ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 21 از 25 نخست ... 1116171819202122232425 آخرین
نمایش نتایج: از 301 به 315 از 368
  1. #301
    mahdieyeh

    کوچولوو راه افتاده

    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    یه جایی زیرآسمون خدا
    نوشته ها
    35
    0
    19

    Icon100 داستان...

    چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
    صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
    روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
    مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
    هيچ کس اونو نمی ديد .
    همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
    همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
    از سکوت خوششون نميومد .
    اونم می زد .
    غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
    چشمش بسته بود و می زد .
    صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
    بدون انتها , وسيع و آروم .
    يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
    يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
    تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
    چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
    چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
    احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
    دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
    سعی کرد به خودش مسلط باشه .
    يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
    نمی تونست چشاشو ببنده .
    هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
    سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
    دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
    و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
    يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
    چشاشو که باز کرد دختر نبود .
    يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
    ولی اثری از دختر نبود .
    نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
    چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
    ....
    شب بعد همون ساعت
    وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
    با همون مانتوی سفيد
    با همون پسر .
    هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
    و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
    مثل شب قبل با تموم وجود زد .
    احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
    چقدر آرامش بخشه .
    اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
    ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
    به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
    شب های متوالی همين طور گذشت .
    هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
    ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
    ولی اين براش مهم نبود .
    از شادی دختر لذت می برد .
    و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
    اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
    سه شب بود که اون نيومده بود .
    سه شب تلخ و سرد .
    و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
    دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
    اونشب دختر غمگين بود .
    پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
    سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
    دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
    ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
    نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
    چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
    به خاطر اشک های دختر نواخت .
    ...
    همه چيشو از دست داده بود .
    زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
    يه جور بغض بسته سخت
    يه نوع احساسی که نمی شناخت
    يه حس زير پوستی داغ
    تنشو می سوزوند .
    قرار نبود که عاشق بشه ...
    عاشق کسی که نمی شناخت .
    ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
    احساس گناه می کرد .
    ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
    ...
    يک ماه ازش بی خبر بود .
    يک ماه که براش يک سال گذشت .
    هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
    چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
    و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
    ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
    آرزوش فقط يه بار ديگه
    ديدن اون دختر بود .
    يه بار نه ... برای هميشه .
    اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
    با همون پسراز در اومد تو .
    نتونست ازجاش بلند نشه .
    بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
    بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
    دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
    دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
    و برای خود اون بزنه .
    و شروع کرد .
    دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
    و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
    نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
    يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
    چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
    سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
    سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
    - ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
    صداش در نمي اومد .
    آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
    - حتما ..
    يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
    فقط برای اون
    مثل هميشه
    فقط برای اون زد
    اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
    نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
    پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
    دختر می خنديد
    پسر می خنديد
    و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
    آروم و بی صدا
    پشت نت های شاد موسيقی
    بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .
    تلاش کنیم ندیده هاراببینیم،دیدن آنچه که همه میبینند هنر نیست
  2. 1
  3. #302
    mahdieyeh

    کوچولوو راه افتاده

    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    یه جایی زیرآسمون خدا
    نوشته ها
    35
    0
    19

    New2 عشق چیشت؟؟؟




    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
    برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
    برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
    در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
    یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
    یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
    رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
    راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
    راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
    تلاش کنیم ندیده هاراببینیم،دیدن آنچه که همه میبینند هنر نیست
  4. #303
    mahdieyeh

    کوچولوو راه افتاده

    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    یه جایی زیرآسمون خدا
    نوشته ها
    35
    0
    19

    پیش فرض

    سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

    هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

    گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

    لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

    دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

    دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

    معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

    لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

    و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

    با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

    دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

    عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

    خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

    من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

    فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

    عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

    بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

    برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

    خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

    بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

    یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

    باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

    موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

    مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

    عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

    می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

    کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

    که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

    بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

    حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

    غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

    اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

    فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

    من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

    توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

    زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

    دوستدار تو (ب.ش)

    لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

    گمان می کنم جوابم واضح بود

    معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

    لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

    مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

    از بستگان

    لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

    ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

    دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

    آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

    لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

    خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

    خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
    تلاش کنیم ندیده هاراببینیم،دیدن آنچه که همه میبینند هنر نیست
  5. 1
  6. #304
    PINAKIO
    کوچولو رسمی
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2011
    نوشته ها
    346
    26
    96

    پیش فرض

    داستان عاشقانه پیانو
    چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
    روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .(بقیه درادامه مطلب…)


    چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
    صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
    روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
    مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
    هیچ کس اونو نمی دید .
    همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
    همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
    از سکوت خوششون نمیومد .
    اونم می زد .
    غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
    چشمش بسته بود و می زد .
    صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
    بدون انتها , وسیع و آروم .
    یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
    یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
    تنها نبود … با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
    چشمای دختر عجیب تکونش داد … یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
    چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
    احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
    دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
    سعی کرد به خودش مسلط باشه .
    یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
    نمی تونست چشاشو ببنده .
    هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
    سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه … فقط برای اون .
    دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
    و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
    یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
    چشاشو که باز کرد دختر نبود .
    یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
    ولی اثری از دختر نبود .
    نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
    چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
    ….
    شب بعد همون ساعت
    وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
    با همون مانتوی سفید
    با همون پسر .
    هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
    و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
    مثل شب قبل با تموم وجود زد .
    احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
    چقدر آرامش بخشه .
    اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
    دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
    به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
    شب های متوالی همین طور گذشت .
    هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
    ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
    ولی این براش مهم نبود .
    از شادی دختر لذت می برد .
    و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
    اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
    سه شب بود که اون نیومده بود .
    سه شب تلخ و سرد .
    و شب چهارم که دختر با همون پسراومد … احساس کرد دوباره زنده شده .
    دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
    اونشب دختر غمگین بود .
    پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
    سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه … دل توی دلش نبود .
    دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
    ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
    نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
    چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
    به خاطر اشک های دختر نواخت .

    همه چیشو از دست داده بود .
    زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
    یه جور بغض بسته سخت
    یه نوع احساسی که نمی شناخت
    یه حس زیر پوستی داغ
    تنشو می سوزوند .
    قرار نبود که عاشق بشه …
    عاشق کسی که نمی شناخت .
    ولی شده بود … بدجورم شده بود .
    احساس گناه می کرد .
    ولی چاره ای هم نداشت … هر شب مثل شب قبل مثل شب اول … فقط برای اون می زد .

    یک ماه ازش بی خبر بود .
    یک ماه که براش یک سال گذشت .
    هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
    چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
    و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
    ضعیف شده بود … با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده …
    آرزوش فقط یه بار دیگه
    دیدن اون دختر بود .
    یه بار نه … برای همیشه .
    اون شب … بعد از یه ماه … وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
    با همون پسراز در اومد تو .
    نتونست ازجاش بلند نشه .
    بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
    بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
    دلش می خواست داد بزنه … تو کجایی آخه .
    دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
    و برای خود اون بزنه .
    و شروع کرد .
    دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
    و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
    نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
    یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
    چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
    سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
    سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
    – ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید … به خاطر ازدواج من و سامان …. امکان داره ؟
    صداش در نمی اومد .
    آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
    – حتما ..
    یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش
    فقط برای اون
    مثل همیشه
    فقط برای اون زد
    اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
    نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
    پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
    دختر می خندید
    پسر می خندید
    و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
    آروم و بی صدا
    پشت نت های شاد موسیقی
    بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد
  7. #305
    mahdieyeh

    کوچولوو راه افتاده

    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    یه جایی زیرآسمون خدا
    نوشته ها
    35
    0
    19

    Icon100 عشق واقعی یک دختر

    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد…

    در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
    دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
    در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
    روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
    دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
    دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
    زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
    زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
    پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
    چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
    مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
    پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. …مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
    مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
    پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
    پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
    کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::


    معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
    ویرایش توسط mahdieyeh : 2011.06.13 در ساعت 21:27
    تلاش کنیم ندیده هاراببینیم،دیدن آنچه که همه میبینند هنر نیست
  8. #306
    sarina1111
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    February 2010
    محل سکونت
    تــــویــــ قــــلبـــشــــ !!!
    نوشته ها
    13,528
    5,880
    5,691

    پیش فرض

    داستانی فوق العاده درباره عشق

    زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
    به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.
    آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟
    زن گفت: نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.
    آنها گفتند: پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.
    عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
    شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.
    زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: ما با هم داخل خانه نمی شویم.
    زن با تعجب پرسید: چرا !؟
    یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت: نام او ثروت است. و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت: نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.
    زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت: چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
    فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد: بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.
    مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت: کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.
    عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید: شما دیگر چرا می آیید؟
    پیرمردها با هم گفتند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!
    آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
    تقصیر از ما نیست…
    بعضیا خودشون دلشون میخواد "یادگاری" باشن پشت در مستراح عمومی!!!

  9. #307
    golbooteh
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2011
    نوشته ها
    4,347
    2,034
    2,788

    پیش فرض

    يكي بود يكي نبود....

    توي يك كره خاكي يه عالمه آدم زندگي مي كردند.....
    بالاي اين كره يه پسر ايستاده بود كه هميشه به بالاتر نگاه مي كرد!
    پايين اين كره دختركي نشسته بود كه هميشه به آسمون گرفته و تاريك بالاي سرش نگاه مي كرد.....
    دخترك قصه ما هر شب خورشيد رو صدا مي زد و ازش خواهش مي كرد كه تن سرد او را با
    دستاي گرم و مهربانش بغل كند....
    اما هر روز صبح كه از خواب پا مي شد جز هاله اي طلايي
    كه زير انبوهي از ابرهاي سياه پنهان شده بود چيزي پيدا نمي كرد....
    يكي از روزاي خدا تن ضعيف دخترك لباسي از شبنم يخ زده به تن كرد
    و از شدت سرما دستهاي كوچيك و ظريفش ديگر قدرت نيايش نداشت
    و زبانش از تمناي خورشيد ناتوان شده بود....
    و آن روز بود كه خورشيد آسمان را شكافت و از دل آن حرير سياه بيرون آمد....!
    خورشيد خودش را سوزاند تا دختر بيچاره بيدار شود!
    وقتي دخترك از خواب بيدار شد ديگرخبري از آن ابرهاي تيره و آسمان دلگير نبود....
    و اولين چيزي كه دخترك بعد از كنار رفتن خورشيد ديد پسري بود كه آن بالا ايستاده بود.
    دختر بي نوا كه تا آن زمان تصوري از جنس مخالفش نداشت در نظرش موجودي از او ساخت كه زيباترين و كامل ترين مخلوقات بود.....
    دلش را به سوي او پرواز داد و به دنبال آن رفت....
    و بي خبر از اينكه راهي را كه در پيش داردبسيار دشوارتر و بلندتر از مسير پرواز قلبش است.....
    نيمكره ي خاكي را پرواز كرد و به آن پسر رسيد....
    لبخندي به او زد كه كوه غرورش را قرباني آن خنده ي كودكانه كرد!
    ولي آن پسر همچنان بالا را نگاه مي كرد....!!
    دخترك با تني خسته صدايي لرزان ولي گرم و زانوهايي
    كه خاك را سجده مي كردند تمام نيرو و عشقش را جمع كرد و به او گفت:
    دوستت دارم......
    و پسرك همان طور كه بالا را مي نگريست به او گفت: به خانه ات برگرد.... جاي تو آن پايين است...!
    دخترك دلباخته قطره اشكي نثار آن پسر كرد و گفت:
    با وجود عشق تو زندگي را يافتم و با نابودي همان عشق دنيا را باختم.....
    پسرك بالاخره به او نگاهي كرد ولي..... دخترك دلباخته جان باخته بود.
    گاهـے
    ڪـلام در وصـفــ واقعیـتـــــ ڪـم مـےآورد
    ناچـ ــار ایـن ســہ نقـطــہ …
    و دیگـ ـر هیـــــــچ !
  10. #308
    maryam_98
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2011
    محل سکونت
    شهر عشق پلاک منجی
    نوشته ها
    171
    64
    160

    پیش فرض

    پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
    تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

    چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
    دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

    سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

    دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
    آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم…
    اینجا خیلی بزرگه برا من که قد نکشیدم سخته تا راه بیفتم
  11. #309
    PINAKIO
    کوچولو رسمی
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2011
    نوشته ها
    346
    26
    96

    پیش فرض

    داستان آموزنده ”همیشه شکر گذار خدا باشیم “





    در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.

    از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…

    اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.

    پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست

    نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد …

    به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :

    چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده

    و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده…

    چقدر عینک آفتابی بهش می آد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟

    آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه…

    آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)…

    می دونم پسر یه پولداره… با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون.

    کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته!

    یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!!

    دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است

    و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!!

    ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.

    مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. ..

    پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد…

    یک، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. ..

    از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد…

    اینم از بخش جدید مطالب سایت آلامتو که از همین لحظه شروع به فعالیت کرد امیدوارم مورد رضایت شما عزیزان واقع شود.
    خداى سبحان پاداش را در طاعت نهاده است و کیفر را برابر معصیت تا بندگان خود را از عذابش برهاند و به بهشت خویش راند
  12. #310
    saeid m
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    کرمانشاه
    نوشته ها
    1,568
    177
    147

    پیش فرض



    داستان عاشقانه
    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
    به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
    آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و از من خداحافظی کرد.
    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
    تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : “متشکرم ” و از من خداحافظی کرد.
    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
    روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : “قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
    من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” ، و از من خداحافظی کرد.
    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
    یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد
    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
    نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
    سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
    ” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نیمدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
    ای کاش این کار رو کرده بودم …………….. با خودم فکر می کردم و گریه !

    اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه
    ﺧﺎﻃـــﺮﻩ ﺍﻟﻜـﻞ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﭙـــــﺮﻩ
    ﺧﺎﻃـــﺮﻩ
    ﺧﺎﻃـــــــﺮﻩ ﺍﺳﺖ
    ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ﻭ دمـار از روزگـارت در مـــــیاره
  13. #311
    غزل
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    June 2011
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    3,132
    637
    1,965

    پیش فرض

    او قدر خودش را نمیداند

    از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت.

    فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟

    خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

    او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

    باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

    باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

    باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

    بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

    و شش جفت دست داشته باشد.

    فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.


    گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

    خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.

    -این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

    خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

    یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید

    از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.

    یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

    و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

    بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

    فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

    این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .

    خداوند فرمود : نمی شود !!

    چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

    از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،

    یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

    فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

    اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .

    بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام.

    تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

    فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

    خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

    آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

    ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.

    خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.

    فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟

    خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.

    فرشته متاثر شد.

    شما نابغه*اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا” حیرت انگیزند.

    زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

    همواره بچه ها را به دندان می کشند.

    سختی ها را بهتر تحمل می کنند.

    بار زندگی را به دوش می کشند،

    ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

    وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.

    وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.

    وقتی خوشحالند گریه می کنند.

    و وقتی عصبانی اند می خندند.

    برای آنچه باور دارند می جنگند.

    در مقابل بی عدالتی می ایستند.

    وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.

    بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.

    برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

    بدون قید و شرط دوست می دارند.

    وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند

    و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.

    در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.

    در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،

    با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.

    آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

    قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

    زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن

    و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

    کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،

    آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

    زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

    خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

    فرشته پرسید : چه عیبی ؟

    خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
    در نگاه کسی که درکی از پرواز ندارد

    هر چه اوج بگیری کوچکتر میشوی
  14. #312
    PINAKIO
    کوچولو رسمی
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2011
    نوشته ها
    346
    26
    96

    پیش فرض

    شمع اول گفت : من صلح نام دارم ! بنابر این هیچکس نمی تواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که بزودی خاموش خواهم شد . پس شعله ی آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد .

    شمع دوم گفت : من ایمان نام دارم و احساس می کنم که کسی وجود مرا ضروری نمی داند ولازم نیست بیشتر شعله ور بماند. وقتی سخنش به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد .

    نوبت شمع سوم رسید . او با ناراحتی گفت : نام من عشق است
    من دیگر قدرت روشن ماندن ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمیت مرا درک نمی کنند . مردم حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را نیز فراموش کرده اند . طولی نکشید که او هم خاموش شد .

    ناگهان پسرکی وارد اتاق شد .

    و دید که از چهار شمع سه تا خاموش شدند .

    پسرک به آن سه شمع خاموش گفت : شماها چرا خاموشید ؟ مگر قرار نبود تا وقتی که تمام میشوید روشن بمانید ؟


    و سپس شروع به گریه کردن کرد .


    ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت :

    نگران نباش تا زمانی که من هستم میتوانی به وسیله من آن سه شمع را روشن کنی .


    نام من امید است
    خداى سبحان پاداش را در طاعت نهاده است و کیفر را برابر معصیت تا بندگان خود را از عذابش برهاند و به بهشت خویش راند
  15. #313
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    مردی خواب عجیبی دید.او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند.

    هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند،باز می کنند و آنها را داخل جعبه ای می گذارند.

    مرد از فرشته ای پرسید:

    شما داريد چكار ميكنيد ؟

    فرشته در حاليكه داشت نامه ي را بازمي كرد ، جواب داد :

    اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين

    را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل ميدهيم.

    مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد

    كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط

    پيك هايي به زمين مي فرستند.

    مرد پرسيد : شماها چكار مي كنيد ؟

    يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است،

    ما الطاف ورحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم.

    مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!

    مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟

    فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است .

    مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند

    ولي تنها عده بسيار كمي جواب مي دهند .

    مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه ميتوانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!

    فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند :

    خدایا متشکرم
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  16. #314
    غزل
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    June 2011
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    3,132
    637
    1,965

    پیش فرض



    ظهر یک روز سرد زمستانی ،وقتی امیلی به خانه برگشت ،پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی ان بود.فقط نام و ادرسش روی ان نوشته شده بود.

    او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل ان را خواند:

    «امیلی عزیز،عصر امروز به دیدار تو می ایم تا تو را ملاقات کنم

    با عشق ،خدا»



    امیلی همانطور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت،با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که ادم مهمی نبود.در همین فکر بود که ناگهان کابینت خالی اشپز خانه را به یاد اورد و با خود گفت :من که چیزی برای پذیرایی ندارم!پس نگاهی به کیف پولش انداخت .او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید.وقتی از فروشگاه بیرون امد ،برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زودتر برسد و عصرانه حاضر کند. در راه بازگشت ،زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند،مرد فقیر به امیلی گفت:

    خانم ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. ایا امکان دارد به ما کمک کنید؟

    امیلی جواب داد:متاسفم،من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.

    مرد گفت:بسیار خوب خانم،متشکرم.و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

    همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد.به سرعت بدنبال انها دوید.

    اقا ،خانم،خواهش میکنم صبر کنید.وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به انها داد و بعد کتش را در اورد و روی شانه های زن انداخت.

    مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه برگشت یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او چیزی برای پذیرایی نداشت.همانطور که در را باز می کرد،پاکت نامه ی دیگری را روی زمین دید،نامه را برداشت و باز کرد:

    «امیلی عزیز

    از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

    با عشق ،خدا..... .»
    در نگاه کسی که درکی از پرواز ندارد

    هر چه اوج بگیری کوچکتر میشوی
  17. #315
    Akram_beigi
    كوچولو رسمي

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    كمي دور تر از اينجا
    نوشته ها
    2,882
    5,531
    2,363

    پیش فرض خراشهاي عشق خداوندي

    چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از دور نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد .پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت .


    " این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند"


    گاهی مثل يك کودکِ قدرشناس

    خراشهای عشق خداوند را به

    خودت نشان بده

    خواهی ديد چقدر دوست داشتنی هستند
    مي كوشم غمهايم را غرق كنم اما ،
    بي شرفها ياد گرفته اند شنا كنند

    «حسين پناهي»
صفحه 21 از 25 نخست ... 1116171819202122232425 آخرین
نمایش نتایج: از 301 به 315 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •