندگی ...[/SIZE]


    زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.

    اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!
    اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!
    اگر زندگی مهر نیست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
    اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمك می زنند؟!
    اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
    اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!
    اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و كلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!
    اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟!
    اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟!
    اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی كه هَوی مهتابند اینقدر كرشمه دارند؟!
    اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!
    اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟!
    اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟!
    اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!
    اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!
    اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!
    اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟!
    اگر زندگی كام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟!
    اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟!
    اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
    اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟!
    اگر زندگی گل نیست پس چرا اشكِ گل، آئین عزا است؟!
    اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاكستری، تنها، رنگ خاكستر است؟!
    اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر كوی و برزن است؟!
    اگر زندگی اشك نیست پس چرا آسمان كه می گرید زمین می خندد؟!
    اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟!
    اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در بركه می لرزد؟!
    اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
    اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می كند؟!
    اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
    اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟!
    اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می كند؟!
    اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟!
    اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟!
    اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟!
    اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش كسی زنده نیست؟!
    اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟!
    اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟!
    اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟!
    اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ كس بی وفا شِكَّرین نیست؟!
    اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان كه می بارد زمین می روید؟!
    اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشكش یكی است؟!
    اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟!
    اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟!
    اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟!
    اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟!
    اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟!
    اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟!
    اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟!

    آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.


    و براستی زندگی چیست ؟!

    زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.
    زندگی یک معادله است موازنه کن.
    زندگی یک معما است آن را حل کن.
    زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.
    زندگی یک مبارزه است قبول کن.
    زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.
    زندگی یک سوال است آن را جواب بده.
    زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
    زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
    زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.
    زندگی یک دعا است آن را مرتب بخوان.
    زندگی یک درد است آن را تحمل کن.
    زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی .
    زندگی یک هدیه ای است که خدا در هنگام تولد به ما تقدیم می کند.
    زندگی آغاز یک راه است بسوی افتخار و سربلندی، یا انحراف و سرافکندگی.
    زندگی یک پرواز است به سوی پیشرفت و روشنایی.
    زندگی یک جوانه زدن است به امید درختی تناور و پر از میوه.
    زندگی گرچه یک آغاز است ولی پایان آن نامعلوم و رویایی است.
    زندگی یعنی عشق، اراده، امید و توکل.
    زندگی مانند پلی است برای نزدیک شدن به خدا.
    زندگی به کوه بلندی می ماند آن را فتح کن.
    زندگی برای هر انسانی آینه اخوت می باشد.
    زندگی شاخه گل است آن را پرپر نکنید.
    زندگی را اگر با خدا در نظر بگیری همیشه با عزت و سربلندی همراه خواهد بود.
    زندگی زیبایی و لذت بردن از نعمت های الهی است.
    زندگی یعنی کمک کردن و یاری دیگران در سخت ترین شرایط که برای آنان پیش می آید.
    زندگی دشتی است که سبزه های آن نمایانگر زیبایی اند و دریایش نشان از عمر دارد بلندیهای آن شدائد زندگی است و سرانجام پاییزش فانی بودن این دنیا را به نمایش میگذارد.
    زندگی روشن ترین تفسیر خداست.
    زندگی گاهواره ای است که لالایی عشق را می سراید.
    زندگی زیباست اگر زیبا ببینیم.
    زندگی عینی ترین، ملموس ترین و واقعی ترین جلوه حیات است.
    زندگی غزلی است که مطلعش تجربه است.
    زندگی نهالی است که با صبر بار می دهد.
    زندگی اندوخته ای است که زندگان قدرش نشناسند.
    زندگی همان است که می اندیشی.
    زندگی پازلی از ترکیب همین ثانیه هاست.
    زندگی دایره ای است که به شعاع همت فرد رسم شده است.
    زندگی سالی است که هزار فصل دارد.
    زندگی عملی است که به توان بی نهایت تجربه می شود.
    زندگی عمارتی است که سازنده اش سخت کو شانند.
    زندگی بهشتی است که تو سازنده ی آنی.
    زندگی نارگیلی است که پوشش سخت و درونش شیرین است.
    زندگی فیلمی است که کارگردانی اش به دست ماست.
    زندگی ماحصل تلاش امروز است.
    زندگی فرمانروایی بر سرنوشت است.
    زندگی کاشت صداقت، و برداشت موفقیت است.
    زندگی لیموناد است، شیرینش را انتخاب کن.
    زندگی همین ساعات شیرینی است که سریع می گذرند.
    زندگی بالندگی است، پس درنگ مکن.
    زندگی نتیجه ای است که از حل معمای ثانیه ها حاصل می گردد.
    زندگی تمرین صبوری است.
    زندگی زیباترین شاهکار حق در عرصه خلقت است.
    زندگی کاشتن ثانیه هاست پس بهترین ثانیه ها را بکار.
    زندگی قدر و قیمت توست، غنیمتش شمار.
    زندگی عرصه کارزار است، مردانه در آن قدم بگذار.
    زندگی یک تعالی به قدر همت است.
    زندگی برد و باخت نیست، بردن در عین باختن است.
    زندگی الهام است برای آنان که جهت زیستن برانگیخته شده اند.
    زندگی بازاری است که متاعش عمر آدمی است.
    زندگی ترکیبی از تنوع است، پس متنوع اش ساز.
    زندگی شهد گلی است که زنبور زمانه آن را می مکد.
    زندگی تئاتری است در حد واقعیت و ما بازیگران واقعی این تئاتر هستیم.
    زندگی راه است، ایمان و اندیشه راهنمای آن.
    زندگی تكثیر ثروتی است كه نامش محبت است.

    و چه زیبا :
    مفهوم زندگی در نهاد خودش نهفته است، زندگی شعله شمعی است در بزم وجود، که به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ...

    و در آخر:
    زندگی با همه ناملایمات اش دوست داشتنی است چون هدیه ای از جانب پروردگار است ...
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  8. #188
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:88c973fc64]1009 بار پسخ رد[/SIZE]

    [SIZE=3:88c973fc64]آیا تاکنون نام "سرهنگ ساندرس" را شنیده*اید؟ می*دانید او چگونه یک امپراطوری بزرگ که او را میلیونر کرد، بنا نهاد و عادت*های غذایی ملتی را تغییر داد؟

    زمانی که شروع به فعالیت کرد، مرد بازنشسته*ای بود که طرز سرخ* کردن مرغ را می*دانست، همین و بس !!!

    نه سازمانی داشت و نه چیز دیگر. او مالک رستوران کوچکی بود و چون مسیر بزرگراه اصلی را تغییر داده بودند، داشت ورشکست می*شد...

    اولین چک تأمین اجتماعی را که گرفت، به* این فکر افتاد که شاید بتواند از طریق فروش دستورالعمل سرخ*کردن مرغ، پولی به *دست آورد.

    بسیاری از مردم هستند که فکرهای جالبی دارند اما "سرهنگ ساندرس" با دیگران فرق داشت. او مردی بود که فقط درباره*ی انجام کارها فکر نمی*کرد بلکه دست به عمل می*زد. او به راه افتاد و هر دری را زد، به هر صاحب رستورانی، داستان را گفت:

    "من یک دستورالعمل عالی برای طبخ جوجه در اختیار دارم و فکر می*کنم اگر از آن استفاده کنید، میزان فروش شما بالاتر خواهد *رفت و می*خواهم که درصدی از افزایش آن فروش را به من بدهید."

    البته خیلی*ها به او خندیدند و گفتند: "راهت را بگیر و برو."

    آیا "سرهنگ ساندرس" مایوس شد؟ به هیچ*وجه.

    هر بار که صاحبان رستوران، دست رد به سینه*اش می*زدند، به*جای این*که دلسرد و بدحال شود، به *سرعت به این فکر می*افتاد که دفعه*ی بعد چگونه داستان خود را بیان کند که مؤثر واقع شود و نتیجه**ی بهتری به*دست آورد.

    به*نظر شما "سرهنگ ساندرس" پیش از این*که پاسخ مساعد بشنود چندبار جواب منفی گرفت؟



    او 1009 بار جواب رد شنید تا سرانجام یک نفر به او پاسخ مثبت داد!!!



    او 2 سال وقت صرف کرد و با اتومبیل کهنه*ی خود، شهرهای کشورش را گشت. با همان لباس سفید آشپزی شب*ها روی صندلی عقب اتومبیل خود می*خوابید و هر روز صبح با این امید بیدار می*شد که فکر خود را با فرد تازه*ای درمیان بگذارد.


    به نظر شما چند نفر ممکن است در مدت 2 سال، 1009 بار پاسخ منفی بشنوند و باز هم دست از تلاش برندارند؟!

    خیلی*کم؛ به این*دلیل که در دنیا فقط یک "سرهنگ* ساندرس" وجود دارد.

    بیشتر مردم طاقت 20 بار جواب منفی را هم ندارند چه رسد به 100 یا 1000 بار!

    با این وجود گاهی تنها عامل موفقیت همین است.



    اگر به موفق*ترین مردان تاریخ بنگرید یک وجه مشترک در میان همه*ی آنان پیدا می*کنید:

    "آنان از جواب رد نمی*هراسند، پاسخ منفی را نمی*پذیرند و اجازه نمی*دهند هیچ عاملی، آنان را از عملی*کردن نظرها و هدف*هایشان باز دارد."
    [/SIZE]
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  9. #189
    single

     

    پیشکسوت کوچولو

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    September 2007
    نوشته ها
    2,216
    161
    189

    پیش فرض


    خدا هست اما.....!
    مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت.
    در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت.
    آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد!
    مشتري پرسيد: چرا؟
    آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني.مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
    مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت.
    به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف.
    با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!
    مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.
    مشتري با اعتراض گفت:پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند؟
    "آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند."
    مشتري گفت دقيقا همين است.
    خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!!
    براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد...
  10. #190
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض

    [SIZE=3:c575ae45b4]انسان و اختيار[/SIZE]


    [SIZE=3:c575ae45b4]
    از بهشت كه بیرون آمد،دارایی اش یك سیب بود.سیبی كه به وسوسه آن را چیده بود و مكافات این وسوسه،هبوط بود.
    فرشته گفتند:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمین همه ظلم است و فساد.
    انسان گفت:اما من به خودم ظلم كرده ام.زمین تاوان ظلم من است.اگر خداوند چنین می*خواهد...

    خداوند گفت:برو و آگاه باش جاده ای كه تو را دوباره به بهشت می*رساند،از زمین می*گذرد.زمینی آكنده از شر و خیر،آكنده از حق و باطل،از خطا و از صواب،و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد،تو باز خواهی گشت،و گر نه....

    و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمی*توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.می*ترسید و مردد بود.

    و آن وقت خداوند چیزی به انسان داد.چیزی كه هستی را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

    خدا گفت:حال انتخاب كن.زیرا كه تو برای انتخاب كردن آفریده شدی.برو و بهترین را برگزین كه بهشت،پاداش به گزیدن توست.عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد،تا تو بهترین را برگزینی.و آنگاه انسان زمین را انتخاب كرد،رنج و صبوری را.و این آغاز انسان بود.
    [/SIZE]
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  11. #191
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض



    [SIZE=3:630d4eae59]داستان كوتاه ما و استجابت دعا[/SIZE]


    [SIZE=3:630d4eae59]


    روزی مردی خواب عجیبی دید. او در خواب دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنان می نگرد هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را درون جعبه ای می گذارند.
    مرد از یکی از فرشته ها پرسید: شما چه کار می کنید؟!
    فرشته در حالی که نامه ای را باز می کرد گفت:
    اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را از پیک ها
    تحویل می گیریم.
    مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشته ها را دید که کاغذهایی را داخل
    پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
    مرد پرسید: شما چه کار می کنید؟!
    یکی از فرشتگان با عجله پاسخ داد: اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوند و خبر مستجاب شدن دعاها را برای بندگان به زمین می فرستیم.
    مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب ازفرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
    فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب
    شده باشد، باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار اندکی جواب می دهند.
    مرد پرسید: مردم چگونه باید جواب بفرستند؟!
    فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است فقط کافیست بگویند:
    خدایا شکر
    [/SIZE]



    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  12. #192
    reza1362
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,356
    7,798
    4,885

    پیش فرض


    [SIZE=3:73cfd02e46]كمك به ديگران مساوي كمك به خودمان[/SIZE]


    [SIZE=3:73cfd02e46]
    در سال 1974 مجله "گاید پست" گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود.

    ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می*دانست که هرچه سریعتر باید پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت یخ می*زند و می*میرد.

    علی*رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. می*دانست وقت زیادی ندارد.

    در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود.

    او می*بایست تصمیم خود را می*گرفت. دستکش*های خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ*زده زانو زد و دستها و پاهای او را ماساژ داد.

    مرد یخ*زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک می*کردند.

    کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین می*رفت�



    ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک می*کنیم.

    خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان کم کند.

    به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می*دهید نه تنها او به شما فکر می*کند، بلکه خداوند نیز به شما فکر می*کند.

    فراموش نکنید : دستهایی که کمک می*کنند مقدس*تر از دستهایی هستند که تسبیح می گردانند...!!!


    [/SIZE]
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  13. #193
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,549
    6,791
    9,119

    پیش فرض

    [SIZE=3:ee619f3222]تویکدلچندتامحبتجامیگیره؟



    در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند.

    گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم.چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا.

    باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم.

    گفت من چنین قدرتی ندارم.

    سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟

    گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده.عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم.یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره.

    حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟

    گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو.


    تویکدلچندتامحبتجامیگیره؟

    این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

    الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.[/SIZE]


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  14. #194
    catCAT

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    شهر وفا كوچه عاشقا پلاك تنهايي
    نوشته ها
    9,471
    306
    1,288

    پیش فرض

    [SIZE=3:bce830c27c]عشق واقعی [/SIZE]

    [SIZE=3:bce830c27c] یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

    چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

    دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

    تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

    چطور میتونی بگی عاشقمی؟

    من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


    ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی






    باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

    صدات گرم و خواستنیه،

    همیشه بهم اهمیت میدی،

    دوست داشتنی هستی،

    با ملاحظه هستی،

    بخاطر لبخندت،

    دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

    پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون




    عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

    نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

    گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

    گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
    اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم




    اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

    عشق دلیل میخواد؟

    نه!معلومه كه نه!!

    پس من هنوز هم عاشقتم





    عشق واقعی هیچوقت نمی میره

    این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

    "عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

    "ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

    "سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
    حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

    [/SIZE]
    درگذرگاه زمان
    عمر ما با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
    عشق ها می میرند
    رنگ ها رنگ دگر می گیرتد
    و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
    همیشه به جا می مانند
  15. #195
    catCAT

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    شهر وفا كوچه عاشقا پلاك تنهايي
    نوشته ها
    9,471
    306
    1,288

    پیش فرض

    [SIZE=3:2695c86572]داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید
    الووو.. ، فقط فوت كرد !
    گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد .
    گفتم اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .
    گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .
    گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد .
    با خوشحالی گوشی رو قطع كردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟
    اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن[/SIZE]
    درگذرگاه زمان
    عمر ما با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
    عشق ها می میرند
    رنگ ها رنگ دگر می گیرتد
    و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
    همیشه به جا می مانند
صفحه 13 از 25 نخست ... 38910111213141516171823 ... آخرین
نمایش نتایج: از 181 به 195 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •