ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 23 از 25 نخست ... 3131819202122232425 آخرین
نمایش نتایج: از 331 به 345 از 370
  1. #331
    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    2,055
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    پیش فرض

    روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد .

    رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
    خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.

    ... تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ستـــ ...
    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
  2. #332
    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Zire barun
    نوشته ها
    1,123
    996
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال

    پیش فرض

    داستان کوتاه صادقانه
    با سلام ,
    خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
    خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
    خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
    خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
    و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
    ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
    یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
    یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
    دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
    یک کمد که همه چیزمان همان توست
    آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
    ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
    خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
    ما چیز زیادی نمی خواهیم
    خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
    خیلی چیز بدیست
    خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
    اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
    ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
    الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
    چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
    خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
    اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
    خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
    الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
    خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
    خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
    تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
    خوش به حالش
    خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
    چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
    خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
    خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
    ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
    راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
    یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
    حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
    تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
    بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
    خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
    راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
    همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
    خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
    ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
    ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
    ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
    خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
    ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
    خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
    تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
    من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
    تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
    شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
    خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
    صبر کن ...
    آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
    خدا جان جوابم را بده ,
    فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
    چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
    آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
    هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
    حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
    آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
    اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
    خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
    خداجان مهربان ,
    اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
    دست مهربانتان را از دور می بوسم
    راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
    باز هم دست و پایتان را می بوسم
    منتظر جواب و کلیه می مانم
    دستتان درد نکند
    بنده کوچک شما , مجید
    ...
    خواست دکمه سند را بزند
    دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
    یهو کامپیوتر خاموش شد
    خشکش زد
    - اااااا
    صدایی از پشت سرش گفت :
    - اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
    اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
    دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
    یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
    بلند شد
    پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
    توی راه خودشو دلداری می داد
    - دوهفته دیگه باز میام ...
    - باز میام ...
    ...مآ عظیم تر از آنے هستیم کــہ مے انـבیــشیم...
  3. #333
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    378
    178
    کوچولو رسمی
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    پیش فرض

    من خیلی خوشحال بودم !
    من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
    فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
    اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
    یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
    سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
    اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
    من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم
    اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم
    وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
    یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
    پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
    ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!!



    نتیجه اخلاقی : همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی ماشینتون جا بذارید شاید براتون شانس بیاره!!!!!!!!!
    ویرایش توسط مهدی65 : 2012.06.18 در ساعت 15:51
    زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق
    زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق
  4. #334
    تاریخ عضویت
    May 2011
    نوشته ها
    4,343
    2,788
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    پیش فرض

    عشق یعنی این


    دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛

    کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن

    عروسی شان آماده می شوند.




    این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ،

    در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.




    کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود

    قرار دارد؛ وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و

    دستگاه های مخصوص قرار بگیرد. در این عکس ، نیک منتظر است

    تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش به پایان برساند.




    کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ،

    شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین ، قصد دارد

    مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند .

    وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است ،

    به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش

    نزدیک تر می شود ، لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند.

    وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش

    را به دنبال خود داشته باشد . در این تصویر پدر و مادر نیک

    را می بینید. آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان

    خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند.




    کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش

    می خوانند گوش می دهد. طی مراسم عروسی ،

    کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند.

    او به خاطر ضعف و درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد.




    کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد.

    دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان و آگاهی به عمر کوتاه

    مدت اش ، ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد

    ما را به این فکر می برد که آیا خوشبختی دست یافتنی است؟

    و چقدر مهم ؟ نظر شما چیست؟


    گاهـے
    ڪـلام در وصـفــ واقعیـتـــــ ڪـم مـےآورد
    ناچـ ــار ایـن ســہ نقـطــہ …
    و دیگـ ـر هیـــــــچ !
  5. #335
    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,968
    18,250
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    پیش فرض

    دیگه دیر شده...!
    یک ساعتی میشد که روی نیمکت پارک نشسته بود. دیگه کم کم داشت خسته میشد. قرارشون ساعت سه همونجای همیشگی بود. ولی ساعت تقریبا چهار شده بود. به اندازه کافی منتظرش مونده بود. شاید بیش از اندازه کافی. با هم قرار گذاشته بودند که هی
    چوقت بدقولی نکنند. هیچوقت. تا آخر عمر... اما حالا... دیگه دیر شده!
    باد سرد زمستون به صورتش خورد. آخرین برگ خشک شده جلوی پاشو برداشت و تو دستاش خرد کرد. دیگه طاقتش تموم شده بود. از روی نیمکت بلند شد. دستاشو تو جیب پالتوش کرد و به راه افتاد.
    چند قدمی پیش نرفته بود که از پشت سرش صدای گامهایی که دوان دوان به سمتش میومدن رو شنید. خودش بود. باید می ایستاد. ولی نه... اون بدقولی کرده بود و باید تاوانشو پس میداد... قدمهاشو سریعتر کرد. صدای خش خش برگهای زیر پاش بیشتر شده بود. صداشو که از پشت سر اسمشو فریاد میزد میشنید. ولی نباید اعتنا میکرد. تقریبا به اون طرف خیابون رسیده بود که صدای گوشخراش ترمز ماشین قلبشو لرزوند. جرئت برگشتن نداشت. اما ... درسته. خودش بود که جلوی ماشین افتاده بود. پاهاش در جا خشک شده بودند. ولی بلاخره کشون کشون خودشو بالای سرش رسوند. صورت غرق در خونشو در آغوش گرفت. صداش زد. ولی پاسخی نشنید. بارها و بارها صداش زد. ولی انگار سالهاست که اون از پیشش رفته. دستاشو تو دستش گرفت و نوازششون کرد. امروز هم همون ساعتی که خودش براش خریده بود رو به دست داشت.... روزی که ساعت رو هدیه گرفته بود قول داده بود با این ساعت حتی یک دقیقه هم سر قرارها دیر نکنه... اشکش روی صفحه ساعت غلتید. شیشه ساعت ترک خرده بود. نگاهش رو صفحه ساعت میخکوب شد... قلبش داشت از سینه کنده میشد. به هیچ وجه صدای راننده رو که چند قدمی اون طرفتر ضجه میزد رو نمی شنید. به طرفش برگشت...
    - آقا ساعت چنده...
    - آخه چه فرقی میکنه... بدبخت شدم رفت!
    بغضش رو فرو خورد...
    - واسه من فرق میکنه ... تو رو خدا بگین ساعت چنده...
    - دیگه داره سه میشه!
    ساعت سه!!! ... ساعت قرار ... چه به موقع کنار هم بودن... ولی .... ولی انگار ... دیگه دیر شده!!!

    .
    .
    .



    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  6. #336
    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    4,001
    2,507
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    پیش فرض

    دلیل عشق



    یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
    چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
    دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم
    تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
    چطور میتونی بگی عاشقمی؟
    من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
    ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی



    باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
    صدات گرم و خواستنیه،
    همیشه بهم اهمیت میدی،
    دوست داشتنی هستی،
    با ملاحظه هستی،
    بخاطر لبخندت،
    دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
    متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
    پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
    عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
    نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
    گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
    گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم


    اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
    اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
    عشق دلیل میخواد؟
    نه!معلومه که نه!!
    پس من هنوز هم عاشقتم!!!








    يافته هايت را با باخته هايت مقايسه کن و بدان اگر خدا را
    يافته باشی...
    دیگر هرچه باخته ای مهم نيست !

  7. #337
    تاریخ عضویت
    June 2012
    محل سکونت
    سکوت مطلق
    نوشته ها
    3,792
    4,057
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    پیش فرض

    روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

    دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

    سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

    دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

    سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

    آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

    زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

    «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

    ميـدانستـم
    خيلـى چيـزهـا ميـدانستـم !
    ولـى ميـان دانستـن و پـذيـرفتـن فاصلـه ى زيــادى بـود ..

  8. #338
    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    4,001
    2,507
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    پیش فرض

    عشق و شمع

    یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

    کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

    به او پوزخندی زد و گفت:

    دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

    شمع گفت:

    خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

    خورشید گفت:

    همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

    شمع گفت:

    یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

    هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

    خورشید به تمسخر گفت:

    آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

    چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

    خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

    شمع گفت:

    آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

    شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

    چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

    شمع لبخندی زد و گفت:

    من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

    نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

    خورشید گفت:

    تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

    شمع با چشمانی گریان گفت:

    من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

    ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید





    يافته هايت را با باخته هايت مقايسه کن و بدان اگر خدا را
    يافته باشی...
    دیگر هرچه باخته ای مهم نيست !

  9. #339
    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,968
    18,250
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    پیش فرض

    مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره...

    زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...

    صبح که مرد از خواب بیدار میشه ان
    تظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ...

    مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره ...

    که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...

    زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...

    من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...
    زود بر می گردم پیشت عشق من
    دوست دارم خیلی زیاد....

    مرد که خیلی تعجب کرده بود

    میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

    پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ...


    هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...

    من ازدواج کردم...

    .
    .
    .


    شایَـدم بــهـشـت یـه جایـش پایـیـزه ِ

    چـه مـیـدونـی ...


  10. #340
    تاریخ عضویت
    October 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    233
    302
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    Icon16

    ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت
    خانم جوان در دل گفت: ...
    از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم
    مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت
    ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم
    ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند



    به نام نامی مـــادر
  11. #341
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,477
    30,443

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند…
    خارپشت*ها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند.
    وقتی نزدیکتر بودند گرمتر می*شدند ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی می*کرد بخاطر همین تصمیم گرفتند از هم دور شوند ولی به همین دلیل از سرما یخ زده می*مردند. از این رو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.
    دریافتند که بازگردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم*های کوچکی که همزیستی با کسی که بسیار نزدیک است بوجود می*آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتر است، و این چنین توانستند زنده بمانند.
    بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی*عیب و نقص را گردهم می*آورد بلکه آن است که هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید..‬.
  12. #342
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,477
    30,443

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    عشق وتاریخ مصرف

    امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...
    منصور با خودش زمزمه كرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
    یك روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.
    ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.
    آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
    بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
    منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
    7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
    دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
    منصور كنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند
    به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد.
    منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد.
    باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !
    منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد.
    ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
    بعد سكوتی میانشان حكمفرما شد.
    منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
    ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.
    منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
    درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود جوانه زد.
    از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
    آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یك عشق بزرگ،
    عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
    منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می كرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز كردند.
    یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.
    ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...
    در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد !
    منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
    اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو كور و لال کرد.
    منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان آنجا هم نتوانستند كاری بكنند.
    بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت ...
    ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و
    گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد !!!
    منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
    در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معركه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
    منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش.
    حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !
    یه شب كه منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من كردن به ژاله گفت:
    ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
    ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه ... منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :
    من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.
    می خوام طلاقت بدم و مهریتم .......
    در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.
    بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.
    منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده بودند.
    منصور به درختی تكیه داد و سیگاری روشن كرد.
    وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.
    ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.
    و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
    ژاله هم می دید هم حرف می زد ...
    منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !
    منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی ؟!
    منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.
    وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت و گفت:
    مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟
    دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد ...
    بعد از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد.
    وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سرشو به علامت تاسف تكون داد و گفت: همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.
    همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.
    سلامتی اون یه معجزه بود !
    منصور میون حرف دكتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟
    دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !
    منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود ...
  13. #343
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    82
    97

    کوچولووو ثبات یافته

    پیش فرض زود قضاوت نكن......

    ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...
    پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند
  14. #344
    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    همین نزدیکیا
    نوشته ها
    1,551
    1,446
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال

    پیش فرض

    جوان 26 ساله چيني با نامزد 21 ساله خود كه 8 روز قبل به قتل رسيده بود ازدواج كرد


    یک هفته قبل از ازدواج این زوج، دختر بخت برگشته شود بوسيله دو سارق كشته مي*شود
    با تمام رنج فقدان و عشق مرد هنوز تصميم به ازدواج با نامزد خود را داشت




    داماد عكس عروس را در مقابل سالن براي خوش آمد گويي به مهمانان در دست گرفته بود


    عروس لباس بسيار زيبايي پوشيده بود و در تابوت كريستالي خوابيده بود


    مراسم ازدواج آنها در سالن تشيع جنازه برگزار شد و خانواده هر دو شاهد مراسم بودند



    داماد حلقه ازدواج را به عروس مرده داد






    چشماتون اگر مثل من نمناک شده، به حرمت عشق،تشکر رو بزنید که باورمون شه
    عشق هنوز نمرده، نفس می کشه.
    مجــــازی هستیم امــــا
    دلمــــــان مجازی نــــیست
    میشکند
    حواست به تایــــپ کردنت باشــــد!
  15. #345
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,477
    30,443

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    همسرم با صدای بلند گفت: “تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟” روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد؛ اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم: “چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم.”

    آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: “باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید..” مکث کرد. ”بابا، اگر من تمام این شیربرنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟”

    دست کوچک دخترم را که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: “قول میدم.” بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم: “آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟”
    “نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.” و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
    در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن، عصبانی بودم.

    وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت: “من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.” تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت: “وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه.” و مادرم گفت: “فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملاً نابود میشه.” گفتم: “آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟” سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: “بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟” آوا اشک می ریخت. “شما به من قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟”

    حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فریاد زدن: “مگه دیوانه شدی؟” آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

    آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود. صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت: “آوا، صبر کن تا من بیام.” چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه..

    خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت: “دختر شما، آوا، واقعاً فوق العاده ست” و ادامه داد: “پسری که داره با دختر شما میره پسر منه. اون سرطان خون داره.” زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. “در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن. آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه. آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.”
    سر جام خشک شده بودم.. گریه**م گرفت!

    فرشته کوچولوی من، تو به من درسی دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
    خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که اونجور که می خوان زندگی می کنن؛ بلکه کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
صفحه 23 از 25 نخست ... 3131819202122232425 آخرین
نمایش نتایج: از 331 به 345 از 370

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •