ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 22 از 25 نخست ... 212171819202122232425 آخرین
نمایش نتایج: از 316 به 330 از 368
  1. #316
    13760223
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Zire barun
    نوشته ها
    1,123
    364
    996

    پیش فرض سایه ناز

    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
    به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
    آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

    تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

    روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
    من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

    يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

    نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

    ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

    سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
    " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

    ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

    اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

  2. #317
    mahdieyeh

    کوچولوو راه افتاده

    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    یه جایی زیرآسمون خدا
    نوشته ها
    35
    0
    19

    پیش فرض

    ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

    7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

    دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .

    منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

    ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

    در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.

    اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.

    بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.

    ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش. حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.

    يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.

    بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد .

    ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد . منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده . منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي و با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي و گفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه... منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...
    تلاش کنیم ندیده هاراببینیم،دیدن آنچه که همه میبینند هنر نیست
  3. #318
    Alix2000
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2011
    محل سکونت
    mashhad
    نوشته ها
    353
    158
    110

    پیش فرض




    معلم پای تخته داد میزدصورتش از خشم
    گلگون بودو دستانش به
    زیر پوششی از گرد پنهان بودولی آخر
    کلاسیهالواشک بین خود
    تقسیم می کردندوآن یکی در
    گوشه*ای دیگر «جوانان» را ورق می زدبرای اینکه
    بیخود های*و هو می کرد و با آن شور بی*پایانتساویهای جبری
    را نشان می*دادبا خطی ناخوانا
    بروی تخته*ای کز ظلمتی تاریکغمگین بودتساوی را چنین
    بنوشت : یک با یک برابر استاز میان جمع
    شاگردان یکی*برخاستهمیشهیک نفر باید
    بپاخیزد....
    نفس راباتومیخواهم توکه ازنسل گلهایی
    سیاهی رومکن باور توخودخورشیدفردایی
  4. #319
    Hanieh-94
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    زیــر این سقفــ کــبـ ـود
    نوشته ها
    10,070
    12,589
    7,983

    پیش فرض

    شب هنگام بود وخانه تاريک .
    و شايد تنها روشن کننده ي اتاق فروغ ماه بود.
    از پشت پنجره ي اتاقم به آسمون نگاه مي کردم.
    ستاره ها بهم چشمک مي زدند گويي او هم ميان اونها بود.

    چشماني که ازلحظه ي ديدار منو شيقته ي خودش کرده بود.
    چشمهايي که هزاران حس ناگفته داشت.
    هنوز زيبايي چشمان خمارش رو که با شيفتگي نگاهم مي کرد رو به ياد دارم.

    بهار بود و بارون مي باريد.
    با دلي پر از خونه بيرون زدم.
    دلم براي ديدنش پر مي کشيد.
    به اولين تاکسي که جلوي پام ترمز کرد سوار شدم.
    از شانس بد من خيابون ها ترافيک بود.
    توي دلم هزار تا فحش مي دادم.اون الان منتظرم بود.
    طاقت تنهايي رو نداشت.
    چشم به راهم بود.
    روي تخت سرد و يخ بيمارستان منتظرم بود.
    جايي که توي چند ماه اخير هم من و هم خودش متنفر شده بوديم.
    دلم داشت مي ترکيد.داشتم خفه مي شدم.
    اگه از راننده ي تاکسي خجالت نمي کشيدم مي شستم و زار زار گريه مي کردم.
    ولي مثل اينکه آسمون داشت عقده ي دلش رو شايد هم به گونه اي عقده ي دل منو خالي مي کرد.

    از زندگي متنفر شده بودم.
    از اينکه چرا انقدر بي رحم هستش.
    از اينکه چرا عزيزترين کسي که تمام وجودم رو به خودش اختصاص داده بود رو اينگونه بيمار کرده بود.
    مگه نمي گفت که من و اون روحمون يکي شده؟
    مگه نمي گفت که ما باهم يکي شديم؟
    پس من چرا الان خوبم و اون بد.

    اونقدر تو افکار خودم غرق شده بودم که با صداي راننده تاکسي که مي گفت آقا رسيديم به خودم اومدم.
    کرايه رو حساب کردم و از ماشين پياده شدم.
    با دلي پر از غم همراه با خوش حالي وارد بخش شدم.
    غم ديدن او در اين حال و خوش حالي هنوز با من بودنش.
    درو که باز کرده با لبخند نگاهم کرد گفت:
    -سلام
    با شفتگي نگاهش مي کردم.
    با لحن عاشقونه ي خودم گفتم:
    -سلام عزيزم خوبي؟امروز بهتر به نظر مي رسي؟!
    مثل هميشه لبخند زد و با چشماش باهام حرف زد.
    کنار تختش نشستم و دستش رو گرفتم بوسيدم و نگاش کردم.گفت:
    -امروز دير کردي؟ در حاليکه با انگشتاي ظريفش بازي مي کردم گفتم:
    -آره خيلي ترافيک بود.

    هردومون سکوت کرديم.
    فقط داشتيم به هم ديگه نگاه مي کرديم.
    نه من از ديدنش سير مي شدم و نه اون.
    صورت زيباش رو غم بزرگي احاطه کرده بود.
    مي دونستم خيلي خسته هستش.
    سرش رو با يه روسري بسته بود.
    تمام ابروهاش و پلک هاش ريخته بود.
    آره اون سرطان داشت.
    دکترش مي گفت شيمي درماني جواب مثبت داده ولي قيافش خسته تر از هر روز به نظر مي رسيد.
    اما من به هيچ کدوم از اينها اهميت نمي دادم.
    براي من فقط اون مهم بود.تنها چيزي که من عاشقش بودم چشماش بود.
    همين و بس.
    کم کم ديدم که چشماش براق شد.
    منم گريم گرفته بود.
    با نوک انگشتم اشکي رو از از چشماش پايين مي لغزيد گرفتم و گفتم:
    -عزيزم برا چي گريه مي کني؟
    خنديد و گفت: -خودت براي چي گريه مي کني؟ لبخند زدم و اون ادامه داد:
    -علي مي ترسم.انطور نگام نکن.به خاطر خودم نه؟به خاطر تو.از اينکه ديگه نتونم چشم هاي زيباتو نبينم مي ترسم.از اينکه ديگه نتونم صداي مهربون و زمزمه هاي عاشقونت رو نشنوم مي ترسم.
    با ناراحتي نگاش کردم و گفتم:
    -کيانا؟عزيزم اين چه حرفيه؟چرا خودت و ناراحت مي کني؟من مطمئنم که تو خوب مي شي.چرا با اين حرفها هم منو و هم خودتو ناراحت مي کني؟مي دوني که من طاقت شنيدنش رو ندارم.
    گفت:
    -نمي خواستم ناراحتت کنم.ناراحتي تو آخرين چيزي هست که من مي خوام ببينم.ولي خواستم قبل از اينکه دير شده باشه بهت بگم که چقدر دوست دارم و خواهم داشت.
    گريم گرفته بود.
    چرا داشت از رفتن صحبت مي کرد؟
    اون هيچوقت درمورد رفتن صحبت نمي کرد ولي حالا؟
    يعني اين آخر خط بود؟
    يعني داشت با من خداحافظي مي کرد؟
    نه اين امکان نداشت.
    چطور مي تونست منو رها کنه؟
    نگاش کردم.
    -کيانا خواهش مي کنم اينطور نگو.تو داري منو مي ترسوني!
    اشکاش تند تند داشت از صورتش جاري مي شد.
    با بغض گفت:
    -علي به من بگو که دوسم داري.مي خوام برا آخرين بار هم که شده اين رو ازت بشنوم.
    -کيانا اين حرفها چه معني ميده؟يعني تو مي خواهي؟....نه تو حق چنين کاري رو نداري...
    گريه امان صحبت کردن و ازم گرفت.
    سرم رو روي دستش گذاشتم و گريه کردم.
    با دست ديگرش که آزاد بود موهام رو نوازش کرد و گفت:
    -خواهش مي کنم بگو علي... سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم:
    -دوست دارم کيانا.بخدا دوست دارم.

    لبخند زد و چشم هاش رو بست.
    بست و ديگه باز نکرد.
    هرچقدر صداش کردم بلند نشد.
    بلند نشد که بگه همه چيز يه کابوس بود و من پيشتم.
    اون رفت و منو تنها گذاشت.
    مگه دکترش نگفته بود که درمان جواب مثبت داده؟
    پس چرا رفت؟چرا رفت و منو توي وادي عشق تنها گذاشت؟
    آسوده رفت.
    آخرين زمزمه ي عاشقانه رو هم از معشوقش شنيد.
    ولي من چي؟
    منواز شنيدن صداش نگاه کردن به صورتش و چشاش و لمس کردن دستاش محروم کرد.
    باز آسمون داشت مي باريد.
    آسمون هم از غم من گريش گرفته بود.
    داد زدم چرا خدايا چرا؟
    مثل اون روز که ديدم چشاش رو باز نکرد.
    کاش من هم مي تونستم چشمام رو ببندم و ديگه باز نکنم.
    کاش من هم....

    ویرایش توسط Hanieh-94 : 2011.09.06 در ساعت 18:16
    گاهی فکر می کنم
    ولایت
    یعنی
    همیشه یک نفر منتظر است تا آن هایی که عقب افتاده اند برسند
    و آن هایی که جلوتر رفته اند برگردند ...


  5. #320
    13760223
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Zire barun
    نوشته ها
    1,123
    364
    996

    پیش فرض

    شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

    سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

    دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یهسریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
    یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

    پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه یدختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

    ...مآ عظیم تر از آنے هستیم کــہ مے انـבیــشیم...
  6. #321
    tarannom2
    كوچولو رسمي

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    باغچه
    نوشته ها
    2,620
    107
    212

    پیش فرض

    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
    خدا را دوست بدارید حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او برسید
  7. #322
    rozekabod

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,317
    2,016
    1,857

    پیش فرض

    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،
    صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
    احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می
    داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک
    سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
    یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را
    به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با
    دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و
    چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و
    وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
    در نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و
    پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که
    همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها
    حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود
    نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
    روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
    به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده
    بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که
    پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
    کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه
    پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا
    کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا
    رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر
    پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و
    تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج
    پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و
    داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.
    دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.
    شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می
    کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال
    بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و
    در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار
    می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را
    مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس
    اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر
    با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و
    پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر
    با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو
    برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد
    کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت
    طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج
    کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی
    بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
    ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
    پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
    را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد
    هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک
    ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره
    چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را
    از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
    پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین
    افتاد. رویش نوشته شده بود:
    معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که
    بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
    .
    ویرایش توسط MELINA : 2012.02.02 در ساعت 12:22
    شادی من در صدای خنده های توست..
    پس عاشقانه بخند...
  8. #323
    راحیل
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    هرکجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    13,942
    4,922
    8,741

    پیش فرض

    تّنهــــــــــــا راه رِسیــــدن


    شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


    سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.


    دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

    یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

    پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

    مَــن خــود
    بـه چشــم خویشتــن
    دیدم کــه جانَــــم میــرود


  9. #324
    ارمانی
    تاریخ عضویت
    August 2011
    محل سکونت
    درقلب دوستدارانم
    نوشته ها
    1,111
    1,225
    1,366

    پیش فرض



    مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود!
    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
    یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه؟
    روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
    بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمیمیری؟
    اون هیچ جوابی نداد….
    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم!
    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم، اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
    از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو..
    وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر! سرش داد زدم: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا! همین حالا! اون به آرامی جواب داد: اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد.
    یک روز یک دعوتنامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.
    بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ارها گفتن که اون مرده! اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من:
    ای عزیزترین پسرم،
    من همیشه به فکر تو بوده ام..
    منو ببخش که به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم!
    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا.. ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم!
    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم!
    آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر نمییتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم؛
    بنابراین مال خودم رو دادم به تو.. برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه..
    با همه عشق و علاقه من به تو،
    مادرت











    داستانی بسیار زیبا از مادری که پسرش را از دهان تمساح بیرون کشید ! حتما این داستان بسیار زیبا را بخوانید !


    خراش عشق مادر

    یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
    مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
    مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
    تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

    آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
    پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
    خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،

    این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستن
    ویرایش توسط ارمانی : 2012.01.05 در ساعت 02:56
  10. #325
    nm007
    کوچولو در حال فعال شدن

    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    تو قلب ادم خوبا
    نوشته ها
    140
    18
    108

    پیش فرض !!غرور!!

    روزی جوانی عاشق دختری شده بود که خیلی به زیباییش می نازیدو به جوان اهمیت نمی داد .
    جوان هر روز برای ان دختر گل می برد ولی دخترک به جای تشکر به او بد و بیرا می گفت .
    روزی هنگامی که دخترک به گردش رفته بود یادش رفته بود چراغ نفتی را خاموش کند وهنگامی که نزدیک خانه رسید دید که خانه اش اتش گرفته است .او داد می زد کمک کمک ولی کسی نبود که کمکش کند بجز پسرجوان او از پسر جوان نیز کمک خواست ولی پسر جوان ان روز هایی را به یادش اورد که بهش بد و بیرا می گفت و حتی کوچکترین جوابی به او نمی داد .وسپس جوان به ارامی از ان جا دور شد .دخترک تازه فهمیده بود غرور بسیار چیز بدی است و بخاطرش همه ی زندگی اش را از دست داد.
  11. #326
    راحیل
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    هرکجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    13,942
    4,922
    8,741

    پیش فرض

    اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده.آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

    رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به توبگوييم . چون تو يك راهب نيستي
    »

    مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد
    .

    چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد
    .

    راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد
    .

    صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :«ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي
    »

    اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال رابدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟
    »

    راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد


    مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و درصومعه را زد
    .

    مرد گفت :*« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودمرا وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد
    »

    راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملاصحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم


    رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كردو به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود
    »

    مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟
    »

    راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد
    .

    پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد درسنگي را هم به او بدهند
    .

    راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد.پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد
    .

    پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت
    .

    و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ،ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت
    .

    در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مردكه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد.دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صداچه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .....
    اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد
    .

    لطفاْ از دادن فحش های رکیک جدداْ خودداری فرمایید

    مَــن خــود
    بـه چشــم خویشتــن
    دیدم کــه جانَــــم میــرود


  12. 1
  13. #327
    mahbobeshab
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    8,839
    6,390
    3,027

    پیش فرض

    پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست

    داشتند.فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه

    مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را

    ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.پسر بچه کوچک

    بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت

    شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود

    که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از


    اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان


    آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان


    آورد.فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت


    دارم!"عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک


    مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر


    وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می


    داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر


    نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت


    دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی


    داد.گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می


    کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم


    کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در


    نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا


    باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با


    نبخشیدن دوچندان نکنید.اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی


    بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.حسادت ها، رشک


    ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود


    دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد


    نیستند.

    گاهی کسی که همیشه کنار دیگران است .

    خودش هم نیازمند کسی است تا کنارش باشد

  14. #328
    mahbobeshab
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    8,839
    6,390
    3,027

    پیش فرض

    حكايت!
    مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده*ای را به خود جلب می*کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.
    باديه*نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
    حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه*نشین تعویض کند.
    باد*يه*نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله*ای باشم.
    روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می*کرد، در حاشیه* جاده*ای دراز کشید.
    او می*دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می*کند. همین اتفاق هم افتاد...
    مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
    مرد گدا ناله*کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده*ام و نمی*توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
    مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
    مرد متوجه شد که گول باديه*نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می*خواهم چیزی به تو بگویم.
    باديه*نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
    مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی*آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
    "برای هیچ*کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي..."
    باديه*نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!
    مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده*ای کنار جاده*ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.
    باديه*نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...
    برگرفته از کتاب بال*هايي براي پرواز
    گاهی کسی که همیشه کنار دیگران است .

    خودش هم نیازمند کسی است تا کنارش باشد

  15. #329
    mahbobeshab
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    8,839
    6,390
    3,027

    پیش فرض

    *سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت**.*

    *وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست**.*

    *روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه
    انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت:
    نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست** !*

    *پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر
    شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد**…*

    *چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در
    حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد
    و وارد جنگل انبوهی شد و ازملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود

    به محل سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،
    *
    * **زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی
    بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست**!!!*

    *آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،*
    * **اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد را
    برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه
    کنید** !!!*

    * **به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد**.*

    * **پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از
    اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم
    موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه
    خیر و صلاحی برای تو داشت؟**!!*

    * **وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند
    همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم
    قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،*

    * **بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود**!!!*

    *ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است*

    *تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد**.*
    * (( **پائولوکوئیلو** ))*

    توسط معاون ویرایش شد
    ویرایش توسط reza1362 : 2012.05.23 در ساعت 21:25
    گاهی کسی که همیشه کنار دیگران است .

    خودش هم نیازمند کسی است تا کنارش باشد

  16. #330
    mahbobeshab
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    8,839
    6,390
    3,027

    پیش فرض


    معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا …

    دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟

    معلم که از عصبانیت شقیقه*هاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:

    چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن؟ ها؟! فردا مادرت رومیاری مدرسه می*خوام درمورد بچه بی*انضباطش باهاش صحبت کنم!

    دخترک چونه لرزونش رو جمع کرد … بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

    خانوم … مادرم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد … اون وقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه … اون وقت … اون وقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم … اون وقت قول میدم مشقامو بنویسم…

    معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت: بشین سارا …

    و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد




    گاهی کسی که همیشه کنار دیگران است .

    خودش هم نیازمند کسی است تا کنارش باشد

صفحه 22 از 25 نخست ... 212171819202122232425 آخرین
نمایش نتایج: از 316 به 330 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •