ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 15 از 25 نخست ... 51011121314151617181920 ... آخرین
نمایش نتایج: از 211 به 225 از 370
  1. #211
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    کوچه های تنهایی!
    نوشته ها
    3,290
    48
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    پیش فرض

    عشقي به اين قشنگي !

    یک داستان واقعی

    اين داستاني كه در زير نقل مي شود يك داستان كاملا واقعيست که در ژاپن اتفاق افتاده است
    شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.
    اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
    دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
    اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !
    چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
    در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
    همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !
    مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگي ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! عشقي كه براي زيستن و ادامه ي حيات، حتي در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هيچگونه كوتاهي نكرده بود !

    اگه موجودي به اين کوچکي بتونه عشقی به اين بزرگي داشته باشه پس تصور کنيد ما تا چه حد مي تونيم عاشق همديگه باشيم و شايد هم بايد پايبندي رو از اين موجود درس بگيريم، البته اگر سعي کنيم خيلي بهتر از اينها مي تونيم چرا كه بايد به خود آييم و بخواهيم و بدانيم، ‏که انسان باشيم...
    دلت که تنگِ یک نفر باشد...
    خودِ خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی
    فایده ندارد......!
  2. #212
    تاریخ عضویت
    January 2009
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    237
    7
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    پیش فرض

    دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

    عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

    داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

    دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

    هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

    داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
    گفته بودی دست هایم از خودم تنهاترند

    دست هایم مال آن تنهاترین دستان تو
  3. #213
    تاریخ عضویت
    October 2009
    نوشته ها
    266
    1
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    پیش فرض

    دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست
    هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد
    چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟
    مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است
    گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم
    خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني
    هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست
    به ياد داشته باش
    به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است
    به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است
    چون بید خم شو
    و
    چون بلوط ایستادگی کن
  4. #214
    تاریخ عضویت
    January 2009
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    237
    7
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    پیش فرض

    [SIZE=3:8641eac270]پسرکی آنها را روی کاغذ کشید ، نگاه آن دو به هم افتاد در همان نگاه اول دلش لرزید خط اول نگاهی به خط دوم کرد و گفت ؛
    ما می توانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم ؛
    خط دوم از خجالت به خود لرزید…
    خط اول گفت من می توانم کار کنم می توانم خط کنار یک ریل باشم یا خط کنار یک نردبان…
    خط دوم گفت ؛ من نیز کار می کنم می توانم خط کنار یک گلدان باشم یا یک خط کنار یک نیمکت خالی توی یک پارک خلوت…
    آه چه شغل شاعرانه ای !!!
    در همین لحظه معلم گفت:
    دو خط موازی حتی اگر عاشق هم باشن هیچ گاه به هم نمیرسن مگر اینکه یکی از اونا واسه رسیدن به دیگری بشکنه!!
    برگرفته از یک قطعه ادبی
    [/SIZE]
    گفته بودی دست هایم از خودم تنهاترند

    دست هایم مال آن تنهاترین دستان تو
  5. #215
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,354
    4,885
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [center:ee141c0f3a].
    هر اتفاقي مي افتد به نفع ماست




    توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد
    كه خيلي مغرور ولي عاقل بود
    يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند
    ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود
    شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟
    و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟
    فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:
    من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد
    شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد
    وچه جمله اي به او پند ميدهد؟
    همه وزيران را صدا زد وگفت
    وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد
    وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
    ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد
    دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل
    كشور جمع كنند و بياوند
    وزيران هم رفتند و آوردند
    شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي
    بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت
    هر كسي به چيزي گفت
    باز هم شاه خوشش نيامد

    تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم
    گفتند تو با شاه چه كاري داري؟
    پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام
    همه خنديدند و گفتند تو و جمله
    اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله
    خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را
    راضي كند كه وارد دربار شود
    شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟
    پير مرد گفت
    جمله من اينست
    "هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"
    شاه به فكر رفت
    و خيلي از اين جمله استقبال كرد
    و جايزه را به پير مرد داد
    پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست
    شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟
    تو سر من كلاه گذاشتي
    پير مرد گفت نه پسرم
    به نفع تو هم شد
    چون تو بهترين جمله جهان را يافتي


    پس از اين حرف پير مرد رفت
    شاه خيلي خوشحال بود
    كه بهترين جمله جهان را دارد
    و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند
    از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد
    ميگفت
    هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
    تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند
    كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
    تا اينكه يه روز
    پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان
    چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد
    شاه ناراحت شد و درد مند
    وزيرش به او گفت
    هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست
    شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده تو
    ميگوئي كه به نفع ما شده
    به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان
    بيندازد وتا او دستور نداده او را در نياورند

    چند روزي گذشت

    يك روز پادشاه به شكار رفت
    و در جنگل گم شد
    تنهاي تنها بود
    ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند
    و مي خواستند او را بخورند
    شاه را بستند و او را لخت كردند
    اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه
    خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد
    ولي پادشه دو تا انگشت نداشت
    پس او را ول كردند تا برود

    شاه به دربار باز گشت
    و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند
    وزير آمد نزد شاه و گفت
    با من چه كار داري؟
    شاه به وزير خنديد و گفت
    اين جمله اي كه گفتي هر اتفاي ميافتد به نفع ماست درست بود
    من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو در زندان شدي
    اين چه نفعي است
    شاه اين راگفت واو را مسخره كرد

    وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
    شاه گفت چطور؟
    وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با خود ميبرديد
    ولي آنجا من نبودم
    اگر مي بودم آنها مرا ميخوردند
    پس به نفع من هم بوده است
    وزير اين را گفت و رفت

    ~~~~~~~~~
    نكته اخلاقي

    هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست

    اگر اين جمله را قبول داشته باشيد

    و آن را با ور كنيد

    ميفهميد كه چه ميگويم

    من به اين جمله ايمان 100% دارم




    [/center:ee141c0f3a]
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  6. #216
    تاریخ عضویت
    September 2009
    نوشته ها
    1,187
    6
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال

    پیش فرض

    ببخشید شما ثروتمندید!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

    كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

    گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

    آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

    نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

    دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

    آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

    لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

    **توسط مدير ويرايش شد**
    ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد
    از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
  7. #217
    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,231
    994
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    پیش فرض

    ارزش دوست خوب !
    [JUSTIFY]يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه*ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]
    با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    من براي آخر هفته ام برنامه* ريزي كرده بودم. (مسابقه*ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه*ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.*
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    همينطور كه مي رفتم،* تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، *روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، *يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    همينطور كه عينكش را به دستش مي*دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه*ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    او گفت كه قبلا به يك مدرسه*ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي*آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،*با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه*ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    من به همهمه* اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره*ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY][/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]
    هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
    [/JUSTIFY]

    [JUSTIFY]
    دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
    [/JUSTIFY]
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  8. #218
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,354
    4,885
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [center:952ddbe3e8]مشتري خود را بشناسيد [/center:952ddbe3e8]
    يكي از نمايندگان فروش شركت كوكاكولا، مايوس و نا اميد از خاورميانه بازگشت.

    دوستي از وي پرسيد: «چرا در كشورهاي عربي و فارسي موفق نشدي؟»

    وي جواب داد: «هنگامي كه من به آنجا رسيدم مطمئن بودم كه مي توانم موفق شوم و فروش خوبي داشته باشم. اما مشكلي كه داشتم اين بود كه من عربي و فارسي نمي دانستم. لذا تصميم گرفتم كه پيام خود را از طريق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراين سه پوستر زير را طراحي كردم:

    پوستر اول مردي را نشان مي داد كه خسته و كوفته در بيابان بيهوش افتاده بود.

    پوستر دوم مردي كه در حال نوشيدن كوكا كولا بود را نشان مي داد.

    پوستر سوم مردي بسيار سرحال و شاداب را نشان مي داد.

    پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

    دوستش از وي پرسيد: «آيا اين روش به كار آمد؟»

    وي جواب داد: «متاسفانه من نمي دانستم عربهاو فارسها از راست به چپ مي خوانند و لذا آنها ابتدا تصوير سوم، سپس دوم و بعد اول را ديدند.»

    قبل از هر کار جدیدی باید مطالعات اولیه به صورت کامل با در نظر گرفتن همه جوانب انجام بشود.
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  9. #219
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,354
    4,885
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [center:4d1a949d38]كشاورز هوشيار[/center:4d1a949d38]
    يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقه*ها، جايزه بهترين غله را به *دست مي*آورد و به *عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه*مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته* عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي*داد و آنان را از اين نظر تأمين مي*كرد. بنابراين، همسايگان او مي*بايست برنده* مسابقه*ها مي*شدند نه خود او!


    كنجكاويشان بيش*تر شد و كوشش علاقه*مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.

    كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه* ديگر مي*برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي*دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه*هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول*هاي مرا خراب نكند!»

    همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه*هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي*آورد.

    گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  10. #220
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,354
    4,885
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [center:e10ae1ea79]عشق[/center:e10ae1ea79]
    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
    پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
    پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
    پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
    او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
    يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
    پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
    پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
    پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  11. #221
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,354
    4,885
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [center:8e3de4ef17]عشق نمی میرد...

    سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !


    [/center:8e3de4ef17]
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  12. #222
    تاریخ عضویت
    December 2009
    محل سکونت
    teh
    نوشته ها
    14
    0

    کوچولو در حال راه افتادن

    پیش فرض

    دخترک شانزده ساله بود



    که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول



    کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از



    اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می



    کرد



    .



    در آن روزها، حتی یک



    سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته



    بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای



    زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با



    خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد



    داشت



    .



    Bدختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می



    زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد



    . /span




    در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره[/b]



    ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه




    برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت




    به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار




    دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد




    .


    روزها می گذشت و او زندگی




    رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های




    دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود




    که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت




    دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد




    .


    دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد




    دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا




    کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود




    .


    دختر در بیست و پنج سالگی




    از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش




    شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر




    کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و




    خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد




    .


    زندگی ادامه داشت. دختر




    دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از




    مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از




    آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد




    .


    ده سال بعد، روزی دختر به




    طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است




    .
    همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و




    به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها




    کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را




    محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان




    باشید




    .


    زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها




    زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر




    را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما




    دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟







    پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد




    .


    چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی




    برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت




    .


    مدتی بعد دختر به شدت




    مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در




    آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه




    خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟







    پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد






    مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال




    استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ،




    نوشته های روی این ستاره چیست؟






    مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت




    پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش




    کردم




    .


    پدربزرگ، رویش چه نوشته شده




    است؟







    پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟







    کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته




    شده بود




    ::

    معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه،




    دوستت دارد




    .

    [/FONT] <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o></o>[/FONT]
    __________________<o></o>
    [CENTER ALIGN=CENTER]هر که بر ما رسد گوید که یارت یار



    نیست<o></o>[/CENTER ALIGN]
    <o> </o>
    [CENTER ALIGN=CENTER]بار عشقش را مکش زیرا که بارش بار



    نیست<o></o>[/CENTER ALIGN]
    <o> </o>
    [CENTER ALIGN=CENTER]ساقیا امشب مخالف میزنی این ساز



    را<o></o>[/CENTER ALIGN]
    <o> </o>
    [CENTER ALIGN=CENTER]یا که من مست شرابم یا که تارت تار



    نیست<o></o>[/CENTER ALIGN]
    [CENTER ALIGN=CENTER]************************<o></o>[/CENTER ALIGN]
    [CENTER ALIGN=CENTER]************************<o></o>[/CENTER ALIGN]
    [CENTER ALIGN=CENTER]شبی پرسیدمش با بی قراری<o></o>[/CENTER ALIGN]
    [CENTER ALIGN=CENTER]که ایا جز من کسی را دوست



    داری؟<o></o>[/CENTER ALIGN]
    [CENTER ALIGN=CENTER]دو چشمش اشک شد از شرمسارمیان گریه هایش گفت




    آری




    !
    [/CENTER ALIGN]
    وقتی برسی سر دوراهی ** ندونی کجای راهی ** تا بخوایی از اینو اون بپرسی ** می بینی که ته راهی
  13. #223
    تاریخ عضویت
    December 2009
    محل سکونت
    teh
    نوشته ها
    14
    0

    کوچولو در حال راه افتادن

    پیش فرض

    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
    در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
    یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

    رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
    راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

    راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o></o>


    .................................................. ..........................................
    وای اگه ما بودیم چی کار میکردیم
    وقتی برسی سر دوراهی ** ندونی کجای راهی ** تا بخوایی از اینو اون بپرسی ** می بینی که ته راهی
  14. #224
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    12,354
    4,885
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    [center:e52d68754b]آرام ترين انسان روی زمین
    [/center:e52d68754b]
    يکي از دوستان شيوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوري بود. روزي اين تاجر به طور تصادفي تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بيمار گشت و در بستر افتاد.
    شيوانا به عيادتش رفت و بر بالينش نشست. اما مرد تاجر نمي توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر مي شد. شيوانا دستي روي شانه دوست بيمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داري آرام ترين انسان روي زمين را به تو نشان بدهم که وضعيتش به مراتب از تو بدتر است ولي با همه اين ها آرام ترين و شادترين انسان روي زمين نيز هست!؟

    دوست شيوانا تبسم تلخي کرد و گفت: مگر کسي مي تواند مصيبتي بدتر از اين را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شيوانا سري تکان داد و گفت: آري برخيز تا به تو نشان بدهم.

    مرد تاجر را سوار گاري کردند و شيوانا نيز در کنار گاري پاي پياده به حرکت افتاد. يک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستي رسيدند که زلزله يک سال پيش آن را ويران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شيوانا سراغ مرد جواني را گرفت که لقبش آرام ترين انسان روي زمين بود.

    وقتي به منزل آرام ترين انسان رسيدند دوست بيمار شيوانا جواني را ديد که درون کلبه اي چوبي ساکن شده است و مشغول نقاشي روي پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شيوانا نگريست و در مورد زندگي آرامترين انسان پرسيد.

    شيوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالي که آرام ترين انسان براي آن ها غذا تهيه مي کرد براي تاجر گفت که اين مرد جوان، ثروتمندترين مرد اين ديار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کليه فرزندان و فاميل هايش را هم از دست داده است. او آرام ترين انسان روي زمين است چون هيچ چيزي براي از دست دادن ندارد و تمام اين اتفاقات ناخوشايند را بخشي از بازي خالق هستي با خودش مي داند. او راضي است به هر چه اتفاق افتاده است و ايام زندگي خود را به عالي ترين شکل ممکن سپري مي کند. او در حال بازسازي دهکده است و قصد دارد دوباره همه چيز را آباد کند و در تنهايي روي پارچه طرح هاي آرام بخش را نقاشي مي کند و به تمام سرزمين هاي اطراف مي فروشد.

    مرد تاجر کمي در زندگي و احوال و کردار و رفتار آرام ترين انسان روي زمين دقيق شد و سپس آهي عميق از ته دل کشيد و گفت: فقط کافي است راضي باشي! آرامش بلافاصله مي آيد!

    در اين هنگام آرام ترين انسان روي زمين در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالي که لبخند مي زد گفت: فقط رضايت کافي نيست! بايد در عين رضايت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازي را هم دايم در وجودت شعله ور سازي بايد در عين رضايت دائم، جرات داشتن آرزوهاي بزرگ را هم در وجود خودت تقويت کني. تنها در اين صورت است که آرامش واقعي بر وجودت حاکم خواهد شد
    اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد

    از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم

    ایستگاه به ایستگاه…

    مرز به مرز…

    پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

    بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…



    من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت،
    من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد،
    زیرا شادمانی او شادمانی من است.

    کوروش بزرگ
  15. #225
    تاریخ عضویت
    July 2008
    نوشته ها
    887
    46
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    پیش فرض

    [center:8d41833fe9]معنای خوشبختی




    به نام خدا


    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود،

    صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود

    اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت

    و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

    در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.

    او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی

    یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و

    داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت

    پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

    دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد،

    چشمانش به باریکی یک خط می شد.


    در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز

    به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب،

    هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا

    تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها

    پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.


    روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.

    به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود.

    در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند،

    پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

    دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد.

    اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد.

    زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.


    دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد.

    در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است.

    چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.

    در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود

    و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

    زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی

    با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:

    فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.




    ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر
    با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است.
    همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند.
    دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی،
    پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که
    تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت،
    اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
    زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد.
    در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد.
    روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود
    را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
    پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
    چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی
    برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

    مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش،
    هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه،
    در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت:
    در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
    پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.




    مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود
    که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید:
    پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

    مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید:
    این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

    پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
    پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
    کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود
    معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

    پايان داستان [/center:8d41833fe9]
صفحه 15 از 25 نخست ... 51011121314151617181920 ... آخرین
نمایش نتایج: از 211 به 225 از 370

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •