ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 25 نخست 12345671222 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 368
  1. #16
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,518
    20,496

    پیش فرض

    feri مينويسد:
    سلام
    يك روز توي شهر اصفهان جواني كه داشت از دانشكده بيرون ميامد به درخواست دوستش براي مطالعه به كتابخانه دانشكده حركت كردند در صورتي جوان نميدانست امروز سرنوشت زندگي اش تغيير خواهد كر د خلاصه در حين مطالعه بود كه دختر زيبا در چند متر ان نشسته بود او دچار حسي شد كه تا به حال اين حس رو تجربه نكرده بو د چند روزي اين اين قضيه ميگذرد و جوان در اين چند روز همش به فكر دخترك بود تا اينوقتي به دانشكده ميره دخترك دوباره ميبينه و دچار تپش قلب و.. ميشود پسر تصميم ميگيرد با دختر صحبت كند به كمك يكي از دوستان خود اسم و مشخصات دخترك را بدست مياورد ولي متاسفانه نميتاند با دخترك صحبت كند اين و چنان دچار اين دخترك شده بود كه درس را فراموش كرده بود و دچر افت تحصيلي شده بود جوان تصميم مي
    گيرد تا موضوع رو با مادر خود در ميا بگذار وقتي به مادر خود ميگوييد مادر قبول ميكند كه از در مورد دخترك تحقيق كند وقتي تحقيقات مادر تمتم ميشود به جوان خود ميگوييد كه اين دخترك به درده تو نميخوره و جوان از شنيدن اين موضوع بسيار ناراحت ميشود و تصميمميگيرد تا خود به خواستگاري دخترك بود و مقدمات خواتگاري رو فراهم ميكند روز موعد فرا ميرسد وقتي به درب خانه عشقش ميرسد دستهايش ميلرزد و استرس تمام وجودش رو ميگيرد وقتي داخل خانه ميشود و صحبت مادر پدر... را گوش ميدهد ودر اخر با جواب رد دخترك مواجه ميشود با ناراحتي تمام به بيرون خانه ميرود و درب صندوق عقب را باز ميكنند 20 ليتر بينزين رو بر روي خود خالي ميكند وبه مقابل خانه دخترك ميرود و زنگ منزل را ميزند و وقتي خانواده دخترك و خودش به جلوي درب ميايند فندك را روشن ميكند و خود را اتش ميزند اين جوان انقدر غرور پيش اين دخترك داشت كه در حين سوختن نه فرياد زد نه زانوهايش خم شد و شاهدان عيني از ديدن اين صحنه شروع به گريه كردن ميكند و تا وقتيكه 115 خودش رو برسون جوان...
  2. #17
    shayan13642001

    کوچولو شیرخواره

    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    tehran-narmak
    نوشته ها
    8
    0
    0

    پیش فرض زیبا ترین قلب

    زیبا ترین قلب

    روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

    جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه*اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده*اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

    ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي*تپيد اما پر از زخم بود. قسمت*هايي از قلب او برداشته شده و تكه*هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه*هايی دندانه دندانه درآن ديده مي*شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه*اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي*گفتند كه چطور او ادعا مي*كند كه زيباترين قلب را دارد؟

    مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي*كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

    پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي*رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي*كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده*ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده*ام و به او بخشيده*ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه*ي بخشيده شده قرار داده*ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده*اند گوشه*هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد*آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده*ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده*اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد*آور عشقي هستند كه داشته*ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه*ای كه من در انتظارش بوده*ام پركنند، پس حالا مي*بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

    مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه*هايش سرازير مي*شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه*ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه*اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت ..

    مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود..
    thanks my friend
  3. #18
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض من کی هستم؟!....

    نمی دونم چند سالش بود... شايد ۱۵ يا ۱۶... شايد ۱۴ يا ۱۷...

    خيلی تنها بود...

    فاصله اي که با خانواده اش پيدا کرده بود هر روز بيشتر و بيشترميشد...

    ديگه با کسی هم صحبت نبود.

    ديگه حرفاشو به پدر و مادرش نمی زد...

    ديگه با هم نمی خنديدند.

    خيلی تنها بود.

    دوستان معدودی داشت ولی هيچکدوم با او همدل نبودند...

    گاهی وقتا نياز به داشتن يه دوست خوب رو توی زندگيش احساس می کرداولش فکر می کرد چه خوب بود اگه يه دوست دختر داشته باشه... کسی که می تونست باهاش صمیمی باشه... رو راست باشه... حرف دلشو بهش بزنه... کسی که براش مهم باشه... کسی که به عواطفش اهمیت بده... چند سالی گذشت ولی دوستی پیدا نکرد. خیلی عجیب بود... زمونه ی بدی بود...

    احساس می کرد که کسی اونو دوست نداره... هیچکدوم از دختر هایی که طرفشون رفت تحولیش نگرفتند... همه ازش فاصله می گرفتند. به خودش قول داده بود که اگه با یه دختر دوست بشم هرگز باهاش بدرفتاری نکنم... اگه از دستم ناراحت شد به هر ترتیبی که هست دلشو بدست بیارم... روز تولدش رو هرگز فراموش نکنم... باهاش بخندم و باهاش گریه کنم... و هرگز بخاطر کس دیگه رهایش نکنم.

    به خودش قول داده بود که مرد بودن رو تمرین کند... برای اینکه یه مرد واقعی بشه... یه مرد جذاب و دوست داشتنی... کسی که حقوق زنها رو رعایت می کنه... کسی که با همه مردهای ایرانی که دیده بود فرق داشته باشه... می خواست یه مرد واقعی باشه با تمام مردانگی یی که یه مرد ممکنه داشته باشه... برای دوست دخترش و برای تمام زنهایی که ممکنه یه روز باهاشون زندگی کنه.

    چند سالی گذشت ولی کسی به او توجهی نکرد... کسی نخواست که با او دوست بشه و سراغ هرکس هم که رفت دست رد رو سینه اش بود... کم کم داشت فکر می کرد که خانوما به اون خوبی هم که فکر می کرد نیستند... گاهی فکر می کرد چه چیزی ممکنه یه دختر بخواد که یه پسر ۱۵ ساله که هنوز خلق و خوی بد مردای ایرانی رو نداره نتونه براش فراهم کنه؟

    چند سالی بود که بالغ شده بود... نیاز جنسی هم فشار خودش رو میاورد... انگار روز به روز شدید تر میشد... احساس می کرد که مهر و محبت در دلش در اثر تجربه های بد عدم پذیرش دیگران داره ضغیف و ضعیف تر میشه... ولی نیاز جنسی در او فقط قوی و قویتر میشه... از روزی می ترسید که نیاز جنسی جای عاطفه رو در دلش بگیره دیگه داشت کم کم به تنهایی عادت می کرد... می دونست که از بین جمعیت اناث هم کسی که همدمش باشه پیدا نمیشه... فکر می کرد برق تنهایی توی چشماش می تونه هرکسی رو از غم دلش با خبر کنه... فقط کسی نیست که به این غم اهمیت بده.

    اونچه که ازش می ترسید اتفاق افتاده بود... کم کم مهر و محبت در دلش خشکید و تنهایی میل غالب شد... ولی نیاز جنسی رهایش نکرد و هر روز بیشتر و بیشتر به او فشار میاورد...

    یه روز که غیر قابل تحمل شد فریاد زد:

    "من کی هستم؟"

    با خود فکر می کرد: "من واقعا نیاز به یه زن یا دختر دارم؟ وقتی کسی نیست که منو دوست داشته باشه و من هم همه عواطفم رو از دست دادم آیا این قابل توجیهه که برای رفع نیاز جنسیم دنبال یک نفر بگردم؟ اگه قابل توجیه نیست پس این نیاز جنسی شدید در من چیکار می کنه؟"

    کم کم شروع کرده بود از فاسد شدن زنها و دخترا حرف زدن...

    دوستانش کم کم داشتن کشف می کردن که کجا میشه زن خراب پیدا کرد و چقدر پول لازمه... ولی برای او خیلی سخت بود که بره و یه زنی رو که به اسم زن بدکاره معروفه بیاره و بهش پول بده از فکرش هم حالمش به هم می خورد و بالا میاورد... آدم وقتی جوونه خیلی ساده اس... خیلی پاکه ولی چاره دیگه ای هم نبود...

    دلش می خواست لذت جنسی رو تجربه کنه... می خواست احساس بالغ بودن بکنه... و بدونه که چه احساسی داره که آدم یه دختر رو تو بغلش بگیره... این احساس دوگانه داشت دیوونش می کرد...

    با خودش می گفت: "اینهمه آدم پس چیکار می کنن؟ هیچکدوم یعنی مثل من تحت فشار نیستن؟ یا اینکه همشون سراغ زنهای بدکاره میرن؟ آیا از اینه مه آدم که توی این مملکت زندگی می کنن من تنها کسی هستم که نمی تونم نیاز جنسیم رو رفع کنم؟"

    داشت فکر میکرد: "من که طالب لذت نبودم... این میل جنسی برای چی در وجود منه؟ من هیچوقت نخواستم که برای راحتیم نیازمند یکی دیگه بشم... پس چرا اینطوری شد؟ چرا دارم اینطوری زجر می کشم؟"

    کم کم اعصابش داشت تحت فشار قرار میگرفت... نمی تونست حواسش رو به درس جمع کند... اگرچه تابستون بود ولی فکر آخر عاقبتش رو می کردم... احساس می کرد این فشار جنسی داره اونو از درون می پوسونه... حس می کرد که همه باور ها و عواطفش داره زیر این استرس وفشار درونی از بین میره... و فقط خاکستر باقی می مونه...

    کم کم دیگه فکر مرد بودن و مردانگی از سرش بیرون رفت... به یاد کسانی افتاد که از زنها سوء استفاده می کنن...

    "آیا عاقبت همه ما مرد ها همینه؟"

    روزهای سخت یکی یکی از پشت هم میومدن... هر روزی یه قسمت خیلی سخت داشت... این تمایل جنسی هر روز چند بار به شدت حمله میکرد و هیچ راهی هم برای خاموش کردنش نبود... دنبال این بود که یه قرص و دارویی برای خاموش کردنش پیدا کند... اما از عواقبش ترسید.

    دیگه لذت براش مهم نبود... فکر می کردتوانایی لذت بردن رو هم از دست داده است... فقط میخواست یه جوری از شر این مرض راحت بشه... مرضی که اونو نیازمند کسانی کرده بود که نمی خواستنش.

    فکر می کرد: "این زنا از من چه انتظاری دارن؟ دلشون میخواد که من و امثال من چه جور مردایی برای آینده شون بشیم؟ مردای فداکار و جوانمرد و وفادار؟"

    فشار هر روز بیشتر و بیشتر میشد و او هر روز بیشتر و بیشتر از اونچه که خودش بخواد گرفتار شهوت دورنش شده بود. زیر آفتاب داغ تابستون به اینطرف و اونطرف می رفت... فریاد می زد: "ای خدا... ای خدا... چرا منو انقدر نیازمند آفریدی؟ من که از تو سکس نخواستم... لذت نخواستم... این مرض چیه که در وجود منه؟ مگه من چیکار کردم؟ من نه می تونم ازدواج کنم نه چیزی برای ارائه دادن دارم... نه می تونم یه دوست دختر داشته باشم... نه می تونم با زنای خراب بخوابم... مگه می چیکار کردم که اول جوونی باید انقدر سختی بکشم؟ مگه زندگی من چی داره که بخوام بخاطرش اینهمه فشار روانی رو تحمل کنم؟"

    ...؟؟؟
    ...؟؟؟
    ...؟؟؟

    چرا... چرا... و هزار تا چرای دیگه... فریاد بعد از فریاد... کفر بعد از کفر... تمام مردا و زنای ایرانی رو نفرین کرد.. خانواده اش رو نفرین کرد... خدا رو نفرین کرد... از شدت خستگی یه گوشه ای ولو شد و به خواب رفت... نسیم خنکی میومد...

    در چند دقیقه ای که خواب بود خواب زن زیبایی رو دید که بالهایی مثل فرشته ها داشت... گفت عزیزم از چی انقدر ناراحتی؟

    گفت: "روزگارم رو ببین... همه چیزم رو از دست دادم... دیگه چیزی نمونده که بتونی ازم بگیری... بیا جونم رو بگیر و راحتم کن..."

    دستش رو توی سینه اش کرد و قلبش رو زخمی و خون آلود بیرون کشید و گفت: "بگیر و بده به همون خدایی که منو آفرید... بگو این پسر تنها حاضر نشد قلبش رو سیاه کنه بیا بگیر... امانتی رو پس بگیر... من دیگه توانایی نگهداریش رو ندارم..."

    گفت: "اگه تو سینه ام بمونه اینم سیاه میشه مثل همه اونایی که سیاه شد و دیگه از تو هم خجالت می کشم... بگیر امانتیت رو و منو عفو کن..."

    فرشته گفت: "من هرچی که بخوای بهت میدم..."

    گفت: "دیگه چیزی نمونده که بخوام... فقط قلبمو از من بگیر..."

    گفت: "من بهت لذت میدم..."

    گفت: "اگه خیلی جوانمردی این مرض جنسی رو در من شفا بده... من هیچی نمی خوام... فقط منو شفا بده."

    گریه می کرد و فرشته هم با او اشک می ریخت...

    قلبش رو توی سینه اش گذاشت و دستش رو روی پیشونیش کشید...

    گفت: "من مرضت رو شفا میدم ولی قلبت رو نمیتونم بگیرم..."

    گفت: "اگر راست بگی تا آخر عمرم می پرستمت..."

    دستش رو روی پیشونيش کشید...

    خیلی آروم تمایل جنسیش فروکش کرد... احساس کرد که بعد از چند ماه بالاخره میتونه راحت و آروم بخوابه... احساس آرامش عمیقی کرد خیلی آروم به خواب رفت...

    توی بیمارستان بود که از خواب بیدار شد... سه هفته تموم بیهوش بود... هربار که به هوش اومد فریادی می زد و دوباره از هوش می رفت... مدت زیادی هزیون می گفت و کمک می خواست... چند ماه تموم در افسردگی شدید گذشت... چند ماهی که با هیچکس حرف نزد... دارو های افسردگی همه چیز رو با خودش برد...

    تمایل جنسی...

    هویت...

    رمق...
  4. #19
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض داستان عشق....

    درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
    روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
    همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
    اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
    وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
    "آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
    ثروت گفت:
    "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
    پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
    غرور گفت:
    "نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
    غم در نزدیکی عشق بود.
    پس عشق به او گفت:
    "اجازه بده تا من با تو بیایم!"
    غم با صدای حزن آلود گفت:
    "آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
    عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
    اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
    آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
    "بیا عشق تو را خواهم برد."
    عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
    وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
    عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
    "آن پیر مرد که بود؟"
    علم پاسخ داد:
    "زمان"
    عشق با تعجب پرسید:
    "زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
    علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
    "زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."
  5. #20
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض قطرات سه گانه...

    روزی هنگام سحرگاهان رب النوع سبیده دم از نزدیکی گل سرخ شکفته ای می گذشت. سه قطره آب بر روی گل مشاهده نمود که او را صدا کردند.
    -چه می گویید ای قطرات درخشان؟
    -می خواهیم در میان ما حکم شوی.
    -مطلب چیست؟
    -ما سه قطره ایم که هر یک از جایی آمده ایم: می خواهیم بدانیم کدام بهتریم.
    -اول تو خود را معرفی کن.
    یکی از قطرات جنبشی کرد و گفت:
    -من از ابر فرود آمده ام. من دختر دریا و نماینده اقیانوس مواجم.
    دومی گفت:
    -من ژاله و پیشرو بامدادم. مرا مشاطه ی صبح و زینت بخش ریاحین و ازهار می نامند.
    -دخترک من! تو کیستی؟
    -من چیزی نیستم. من از چشم دختری افتاده ام. نخستین بار تبسمی بودم مدتی دوستی نام داشتم اکنون اشک نامیده می شوم.
    دو قطره اولی از شنیدن این سخنان خندیدند اما رب النوع قطره ی سومی را به دست گرفت و گفت:
    -هان! به خود باز آیید و خود ستایی ننمایید این از شما پاکیزه تر و گرانبهاتر است.
    -اولی گفت: من دختر دریا هستم.
    -من دختر آسمانم.
    -رب النوع گفت: چنین است اما این بخار لطیفی است که از قلب برخاسته و از مجرای دیده فرود آمده است!
    این بگفت و قطره اشک را مکید و از نظر غایب گشت.

    (ترجمه ی شعر قطرات سه گانه اثر تریللو شاعر ایتالیایی که یوسف اعتصام الملک پدر پروین اعتصامی آن را ترجمه و در مجله ی بهار چاپ کرده است)
  6. #21
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض

    اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.
    يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.
    خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.
    دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.
    خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
    نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.
    آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.
    آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.
    بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
    اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.
    ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.
    انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.
    ...
    خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.
    يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.
    چرخيد و چرخيد.
    آسمون رعد زد و برق زد.
    دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.
    همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم.
    آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.
    پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.
    تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.
    سينشو چسبوند به سينه آدم.
    خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.
    آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.
    آدم با چشاش می خنديد.
    فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.
    اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.
    خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.
    ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم.

    خوش به حال آدم و فرشتش.
  7. #22
    golak
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    3,574
    22
    459

    پیش فرض شکلات....

    با یه شکلات شروع شد
    .من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم
    .من بچه بودم...اونم بچه بود
    .سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد
    دید که منو میشناسه.خندیدم گفت: دوستیم؟
    ...گفتم: دوست دوست
    گفت: تا کجا؟
    !گفتم: دوستی که تا نداره
    !گفت :تا مرگ
    !!!خندیدم و گفتم: تا نداره
    !!!!گفت: باشه! تا پس از مرگ
    !گفتم: نه! تا نداره
    گفت: قبول! تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن..یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم
    خندیدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا تا نمیذارم!
    !!! دوستی تا نداره
    نگام کرد..نگاش کردم. باور نمیکرد..
    میدونستم... اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمیفهمید
    .گفت :بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم
    .گفتم: باشه. تو بذار
    گفت: شکلات! هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو ..یکی مال من! باشه؟
    !گفتم: باشه
    هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من. باز همدیگه رو نگاه میکردیم..یعنی که دوستیم! دوست دوست
    من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو میخوردم.
    میگفت ای شکمو! تو دوست شکمویی هستی! و شکلاتش رو میذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگ.
    میگفتم بخورش! میگفت نه! تموم میشه!میخوام تموم نشه! میخوام برای همیشه بمونه.
    صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها..اون وقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم...و من شکلات و میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه! نه! تا نداره!! دوستی که تا نداره!

    یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بیست سال...شده که گذشته.
    حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و خوردم..اون اما همه ی شکلاتهاشو نگه داشته.
    حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا...میگه میرم اما زود برمیگردم! من میدونم ..میره و برنمیگرده...
    یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم..
    میدونستم دوستی من تا نداره...
    میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه!
    خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هیچکدومش رو نخورد..
    ........

    حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چی میخواد بکنه؟؟؟
  8. #23
    shahriar_dehgan2009
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    March 2008
    نوشته ها
    162
    0
    10

    پیش فرض

    روزي حضرت سليمان (ع ) در کنار دريا نشسته بود، نگاهش به مورچه اي افتاد که دانه گندمي را باخود به طرف دريا حمل مي کرد. وقتی که نزديک آب رسيد. در همان لحظه قورباغه اي سرش را از آب دريا بيرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت.

    سليمان شگفت زده فکر مي کرد، ناگاه ديد آن قورباغه سرش را از آب بيرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بيرون آمد، ولي دانه ي گندم را همراه خود نداشت .

    سليمان(ع) آن مورچه را طلبيد و علت را پرسيد.

    مورچه گفت: "اي پيامبر خدا، در قعر اين دريا سنگي تو خالي وجود دارد که و کرمي درون آن زندگي ميکند. او نمي تواند از آنجا خارج شود و من روزي او را حمل ميکنم. خداوند اين قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دريا و به سوي آن کرم ببرد.

    اين قورباغه مرا به کنار سوراخي که در آن سنگ است مي برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ مي گذارد من از دهان او بيرون آمده و خود را به آن کرم مي رسانم و دانه گندم را نزد او میبرم و سپس به دهان همان قورباغه که در انتظار من است باز می گردم که مرا از آب دريا بیرون آورد."

    سليمان به مورچه گفت: (( وقتي که دانه گندم را براي آن کرم ميبري آيا سخني از او شنيده اي؟ ))

    مورچه: او مي گويد:

    اي خدايي که رزق و روزي مرا درون اين سنگ در قعر اين دريا فراموش نمي کني رحمتت را نسبت به بندگان با ايمانت فراموش نکن.
    ترانه گریه کن چشاتو ببند
    shahin-najafi.net
    mpahlavi-15.blogspot.com
  9. #24
    shahriar_dehgan2009
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    March 2008
    نوشته ها
    162
    0
    10

    پیش فرض

    ekhavat$
    پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست، از پیش خدمت پرسید: « یک بستنی میوه ای چند است؟ »

    پیشخدمت: « 50 سنت »

    پسر بچه پولهای داخل جیبش را شمرد و باز

    پسر بچه:« یک بستنی ساده چند است؟ »

    پیشخدمت که سرش شلوغ بود با عصبانیت: « 35 سنت »

    پسر بچه باز سکه های خودش را شمرد و یک بستنی ساده سفارش داد.

    پیشخدمت با بی توجهی بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.

    پسرک بعد از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت کرد و رفت.

    وقتی پیشخدمت بازگشت بر سر آن میز شوکه شد!!!!



    در کنار ظرف خالی بستنی، دو سکه 5 سنتی و پنج سکه 1سنتی برای انعام پیشخدمت گذاشته شده بود....!!!
    ترانه گریه کن چشاتو ببند
    shahin-najafi.net
    mpahlavi-15.blogspot.com
  10. #25
    shahriar_dehgan2009
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    March 2008
    نوشته ها
    162
    0
    10

    پیش فرض

    کوهنورد پس از سال ها اماده سازي ماجراجويي خود را اغاز کرد.
    از انجا که افتخار کار را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از کوه بالا برود. شب، بلندي هاي کوه را در برگرفته بود و مردهيچ چيز را نمي ديد.

    همه چيز سياه بود، ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود همان طور که از کوه بالا مي رفت پايش ليز خورد. در حالی که به سرعت سقوط مي کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي

    مقابل چشمانش مي ديدو احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله ي قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.



    همچنان سقوط مي کرد، در ان لحظات تمام رويداد هاي خوب و بد زندگيش به يادش امد.اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به وي نزديک است.

    ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر ميان اسمان و زمين معلق ماند.در اين لحظه سکون چاره اي برايش نماند جز انکه فرياد بزند

    -خدايا کمکم کن

    ناگهان صداي پرطنيني از اسمان شنيده شد: طنابي که به دور کمرت بسته است پاره کن

    يک لحظه سکوت....ومرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد.

    گروه نجات مي گويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند. بدنش از طناب اويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود در حالي که

    او فقط يک متر از زمين فاصله داشت
    ترانه گریه کن چشاتو ببند
    shahin-najafi.net
    mpahlavi-15.blogspot.com
  11. #26
    shahriar_dehgan2009
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    March 2008
    نوشته ها
    162
    0
    10

    پیش فرض

    در زمان ها ی گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده ای قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد.

    بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ گذشتند. بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

    با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .

    نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد تا مزاحم تردد مردم نباشد.

    ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه درآن يادداشت نوشته بود :



    " هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."
    ترانه گریه کن چشاتو ببند
    shahin-najafi.net
    mpahlavi-15.blogspot.com
  12. #27
    maryana
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    بی سرزمین تر از باد...
    نوشته ها
    1,257
    57
    132

    پیش فرض

    مردی دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله

    اش را دید که در انتظار او بود:




    - سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟


    - بله حتما چه سوالی؟


    - بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟


    مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی

    می کنی؟


    فقط می خواهم بدانم.


    - اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!


    پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه

    کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار


    قرض بدهید؟


    مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این

    بود که پولی برای خریدن یک اسباب


    بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت

    برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه


    هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای

    کودکانه وقت ندارم.


    پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.


    مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد

    فقط برای گرفتن پول از من چنین


    سوالاتی کند؟


    بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر

    کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید


    واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته

    است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش


    می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.


    مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.


    - خوابی پسرم؟


    - نه پدر، بیدارم.


    - من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم

    سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم


    را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.


    پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر

    بالش برد و از آن زیر چند اسکناس


    مچاله شده در آورد.


    مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی

    شد و با ناراحتی گفت:با اینکه


    خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟


    پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰

    دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت


    از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با

    شما را خیلی دوست دارم...!!!
  13. #28
    maryana
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    بی سرزمین تر از باد...
    نوشته ها
    1,257
    57
    132

    پیش فرض

    مردي با اسب و سگش در جاده*اي راه مي*رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه*اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت*ها طول مي*كشد تا مرده*ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

    پياده*روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي*ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي*شد و در وسط آن چشمه*اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه*بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

    دروازه*بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

    - «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه*ايم.»

    دروازه*بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي*توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي*خواهد بوشيد.»

    - اسب و سگم هم تشنه*اند.

    نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

    مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه*اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه*اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي*شد. مردي در زير سايه درخت*ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

    مسافر گفت: روز به خير

    مرد با سرش جواب داد.

    - ما خيلي تشنه*ايم.، من، اسبم و سگم.

    مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ*ها چشمه*اي است. هرقدر كه مي*خواهيد بنوشيد.

    مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي*شان را فرو نشاندند.

    مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي*توانيد برگرديد.

    مسافر پرسيد: فقط مي*خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

    - بهشت

    - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

    - آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

    مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي*شود!

    - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي*كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي*مانند...
  14. #29
    maryana
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    بی سرزمین تر از باد...
    نوشته ها
    1,257
    57
    132

    پیش فرض

    ارزش يك لبخند





    در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.

    شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.

    سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.

    لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.

    چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.
  15. #30
    maryana
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    February 2008
    محل سکونت
    بی سرزمین تر از باد...
    نوشته ها
    1,257
    57
    132

    پیش فرض

    آن سوي پنجره




    در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از

    بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش

    بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور

    بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت

    بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ،

    خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .


    هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست

    و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش

    توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال

    و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .


    مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت .

    اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا

    مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم

    بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري

    زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي

    توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در

    ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.


    روز ها و هفته ها سپري شد .


    يك روز صبح ...


    پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد

    كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود .

    پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه

    آن مرد را از اتاق خارج كنند .


    مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار

    اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را

    ترك كرد .

    آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند


    تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او

    مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .


    هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار

    بلند آجري مواجه شد



    .

    مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي

    كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟


    پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد .

    چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))
صفحه 2 از 25 نخست 12345671222 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •