ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 24 از 25 نخست ... 41419202122232425 آخرین
نمایش نتایج: از 346 به 360 از 368
  1. #346
    nata$ha
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    January 2013
    نوشته ها
    1,436
    221
    589

    پیش فرض

    روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.

    جواب داد:....


    اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

    اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10....

    اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
    اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

    ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.
  2. #347
    Sajjad_Love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    October 2012
    نوشته ها
    19,960
    5,699
    16,325

    پیش فرض

    پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.



    پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.



    وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.



    فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟



    شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"



    عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.



    گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.



    اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.



    حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.

    آنقدر عاشقانه برای خُـــــــدا زندگی کنیم که خدا هم عاشـقانه بگوید

    وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی
    تـورا براے خـودم سـاخته ام!!

    عاشــقانه هاے الـهی چـیز دیگریســت....
  3. #348
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,468
    24,103
    30,401

    پیش فرض

    پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که
    نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
    زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم
    یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و
    میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
    منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی به این بچه ی
    مزاحم نگفتم !
    اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون
    و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد
    بگیرین مزاحم دیگران نشین و....
    طفلی دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت
    شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
    ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت :
    آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه!
    این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل
    بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...
    من دیگه واقعا نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
    حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!
    کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود!
    و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
    یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر
    ستفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
    تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
    حتی بهم آدامس هم نفروخت!
    هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!!
    مواظب باشید با کی درگیر میشید!
    دلم برای تو تنگ است
    و این را نمی توانم بگویم
    مثل باد که از پشت
    پنجره ات می گذرد
    و یا درخت ها که
    خاموش اند
    سرنوشت عشق
    گاهی سکوت است
  4. #349
    M!NA
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    June 2012
    محل سکونت
    سکوت مطلق
    نوشته ها
    3,794
    2,733
    4,057

    پیش فرض

    چرا غمگینی ؟ : عاشق شدم

    آیا عشق شیرین است ؟ : بله شیرین تر از زندگی

    چرا تنهایی ؟ : ویژگی عاشق هاست

    لذت تنهایی چیست ؟ : فکر به او و خاطرات او

    چرا می روی ؟ : برای اینکه او رفت

    دلت کجاست ؟ : پیش او

    قلبت کجاست ؟ : او برده

    پس حتما بی رحم بوده نه ؟ : نه اصلا

    چرا ؟ : چون باز هم او را میپرستم . .

    ميـدانستـم
    خيلـى چيـزهـا ميـدانستـم !
    ولـى ميـان دانستـن و پـذيـرفتـن فاصلـه ى زيــادى بـود ..

  5. #350
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,468
    24,103
    30,401

    پیش فرض

    مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی
    سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم
    همونجا خوابش می بره…
    زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه…
    صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو
    تا شب ادامه بده…
    مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره …
    که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته…
    زن: عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست…
    من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم…
    زود بر می گردم پیشت عشق من
    دوست دارم خیلی زیاد…
    مرد که خیلی تعجب کرده بود
    میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
    پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به
    اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی…
    هی خانوووم ، تنهااااام بزار، بهم دست نزن…
    من ازدواج کردم…
    دلم برای تو تنگ است
    و این را نمی توانم بگویم
    مثل باد که از پشت
    پنجره ات می گذرد
    و یا درخت ها که
    خاموش اند
    سرنوشت عشق
    گاهی سکوت است
  6. #351
    cracking
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    زیر این سقف کبود زیر این سلطه سنگین سکوت
    نوشته ها
    1,689
    1,007
    1,897

    پیش فرض









    لیلی و مجنون

    مي گن يه روز ليلي و مجنون با هم قرار مي زارن ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد كه انگار خيلي دوست داري منو ببيني؟
    اگر نيمه شب بياي بيرون شهر كنار فلان باغ منم ميام تا ببينمت مجنون كه شيفته دیدار ليلي
    بود چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست

    ولي مدتي كه گذشت خوابش برد . نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد از كيسه اي كه به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ريخت توي جيبهاي مجنون و رفت
    مجنون وقتي چشم باز كرد خورشيد طلوع كرده بود آهي كشيد و گفت اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم و افسرده

    و پريشون برگشت به شهر .در راه يكي از دوستانش اونو ديد و پرسيد چرا اينقدر ناراحتي ؟ ووقتي جريان را
    شنيد با خوشحالي گفت اين كه عاليه آخه نشونه اينكه ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره
    دليل اول اينكه خواب بودي و بيدارت نكرده به طور حتم به خودش گفته اون عزيز دل من كه تو خواب نازه چرا بيدارش كنم و دليل دوم اينكه وقتي بيدار مي شي گرسنه بودي وليلي طاقت اين رو نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشكني و بخوري مجنون
    سري تكان داد و گفت نه اون مي خواسته بگه تو عاشق نيستي اگه عاشق بودي كه خوابت نمي برد تو رو چه به عاشقي
    تو بهتري بري گردو بازي كني






    کورش کبیر:

    من برای متنفر بودن از کسی وقتی ندارم

    زیرا من گرفتار دوست داشتن کسانیم که دوستم دارند
  7. #352
    zahra2010
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    خونمون!
    نوشته ها
    7,966
    2,408
    4,365

    پیش فرض

    در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
    شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
    روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.
    بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
    اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

    زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
    در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
    “ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
    ثروت جواب داد:
    “نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
    عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
    “غرور لطفاً به من کمک کن.”
    “نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
    پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
    “غم لطفاً مرا با خود ببر.”
    “آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
    شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
    ناگهان صدایی شنید:
    “بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
    صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
    هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
    عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
    ” چه کسی به من کمک کرد؟”
    دانش جواب داد: “او زمان بود.”
    “زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
    دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
    “چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”!
  8. #353
    13760223
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Zire barun
    نوشته ها
    1,123
    364
    996

    پیش فرض

    بخشش

    زن جوانی بسته*ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .

    در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.

    وقتی او اولین کلوچه*اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

    در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!
    هر بار که او کلوچه*ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.

    وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
    مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!...

    زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
    وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه*اش، دست نخورده مانده .

    تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه*اش را از کیفش درنیاورده بود





    ***



    پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
    پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
    زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

    پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ...
    زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
    پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
    پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

    پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»





    ****


    پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
    پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد.
    ...مآ عظیم تر از آنے هستیم کــہ مے انـבیــشیم...
  9. #354
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    25,244
    16,298
    16,226

    پیش فرض

    شخصی بود که تمام زندگی*اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی از دنیا رفت همه می*گفتند به بهشت رفته*است. آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می*رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد دختری که باید او را راه می*داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت، او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت*نامه یا کارت شناسایی نمی*خواهد، هرکس به آن*جا برسد می*تواند وارد شود…

    آن شخص وارد شد و آن*جا ماند. چند روز بعد، ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی*دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن شخص را که به دوزخ فرستاده*اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده*است؛ از وقتی که رسیده نشسته و به حرف*های دیگران گوش می*دهد، در چشم*هایشان نگاه می*کند و به درد و دلشان می*رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می*کنند، یکدیگر را در آغوش می*کشند و می*بوسند. دوزخ جای این کارهانیست! بیایید و این مرد را پس بگیرید.
    وقتی راوی قصه*اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
    «با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی،
    خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند»

    پائولو کوئلیو

    " در کـوشش گـریختن از دسـت خـویشتن
    چـون برگ بی مـزارم و چـون بـاد بی وطـن
    "

    +

  10. #355
    ...pari...
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2012
    محل سکونت
    خـونـمـون
    نوشته ها
    4,842
    3,381
    5,526

    پیش فرض

    عشق

    زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
    به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.
    آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟
    زن گفت: نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.
    آنها گفتند: پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.
    عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
    شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.
    زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: ما با هم داخل خانه نمی شویم.
    زن با تعجب پرسید: چرا !؟
    یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت: نام او ثروت است. و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت: نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.
    زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت: چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
    فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد: بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.
    مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت: کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.
    عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید: شما دیگر چرا می آیید؟
    پیرمردها با هم گفتند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!
    آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
    هنوزمـــ با خودم میگم،

    یه روز دستاتـــــو
    میگیــرمــــ ــ ـ !
  11. #356
    LOVIX
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    June 2013
    محل سکونت
    آسمان...
    نوشته ها
    10,399
    2,607
    7,052

    پیش فرض

    یک تحویلداربانک میگفت
    ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه .

    ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ!

    ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !

    ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !

    ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه ! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !
    رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧج دیدﻩ ای داشت،

    ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...

    ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮیلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ :
    ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ..
    ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ...
    ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ !

    ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ...

    ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ

    ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ !

    ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
    ﭘــﺪﺭ است که ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭد ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳش ﻧﻴﺴﺖ ....

    ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎﻳش ﻣﻲ ﮔﺬﺭد ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷد ...

    ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳش ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨد...

    خدایا بالاتر از بهشتت چه داری برای زیر پای پدرم میخواهم....♥️


    سلامتی همه پدرهای درقیدحیات وشادی روح پدرهای سفر کرده صلوات...

    پیشاپیش روز پدر مبارک
    تو هَمینی و همـان سَردردت .. تَشـویـشَـت
    تویی و موی به هَم ریخته ات .. ته ریشت

    تـو هَمینـی و هَمان وحشت بـی فردایــی
    تـو هَمانی و همین تنهایـی ... تنهایـی ...
  12. #357
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    17,267
    13,449
    21,532

    پیش فرض

    فکر کنم زنش بود

    عقب موتورش نشونده بودش و

    "حکیم شرق" رو گلوله میرفت

    کچل بود

    خودش کلاه کاسکت نذاشته بود سرش

    داده بود زنش بذاره

    جالب بود

    زن چادری با کلاه کاسکت

    یکی دو کیلومتری پشت سرشون رفتم و

    نخودی می خندیدم

    من داشتم یه صحنه عاشقانه فوق العاده می دیدم

    از نوع ایرانی :)


    +

    غافل مشو زِ سنگ مکافات روزگار ..
    در عمر خویش اگر دل موری شکسته ای !
  13. 1
  14. #358
    NaZaniiin
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2012
    محل سکونت
    زیر آسمان شهر!!!
    نوشته ها
    5,248
    3,787
    4,593

    پیش فرض

    داستان عاشقانه تک عروس گورستــــان …
    پسر:ضعیفه دلمــــون برات تنـگ شده بود…اومدیم زیارتت کنیم..دختر:تو باز گفتی ضـــعیفه!!پسر:خب..منزل بگم چطــوره؟؟دختر:وااااای از دست تو!!پسر:باشه…باشه…ویکتوریا خوبه؟؟دختر:اصــــلا باهات قهـــرم!!پسر:باشه بابا…تو عزیز منی خوب شد؟آشـــتی؟؟دختر:آشــتی…راستی گفتی دلت چی شده؟!پسر:دلــم؟؟ آهـــــا از دیشب تا حالا یکـــم دلم پیچ میده !!دختر:واقعـــا که..پسر:خب چیه؟؟؟ نمیگم مریضــم اصلا خوبه؟دختر:لووووووووس…پسر:ای بابا..ضعیفه اگه این بار قهــــر کنی نازکش نداریا!!دختر:بازم گفت این کلمــــه رو…!!پسر:خب تقصیر خودته…میدونی اونایی که دوست دارم رو اذیت میکنم هی نقطه ضعف میدی دســـتم !!دختر:من از دست تو چه کار کنم؟؟پسر:شکـــر خدا…دلم پیچ می خــــورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بودم لیــلی مـــن !دختر:چه دل قشنگی داری ! چه قدر به سادگی دلت حسودیم میشه..پسر:صفای وجودت خانوم…دختر: میدونی دلـــم تنگه..برای اون همـــه پیاده روی هــامون…برای سرک کشیدن تو مغـــازه کتاب فروشی…ورق زدن کتابا برای بــوی کاغذ..برای شونه به شونه باهــات راه رفتن…دیدن نگاه حسرت بار بقیه..آخه هیچ زنی مـــردی مثل من نــداره..پسر:میدونــم…میدونــم…من دلم تنگه..برای دیدن آسمون تو چشمای تو..برای بستنی شاتوتی که با هم می خوردیـــم..برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیــم و من مَردش بودم…دختر:یادته همیشه به من میگفتی خاتـــون ؟؟پسر:آره یادمـــه..آخه تو منو یاده دخترای ابرو کمــون قاجاری مینداختی!!دختر:ولی من که بور بودم…پسر:باشه..فرقی نمیکنه..دختر: آخ چه روزایی بود دلـــم برای دستای مردونــت که توی دستام گره میخورد تنــگ شده..پسر:……..دختر:نگـــاه کن ببینــــم..منــو نگـــاه کن..پسر:…دختر:الهـــی من بمیـــرم!چرا چشمات نمناکه فدات شــم؟؟پسر:خـــدا ن…”هق هق گریه”دختر:چــــــرا گریه میکنی؟..پسر:چـــرا نکنــم…هـــــان؟دختر:من دوست ندارم مرد من گریه کنه جلوی این همه آدم..بخنــد دیگه..پسر:وقتی دستاتو کم دارم چه طوری بخنـــدم..کی اشکــامو کنــار بزنه که گریه نکنم؟!!دختر:اگه گریه کنی منــم گریه میکنما!!پسر:باشه..باشه..تسلــیم..ولی نمیتونم بخندما.دختر:آفرین..حالا بگو کادوی ولنتاین برام چی خریدیپسر:تو که میدونی من از این لــوس بازیا خوشم نمیاد ولی امسال کادوی خوبی خریــــدم..دختر:زود باش بگو..آب از لب و لوچه ام راه افتاد..پسر:…..دختر:باز که دوباره ساکت شدی؟!!پسر:کادوووو”هق هق گریه”یه دسته گل گلاین،یه شیشه گلاب،یه بغض طـــولانی آوردم..تک عروس گورستان..پنج شنبه ها دیگه خیابونا بدون تو صفایی نداره…
    اینجا کنــار خانه ابدیت می نشینم و فاتحـــه می خونم…
    نه اشک و فاتحـــه…
    نه اشک و فاتحـــه و دلتنگی…
    نه اشک و فاتحـــه و دلتنگی و خاطــرات نه چندان دور…
    امــا خـاتـون من تو خیـلی وقتــه…
    آرام بخــواب بانــوی کوچ کرده ی مــن…
    دیگه نگـــران قـــرص های نخــورده ام…
    لبـــاس های نشستـــه ام…
    صــورت پــف کرده ام از بی خــوابی نبـــاش…
    نگـــران خیــره شــدن مــــردم به اشکهـــای من نبــاش..
    بــــــــعــــد از تــــــــــو مــــــــرد نـــــیستـــــم،اگـــــه بخنــــــــــدم…
    گاهی او که
    جواب عاشقانه اش
    به همه ی "
    تو" ها، شماست
    و به همه ی دلتنگی ها،
    نظر لطف شماست
    بی احساس نیست
    دلش خسته است
    حرف نمی خواهد
    دوستت دارم های تایپ شده،
    دیگر دلش را نمی برد...

  15. #359
    یسنا
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2015
    محل سکونت
    در آغوش خدا
    نوشته ها
    471
    43
    141

    پیش فرض

    آخر سال تحصیلی بود بیشتر بچه ها غایب بودند
    یا اکثراً به شهرها و شهرستان های خودشان رفته
    و یا گرفتار کارهای عید بودند؛
    اما استاد بدون هیچ تاخیری سر کلاس آمد
    و شروع به درس دادن کرد ...
    بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از شاگردان خیلی آرام گفت:
    «استاد آخر سال است؛
    دیگر بس است!».
    استاد هم دستی به سر خود کشید!
    و عینکش را از روی چشمانش برداشت
    و همین طور که آن را روی میز می گذاشت
    خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت
    استاد 50 ساله* با آن کت قهوه*ای سوخته*
    که به تن داشت، گفت:
    «حالا که تونستید من را از درس دادن بیاندازید، بگذارید خاطره ای را برایتان تعریف کنم:
    من حدوداً 21 یا 22 ساله بودم،
    مشهد زندگی می کردیم،
    پدر و مادرم کشاورز بودند،
    با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته،
    دست هایی که هر وقت آنها را می دیدم دلم
    می خواست ببوسمشان،
    بویشان کنم
    کاری که هیچ وقت اجازه به خود ندادم با پدرم بکنم!
    اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام
    بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
    استاد اکنون قدری با بغض کلماتش را جمله می کند
    نمی دانم شما شاگردان هم به این پی برده اید که هر پدر و مادری بوی خاصّ خودشان را دارند یا نه؟
    ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن نقش بسته بود حس می کردم
    چادر را جلوی دهان و بینی*ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...
    اما نسبت به پدرم؛
    مثل تمام پدرها؛
    هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم؛
    جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
    نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
    از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
    استاد حالا خودش هم گریه می کند...
    پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد، می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...
    اما پدر گفت:
    خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما...
    حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم،
    دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود
    کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
    روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
    آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی، با لفظ "عمو" و "دایی" خطابم می کردند.
    پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛ 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
    اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
    بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛ رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
    گفتم: این چیست؟
    گفت: "باز کنید؛ می فهمید".
    باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
    گفتم: این برای چیست؟
    گفت: "از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
    راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!
    فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
    مدیر گفت: از کجا می دانی؟
    کسی به شما چیزی گفته؟
    گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
    در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام می*گیرد و خبرش را به من می دهد.
    روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی!
    هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
    آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را
    برداشته بود
    که خودم رفتم از او گرفتم؛
    اما برای دادنش یک شرط دارم...
    گفتم: "چه شرطی؟"
    گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
    گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند، گمان کردم شاید درست باشد. ..
  16. #360
    یسنا
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2015
    محل سکونت
    در آغوش خدا
    نوشته ها
    471
    43
    141

    پیش فرض

    عاشقانه نیست
    |
    استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
    شاگردان جواب دادند 50 گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
    شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد، استاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟
    يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
    حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
    شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.
    استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟
    شاگردان جواب دادند : نه
    پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم؟
    شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
    استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
    فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد.
    دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري زندگي همين است.
    این روزها نبضم کند می زند قلبم تیر می کشد دارم صدای خورد شدن احساسم را لا به لای چرخ دنده های زندگی می شنوم
صفحه 24 از 25 نخست ... 41419202122232425 آخرین
نمایش نتایج: از 346 به 360 از 368

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •